آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

پرنده ی مهاجر

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۰۷ ق.ظ
« خدا می داند چرا سگ های شکاری این قدر تدارک سیر و سفر را دوست دارند، و به محض آن که سایه ی سوار را دم دروازه ی دهکده می بینند بیخودانه به آن سو می شتابند تا خود را به سر و صدا و شلوغی برسانند، و در این حال اگر از میان جمع سنگی به طرفشان بیندازید بازهم دست بردار نیستند، هرچه آن ها را بترسانید فایده ندارد . چند قدمی عقب می نشینند و دوباره باز می آیند . راستی چه حیوانات مضحکی هستند! تنها چیزی که دوست دارند وسعت فضاست، فضایی که تا چشم کار می کند در  و دربند نداشته باشد. سر و صدا را دوست دارند . شلوغی را دوست دارند و به همین دلیل به آن ها سگ شکاری می گویند . »  پرنده مهاجر اولین اثر از " چنگیز آیتماتف " نویسنده ی قرقیز است که خوانده ام. ترجمه ی اثر از فرانسه به فارسی و توسط محمد مجلسی انجام شده است. در مقدمه ی کتاب آمده است که لوئی آراگون شاعر و نویسنده ی بزرگ فرانسوی رمان « جمیله » نوشته ی آیتماتف را به نام « بهترین عاشقانه ی دنیا » به جهان غرب معرفی کرده است . کتاب پرنده ی مهاجر از سه داستان کوتاه تشکیل شده که در داستان اول که نام کتاب هم از آن وام گرفته شده به جستجو و بازشناسی میراث افسانه ای و هویت قوم خویش پرداخته است . در داستان دوم که « رو در رو » نام دارد از زنی سخن در میان است که شوهرش در جریان جنگ از جبهه می گریزد و در زیر چتر حمایت همسرش پناه می گیرد . اتفاقات و سختی های دوران جنگ با سبک رئال نویسنده چنان برجسته و زیبا تصویر می شود که خواننده را تا لحظات پایانی و کلمات پایانی داستان درگیر و همراه می کند و سومین داستان « سپیدار کوچک من » ماجرای عاشقانه ای است که حدیث عشق را به گونه ای تازه بیان می کند ...
  • رحیم فلاحتی

فاطیما ـ 25

پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۴۵ ق.ظ

*** از خانه ی خدیجه که بیرون آمد باران می بارید . خاک حیاط از باران خیس و گل آلود شده بود و گِل های سیاه به زیر کفش او می چسبید و نمی گذاشت راحت قدم بردارد . از حیاط بیرون آمد و در حالیکه لیز می خورد راهی را که به ایستگاه منتهی می شد در پیش گرفت . در تمام طول راه به آن " خوشبختی " که خدیجه وعده داده بود فکر می کرد . یک به یک کسانی که در همسایگی زندگی می کردند ، آنهایی که روز و شب سر کوچه پاتوق شان بود و چشم چرانی می کردند ، آشنا و ناشناس و به طور کل همه ی پسرها را از یاد گذراند . اما نزدیک تر از فروشنده سیبیلوی نانوایی نبش کوچه شان ، سبزی فروش ها و البته در زایشگاه محل کارش به غیر از پرفسور جَبی یف با آن ریش جو گندمی کس دیگری که خیلی نزدیک باشد به خاطرش نیامد .   رسیده و نرسیده به خانه ، سر نبش کوچه پسرهایی که دستی به جیب تخمه می شکستند و آرام آرام صحبت می کردند با دیدن او لحظه ای تخمه شکستن شان متوقف شد و مودبانه احوالپرسی کرده و کنار رفتند و برای او راه باز کردند .  گل آقا با فریادهایش حیاط را روی سرش گذاشته بود . ـ این وقت شب کجا مونده این سر به نیست شده ؟ ـ گل آقا برا چی داد و فریاد می کنی ؟ ... باشه ! شاید مریض اورژانسی داشتن یا شیفت شبِ ... چه می دونم ! ... مادرش در حالیکه توپق می زد این ها را گفته بود . ـ پس چرا زنگ نزده ؟ ـ الان هر جا باشه از راه می رسه ، حرص نخور برا هر چیزی چرا از خود بی خود می شی ؟ ... انگار صدای مادرش از ته دره شنیده می شد . هر وقت گل آقا نمی خورد مادرش انگار از او می ترسید . گل آقا باز با زیرپوش بود ، داخل شدن او را دید و با حرص به خانه رفت و در را چنان به هم کوبید که انگار یکی از شیشه های پنجره ی پایین ترک خورد . رنگ و روی مادرش پریده بود . ـ کجا موندی تا حالا ؟ ساعت داره نُه می شه ، ... آخه این منو کُشت ... گفت : مریض بد حال داشتیم ... و پله ها را با عجله بالا رفت . ـ چی ؟ ـ مریض بد حال ! این را از بالای پله ها گفت و داخل خانه شد و در را چنان پشت سرش بست که انگار مادرش از پشت او خیال داخل شدن نداشت . مادرش در را باز کرد، انگار اتفاقی نیفتاده بود ، داخل شد و به آشپزخانه رفت و آن جا در حالیکه در دیگ و قابلمه ها را به صدا در آورده بود گفت : ـ گل آقا اصلن متوجه می شه مریض بد حال چیه ؟! ... و ادامه داد : خانگال خوشمزه ای درست کردم ، بیا بخور جون بگیری . ـ بازهم خمیر!... بازهم رشته ؟! مامان گفته بودم اینهمه خمیر درست نکن چاق می شم ! ـ چی گفتی ؟ ـ می دونی چقدر این غذاهایی که از آرد و خمیر درست می کنی برای بدن آدم ضرر داره ؟... مادرش رو ترش کرد و گفت : ـ این رو کی گفته ؟ ... همه ی مسلمونا غذاهایی که می خورن از آرد و خمیرِ ، از همه هم قوی ترن ، از همه بیشتر عمر می کنن . دخترم غذای مسلمونا رو بخور ! این سالاد پالاد چیزِ بیخودیه . غذاهای باارزش بخور که قلبت قوّت داشته باشه . ـ قوّت چی ؟! ـ قوّت ؟! ... یعنی طاقت ، قّوت ! ... مادرش این را گفت و انگار خانگال ها را درون آبکش خالی کرد . بخار آب از آشپزخانه ی کوچک بیرون زد و اتاق را پر کرد . به اتاق خواب رفت و لباس هایش را بیرون آورد . ـ باز هم قوّت ... ـ برای اینکه مادرش نشنود زمزمه می کرد ـ  ... انگار کشتی گیری چیزی هستم ...  از دو بشقاب بزرگ روی میز بخار به هوا بلند می شد . یکی از بشقاب ها جلوی مادرش بود . مادرش تا آمدن او بشقابش را نصف کرده بود و در حالیکه خوردنش ادامه داشت چنگالش را درون رشته ها می گرداند و آن هایی را که به هم چسبیده بودند را با سلیقه از هم جدا می کرد . ـ به معصومه هم دادم . گفتم بو بهش می خوره گناه داره ...  مادرش این ها را گفت و در حالیکه دهانش را ملچ ملوچ صدا می داد طوری غذا می خورد که او هم احساس گرسنگی و ضعف کرد . چنگال را به دست گرفت و درون رشته ها فرو برد . مادرش به او نگاه کرد و گفت : می بینم قشنگ شدی ! ... لپ هات شبیه سیب های قُبا شده ...  ادامه دارد... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

  • رحیم فلاحتی

من و کلاغ ها

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۱۰ ب.ظ
نشسته بر نیمکت سیمانی پارک محصور در چنارهای تنومند لُخت خیال را به بازی می گمارم به همبازی کلاغ هایی که از نزدیک شدن به خیالم نیز می هراسند . آن ها شاخه های باریک بر منقار پرگشوده رو به لانه ای که آرام آرام شکل می گیرد و من در هوای ترک خاطراتی دور و نزدیک لحظه لحظه خراب تر می شوم . ... چه تنهایم کلاغ ها نیز از خیالم پرکشیده اند .
  • رحیم فلاحتی

راسکلنیکف خوانی

دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۴:۳۸ ق.ظ
« هیچ چیز در دنیا دشوارتر از صمیمیت و صراحت واقعی نیست و هیچ چیز هم آسانتر از تملق بیجا وجود ندارد . اگر در صراحت و صمیمیت فقط جزو صدمین آن نادرست باشد ، فورا ناموزونی مخصوصی به گوش می خورد و غوغایی بپا می شود . و اما اگر در تملق تمام اجزایش نادرست باشد، باز هم مطبوع است و نسبتا با لذت شنیده می شود . هر چند که لذتی خشن ایجاد کند، اما به هر حال با لذت شنیده می شود . و هر قدر که تملق نتراشیده و نخراشیده باشد، حتما نیمی از آن درست بنظر می آید . این در تمام اشخاص، از هر طبقه و در هر سطح از تمدن که می خواهند باشند، فرقی نمی کند . ... » * قسمتی از گفته های سویدریگایلف خطاب به راسکلنیکف " جنایت و مکافات
  • رحیم فلاحتی

فاطیما ـ 24

چهارشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۲۷ ق.ظ

ـ ... ـ بسه دختر . منو نخندون . زن به این ... دختر به این بزرگی ، مرده ترس داره ؟ ... تو از زنده ها بترس . خواهرم ! از کسانی که برای تو جادو نوشتن و طالعت رو سیاه کردن بترس . مرده چه آزاری به تو می رسونه ؟... فاطیما سرش را پاین انداخت و با گل های دامنش بازی کرد . ـ اما این دفعه فقط یک مقدار از پول رو می تونم بدم ، بقیه ... ـ بسه تو رو خدا ! من از تو پول خواستم خواهر ؟ ... دادی ، ندادی خدا به تو سلامتی بده ! سال هاست مصیبتی رو که می کشی می بینم . قسم به خدای احد و واحد من اون عفریته رو که با جادو طالعت رو بسته چنان باید بیمارش کنم و توی لحاف و تشک بخوابونم که دیگه سر پا نتونه بلند شه ! ... بغض گلویش را گرفت ، به زحمت آن را فرو داد و به صورت خدیجه نگاه کرد . خواست حرفی را که در دل داشت بازگو کند اما نتوانست . خدیجه برای او دل می سوزاند و حرف هایش از صمیم دل بود . غصه ی او را می خورد . آره ! برایش غصه می خورد . واقعن نیاز به همدردی داشت . خدیجه نخود ها را در میان دستش تکان داد و این بار به روی فرش انداخت و در همان حین به ترتیب قرار گرفتن آن ها نگاه کنان گفت : ـ کسی رو می بینم به سمت تو قدم بر می داره خواهر ، ... هر کسی هست نیتش پاکه ... آ ... آ ... باور کن از راه نزدیکه ... درست از همین پنج قدمی . میاد که تا ابد کنارت بمونه ، برای پیوند همیشگی . لحظه ای بعد خدیجه انگار در ترتیب نخودها چیزی دید ، دستش را با صدایی بلند به روی میز کوبید و ناگهان گفت : ـ ازدواج می کنید ! ... یک زندگی شاد و خرم می بینم ... با بچه های قد و نیم قد  ... گفته های شیرین خدیجه او را با خود برد به روز های خوش درس و مدرسه و پایان خوش قصه هایی را خوانده بودند را به خاطر آورد . خدیجه لچکی را که به سرش بسته بود باز کرد و دوباره از نو محکم کرد و سفت تر بست ، نخود ها را از روی زمین جمع کرد و درون استکان ریخت . خسته و بی رمق او را نگاه کرد و گفت : ـ برو خواهرم ... انگار سر دردم داره شدید تر می شه ... و بلند شد و با حالتی غریب به سمت اتاق خوابش رفت . از پشت سر به خدیجه نگاه کرد و دلسوزانه فکر کرد که واقعن درد این همه آدم را شنیدن و تحمل کردن کار راحتی نیست .  *** ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

  • رحیم فلاحتی

فاطیما ـ 23

جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۳:۰۹ ب.ظ

خواست بلند شود که خدیجه دست روی زانویش گذاشت و گفت : ـ تو بشین ! خدیجه با دستی روی سر و چشم دوخته به فرش زیر پا آهسته گفت : « با تو نبودم »  بعد از اینکه زن ها پراکنده شدند انگار خانه ی کوچک خدیجه بزرگ تر شد . فاطیما نگاه کرد و دید این اتاق تنگ و کوچک با سقف کوتاه که قلبش در آن فشرده می شد یک جای بزرگ و درست و حسابی است . ـ هان ! برای چی اومدی ؟ خدیجه هنوز با چشم بسته صحبت می کرد و دستش روی سرش بود . انگار این بار سر دردش خیلی شدید بود . بعد از اینکه چشم ها را باز کرد طوری فاطیما را نگاه کرد که انگار تازه متوجه شده بود کسی که روبرویش نشسته اوست . گره ی لچکش را شل کرد و گفت : ـ ماشالله ! الان خیلی خوب به نظر می آی ... بار قبل رنگت مثل زردچوبه بود . هان ! برای گذاشتن قرار اومدی ، رفتنی شدیم ؟ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . ـ شاید هنوز آماده نیستی برای قرارمون ؟ ... گفت :  ـ  آماده ام ...  به مادرم هم گفتم . ـ اون چی گفت ؟ ـ گفت : « برید ببینید چی پیش میاد » خدیجه محکم به روی زانویش زد و گفت : ـ« خدا مردم آزار رو خونه خراب کنه !» ... و درد های کهنه اش تازه شد .  ـ «مردم آزار مگه من رو به این روز نینداخت ؟!  ...  بیا ، امروز و فردا پنجاه رو رد می کنم نه پسری دارم نه دختری . این همه دارایی و جاه و جلال، بیا و ببین ، وقتی نون خور ندارم چه فایده . ببینم اون روز رو که عزیزش جلو روش پرپر بزنه ! » ـ کی ؟ ـ« اون توله سگی که من رو جادو جنبل کرده ! سپردمش به خدایی که تو آسمون هاست ! » و بعد ساکت شد و در حالیکه به نقطه ی دوری خیره شده بود ادامه داد : ـ « یک روزی مثل امروز که جماعت از خونه م پراکنده شدن و رفتند توی این چهاردیواری بی کس و تنها سرم رو می ذارم می میرم ... حتی کسی برام گریه هم نمی کنه ... » ـ خدا نکنه ! ـ می دونم ، کسی هم سر قبرم بخواد بیاد کسی جز تو نیست . میایی و یک گوشه می نشینی و « جونم خدیجه » می گی و زار زار گریه می کنی .  خدیجه این را گفت و از چشمانش اشک سرازیر شد . دانه های درشت اشک مثل توپ های بیلیارد روی میز کوچک مقابلش ریخت و به نخودهای پراکنده ی روی آن خورد .  کمی بعد دماغش را بالا کشید و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد با صدایی رسا گفت : ـ به من گوش کن ببین چی می گم . یک شب مهتابی که ماه درخشان و نورانیه و هیچ ابری تو آسمون نیست باید بریم اونجا ... ـ شب ؟ .. قبرستون ؟.. ـ آره دیگه ... نکنه می ترسی ؟ ... ـ ...  ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

  • رحیم فلاحتی

یک لقمه نان ، نان ، نان و عشقی پاک ...

چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۳:۱۱ ب.ظ
« فراموش نکن که هدویگ، دختر مولر ، کسی که تو برایش اتاق تهیه کرده بودی ، امروز با قطاری که ساعت 11:47 دقیقه وارد می شود ، به آن جا می آید . لطف کن و دنبالش برو ، حتمن یادت نرود که چند شاخه گل هم برایش بخری ، نسبت به او مهربان و خوش اخلاق باش . سعی کن بتوانی بفهمی که حال و روز چنین دختری چگونه خواهد بود ؛ برای اولین بار به شهر می آید ، او خیابان و محله ای را که در آن زندگی خواهد کرد نمی شناسد و برایش بیگانه است . راه آهن بزرگ و با ازدحام و شلوغی اش او را به وحشت خواهد انداخت . ... »   نان سال های جوانی داستان سال های قحطی و گرسنگی را از زبان مرد جوانی مطرح می سازد که خود در بحبوحه ی این دوران زندگی نموده و تمامی این زمان را پشت سر گذارده است . در کنار این مضمون یک عشق پاک و زیبا را به دور از مادی گرایی ِ زندگی روزمره لمس می کند . ـ نقل از رمان " نان سال های جوانی " هاینریش بُل ، ترجمه ی محمد اسماعیل زاده ، نشر چشمه ، چاپ هفتم 1391
  • رحیم فلاحتی

عمه قربون ! ...

شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۳۲ ق.ظ
(1) دست بُرد به سمت دستگیره و آن را در مشت گرفت . خواست آن را به سمت خود بکشد . درنگی کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت : ـ موضوع افشار رو شنیدی ؟ ـ کدوم افشار ؟ ـ افشار ظفر دوست رو می گم . ـ مگه از دریا اومده ؟ ـ آره ! زنگ زدن به پلیس و  اطلاع دادن که ساقی مواده ... ـ جل الخالق ! ... (2) ـ لطفن کارت و مدارک ماشین ! ـ مشکلی هست جناب سروان ؟ خلافی مرتکب شدم ؟ ـ بفرمایید پایین . مسافرهاتونم پیاده کنید ... استوار خلیلی ! کارِتونو انجام بدید ! ... وظیفه محسنی ساک های خانوم ها رو بهشون تحویل بده ! ـ چشم قربان ! ـ جناب سروان غریبه نیستند . این خانوم عمه ی منه . با خانواده شون مهمون من اند ... ـ استوار چی شد ؟ ـ قربان کمی طول می کشه ... ـ اگه نیازه خودرو رو منتقل کنید پاسگاه . ـ قربان! وظیفه محسنی یک چیزایی از زیر صندلی راننده پیدا کرده ... ـ راننده رو دستبند بزن ! حرکت کنید سمت کلانتری . (3) ـ مازیار ! از جاده چالوس بریم بیشتر خوش می گذره . ـ آره بریم . چی فکر کردی فقط اون مردیکه ی الدنگ می تونه دور دنیا رو شیش ماه شیش ماه با کشتی بگرده . بعد از این نشونت می دم طعم زندگی و عشق و سفر چیه ! ... ـ دیگه نمی خوام اسمشو بیاری ! فعلن رفت آب خنک بخوره . ـ به جون فرشته اگه گذاشته بودی بیشتر جاساز کنم زیر صندلی قاقارکش یه چند وقت دیگه بیوه شده بودی والسلام !... ـ نه طفلکی گناه داشت ! پونزده بیست سال بسه ! آدم می شه ... (4) ـ عمه قربونت تو که گِرد این کارا نمی چرخیدی ! تو که سوای بابای خدابیامرزت حتی از بوی سیگارهم فراری بودی ...  این چه بلایی بود که سر خودت آوردی افشار ؟! الان جواب فرشته رو چی بدم ؟ ...
  • رحیم فلاحتی

ادیان یکی بودند ...

جمعه, ۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۲۴ ب.ظ
« برای انسان گرد آمده ایم ، انسانی که ادیان برای او آمده اند ، ادیانی که یکی بوده اند و هر یک ظهور دیگری را بشارت می داده است و یکدیگر را تصدیق می کرده اند . خداوند به واسطه ی این ادیان ، مردم را از تاریکی ها به سوی نور بیرون کشید و آنان را از اختلافات ویرانگر نجات داد و پیمودن راه صلح و مسالمت آموخت . ادیان یکی بودند ، زیرا در خدمت هدفی واحد بودند : دعوت به سوی خدا و خدمت انسان و این دو نمودهای حقیقی یگانه اند و آن گاه که ادیان در پی خدمت به خویشتن برآمدند ، میانشان اختلاف بروز کرد . توجه هر دینی به خود آن قدر شد که تقریبن به فراموشی هدف اصلی انجامید . اختلافات شدت گرفت و رنج های انسانی فزونی یافت . » + بخشی از سخنرانی امام موسی صدر در حدود سی سال پیش در کلیسای کبوشین بیروت "موعظه روزه ی مسیحیان به وسیله روحانی شیعه " نقل از روزنامه ی آسمان ، یکم اسفند 92
  • رحیم فلاحتی

دامادم دامادای قدیم ! ...

پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۰۸ ب.ظ
در زدند . مرد در را باز کرد . آقای همسایه با سگرمه های در هم همراه استوار جوانی پشت در بودند . همسایه گفت : « دیشب لاستیک ماشینم رو با چاقو پاره کردن .» مرد گفت : « علیکم السلام ... خُب این چه ربطی به من داره ؟! حتمن باز با ماشینتون راه همسایه ها رو سد کرده بودین ... آخه بی خیالی هم حدی داره ! »   استوار جوان گفت : « اگه امکان داره می خواهیم فیلم های دوربین مشرف به کوچه تون رو ببینیم ! » پیرزن همسایه که به بهانه ی گذاشتن کیسه زباله گوش تیز کرده بود در حالیکه روی اش را برمی گرداند گفت : « سرکار این آقا حقشه !»  و در را محکم بست و داخل آپارتمان رفت .   وقتی همه دور میز شام نشستند دختر از مادرش پرسید : « مامان ! چرا امشب بابا دمغ ِ ؟» زن گفت : « عجب رویی دارید ! » و در حالیکه گوشه ی چشمی به دامادش نازک می کرد ادامه داد : « یعنی شما خبر ندارین ؟ » ـ « نه ! از چی باید خبر داشته باشیم ؟!» مرد گفت : « امروز همسایه با پاسبون اومد دم در . من ِ از همه جا بی خبر فیلم دوربینِ جلوی در رو بهشون نشون دادم ... » زن گفت : « برید خدا رو شکر کنید قضیه با چارصد تومن و تعهد کتبی حل شد ... » مرد که انگار کمی یخش آب شده بود گفت : « چی چی رو حل شد ؟! چارصد تومن رو زدم به حساب شاه داماد ... دامادم دامادای قدیم ! برا ما که نوبره ...  »
  • رحیم فلاحتی
up