آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

  خانه ساکت است . بی هیچ دیالوگی. و فقط گهگاه مونولوگی از صدای خودم  را می شنوم که کلماتی ازکتاب  " ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی " را زمزمه می کنم. اما بیرون همهمه ای است. گنجشک هایی که روی دو درخت توت پشت پنجره نشسته اند بی وقفه سر و صدا می کنند. اما من در سکوت خانه به جامعه شناسی فکر می کنم . به معلم سال اول دبیرستان مان آقای رازبان . به آن هیکل ترکه ای و کت و شلوارهای کبریتیِ تیره اش. به آن سر بی مو و براق، که همیشه سعی داشت موهای بلند پشت گوش را از یک سمت به سمت دیگر هدایت کرده و کمی از فرق سر لخت اش را بپوشاند. به آن نمره ی صفری که در ثلث اول به من و همکلاس کنار دستم داد و باعث شد انگیزه ام را برای خواندن این درس در دو ثلث بعدی از دست بدهم. به دلیلش که می گفت از روی دست هم نوشته اید. و من هیچگاه آن را نفهمیدم . چون در آن ماه های اول ورودم به دبیرستانی که بیشتراز ده کلاس سال اولی داشت و دو کرور دانش آموز، هنوز آنقدر اُخت نشده بودم که بخواهم تقلب کنم و تقلب برسانم .

  خانه ساکت است و بیرون هنوز همهمه ادامه دارد. شاید اگر زبان شان را می فهمیدم چاره ای بود. دلیل این همه قیل و قال شان را می پرسیدم و درک می کردم. و حتی می توانستم با آنها همراهی کنم .

  صدای زنگ پیام گوشی ام بلند می شود. به صفحه اش نگاه می اندازم . 2 Photo  . دو نامه از جان رسیده است. بیش از صد سال است که نامه برای هم ارسال می کنیم. بله بیش از صد سال . از زمانی که نامه را با پر پرندگان و جوهر دوده می نوشتند و چاپار آن را به تاخت از شهری به شهر دیگر می برد. دیدن دستخط های همدیگر حس خوبی دارد. احساس های مستتر در میان شان را بهتر می شود فهمید تا این حروف تایپی که از صفحه کلید منتقل می شود.

  نامه را می خوانم . جان از کلاس های دیروز پرسیده است. یادم باشد در مورد پاورپوینتی که برای معرفی جشنواره لوکارنو آماده کرده بودم و بی مصرف افتاد برایش بنویسم. پنج ساعت وقت گذاشتم عکس و مطب جمع کردم اما به دلیل نقص سیستم و نبودن امکانات نتوانستم از ویدئو پروژکتور دانشگاه استفاده کنم. و از روی گوشی کنفرانس دادم.

  دوباره  ذهنم پر می کشد . سراغ مقایسه می روم. در ذهنم مرور می کنم . مقایسه ی بین استاد جامعه شناسی فرهنگی دانشگاه را و دبیر جامعه شناسی دوران دبیرستان مان را . دنیای عجیب و آدم هایی با خلق و خویی عجیب تر . خوب و بد را چگونه می توان تعیین کرد؟ استادی که که با ما کنار پیاده رو می نشیند و می آموزد مشاهده گری را با هم تمرین کنیم و یا دبیری که تمام همت اش این شد که مرا با یک صفر در کارنامه تنبیه کرده باشد؟ به یاد پرسش های مطرح شده در کتاب می افتم . باید به سراغ پرسش ها و پاسخ های جوئل شارون بروم . شاید نگاهی روشن تر از امروز با خواندن این کتاب در آینده از جامعه و اتفاق های پیرامون آدم و روابط آن ها پیدا کنم ؟!  

  گنجشک ها هنوز به دادو قال مشغولند. با همه ی صدایی که دارند چقدر بی آزارند. در پس زمینه ی سکوت خانه گاه می شنوم شان و گاه سکوت می شود. گاه اینجایم در خانه و گاه کیلومترها دورتر . این ذهن بازیگوش از نفس نمی افتد. مدام از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد. شاید بد آموزی گنجشک های همهمه گر روی درخت های توت باشد. هنوز از نفس نیافتاده اند. خدا قوت شان بدهد !

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۱۰
رحیم فلاحتی

  مواجهه با بعضی از متن ها واقعن آدم را به چالش می کشد. باید بخوانی و دنده عقب بگیری و باز بخوانی . دوباره راه رفته را برگردی و نم نمک بیایی و کوچه پس کوچه های کلمات و جمله ها را با دقت بیشتری نگاه کنی . تابلوها ، پلاک ها و درخت ها و حتی گربه های روی دیوار و شیروانی ها . آنگاه شاید با تسلط به محیط داستانی و آنچه که روی می دهد و داده است در لفافه ی جملات چیزکی بیابی ! 

  و اکنون حال من و نمایشنامه ی« آخر بازی » ساموئل بکت فقید چنین است !

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۱
رحیم فلاحتی

  «  ... وقتی صبحها پیاده به طرف دبیرستان نمونه راه می افتادم، در راه چند بار با خود می گفتم: " پایینتر،پایینتر ." تابستانها می فهمیدم که باید خود را بازسازی کنم. سر و کله زدن با دانش آموزان اول تا ششم دبیرستان این توهم را ایجاد می کرد که بسیار می دانی. بدتر اینکه آدم باورش نمی شود آن بچه ای که آن همه غلط  داشت حالا کاری کرده باشد کارستان. بر عکس آن هم اتفاق می افتد.شاگرد بعدها فکر می کند که آن معلم تنها همان ابتداییات را می داند. ... »

+ برگرفته از مقدمه ی کتاب " نیمه ی تاریک ماه " داستان های کوتاه ، هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر، چاپ دوم 1382

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۸
رحیم فلاحتی

    کمی بالاتر از چهارراه پهلوی، به مغازه ای که سردرش به شکل بام های رشتی سفالکاری شده بود و در و روکارش هم ازتخته بود و به انگلیسی نوشته بود " پیتزا " حمله کردند. بی اختیار، پریدم بالا و روی پله ایستادم. صاحبش بیچاره زار می زد. داد زدم : « عرق فروشی نیست،غذای ایتالیایی است ». نعره می زدم. بچه ها از خیرش گذشتند و حمله کردند به بانک شهریار رو به رویِ سر کنج .    

 لحظه های انقلاب ، محمود گلابدره ایی

  + وقتی این سطور را می خواندم این سوال از ذهنم گذشت : « چرا و چطور می شود که یک عده ای در اعتراضات رجوع می کنند و به آتش و آتشبازی و تخریب اموال خصوصی و دولتی ؟! چه در دوره ای که دیزی سنگی و جگرباقرساق می خوردیم و چه درعصر پیتزا و پاستا و لازانیا و ... ؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۴
رحیم فلاحتی

  ترسایی در روم شنیده بود که میان مسلمانان، اهل فراست بسیار است.از برای امتحان به جانب دارالسلام روان شد.مرقع در پوشید و خود را شبیه صوفیان درآورد و عصا در دست می آمد. شیخی چون نظرش بر وی افتاد گفت : « این بیگانه کیست؟ در کار آشنایان چه کار دارد ؟ » ترسا گفت : « یکی معلوم شد » . و از آنجا بیرون آمد و رو به شیخ ابوالعباس نهاوندی نهاد و آنجا نزول کرد. معلوم شیخ کردند و هیچ نگفت و او را التفات بسیار نمود و چنان که ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند که با ایشان وضو می ساخت و نماز می گزارد. بعد از چهار ماه پای افزار در پای کرد تا برود. شیخ آهسته در گوش او گفت که « جوانمردی نباشد که بیایی، با درویشان نان و نمک بخوری و به ایشان صحبت داری و به آخر همچنان که آمده ای، بروی . یعنی بیگانه آیی و بیگانه روی » . آن ترسا در حال مسلمان شد و آنجا مقام کرد.

 

+ برگرفته از : تذکره الاولیاء، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۵
رحیم فلاحتی

  ژولیده یکی از شخصیت های " روسلان وفادار " نوشته ی گئورگی ولادیموف در صفحه 78 می گوید :

« احمق کسی است که بخواهد همه مثل او زندگی کنند. چنین ملتی هم ملت احمقی است. هرگز روی خوشبختی را نخواهد دید، ولو این که از بام تا شام خوشبختی اش را توی بوق و کرنا کند.»

.

.

+ روسلان وفادار ، فاجعه ی وفاداری در دوران اسارت ،گئورگی ولادیموف،دکتر روشن وزیری،نشرماهی،چاپ اول 1391

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۱
رحیم فلاحتی

  یک کتاب خوب خریدم . از این که نوشتم خوب باید توضیح بدهم که دو تا از داستان هایش را خوانده ام . اولی به اسم " زیبا " و دومی " نردبان " و مابقی که آرام آرام می روم سر وقت شان .اسم کتاب به نام همان داستان اول کتاب است : " زیبا " نوشته ی لودمیلا اولیتسکایا، گردآوری و ترجمه ی مهناز صدری،نشر ثالث . گفتنی ست اثر از روسی به فارسی برگردانده شده است. لذت و شیرینی خوانش این داستان ها با خبری که خیلی اتفاقی در صفحه ی فیسبوک شهر کتاب شهرمان دیدم تلخ شد خبری  که می گفت : « این شعبه تا پایان اسفند امسال دایر است و پس از آن تعطیل خواهد شد. » خبری که شوکه ام کرد. هر چند اوضاع اسفناک اقتصادی و رکود و هزار و یک دلیل دیگر که شهرستان های کوچک به آن دچارند راه و چاره ای برای فعالیت های این چنینی نمی گذارد و مردم تقریبا با فرهنگ کتابخوانی بیگانه شده اند و نمی شود بر آن ها خرده گرفت .

  داشتم با خودم فکر می کردم که مگر دور و اطراف ام چند نفر پیدا می شوند که راه بیافتند و تا شهر کتاب برای خرید کتاب بروند . چنین فعالیت هایی  برای اطرافیان مان که معاش روزانه را هم به سختی تهیه می کنند مضحک و خنده دار شده  است .اصلن مگر خودم چقدر برای کتاب هزینه می کنم؟ یعنی چقدر توان دارم که هزینه کنم ؟

باز ندایی دورنی تلنگرم می زند : « فکر نان باش خریزه آب است »

 

+ امیدوارم خبر تعطیلی شهر کتاب مان کذب باشد .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۵۲
رحیم فلاحتی

  دویدن را دوست دارم . در کوچه، خیابان ، محل کار، همه جا،فرقی نمی کند . همانطور هم بوده و بارها در طول و عرض خیابان بدون توجه به نگاه دیگران دویده ام . می دانم که حتی بارها خوابش را هم دیده ام . خوابی که لذت اش بعد از بیداری هم همراهم بوده و ساعت ها حس خوبی داشته ام . دویدنی طولانی و بدون خستگی . با شش هایی که انگار هیچ وقت اکسیژن کم نمی آورند و ساق هایی که خستگی نمی شناسند . این روزها چقدر دوست دارم که خوابم تعبیر شود و بزنم به دل طبیعت . در کنار جنگل و دشت بدوم . در کنار ساحل و تپه هایی سبز با شیب ملایم . عاشق دوی استقامت ام . مثل یک کنیایی که تازه در کیلومترهای آخر جان می گیرد و مثل یک پرنده می خواهد اوج بگیرد . انگار او را آفریده اند برای دویدن . کاش! من هم یک دونده بودم .

 اما امروز وقتی از زبان " گریت "  شخصیت اصلی رمان " دختری با گوشواره ی مروارید " خواندم که  « فقط دزدها و بچه ها در خیابان می دوند ! » حال ام گرفته شد . نمی دانم باید چه کار کنم . می ترسم از امشب خواب نبینم . می ترسم ...

 

 

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۳ ، ۲۰:۴۱
رحیم فلاحتی

ای تاک ، چرا می ستایی ام ؟ این من بودم که تو را بریدم ! من سَنگ دل ام .از تو خون می رود : ستایش ات از ستمگریِ مستانه ام چی ست ؟    تو می گویی : « آن چه کامل شده است ، هر آن چه رسیده است ، مرگ می خواهد ! » درود ، درود بر تیغ انگوربُر ! اما آن چه نارسیده است ، زیستن خواهد ، دردا !    رنج می گوید : « گم شو ! برو ، ای رنج ! » اما هر آن چه رنج می برد ، زیستن خواهد تا رسیده و شاد و مشتاق شود :    مشتاق چیزهای دورتر ، برتر ، روشن تر . آن چه رنج می برد ، چنین می گوید : « من خواهان وارث ام ، خواهان فرزند ام ، خود را نمی خواهم .»    اما لذت نه خواهان وارث است نه فرزند . او خود را می خواهد ، جاودانگی را ، بازگشت را . او همه چیز را جاودانه همان گونه که هست می خواهد .    رنج می گوید : « بشکن ، خونِ خویش بریز ، ای دل ! ای پا ، بگرد ! ای پَر ، بپر ! ای درد ، برخیز ، برشو ! » باری ، بیا ، ای دلِ پیر : « رنج می گوید گم شو » 

نقل از " چنین گفت زرتشت " ترجمه ی داریوش آشوری ـ نشر آگه ، جیبی ، 1388 ، ص 544

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۱ ، ۰۵:۴۵
رحیم فلاحتی

  کتاب خوبی که هفته ی گذشته به قفسه ی کتابخانه ام اضافه شد « نکته های ویرایش » نوشته ی علی صلح جو است که توسط انتشارات مرکز به چاپ سوم رسیده است . نکته های جالب ویرایشی  با مثال هایی گاه شیرین و جالب که نکات آموزشی را به یاد ماندنی تر می کند .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۱ ، ۱۲:۵۸
رحیم فلاحتی