آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

  یکی مرده بود . مرد بود و جوان . نه اینکه بروم صاف نگاه کنم توی صورتش ، نه . آنقدر جمعیت بود که باید به زور آرنج راه باز می کردم .

   هرکس چیزی می گفت . یکی با لحن متاثر ، دیگری بی تفاوت و سرد و حتی یکی با تنفر گفت : « عاقبت همه شون جوی آبه . باز این یکی خوش شانس بوده که روی چمن ها تموم کرده ! » جوانی که پالتوی بلندی پوشیده بود برگشت گفت : « نه حاجی ! نمی خوره به سر و وضعش که معتاد باشه ! انگار کشتنش .»

   جای تعجب داشت . درست بود که آن نقطه از میدان شب ها خلوت و تاریک می شد ، اما مگر می شد دوربین های امنیتی چند تا اداره و حتی بانک کنار محل حادثه چیزی ضبط نکرده باشند . یا شاید هنوز فرصت بازبینی فیلم ها پیدا نشده بود . من که هنوز ماموری نمی دیدم . طولی نکشید آژیر آمبولانس قبل از حضورش اعلام وجود کرد و بعد ماشین کلانتری که سرباز وظیفه ای پشت فرمانش بود با حرکتی آرتیستی گوشه ای پارک کرد و چند درجه دار پیاده شدند .

   تعدادی از به قول خودمان تماشاچی ها در این فاصله سیگاری آتش زده بودند و خیلی دوستانه به نفر کناری تعارف می کردند تا نخی از میان پاکت بیرون بکشد .

   باد سردی از شمال غرب می وزید . قطرات ریز باران که بیشتر به غباری نرم می مانست به صورتم می خورد . نمی دانم چه حسی مرا میان جمع کشانده بود . آیا دنبال رد مرگ آمده بودم ؟  شنیده بودم مرگ چهره ی کریه ی دارد . بی اختیار یاد این قسمت از کتاب جیرجیرکِ احمد غلامی افتادم :« پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند ، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد ، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد .»  ... چرا سرک  می کشیدم تا چهره ی مردی را که روی چمن ها با جسمی سرد دراز کشیده بود ،ببینم ؟ دنبال چه بودم ؟

   تازه قبل از ظهر بود و می شد روز را با دیدن چیزهای بهتری گذراند . اما چطور و کجا ؟ نه اینکه هر لحظه ی مان پر نبود از جولان فرشته ی مرگ . زمین لرزه ، جنگ ، ترور و عملیات انتحاری ... در ذهنم کانال ها را بالا و پایین می کنم . عراق ، سوریه ،پاکستان  و ... و به لیست بلند بالای این ها یمن را هم اضافه کنم ... انگار راه فراری نیست . خیلی نزدیک شده ام به صحنه ی مرگ . فقط کافیست چند قدم بردارم . یا نه ، می توانم روی پنجه هایم بایستم و ...

   سرم را پایین می گیرم و رو برمی گردانم . باران تندتر شده است . قدم هایم بی اختیار تند می شوند . آژیر آمبولانسی که دور می شود ضعیف و ضعیف تر به گوش می رسد .

.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۱
رحیم فلاحتی

 

  روزگاری آدم قــــرمز مویی بود که نه چشــــــم داشت نه گوش . مو هـــم نداشت و بیخودی به او مو قرمز می گفتند . حرف هم نمی توانست بزند ، چون دهان نداشت . حتی دماغ هم نداشت . دست و بازو هم نداشت . شکم و ستون مهره ها هم نداشت . توی شکمش هم هیچ چیز نبود . اصلاً هیچ چیز نداشت . به همین دلیل نمی توانیم به آسانی بدانیم ازچه کسی حرف می زنیم . پس بهتر است از او چیزی نگوییم . 

( دانیل خمس 1974)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۰۴
رحیم فلاحتی

احوال و کردار عارفان با این که برای انسان امروزی دور از دسترس بوده و دست یابی به آن رتبه از کمال غیر ممکن می نماید اما همواره خواندن شرح احوالشان ذوقی در آدمی ایجاد می کند تا برای لحظات و روزهایی هم شده پا در مسیری که آنان رفته اند بگذارد و آن شور و شوقی که آنان داشته اند تجربه نماید . اما افسوس که از حد بلند کردن محاسن و موی سر فراتر نمی رود .

   در این بین افرادی بوده اند که در برهه ای از زمان دچار تغییر و تحول روحی شده و به یک باره از دنیا و هرچه امور دنیــــوی است دست شسته اند .نمونه بارز این دگرگونی روحی ، شـــــرح حال عطار نیشابوری ( وفات 618 ق)است که می گویند :


 « روزی در دکان مشغول به معامله بود درویشی آنجا رسید و چیزی خواست ، و وی به درویش نپرداخت ، و درویش گفت : ای خواجه ! تو چگونه خواهی مرد ؟ و عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد ! ...درویش کاسه ی چوبین داشت و زیر سر گذاشت و گفت : الله ، و جان بداد . عطار را حال متغیر شد ، دکــان بر هم زد و بدین طریقه در آمد. »1

 هرچند داستان فوق کمی دور از عقل می نماید اما می توان با احتیاط آن را به جهت بار مثبتی که دارد قبول کرد و پذیرفت. نمونه ی دیگر از این دست بسیار در تاریخ و شــرح احوال عارفان دیده می شود . بشـــر حافی نمونه ی دیگری است .« ابونصر بشربن حارث مروزی (150ـ227 ه.ق) معروف به حافی (برهنه پا ) از بزرگان صالحان و صوفیان در آغاز کــار، شراب خواره بود و بدکاره ، امــا توفیقش دست گرفت و بیـــــدار گشت و توبه کرد .»2  

   « ابتدای توبه ی او آن بود که یک روز مست می رفت . در راه کاغذی دید افتاده و بر آنجا بسم الله الرحمن الرحیم نوشته .در حال بوی ِ خوش خرید و آن کاغذ معطر گردانید و بوسید و بر دیده ها مالید و به تعظیم تمام جایی بنهاد . آن شب بزرگی به خواب دید که گفتند ( برو و بِِـشـر را بگوی که تو نام ما عطر آگین ساختی ، ما نیز تو را عطر آگین کنیم و بزرگت سازیم ، تو نام ما را پاکیزه کردی ما نیز تو را پاکیزه سازیم ، به عزتم سوگند که نام تو را در دنیا و آخرت پاکیزه سازم .) آن بزرگ گفت : او مردی فاسق است ، من غلط می بینم ، طهارت کرد و نماز گزارد و در خواب شد ، و همین خطاب شنید ، تا بار سوم . بامداد برخاست ، وی را طلب کرد . گفتند : به مجلس شراب است . رفت بر در آن شرابخانه و او مست بود ـ گفت : بشر را بگویید که به تو پیغامی دارم . بشر گفت بروید و بگویید که : پیغام که دارد ؟ گفت : پیغام خدا . بشر گریان شد و گفت : او با من عتابی دارد ؟ شیخ گفت : نه . گفت : پس باش تا یاران را بگویم . پیش یاران آمد . گفت : ای یاران ما را خواندند ! رفتیم و شما را بدرود کردیم ، و دیگر ما را هرگز در این کار نخواهید یافت .»3

 

1و2و3 برگرفته از ( مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی ) 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۴۷
رحیم فلاحتی

من این سوی رود ایستاده ام 

                  آبی که می نوشم

                                          تلخ و شور است .

و تو در آن سو

             با لبخندی نمکین

                     اشتیاقم را می افزایی

                                         تا پا به پای تو

                                              از دشت سپید پوش نمک آلود

                                                                                   بگذرم .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۰۵
رحیم فلاحتی

جرمی نکرده ام . نه حرفی و نه پیغامی . فقط گوش داده ام .... کمی فکر می کنم . نه ! شاید به تصدیق رفتنت ، سری تکان داده باشم !

   باد می وزد و برگ های خشکیده را به کنجی از حیاط می راند . سراسیمه از راه می رسی و می گویی مسافرت دور و درازی در پیش داری . از من می خواهی برایت نامه بنویسم .

   دنبال دفتر و قلم چهار گوشه ی خانه را زیر و رو می کنم . نه دفتری می یابم و نه حتی مداد کوتاهی که ته آن نیم جویده باشـــد . پسرمان شال و کلاه کرده و به دبســتان رفته است . کاش بود تا مدادی از او قـرض می گرفتم .

   به سمت آشپزخانه برمی گردم . کتری سوت می کشد و کشتی پهلو گرفته در آن سوی رود با سوتی بلندتر جواب آن را می دهد . یا کــــــریم ها سراسیمه از حیاط می پرند . تمـام کابینت ها را می گردم . شیشه ی نسکافه را بر می دارم . یادم می آید مداد ندارم .

                                           آب جوش آمده است نسکافه ام را با چه هم بزنم ؟!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۰۰
رحیم فلاحتی

  داســـتان حسنک را بارها شنیده و خوانده ایم .« بر دار شـــدن حسنک وزیر» و شاید مشهور ترین و خواندنی ترین ماجرای تاریخ بیهقی باشد که یک دنیا سیاست و اخلاق و ضد اخلاق در آن نهفته است .

   هربار که ورقی زده ام این گوشه از تاریخ بیهقی را بغض گلویم را فشرده و اشک در چشمانم حلق زده است. از اینکه دیده ام عده ای بر سر تصاحب اریکه ی قدرت چه خون ها ریخته اند و چه حقوقی که پایمال کرده اند و نزدیک ترین و در دسترس ترین انگ ، همانا بی دینی و یا عدم اشتراک دینی فرد مغضوب با راس قدرت بوده است .

   وقتی به آنجا می رسم که بیهقی می نویسد : « چون مقدمات کار آماده شد ، روز چهار شنبه دو روز مانده به آخر صفر ، امیر مسعود قصد شکار کرد تا برای تفریح سه روزه از شهر خارج شود .» ( تا در موقع دار زدن حسنک در شهر نباشد که نفرت مردم متوجه او شود .) به خود می گویم چرا محبوبیت مردمی به داد این وزیر بخت برگشته نرسید و این چه شاهی ست که نمی تواند جوابگوی کردار خویش در برابر مردم باشد و کمی بعد برای اینکه سناریوی خون ریزی خود را واقعی تر جلوه دهد ، قاصد هایی ملبس به جامه ی قاصدان خلیفه ی بغداد به کار می گمارد تا خود را بی گناه جلوه دهد . 

   پیشتر که می روم از کلمات بوی خشونت و مرگ بیشتری می آید : « هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه ی مردم مخصوصاً نیشابوریان زار زار می گریستند . پس عده ای بی سر و پا را پول دادند که سنگ بزنند در حالیکه .... »

  بیهقی از بوسهل زوزنی و روزگارش پس از  حسنک می گوید و من در اندیشه این که آیا در این معرکه سنگی نواخته ام یا ...

.

.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۶
رحیم فلاحتی

  آورده اند که روزی سلطان محمود به خواجه حسن میمندی که وزیر او بود گفت : آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد. وزیر گفت : ای پادشاه بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند . پادشاه گفت : چنین کسی نیست . وزیر می گفت هست و پادشاه می گفت : نیست . تا آخرالامر مبلغی زر مهیا کرده و مابین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر چنانچه پیدا نکند وزیر آن مبلغ را دادنی باشد .

   پس از این قرار وزیر به تفحص چنان کسی بیرون آمد . گذرش به بازار گوسفند افتاد . از قضا مردی سرحدی را دید . باخود گفت که این جماعت در سرحد بوده اند و معموری و آبادی ندیده اند . وزیر آن شخص را به خدمت پادشاه آورد . پادشاه فرمود که قدری از فالوده آوردند . پادشـــاه به آن مرد گفت که هرگز از این نعمت چیزی خورده ای . مرد گفت : خیر پادشاه نخورده ام . پادشاه گفت : می دانی این چه چیز است و چه نام دارد . آن مرد گفت که نامش را به یقین نمی دانم . اما به گمان من چیزی می رسد که در آن سر حد که ما هستیم مردی ست از ما به عقل و ادراک قابل و برتر و هر ساله یک مرتبه به شهر می آید . ازقضا یک روزی از شهر آمده بود و می گفت در شهر حمام های خوب به هم می رسد . بنده را گمــــان چنین است که این حمام است . چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را به وزیر بدهند . وزیر گفت : پادشاها بفرما تا دو سر بدهند . زیرا دو سر برده ام . چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده . پادشاه فرمود تا دو سر بدهند .  

« نقل از گربه و موش ـ شیخ بهایی »

.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۰
رحیم فلاحتی