آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۴۴ مطلب با موضوع «نثر شاعرانه» ثبت شده است

دژی که تسخیر می شود

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ

آنگاه که تو در قامت بُتی پدیدار می شوی

تمام فرشتگان

در عرش

فریاد می زنند:

« ان الله جمیل و یُحب الجمال »

قلبی می لرزد

شرحه شرحه می شود

و یا به تسخیر در می آید .

  • رحیم فلاحتی

زشتِ زیبا

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

همیشه برایم دروغ بگو

روزی صدبار... هزاران بار به دروغ بگو:

" دوستت دارم ! "

می دانم که کلاغ ها این را چون شایعه ای ناب

در بستر تمام جنگل های دور و نزدیک

به سان برگ های پاییزی

خواهند گسترد.

و من

جنگلبان پیری خواهم بود

دلخوش به انعکاس این زشتِ زیبا

در میان جنگلی که مرا در آغوش خواهد گرفت .

.

  • رحیم فلاحتی

اعجاب

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

عجیب است !

ما به تاس های نریخته باختیم...

 به تاس های نریخته

و به بازی نکرده .

  • رحیم فلاحتی

فرجام هذیان

چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

تمام باغ های جهان

با دمیدن هذیان من از مشرق تشویش

خواب تبر می بینند

کابوس حریق

وباد توفنده ای که

رحم بر قامت رعنای شان نمی کند ...

  • رحیم فلاحتی

زهی خیال باطل

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۶ ق.ظ

آنقدر اعتیادم شدید است

که اگر هزاربار

مرا

روانه ی کمپ ترک اعتیاد کنند

ساعتی بعد از آن به اصطلاح رهایی

باز به سوی تو برمی گردم

عشقم!

من توان آن ندارم که 

چون دیگران

حساب روزهای رفته را داشته باشم. 

مرگ من پیش از ان است که بگویم :

یک سال و دو ماه و سه روز و چهار ساعت است که پاکم.

خدا این پاکی از عشق تو را 

هرگز به من برنگرداند!

  • رحیم فلاحتی

راوی : دخترِ باد

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

امروز دخترِ باد

تاکید می کنم : دخترِ باد

همراه با موج موجِ خزر

با من روایت هزار عشق نافرجام کرد.

غمی بزرگ و شیرین

همراه هر روایت بود

و من سراپا گوش.

پایان هر روایت

آغاز عاشقانه ای دیگر بود

و رفته رفته

بر سیاهی آسمان می افزود

ومن که لبریز عاشقانه های مکرر بودم

باریدم

در حالیکه جهان همه می بارید

و این بار پس از دختر باد

موج موج خزر زبان گشود :

« تو را سرانجامی غیر از عشق نا فرجام نیست »

  • رحیم فلاحتی

زمزمه ای روبه روشنایی

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ق.ظ

کاش می دانست !

ای کاش !

نمی دانم اصلن تاب می آورد که بشنود ؟

تن و روانی فولادین می طلبید

که بایستد و گوش دهد

فقط گوش دهد

نه کم

نه بیش.

کاش ارغوان می دانست در این هزار و اندی سال که بر من گذشته است

راه را چگونه رفته ام

بی هیچ راه همواری در پیش

و روزنه هایی که در تاریکی و یاس

هیچگاه خودی نشان ندادند.

کاش می دانست !

کاش دلیل فرسودگی ام را می دانست

کاش لااقل او زنگار از وجود خسته برمی داشت

و روان خسته و رنجورم را

با ندانم ها

نمی آزرد !

  • رحیم فلاحتی

همپای هم می رفتیم ...

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ب.ظ

  چه فرقی می کرد خورشید در کدام سمت آسمان بود؟ هرچه بود بازی نور بود و برگ ها و رودخانه ای محصور در میان درختانِ سبز و بلند.

  من همپای رود می رفتم. بی واسطه. با پایی برهنه و کف پایم حسی ناب و شگرف را تجربه می کرد. سنگ ها را، شن ها و ماسه های لب آب را و آب را .

  در انعکاسی نه چندان دور انگار همزادی پابه پای من می آمد و او هم در این لذت بی واسطه شریک بود. می آمد و می خندید. انگار از تمام وجود. از خنکای آب . از نیرویی که انگار از تک تک سلول های تحتانی بدن مان خود را بالا می کشیدند. از حس درخت بودن. از حس ریشه دواندن.  از تماشای یکدیگر و لبخند که با هر دو مان قدم می زد.

  ما در میان جنگل های شمال مسحور شده بودیم. مسحور نیروی قدرتمند شادی و این هنوز همراهمان است ...

  • رحیم فلاحتی

دیدار تازه خواهیم کرد ؟

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۵ ب.ظ

دچار نسیان عمیقی شده ام.

هیچ به یاد ندارم

از آن روزهایِ وعده و وعید

به جز

آن پستچی خوشرویی که

با هر بار دیدنش

رعشه ای خوش

دست و پایم را

فرا می گرفت.

...

نه !

انگار حافظه ام

هنوز یاری می کند.

تا همین جا هم

خودش عالمی ست !

  • رحیم فلاحتی

زبانم لال!

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ

این روزها

وزیدن یک نسیم هم

خواب مرا پریشان می کند

زبانم لال!

چه رسد

به باد و باران.

...

پریشان حالی که

نمی خواهد

باد

خاکسترش را

از شهری که تو در آن گام برمی داری

به دور دست ها

بپراکند!

  • رحیم فلاحتی
up