تو را به جان نمکی !

+ ۱۳۹۹/۸/۹ | ۲۱:۱۷ | رحیم فلاحتی

سلام ارغوان کجایی ؟

این روزها خیلی نگران توام. از همه جای دنیا خبرهای بدی به گوش می رسد. دلم آرام و قرار ندارد. به چه و کجا فکر کنم که در آن خطر نباشد. گاهی به مرگ و میر در اثر کرونا فکر می کنم . گاه خشونت پلیس . گاهی سقوط هواپیما. گاه به اینکه به حقوق عقب افتاده ات اعتراض کرده باشی و سر از اوین درآورده باشی و من بی خبر باشم . راستی ارغوان! کوه گردی هایمان در اوین و درکه یادش بخیر ! کسی به ما گیر نمی داد . شاید خیلی شبیه خواهر و برادرها بودیم ! شاید !

  ارغوان ! اگر گذارت به دو کشور آذربایجان و ارمنستان هم افتاده باشد، نمی توانم به آن ها فکر کنم. خیال بودن تو در زیر آتش یکی از این دو کشور مرا می ترساند. و یا حتی تصور بودنت روی یک قایق یا کشتی در کانال مانش هراس انگیز است. ارغوان شاید خبر داشته باشی ؟! چند روز پیش یک خانواده ایرانی آنجا غرق شدند. راستی ارغوان تو که این همه جاهای دور می روی بگو مدینه ی آمال ما کجاست ؟ تو کجا کوچ کرده ای که دیگر سراغی از ما نمی گیری ؟!

  ارغوان امروز عصر خبرهای بدی از ترکیه رسید. زلزله ی شدیدی آنجا رخ داده که وحشتناک بوده . می خواهم بودنت در آنجا را هم از تصورم پاک کنم. ارغوان کاش پیامی از تو می رسید . ارغوان اخبار را که دنبال می کنم نا امید می شوم . شبکه ی ششم می گوید جای امنی در دنیا باقی نمانده . هر چه نشان می دهد خبر تصادف و انفجار و قتل و غارت است. می گوید فقط امنیت در خانه برقرار است . مردم را تشویق می کند که در خانه بمانند. ماسک بزنند . دستان شان را هربار بیست ثانیه با آب و صابون خوب بشویند. و همه چیز را ضد عفونی کنند. 

 همه جا به غیر از خانه ناامن است ارغوان . لطفن هرجا هستی ماسک بزن و پروتکل ها را رعایت کن و به خانه برگرد ! لطفن برگرد ارغوان ! تو را به جان دکتر نمکی !

* تقدیم به جانی که همه ی پروتکل ها را رعایت می کند :))

لوتکاچی

+ ۱۳۹۹/۸/۶ | ۱۹:۲۰ | رحیم فلاحتی

 

 نارنگی ها را پوست می کنم. دست هایم را بو می کنم. و تو را به یاد می آورم. مادر کارد میوه خوری را با احتیاط از دستم می گیرد و گوشه ی بشقاب می گذارد. آری ! تو را به یاد می آورم ارغوان ! تو را !

  لطفن آن سوی پرچین نایست! از پرچین بگذر . از میان درخت های نارنج و پرتقال و لیمو عبور کن ! پا بگذار روی ایوان ! اجازه بده عطر بهار نارنج از شرق تا غرب ساحل خزر جاری شود. بگذار خاطراتت موج موج به ساحل برسند. به همان جایی که همیشه قرار داشتیم. آنجا که مش اسماعیل لوتکایش* را بعد ساعت ها ماهیگیری از آب بالا می کشید و رهایش می کرد تا سپیده دم فردا . ارغوان ! بیا نگذار فقط به خاطره های دور بسنده کنم. بیا ! برگرد و بگو که همه چیز به روال سابق برخواهد گشت . بگو بذر امید باز جوانه خواهد زد . و ما دوباره دست در دست هم در ساحل مرطوب قدم خواهیم زد ! لطفن برگرد ارغوان !

* لوتکا : قایق دست ساز چوبی در گویش گیلانی

مخلوق ناخلف

+ ۱۳۹۹/۷/۱۶ | ۱۹:۵۵ | رحیم فلاحتی

انسان مخلوق خطرناکی ست
این را جیرجیرکی با خاموشی اش گفت
وقتی از کنار بوته ای که او می خواند
گذشتم .

هذیان گوی مزرعه ی عدس

+ ۱۳۹۹/۴/۱ | ۰۷:۲۳ | رحیم فلاحتی

این روزها تورم به جان خیلی چیزها افتاده است

از سیخ گداخته به صورت و چشم های زنِ رودباری

از جنون شوهری سالخورده

به خاطر دو بند انگشت مزرعه ی عدس

تا کشتزارهای حاشیه ی رود ارس .

این روزها تورم به جان خیلی چیزها افتاده است

از رگ گردن ناموس پرستان و بت پرستان

تا بلبل هزاردستان

و حتی به جان بادکنک های پیرمرد بادکنک فروشی که در یکی از عکس هایم ثبت شده است .

این روزها تورم به جان خیلی چیزها افتاده است

از فتق مردان چهارشانه ی عربده کش

تا مردان زاهد تسبیح گوی خفته در محراب

این روزها همه چیز ملتهب است

بازار طلا

بازار بورس

بازار ارز

باور نداری ؟! برو ازآن مردک لاغر سیه چرده دلار فروش بپرس !

می پرسی کدام ؟ همان که در میدان فردوسی کنار بانک شهر پاتوق دارد و انگار همیشه زیر لب ورد می خواند.

این روزها تورم به جان خیلی چیزها افتاده است

راست اش را می دانی ؟ من هر شب کابوس وصول مهریه ی زنم را می بینم

همان که به نیت صدو بیست و چهار هزار پیغمبر ثبت شده است

سکه هایی که نقشی مقدس بر آن حک شده است

و به بی ایمانی آن زرهای سرخ، هزاران نفر حاضر به شهادتند.

این روزها تورم به جان خیلی چیزها افتاده است

به روی هرچه دست بگذاری

تب می کند

تاول می زند و

ور می آید .

لطفا دست روی دلم نگذارید !

خواب آشفته ی من "باز نشر "

+ ۱۳۹۹/۲/۲۱ | ۲۱:۰۶ | رحیم فلاحتی

در شبی از شب ها

و شاید

یک شب پاییزیِ خیس

  سرخوشانه از گور برخاستم

تا سری به خانه بزنم.

در حین عبور از کوچه پس کوچه های شهر

به ناگاه حس کردم

مثل فردی گناه آمرزیده

سبکبالم.

غافل از اینکه

در لحظات آخرین حیاتم

نیمی از اندامم را

بذل و بخشش ام

از من دور کرده است.

فرصت اینکه چه دارم و ندارم نبود!

سرخوشی جای خود را به حسی غریب داده بود

باید خودم را به خانه می رساندم.

وقتی در عادتی نامعمول

یکراست از پنجره طبقه ی ششم وارد خانه شدم

همچون خودم بسیاری از اشیاء در خانه نظم و ترتیب شان عوض شده بود

به غیر از کتابخانه ام

با کتاب هایی دست نخورده .

کمی آن سوتر

در اتاق خواب

بیوه ام با کسی که پشت اش به من بود

در خواب بود ...



* این متن بارها و بارها از وبلاگم کپی شده . شاید دلیلی دارد . کسی به من چیزی نگفته !

باد دیوانه

+ ۱۳۹۸/۱۰/۴ | ۰۹:۲۵ | رحیم فلاحتی

    

  باد می وزید . هر روز می وزید. زوزه می کشید. آرام می شد. دوباره شدت می گرفت . اما نمی ایستاد.اگر زاده ی آن بلاد نبودی گمان می کردی این باد ازلی و ابدی است.

   به بادی که حتی بیشتر از یک فصل می وزید باید گفت :« باد دیوانه !باد سرکش و دیوانه ! » و من این باد را دوست داشتم. این باد از راه دوری می آمد. گاهی از جاهای خیلی دور . جاهایی که من حتی تصورش را نمی کردم. این باد با خود عطر و بوهای بسیاری  به همراه داشت. عطرهایی تند و شگفت آور .و گاه ملایم و مسحور کننده . و من برای سرخوشی از این ارمغانی که باد به همراه داشت هر روز قبل از سپیده دم به سمت تپه ی بلند مشرف به دریا می دویدم  تا صورتم در مقابل بادی بگیرم که از لابه لای امواج بلند دریا گذشته بود . از لابه لای موجوداتی گذشته بود که من درخواب دیده بودم . و در آمیختن این دو فضا خیال مرا باورپذیر می کرد . و چشم انتظاری و چشم انتظاری و چشم انتظاری ...

تو باور مکن !

+ ۱۳۹۸/۹/۹ | ۲۲:۱۵ | رحیم فلاحتی

گل و تفنگ

تو باور مکن !

از شعله پوش تفنگی گل بروید 

و بجای گاز باروت 

عطر گل بیرون بتراود 

تو باور مکن !

Photo by me .

نه ساعت و ده دقیقه و یازده ثانیه

+ ۱۳۹۸/۹/۴ | ۰۸:۱۳ | رحیم فلاحتی

امروز صبح شعر بلندی برایت  نوشته بودم

که پیام بروزرسانی سیستم

مثل اجل معلق ظاهر شد

و با موافقت من برای انجام عملیات،

هر چه را رشته بودم پنبه کرد.

الان

دوازده دقیقه و بیست و چهار ثانیه است 

در ذهنم مرور می کنم

آنچه را که پاک شده است

دوباره به صفحه برگردانم .

اما بخاطر نمی آورم.

امان از این حواس پرتی ...

 

عزیزم نگران نباش !

بگذار برایت بگویم

مضمون نامه اینچنین بود:

صبح که از خانه بیرون می زنم

بعد از نه ساعت و ده دقیقه و یازده ثانیه دوری

اشتیاق دیدن دوباره ات

بیقرارم می کند.

فقط همین !

 

 

در مقام هذیانی که سوزش زیر گوش خواباندش

+ ۱۳۹۸/۸/۳۰ | ۲۲:۱۸ | رحیم فلاحتی

 

  روزهاست که حمام نرفته ام . در حال جان کندنم . در این گودال حرف زدن از حمام خنده دار است. شاید باور نکنی اما مدام صدای آب می شنوم. صدای دوشی که باز مانده و هیچکس زیر آن نیست و لحظه ای قطع نمی شود. سعی می کنم از این گودال که یا از انفجاری مهیب و یا برخورد شهاب سنگی با زمین بوجود آمده خود را بیرون بکشم. اما امکانش نیست. در چهل و هشت ساعت گذشته آنقدر باران باریده که ارتفاع آب تا زیرگلویم رسیده است. در لحظه لحظه ای که تنم در میان آب قرار داشته صدای قطرات زیرو آرامِ باران تمام صفحه ی ذهنم را پر کرده است.

  باران قطع می شود. من مثل سگ دست و پا می زنم تا روی آب قرار بگیرم . مدام دست و پا می زنم و دست و پا می زنم ... یادم می آید بچه که بودیم به این نوع شنا می گفتیم : « شنا سگی » . آره ! در حال شنا سگی ام . در این گودالی که گرفتارم، شنا سگی می کنم. پارس می کنم. زوزه می کشم. اما کسی آن بالا نیست. کسی جواب نمی دهد. آخرین بارکه کسی آن بالا بود یک شب نیمه ابری بود و ماه نیمرخی نشان داد و پنهان شد . و باز باران بود و باران . این گودال خیلی عمیق است و دیواره هایش خیس . توان آنکه از آن بالا بکشم نیست. دست در جیب کتم می کنم . پاکت سیگاری بیرون می کشم. باید فکر حمام رفتن را از سرم بیرون کنم . در قعر این گودالِ پر آب بهترین کار سیگار دود کردن است. نوبت جیب های شلوارم است . باید یک قوطی کبریت توکلی همراه داشته باشم. از اینکه نداشته باشم استرس می گیرم. باید سیگاری دود کنم وگرنه فکر و خیال حمام رفتن دیوانه ام خواهد کرد.

  زمزمه ای می شنوم . کسی زیر گوشم می گوید : « مردک چه غلطی می کنی ؟! درون گودال آب غوطه وری و از سیگار دود کردن می نویسی ؟ چطور آن لعنتی ها رو خشک نگه داشتی ؟... » و سیلی محکمی به گوشم می زند.

  دوباره صدای دوش آب بلند شده . کسی زیر آن نیست. سراسر بدنم را گل و لای نیمه خشک پوشانده . همچون تندیسی تازه ساخته شده از گل رُس . دوباره هوس سیگار می کنم. و زیر گوشم می سوزد. سیلی سنگینی است . حتی برای یک شب بارانی که درون گودالی که پر از ناز و نوازش صدای باران باشد.بله ! سیلی سنگینی است ...

خیلی چیزها عوض می شوند

+ ۱۳۹۸/۶/۱۱ | ۱۱:۵۰ | رحیم فلاحتی

 

خیلی چیزها عوض می شوند

بدون اینکه ما بخواهیم

مثل برگ درخت های پارک کنار مجتمع

که هر فصل سبز می شوند و دوباره زرد و خشک

مثل کلاغ های این شهر

که برخلاف شهری که از آن می آیم

تا دو قدمی ام بی هیچ هراس می آیند

مثل دختر همسایه که بچه بغل می گیرد و عینکی شده است

مثل آقا داود که عطاری را تبدیل به فلافلی کرده

و پای اجاق می ایستد

مثل سبزی فروش سرکوچه که تو عروسی همه ی اهل محل، مجلس گرم کن بود

 و عربی خوب می رقصید

و چندسالی است که با واکر راه می رود

مثل آخوند مسجدمان که این روزها کمتر عبا و قبا به تن می کند

و گاه در میان تماشاگران تیم محبوب شهرمان می بینمش

که ایستاده فریاد می زند

خیلی چیزها عوض شده است

حتی باران هایی که نرم و عاشقانه می بارید

و این روزها شلاقی و دیوانه وار می بارد

 

جان ! خیلی چیزها عوض می شوند

خیلی چیزها 

کاش عوض شوند

ولی

ای کاش عوضی نشوند !

ای کاش ! ...

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو