آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

  امروز کک این که تاریخ معاصر بخوانم افتاد به تنبانم. برای همین به قصد کتابخانه ی عمومی از محل کار زدم بیرون. باعث این کک افتادگی هم مستندی کسل کننده و یکطرفه ای از وقایع درگیری های آمل در ابتدای انقلاب بود. اول تا آخر فیلم قرائت کیفرخواست اسدالله لاجوردی بود و متهمین صمٌ بکم نشسته بودند. علاقمند بودم از اقداماتی که دوطرف مرتکب شده بودند و نحوه ی دستگیری گروه کمونیستی" سربداران جنگل " بیشتر بدانم ولی فیلم کاری در این رابطه نتوانست انجام بدهد و این کنجکاوی را کمی ارضاء کند.  

  وارد کتابخانه که شدم کتاب قبلی را به مسئول کتابخانه تحویل دادم و اجازه خواستم برای انتخاب کتاب به مخزن سری بزنم. قبل از اینکه وارد مخزن شوم صدای یکی از کتابدارها به گوشم رسید. به صدای بلند با تلفن همراهش صحبت می کرد. چون می شناختمش به اسم سلام و علیک و مثلن اعلام حضور کردم. بی توجه همانطور به مکالمه ی پر شورش ادامه داد. من دنبال قفسه ی کتاب های تاریخ بودم و او سرگرم چاق سلامتی به فامیل.

  در بین قفسه ی کتاب ها رنگ و روی یکی توجه م را جلب کرد. صحافی و طراحی نویی داشت. و به قول خودمان خیلی باکلاس . کشیدمش بیرون. کاری بود از محمود گلابدره ای. به اسم لحظه های انقلاب. خاطره نویسی بود. به مقصود نرسیده بودم ولی این خاطره خوانی هم بد نبود.

  وقتی می آمدم بیرون خانم کتابدار هنوز داشت حرف می زد. از مشکل بواسیر پدر شوهرش و به مخاطبش یادآور می شد که ماه آینده وقت عمل جراحی دارد ... و من در فکر کتابخانه ای دیگر در آن سوی شهر به امید یافتن کتاب هایی مرتبط با آنچه که کک های مستقر در تنبانم می خواستند ...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۲
رحیم فلاحتی

آفتاب و قایق

  آفتاب زمستانی به بهترین وجه در آسمان بود و گرمای لذتبخشی داشت. اما نه تا وقتی که بعد از چند ریب زدن، ماشین م بنزین تمام کرد و با ظرف چهار لیتری و پای پیاده راه افتادم به سمت پمپ بنزینی که حداقل یک کیلومترازمن فاصله داشت. در میانه ی راه یک ایستگاه قایق سواری بود. دو مرد میانسال ابتدای ورودی آن روی دو صندلی پلاستیکی، کیفور و مست از آفتاب نشسته بودند و سیگار دود می کردند. به سمت شان رفتم. می دانستم که بنزین دارند. فقط دعا کردم با روغن مخلوط نکرده باشند : « سلام ! خسته نباشید. یه کم بنزین دارید که به درد من بخوره ؟ »

  مردی که به من نزدیکتر بود و صورت سرخی داشت جواب داد: « شرمنده ! چرا دروغ بگم، بنزین داریم اما روغن قاطی شه. بریزی توی باک پدر ماشین رو درمیاره . برا خودت می گم. » عذرخواهی کردم و خواستم برگردم که گفت : «  بذار یه دقیقه با موتور برم برات بنزین بگیرم ؟ تو بخوای بری و برگردی خیلی معطل می شی ... »

  از این پیشنهادش جا خوردم. یعنی می خواست برای منی که نمی شناخت چنین کاری بکند؟! چند لحظه ای به تعارف گذشت و من همچنان که مات و مبهوت مهربانی و معرفتش بودم او باک به دست سوار موتورش شد و رفت. من لمیده روی صندلی پلاستیکی که همکارش تعارف کرده بود بی اختیار نشئه از آفتاب لذتبخش زمستانی فراموش کردم زمان و مکان را و گوش سپردم به تعریف همکارش از او که بارها برای افرادی که در راه بدون بنزین مانده بودند چنین کرده بود بی هیچ مزد و منّتی .

  شب شده است. از ظهر تا به حال مدام به رفتار آن مرد فکرمی کنم. و به آفتابی که در طول روز به بهترین شکل و بی هیچ چشمداشتی تابیده بود ...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۲:۵۰
رحیم فلاحتی

  

   باباش شاه دوست بود . از آن شاهنشاهی های تیر . همیشه انگشتر تاج نشان درشت به انگشتِ دست چپش بود و خال کوبی ناشیانه ای از تاج روی ساعد دست راست . ما که هیچ وقت نفهمیدیم این وسط با این همه خاطر خواهی چه چیزی به او می ماسید. شنیده بودیم آدم لوطی ای بود . مثل خیلی ها از طایفه ی بنی هندل . خط رشت - تهران سرویس داشت و بالعکس . صبح که می زد بیرون شب خانه  بود .

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۴
رحیم فلاحتی

  تا بالای پله ها دویدم. در پاگرد طبقه ی دوم به او رسیدم. هنگامی که قهقهه اش در فضای خالی راه پله می پیچید و بالا می رفت به آرامی نیشگونی از بازویش گرفتم و رهایش کردم تا آرام به درون آپارتمان بخزد. 

  آقا حمید سر کوچه با مینی بوس بنزش منتظر بود. باقی خاطربازی ام را باید در خواب و بیداری صندلی تنگ و ناراحت سرویس ادامه می دادم .

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۴
رحیم فلاحتی

  بعد اذان ظهر بود. یکی داشت دعا می کرد. با لحنی خاشعانه که به دل می نشست. همینطور که زمزمه می کرد رسید به این جا : « خدایا ! هرکسی را در این دنیا بر سر جای خودش بنشان ! ... » این جمله را که شنیدم فکرم هزار جا رفت. انگار شدم نعوذبالله خدا . شروع کردم آدم ها را جابجا کردن . یکی را از ریاست به کارمند دون پایه. دیگری را از وزارت به آشپزی در پادگان آموزشی . یک سرباز را به رتبه ی تیمساری ... جای خیلی از آدم های ریز و درشت را با هم عوض کردم . اوضاع خنده داری شده بود. خوب که به کارشان دقت می کردم چیز زیادی تغییر نکرده بود. فقط اسم و فامیل ها . دوباره شده بود همان بلبشوی سابق.

  در فکر جابجایی دوباره بودم که بوق کشداری از جا پراندم : « اَخوی این پل عابرو واسِ تو.... » و بقیه ی جمله اش را باد برُد .راه ام را کج کردم . از پله ها که بالا می رفتم از طنز سیاسی که می توانست پشت این دعا باشد خنده ام گرفت. و یاد آقایانی افتادم که برای نشان دادن خاکساری خود با لباس نارنجیِ قشری زحمت کش ادا در می آوردند .

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۳
رحیم فلاحتی

  یکی از پیغامبران بر سنگی خُرد بگذشت؛ آب بسیار دید که از وی همی رفت. وی را عجب آمد. خدای تعالی آن سنگ را با وی به سخن آورد؛ گفت : نشنیدی که خدای گفت : « قودها الناس و الحجاره » ؛ یعنی هیزم دوزخ مردم خواهند بود و سنگ.اکنون از بیم آن همی گِریَم. آن پیغامبر دعا کرد تا خداوند او را ایمن گرداند. خدای وحی فرستاد که او را ایمن کردم و پیغامبر برفت. چون باز آمد همچنان آب دید که می رفت و زیادت. گفت : نه خدای تو را ایمن کرد از دوزخ، همچنان گریستن می کنی ؟ گفت : آن گریستنِ اندوه و بیم بود و اکنون گریستن شکر و شادی است.

ابوالقاسم قشیری ـ رساله ی قشیریه

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۹
رحیم فلاحتی