آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۹ مطلب با موضوع «شعر دیگران» ثبت شده است

چند چندیم ؟!

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۱ ق.ظ

  همه از فهمیدن این حقیقت گریه شان می گیرد اما من خنده ام گرفته. یک گوشه نشسته ام به حساب و کتاب . هر چه جمع و تفریق می کنم کم می آورم . حساب بُردهای نداشته و باخت های فراوانم دست از سرم برنمی دارند. نود و پنج گذشت. و چهل و اندی سال که خیری در آن نبوده و شرم پشت شرم بر سرم آوار شده است. و دست هایی که از نیکی و صورتی که از نکویی تهی شده ست . با این حال :

" یا رب نظر تو برنگردد "

 

  امروز این تک بیتی که پشت یک وانت پیکان خواندم حالم را خوب کرد:

رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی

هرکه خود را کم زِ ما می داند از ما بهتر است

" صائب تبریزی "

  • رحیم فلاحتی

اشتقاق

سه شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۰ ق.ظ

وقتی جهان

            از ریشه ی جهنم

و آدم

     از عدم

و سعی

        از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                            در حرف

کفتار را

        به کفتر

                تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

                        مثل نان

                                دل بست

نان را

        از هر طرف بخوانی

                                نان است!

شعر از : قیصر امین پور

  • رحیم فلاحتی

بذری بکارید !

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ

  شعری از شاعر رمانتیک انگلیسی " شلی " که در ابتدای قرن نوزدهم خطاب به کارگران انگلستان سروده :

بذری که می کارید، دیگری درو می کند؛

ثروتی که می اندوزید، دیگری در اختیار می گیرد؛

لباسی که می بافید، دیگری می پوشد؛

سلاحی که می سازید، دیگری برمی گیرد.

بذر بکارید، اما مگذارید ستمگری آن را درو کند؛

ثروت اندوزید ـ مگذارید که شیادی آن را انباشته کند؛

لباسی ببافید ـ مگذارید که عاطلی آن را برتن کند؛

سلاح بسازید ـ در دفاع از خویش آن را برگیرید.

* برگرفته از کتاب " گفتمان نقد " دکتر حسین پاینده، نشرروزنگار،چاپ اول 1382، ص 247

  • رحیم فلاحتی

چرا ؟!

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ق.ظ
چرا مرا حرکت دادند
از زهدان مادر
به زمین
به جای پاشیدن بذر من
در آب هوا یا آتش ؟

شعر از : کارلوس گرمان به ئی ، پرو 1927 ترجمه ی فریده حسن زاده

  • رحیم فلاحتی

عاشقانه

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ب.ظ

خداوندا ، مرا ببخش اگر تو را یاد نمی کنم

در روزهای پر شوکت و اعیاد با شکوهت .

مرا ببخش برای حضور نیافتن در بارگاهت

در نیایش های محصور در نور و بخور .

مرا ببخش برای درنیامیختن با جماعت نمازگزار

آنگاه که تو را در معابر و میادین عبادت می کنند .

و به خاطر این حقیقت که من هرگز

در رژه ی رنگانگ علمداران تو شرکت نکرده ام .  

  • رحیم فلاحتی

دعاهای شبانه

جمعه, ۱۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ


   شعر « دعاهای شبانه » اثری است از " ارنستو کاردنال " یکی از برجسته ترین شعرای نیکاراگوئه . او متولد 1925 میلادی است .
   کاردنال با شعرهایش همواره از بخت های کسب جایزه ی نوبل ادبیات به شمار می رفته ، هرچند هنوز محقق نشده است . او در سال 1980 میلادی موفق به دریافت جایزه صلح کتابفروشی های کشور آلمان شده است .

خداوندا ، به سخنان من گوش فرا ده ،
     ناله هایم را بشنو
و به شکوه هایم ، اعتنا کن
زیرا تو با دیکتاتورها همدست نیستی
از سیاست های آن ها حمایت نمی کنی
تحت تاثیر تبلیغات آن ها قرار نمی گیری
و به باند تبهکاران نیز تعلق نداری

در نطق های آن ها نشانی از صداقت نیست
نیز در اعلامیه های مطبوعاتی شان .

آن ها مدام از صلح سخن می گویند
در حالی که مدام بر تولید ابزار و ادوات جنگی شان می افزایند
در کنفرانس های صلح ، درباره ی صلح سخنرانی می کنند
و در نهان آتش جنگ را بر می فروزند
 رادیوهای لافزن آن ها در تاریکی شب می غرند
میزهای آن ها پوشیده از اسناد توطئه آمیز
           و طرح های شوم است .
اما تو مرا از شرّ آن ها مصون خواهی داشت
حرف های آن ها از دهان مسلسل دستی بیرون می آید
و زبان آن ها ادامه ی سرنیزه های زهرآلودشان است .
پروردگارا ، آن ها را به سزای اعمالشان برسان
توطئه های کثیف شان را نقش بر آب کن
ناکامشان گردان
چوب لای چرخشان بگذار

در لحظه ی به صدا در آمدن آژیر
کنار من باش
زیر باران بمب ها ، پناهم ده
پناه ده به آن کسی
که نه پیام های سوداگرانه ی آنها را باور دارد
و نه فعالیت های تبلیغاتی و مبارزات سیاسی آن ها را
پناه ده به آن کسی که هیچ پناهی جز تو ندارد
و او را محاصره کن با عشق و محبت بی کرانت
همچون تانک ها و زره پوشهای آن ها .


* فریده حسن زاده ، شعر آمریکای لاتین در قرن بیستم ، نشر ثالث 1382 ،ص366 
.
  • رحیم فلاحتی

داستان کاملا واقعی

سه شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ب.ظ

روزی عینک مردی به زمین افتاد

از برخورد شیشه های عینک با زمین ، صدای گوشخراشی برخاست .

مرد با ناراحتی خم شد تا خرده شیشه ها را جمع کند

زیرا پول زیادی برای عینکش پرداخته بود ،

اما در کمال تعجب ، آن را سالم یافت ،

با خود اندیشید : معجزه شده است .

اکنون این مرد ، شکرگزار و ترسیده

این واقعه را اخطاری دوستانه تلقی کرده است ،

پس قبل از هر کاری به عینک فروشی می رود ،

و جا عینکی محکمی می خرد ، لایی دار و دو جداره .

پولی را که برای آن پرداخته نوعی صرفه جویی می داند :

خطر را برای همیشه از عینکش دور کرده است

یک ساعت بعد ، جا عینکی از دستش سقوط می کند ،

او آرام و بی هیچ دلهره ، خم میشود و درون جعبه ،

شیشه ها را خرد خاکشیر می یابد ، مدتها طول می کشد تا به خود بفهماند

که هرگز نمی توان از مشیت الهی سر در آورد ، و در واقع

معجزه اکنون اتفاق افتاده است .

شعر از : خولیو کُرتازار 1914 الی 1984 ـ ترجمه فریده حسن زاده

  • رحیم فلاحتی

جدایی

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۱۹ ب.ظ

جدایی چون میله ای آویزان در هوا

به سر و صورتم می خورد

هذیان می گویم

می دوم جدایی در پی ام 

رهایی از آن ممکن نیست

پاهایم توان ایستادن ندارند

جدایی زمان نیست ، راه نیست

جدایی ، پلی در میان

از مو باریکتر ، از خنجر تیزتر

از خنجر تیزتر ، از مو باریکتر

جدایی پلی میان ما

حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم .

 

ناظم حکمت ـ ترجمه ی احمد پوری

  • رحیم فلاحتی

دو رباعی از هاتف

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۶ ق.ظ

یک لحظه کسی که با تو دمساز آید

                                              یا با تو دمی همـــدم و همراز آید

از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند

                                            هـــــــــــرگز نرود و گـــر رود باز آید 

                                    *  *  *

گر فــــــاش شود عیوب پنهـــانی ما

                                          ای وای به خجلت و پریشــــانی ما 

ما غره به دین داری  و شاد از اسلام 

                                        گــــــبران متنفر از مسلمــــــــانی ما

دیوان هاتف اصفهانی ـ چاپ مروی 1369

  • رحیم فلاحتی

کوچک نیستم

دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۳، ۱۰:۱۵ ب.ظ

 دفتر شعری را که ورق می زنی گاهی شعر یا شعرهایی هستند که دوباره و گاه چندین بار آنها را می خوانی و هر بار حس جدیدی از لابلای آن پدیدار می شود .

   شعر زیر از دفتر « شعرهایی که تو گفتی »  شهرام رفیع زاده آورده شده است .

کوچک نیستم

این کیف و

کتاب ها را نبین

توی دستم

آرام نشستنم را

توی این کافه

نبین

انگشت های جوهریم را نبین

و چند شعر چاپ شده ام را

خیلی هم کوچک نیستم

پاش بیفتد

بطری هم می شکنم

شیشه ی مغازه و ماشین را هم

همین طور

تازه

می توانم با یک دو ریالی

زنگ بزنم به خانه ی شما

این ضامن دار را هم گذاشته ام

به وقتش

نامردی نامردی می آورد

 در ضمن یک کار دیگر هم بلدم

حواست باشد

می توانم گریه کنم .

.

  • رحیم فلاحتی
up