آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۲۴۹ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

 

 یک روز صبح بیدار شدم و دیدم از آسمان باران سیاه می بارد. دلیلش را نتوانستم پیدا کنم . انگاردرون طبیعت چیزی سرناسازگاری گذاشته بود. دلش خواسته بود به همه چیز رنگ سیاه بزند . مثل دوده بازی دودکش پاک کن های لندنی .

   آبی که از ناودانی ها راه افتاده بود مرکب سیاه خوشنویسی را به یادم می آورد . یا حتی مرکب ماهی هایی که در فیلم های مستند حیات وحش دیده بودم که شیوه ی دفاعی شان هنگام احساس خطر رنگ سیاهی بود که از خودشان پخش می کردند که فضای پشت سرشان را سیاه و تیره و تار می کرد تا فرصت رهایی پیدا کنند. فرصت رهایی ! فرصت رهایی با ایجاد فضایی آکنده از سیاهی .

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۸ ، ۲۱:۵۳
رحیم فلاحتی

    

سرباز با دیدن فرمانده، سلام نظامی می دهد و با صدای خروس مانندی چند کلمه ای به زبان می آورد .فرمانده که ازصدای گرفته ودورگه ی سربازش متعجب شده است. حدس می زند باید سرباز درمرخصی دیروزعصرش قاطی جماعت شده وحسابی فریاد زنده باد! ومرده باد! ازگلویش خارج شده است.

 و با خشم فریاد می  زند: دیشب کجا بودی سرباز؟!

سربازکه ترسیده است  به دروغ می گوید: خونه بودم قربان!

فرمانده: یادت باشه سرباز،ازاین به بعد اگه غلطی می کنی به ننه ات بگو برات تخم بِه بخیسونه!

سرباز: چشم قربان!

فرمانده با فریاد: گروهبان نجفی!

گروهبان: بله جناب سروان!

فرمانده: این سرباز۴۸ساعت بازداشت باشه تا صداش خوب شه و دیگه کاری نکنه صداش از ماتحتش دربیاد !!!

+ یک روز سرد زمستان که اطرفم پر از سرباز بود .

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۳ دی ۹۸ ، ۰۹:۰۹
رحیم فلاحتی

  قهر خداوند بی مقدمه و آگاهانیدن قبلی بر ناکسان فرو نمی بارد . در جوامع امروزین روی برگردانیدن مردم و اعتراض اندیشه مندان پیام غضب الهی است و مقدمه ی سقوط جباران، و در روزگار گذشته کابوس وحشت خیز شبانگاهی . وعجبا که پیام هایی بدین روشنی و رسایی درهر زمانه ای ناشنیده مانده است، که دل ستمکاران را با خواب غفلت اُنس دیرینه ای است .

+ بر گرفته از کتاب ، ضحاک ماردوش ، سعیدی سیرجانی ،چاپ پنجم ، ص 90

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۴ ۲۱ دی ۹۸ ، ۱۲:۱۰
رحیم فلاحتی

  این روزها عادت کرده ام همان ابتدای صبح و حتی اگر نیمه شب برای خالی کردن مثانه به توالت می روم از گوشی همراهم اخبار و رویدادها را چک کنم. چون وقایعی که در این روزها اتفاق افتاده  بسیار نامنتظره  و غافلگیر کننده بوده است. هر آن امکان دارد بلایی سرمان آمده باشد و خودمان بیخبر بوده باشیم .برای لحظه ای  یاد قسمتی از فیلم سفیر می افتم که سواری با ضربت شمشیر سر از تن پیاده ای جدا کرد و آن تن بی سر مسافتی را بدون سر طی کرد و سپس نقش زمین شد. و من الان همان حال را دارم . می ترسم در یک حمله ی موشکی پودر شده باشم و از همه جا بیخبر ادعای آدم زنده را داشته باشم که هنوز شعار " مرده باد ! زنده باد ! " سر می دهد.

  روحم سرگردان است . روحم در میان اتومبیل آتش گرفته ی سردار ، مردم زیر دست و پا مانده ی کرمان، هواپیمای بوئینگ سقوط کرده در حوالی پرند، سرگردان است. نمی دانم . نمی دانم در کجا و چگونه به آنها پیوسته است. فقط می دانم با من نیست . هنوز سرگردان است.  و من انگار جسمی انباشته از کاه ، آویزان بر دروازه ی شهری جهل زده  تاب  می خورم . تاب می خورم تا بپوسم . بپوسم .

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۸ دی ۹۸ ، ۱۲:۴۴
رحیم فلاحتی

 

  بیش از بیست و چهار است که به حادثه ی سحرگاه روز سیزدهم فکر می کنم . به حادثه ای که تیتر اول بسیاری از خبرگزاری ها شد. حادثه ی ترور سردار سلیمانی، فرمانده نیروی قدس . به طیف های مختلفی از مردم فکر می کنم که در برابر حادثه واکنش های متفاوتی داشتند. گاه شادی و گاهی غم و تاثر. و فضای مجازی و غیرمجازی پر شده است از سخنانی که وقتی به موقع عمل برسد می تواند صد و هشتاد درجه چرخش داشته باشد . به تبریک و تسلیت ها فکر می کنم. به برنامه های صدا و سیما که انگار برای این موضوع آمادگی داشته و برنامه های ضبط شده ای از آشنایان دور و نزدیک شهید تدارک دیده است.  بیش از همه به آن دختر ی از خانواده ی شهدا فکر می کنم که در ملاقاتی از حاج قاسم سلیمانی درخواست انگشترش را کرده بود و در مقابل حاجی از او خواسته بود در زیارت حرم امام رضا از او طلب شهادتش را بکند . مدام به این فکر می کنم که چرا افرادی با این چنین تاثیرگذاری در موارد استراتژیک منطقه به اذعان دوست و دشمن ، باید به مرگ و شهادت بیاندیشند ؟ ... آیا آنها هم به اینکه این دنیا با چنین حکامی افق روشنی نخواهد داشت ایمان دارند ؟ چرا ما را وعده ی آن جهانی شیرین تراست ؟ وعده ی بهشت ... وعده ی بهشت ... بهشت  .مگر ما نباید تمام عزم خود را برای عبد و عبید بودن در این دنیا به کار ببریم ؟ و این را تسری بدهیم ؟  نمی دانم چرا این عقاید مرا به سمت پوچ بودن تمام حرف هایی که در مورد حق و حقیقت دنیوی گفته شده است سوق می دهد . و هر لحظه به دروغ هایی پی می برم که بنیان هر آنچه در ذهن دارم را بر هم می ریزد .

+ پهلوان زنده را عشق است !

 

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ دی ۹۸ ، ۱۵:۰۳
رحیم فلاحتی

    

  باد می وزید . هر روز می وزید. زوزه می کشید. آرام می شد. دوباره شدت می گرفت . اما نمی ایستاد.اگر زاده ی آن بلاد نبودی گمان می کردی این باد ازلی و ابدی است.

   به بادی که حتی بیشتر از یک فصل می وزید باید گفت :« باد دیوانه !باد سرکش و دیوانه ! » و من این باد را دوست داشتم. این باد از راه دوری می آمد. گاهی از جاهای خیلی دور . جاهایی که من حتی تصورش را نمی کردم. این باد با خود عطر و بوهای بسیاری  به همراه داشت. عطرهایی تند و شگفت آور .و گاه ملایم و مسحور کننده . و من برای سرخوشی از این ارمغانی که باد به همراه داشت هر روز قبل از سپیده دم به سمت تپه ی بلند مشرف به دریا می دویدم  تا صورتم در مقابل بادی بگیرم که از لابه لای امواج بلند دریا گذشته بود . از لابه لای موجوداتی گذشته بود که من درخواب دیده بودم . و در آمیختن این دو فضا خیال مرا باورپذیر می کرد . و چشم انتظاری و چشم انتظاری و چشم انتظاری ...

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۸ ، ۰۹:۲۵
رحیم فلاحتی

امروز یکی از همکارها پرسید : « سایت داری ؟ »

گفتم : « اگه منظورت وبلاگه ؟ آره ! »

پرسید : « پولی از اونجا دستت رو می گیره ؟ »

گفتم : « نه ! یک کاره دلیه . »  نمی دانم چقدر برایش قابل درک و لمس بود این واژه ی " دلی " ؟ چون اینگونه مقولات در دنیای مادی آدم های دور و اطرافم محلی از اعراب نداره . سوال و جواب دیگری نشد. به نظرم از پروفایل اینستا گرامم به آبلوموف رسیده بود و از سر کنجکاوی لینک را باز کرده بود.

  یادم افتاد چند روزی است که مطلبی برای آبلوموف ننوشته ام . کمی بی حوصله بوده ام . حتی فیلم هایی که این چند روزه تماشا کرده ام با تمرکز نبوده است. همزمان به چند موضوع متفاوت فکر کرده ام و همین باعث شده هیچ کدام به سرانجام نرسد.

 از خودم می پرسم : « راستی برای چه اینجا می نویسم ؟ هدف ام چیه ؟ آیا چیزی بیشتر از فعل نوشتن برای من اهمیت داشته ؟»  مواردی مختلفی بوده ، مثل : خوانده شدن متن ها و تمرینی مستمر برای نوشتن و خواندن نقدهای بقیه دوستان و در نهایت چاپ مجموعه ای کوتاه و یا حتی داستانی بلند . و باز بیشتر به پرسش جناب همکار فکر می کنم . و به یاد می آورم که کمتر در کارهایی که کرده ام جنبه ی مادی آن را در نظر داشته ام . آرامش و حال خوبی که از انجام کارهای مورد علاقه ام بدست آورده ام موجب شده جنبه ی مادی قضیه را فراموش کنم . حتی باید گفت کارهای مورد علاقه ام بازار کار خوبی نداشته و هر زمان هم خواسته ام به درآمد مادی ازکنار آنها فکر کنم به جایی نرسیده ام . اصلن راحت بگویم : من آدم خوبی برای داد و ستد نیستم .

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۸ ، ۰۸:۱۸
رحیم فلاحتی

  من درخواب قیلوله عصرگاهی بودم و خداوند بالای سرم بیدار . دمی خواست بیاساید و امور کشور در هرج مرج و به اختیار آدمیان رها ساخت. من از بیمی که برایم ناآشنا بود از جا جستم. هنوز در میان خواب و بیداری بودم که زنگ تلفن همراهم به صدا در آمد. صاحب خانه بود. از خواب خداوندگار و غفلت اش نهایت بهره را برده بود.  و تحکمی که شیوه ی مالکان بود فرمود : « فلانی ! با مبلغ قبلی نمی تونم آپارتمانم رو اجاره بدم . می دونی که همه چیز دو برابر و حتی سه برابر شده ، اگه می تونی کرایه ت رو دو برابر پرداخت کنی در خدمتم ؟ !!! نمی تونی بسپُرم به ... » و من انگار که گُرزی با نهایت شدت بر فرقم فرود آمده باشد ، گیج و گنگ تر از قبل باقی ماندم و گوشی از دست افتاد. و تا ملائکه ای از غیب با آب قند بالای سرم حاضر نشد همچنان مدهوش بودم .

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۲:۰۱
رحیم فلاحتی

  روزهای عجیبی است . حس می کنم پاک قاطی کرده ام . این را نه از کارهای خودم بلکه از ترس ها و احتیاط های زنم حس می کنم . از اینکه می ترسد با من حرف بزند ، می ترسد مرا تنها بگذارد ، می ترسد مرا برای خرید به سوپری سرکوچه بفرستد. حتی وقتی به گنجشک ها آب و دانه می دهم باز از من می ترسد .

  روبروی آینه ی قدی کمد دیواری، که شب ها صدای جویده شدنِ تن اش بلند است سیخ می ایستم . صدایش می کنم : « لیلا ! لیلا جان ! کجای این هیکل ترسناک و مشکوک است که این روزها تو را به تکاپو انداخته ؟ » جوابی نمی آید . از آینه می بینمش . در حالیکه به میزغذاخوری تکیه داده قرص ها را با دقت نگاه می کند و بعد با جرعه ای آب فرو می دهد. می گویم : « لیلا چرا قرص های من رو می خوری ؟ » می گوید : « رحمان ! عزیز دلم من و تو نداریم !! » وچند قرص دیگر بالا می اندازد.

 من مقابل آینه آرایش مختصری می کنم. مانتو کوتاهِ جین لیلا را تنم می کنم و شال بلندش را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم . لیلا از تاثیر داروها خوابیده است . باید قبل از اینکه بیدار شود خریدهای خانه را انجام بدهم.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۸ ، ۲۰:۳۳
رحیم فلاحتی

   

از یک قفس می خواستم شروع کنم . یا از یک اتاق کوچک که حس یک انفرادی را درمن تداعی کند. امکان تهیه ی قفسی در ابعاد انسانی ممکن نبود. ولی از توالت آپارتمان برای درک شرایط سخت یک حبس کوتاه مدت انفرادی می توانستم استفاده کنم . وقتی نشسته بودم و در حال کم کردن از وزن خودم بودم ، همزمان ابعاد توالت را از نظر گذراندم و کاشی ها را شمردم. طول ، دوازده کاشیِ پانزده سانتی و عرض نُه تا .طوری نبود که طول مدت انفرادی را مجبور باشی نشسته طی کنی . یعنی با فراغ بال می شد در آن فضا دراز کشید. در کنار کاسه توالتی که باید همانجا می خوردی و پس می دادی .  وقتی نگاهم به روشویی و آینه اش افتاد و لوازم اصلاح را دیدم متوجه شدم که آنها نباید آنجا باشند. به لحاظ امنیتی مشکل داشت . تیغ و بند کفش و کمربند برای زندانی ممنوع بود. حتی داروی نظافت هم منع قانونی داشت . شنیده بود کسی با خوردن آن غزل خداحافظی را خوانده . البته داروی نظافت " واجبی " در زندان چه می کرده چه وقت نتوانسته بود بفهمد !!!

  اگر کسی خانه نبود در را روی خودم می بستم و سعی می کردم نقش خودم را خوب بازی کنم. آه ! باید برای روشنایی سلولم هم فکری می کردم. کلید روشنایی بیرون توالت بود. نباید در طول مدتی که درون سلول بودم در را باز می کردم . از فن هم حق نداشتم استفاده کنم . مقداری غذای ساده هم باید تدارک می دیدم. سکوت و تنهایی و فکر و فکر و فکر .افکار زشت و زیبا چه بلاهایی می تواند سرم آدم تنها و محبوس بیاورد؟ هجوم افکار و توبیخ ها و سرزنش ها و دلداری ها و امیددادن ها . هربار جای یکی عوض می شدو باز بازی ادامه پیدا می کرد.  بازجو را چطور می توانستم به بازی بگیرم ؟ باید کسی به سراغم می آمد. اگر داغ و درفش بود می توانستم طاقت بیاورم ؟ حتی فکرش هولناک است. استنطاق و ضرب و شتم و توهین چطور ؟

 سیم کوتاهی به کلید پشت در می بندم .سیم برق را از لای در می آورم داخل توالت . کلید روکاری هم به آن می بندم . همه چیز برای یک انفرادی خود خواسته آماده می شود. اما باید بیشتر فکر کنم . یکباره نمی شود این برنامه را پیاده کرد .کار را همین جا رها می کنم . همه چیز را باید سرجای اولش برگردانم . جانی نباید بویی از داستان ببرد . می ترسم هول برش دارد. باید بشینم و نقشه بکشم برای روزهایی که او در خانه نباشد. در اولین مسافرتی که برای دیدار خانواده اش به شهرستان برود این ایده را اجرا می کنم . باید توانایی ام را بسنجم . باید تجربه کنم یک محفظه ی تنگ و کم اکسیژن و تنهایی چه بلایی می تواند سر آدم بیاورد !

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۸
رحیم فلاحتی