آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

از منیریه که اتوبوس می کشد بالا، در میان هن هن مسافرهایی که برای رسیدن به اتوبوس مقداری از راه را دویده اند و لب هایی که بی صدایند و از دور می توانی بخوانی که می پرسند : « ولیعصر ؟ ولیعصر ؟ ... » . وقتی در هر ایستگاه تعدادی پیاده و دو برابر آن مرد و زن با فشار و زور ساعد و آرنج به جمعیت داخل اضافه می شوند . در میان تصاویری که با سرعت از میان قاب پنجره ها می گریزند خط خوش دیوار نوشته ی مدرسه ای نظرت را به خود جلب می کند و آن بیت ورد زبانت می شود تا ولیعصر :  « به نا امیدی از این در مرو امید اینجاست      فزون تر از عدد قفل ها کلید اینجاست »
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۶
رحیم فلاحتی
« مردی را زنی بود، و در کارِ عشق وی نیک رفته بود، و آن زن را سپیدیی در چشم بود، و مرد از فرط محبت از آن بی خبر بود. تا روزی که عشق وی روی به نقصان نهاد. گفت: « این سپیدی در چشم تو کی پدید آمد ؟ » زن گفت : « آن گه که کمالِ عشق تو را نقصان آمد! »                                                                                         " ابوالفضل میبدی"   * نقل از: مبانی عرفان و احوال عارفان،دکتر علی اصغر حلبی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۲۶
رحیم فلاحتی
گاهی از این که کسی نمی داند در فکر من چه می گذرد و در چه غمی گرفتارم دلخور می شوم و گاهی از اینکه دیگران نمی توانند افکارم را بخوانند خوشحال . نمی دانم این بازی پیدا و پنهانی که با من آغاز کرده ای به کجا خواهد انجامید ؟!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۴
رحیم فلاحتی
جاده با خیالم می رود همراه درختان انجیر کوهی   نسیم با خیالم می رود شانه به شانه ی زنی که دوستش می دارم جاده راه به کوه می برد کوه به بیستون   صدای نواختی طنین انداخته است و کوبشی پی در پی  در سینه ام   زن بی آنکه تیشه در دست داشته باشد چه آسوده جان و تن فرهاد را مُسخر کرده است ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۹
رحیم فلاحتی
خدایا! بلاد کفر در آسایش ما آزمایش پشت آزمایش فقر ، جهل ، جنگ و جنبل و جادو اوره ، قند ، کلسترول ، درد نا به هنگام زائو ... به به ! به این مجمع الامراض کو کجاست پرتقال فروش یا که خرمالو ... چه شنیدم ؟ چه شد ؟ چه گفتی تو ؟  ممه ها را که خورده است ؟ لولو ؟! ...     + هنگام هل دادن و پشت گاری سروده شد ایراد ها را به  این بنده ببخشایید :)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۵۳
رحیم فلاحتی
مرا به جشن تولد فرا خوانده بودند چرا سر از مجلس ختم در آورده ام ؟     «قیصر امین پور»
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۳۱
رحیم فلاحتی
بارون شدیدی می باره . بی خوابی زده به سرم . بعد ِ دیدن یِ بازی بد که هیچ انتظارش از بچه های خوب ِ تیم ملی والیبال نمی رفت خواب به چشمام حروم شد و این کوبش شدید دونه های درشت بارون رو شیرونی انگار یِ دهن کجی حسابی ِ از طرف تیم حریف . فقط صدای ووووزیلا رو کم دارم که تمام و کمال بره رو اعصابم .   اگه تیم آلمان رو برده بودیم الان این صدای شُرشُر بارون خداییش چه صفایی داشت . ملحفه رو می کشیدم رو سرم و توی این خُنکا که چیزی کم از هوای بهاری نداره تخت می خوابیدم به انتظار فردا که باید رو در روی ِ تیم فرانسه بایستیم .   باخت بدی بود ! امیداروم بچه ها برای بازی فردا تمرکز و توانایی هاشون رو بدست بیارن و لااقل بازی خوبی مقابل فرانسه انجام بدن . امشب هم باختیم و هم بازی بدی کردیم . می دونم اونا هم امشب لحظات سختی رو می گذرونن و دائم این شکست رو تو ذهن شون مرور می کنن . شب بد و سختی بود . به امید روزهای خوب و شاد !!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۰۶
رحیم فلاحتی
مدت هاست با این فکر دست به گریبانم . و گهگاه خواب هایی همه وهم و کابوس : « چه ترسی از این بالاتر که در خلعت یک سرباز ندانی حق با مافوق ات است یا مردمی که برای خواسته ای مشت گره کرده اند و فریاد می زنند .» و مرگ آرزوی ات می شود آن گاه که فرمان می رسد نوک مگسک ها پر هیب مردم رو در رو را نشانه رود ...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۳۵
رحیم فلاحتی
من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید .   دیری ست، مثل ستاره ها چمدانم را از شوقِ ماهیان و تنهاییِ خودم پر کرده ام، ولی مهلت نمی دهند که مثلِ کبوتری در شرم صبح پر بگشایم با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم .   اما، من عاقبت از اینجا خواهم رفت . پروانه ای که با شب می رفت، این فال را برای دلم دید .   « شفیعی کدکنی »
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۹
رحیم فلاحتی
فرتوت و شکسته بود . هم سیمایش و هم دست چپی که درون گچ وبال گردنش بود .چادر مندرس و بورش را دور کمر و پاها پیچیده بود و نشسته بود کنار پیاده رو .   لاغر و لاجون بود . یک مشت پوست و استخوانِ پرچین و چروک اما با صورتی مهربان . زانویش را تکیه گاه بازوی گچ گرفته اش کرده بود و به عابرانی که گهگاه از خودپرداز اسکناس هایی می گرفتند و در هُرم و گرمای ظهر مردادماه با هر قدم ذوب و ناپدید می شدند چشم دوخته بود .   از کنارش گذشتم . من با خیالی خام به سادگی از کنارش عبور کردم . نگاه او هم از من عبور کرد . از من گذشت . اما نه به همان سادگی که در چشمانش بود . هنوز نگاهش با من است و این سادگی عبورم از کنار کسی که بی هیچ نجوا و گفت و شنود معنی انسانیت را به بازی گرفته بود در من تباهی ام را مسجل کرد .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۳۷
رحیم فلاحتی