آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

خدایا ناف این جعبه ی جادو را با چه نیتی بریده اند ؟! که حتی شعله ای از جشن عروسیِ دو جوان سفید بخت از دورترین آبادی این خاک به خانه ی ما نمی رساند ؟!   زیرنویس ها ، خبرها ، میزگردها نقل ها، متل ها ، خاطرها بی هیچ مضایقه ای از جنگ  می گویند از جنگ  آتش و جنگ  جنگ ، جنگ ...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۱
رحیم فلاحتی
همیشه با شنیدن کارهای داریوش رفیعی و آن صدای خاطره انگیز و دلنشینش از خودم می پرسیدم چرا عمر این مرد نازنین به دنیا نبوده تا ما بیشتر از کارهای او لذت ببریم و چرا باید در اوج جوانی چشم از دنیا فرو ببندد و خیل دوستدارانش را در غم بنشاند . مردی که حادثه ای تلخ مرگ را در سی و یک سالگی برای او به ارمغان آورد و او را از ادامه ی هنرنمایی هایش بازداشت. اما با این حال او با همان کارهای اندکی که به یادگار گذاشته نزد ما جاودان و ماندگار شده است .   هنوز با چراهای پیشین ام دست به گریبان بودم که امروز چرخ گردون افسوس و دریغ دیگری را در برگ خاطراتمان ثبت کرد : " مرتضی پاشایی در گذشت ."
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۵
رحیم فلاحتی

از وحشت و در حالیکه قلبش به شدت می طپید به آغوش زن کوتاه قد پناه برد. نمی دانست از سرما بود یا از ترس که با نفس های بریده بریده گفت: ـ لازم نیست، خواهش می کنم... التماس می کنم این کار رو نکنین ... زن کوتاه قد او را از خودش دور کرد و با صدای ترسناکی گفت : ـ چطور لازم نیست ؟ چی لازم نیست ؟ .. پس این جا چی کار می کنی ؟ ما رو دست انداختی ؟ یا شاید نمی دونی این جا برا چه کاری میان ؟   از وحشت گلویش خشک شده بود . پاهایش را حس نمی کرد . حالا با این پاهایی که وجود نداشتن هیچ جا نمی توانست برود . به همین خاطر برای اینکه دل زن ها را به دست بیاورد به آهستگی گفت : «ـ نمی دونم ...» و با صدای بلند شروع به گریستن کرد .  ـ ببُر صدات رو ، بی حیا ! حالا گریه کردنش رو ببین ! هر دوی زن ها به یک صدا حرف می زدند . انگار یک نفر بودند . گریه کنان روی زانو افتاد و سینه هایش را با گیسوانش پوشاند و گفت : « دیگه نمی خوام شوهر کنم . به خدا راست می گم . دیگه نمی خوام . »  زن ها انگار خیال نداشتند دست از سر او بردارند . عینک های شان را به چشم زدند، آستین ها را تا زده و به سمت او حرکت کردند .هم کاملا به او نزدیک بودند و هم دور و برایش عجیب بود که داشتند به سمت او می آمدند . ـ می دونیم چی می خوای ... از فرط خجالت تا عمق موهای سرش خیس عرق شده بود. زن ها به او رسیدند. یکی از موها و دیگری دست دراز کرده سبیل هایش را کشید و با صدای ترسناکی گفت : ـ موها و سبیل هاتو هم به همین خاطر رنگ می کنی، می دونیم ! ... زن کوتاه قد دستش را نیشگون گرفت و گفت : ـ یک روز در میان هم پای بساط فالگیر ها برای همین می ری ، می دونیم ! ... لحظه ای بعد بطور ناگهانی هر دو زن را شناخت . زنِ لاغر و قد بلند بیکه نام داشت و بیست سال قبل مدیر مدرسه ای بود که او در آن درس خوانده بود . و آن زن کوتاه قد ، همانی که او از کلاسش دائم فراری بود، معلم زیست شناسی شان صغری سلام اف بود . به این خاطر مثل روزهای مدرسه بلند  شد و در حالیکه چشماننش را می مالید گفت : « دیگه این کار رو نمی کنم خانم معلم . به خدا ، به جون پدرم ،جون مادرم .... » و مثل یک دختر بچه شروع به گریه کرد .  خانم معلم شان بیکه دست انداخت و گیسش را گرفت ،آن را دور مچش پچید ، چانه اش را جلوی صورت او گرفت و چشم های کوچکش را سفید کرد و گفت : « اگر یکبار دیگه ببینم به اون آرایشگاه رفتی !... » و حرف اش را ادامه نداد . صورت معلم شان بیکه را کاملا از نزدیک دید ... از بوی بد دهانش به سرگیجه افتاد ... کوچک شدن و پژمردن قلبش را حس می کرد و حس می کرد قلبش مثل گنجشکی درون سینه اش از ترس مرده و مثل برگی در حال فرو افتادن از شاخه است .    ادامه دارد * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۲۰:۱۳
رحیم فلاحتی
عسل بانو! این را به درستی حس کن ! تا شکافی و ترکی در زندگی روزمره پیش نیاید ، انسان مجبور نمی شود خاطره را فراخواند تا با خمیر خاطره آن شکاف یا ترک را ـ موقتا ـ بپوشاند ؛ و تا شور زندگی اجتماعی فرکش نکند ، انسان مجبور نمی شود به شور کاذب تاریخی توسل بجوید . خوب و بد ، دو عنصر اخلاقی هستند نه دو عنصر تاریخی . ما نیک یا بدمان ، ستمگری یا دادخواهی مان ، فساد یا طهارت مان ، انسان دوستی یا نفرت مان را از تاریخ نمی گیریم ، از منبع باورهای اخلاقی مان می گیریم که نطفه های آنها پیش از تاریخ مدون بسته شده است .لااقل همان کوزه ها ، کاسه ها ، چرخ ها و پیکره ها نشان می دهند که انسان ِقبل از تاریخ ، به چیزی معتقد بوده است ، و اعتقاد ، امری ست اخلاقی ، نه تاریخی .   ارتباط انسان با تاریخ، ارتباطی ست غیر واقعی، غیر حقیقی، غیر حسی و ریا کارانه ؛ اما ارتباط انسان  با معنویت ، هنر ، با حرکت و نان ، ارتباطی ست پویا ، مستقیم و کارآمد .  عسل ! هرگز به زمان و تاریخ فکر نکن ! تنها شکست خوردگان به این دو عنصر باطل می اندیشند و « به شبیخون ظالمانه ی زمان » . + " یک عاشقانه ی آرام " نادر ابراهیمی ، نشر روزبهان، مهر1377،ص 175و 176
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۲
رحیم فلاحتی

مثل همیشه آدم های زیادی توی نوبت بودند و باز هم مثل همیشه بیشترشان دخترها، زن های میان سال بودند. انگار پاشنه ی بلند چکمه هایشان آن ها را از نا و نفس انداخته بود. ساعت ها سر پا ایستاده بودند و خستگی باعث شده بود به همدیگر تکیه بدهند. پاهای او هم در آستانه ی انفجار بود. خم شد و به پاهایش نگاه کرد . از بالا که نگاه می کرد رگ های آبی متورمِ همچون حلزون اش و پاهایی که انگار ضربدیده بودند به هر چیز دیگری غیر از پا شباهت داشت .  وقتی نوبت به او رسید، دختر جوان سفیدپوشی که درون اتاق پشت پیشخان ایستاده بود او را صدا زد و ابتدا گردن، بعد کمر و سپس بلندی و پهنای دماغش را اندازه گرفته و چیزی روی کاغذ یادداشت کرده و آن را با مهر کوچکی که از کشو بیرون آورده بود مهر کرده به سمت او گرفت : ـ این جا لخت شین. در دوم سمت چپ ... در حالیکه از هیجان زانوهایش می لرزید شروع به لخت شدن کرد . دختر عینک اش را از روی چشم برداشت و به او چپ چپ نگاه کرد و گفت : «ـ به طور کامل لخت شین ...» و دست روی سینه هایش گذاشت و ادامه داد : « اونا رو هم در بیارین ! »  در حالیکه از خجالت کبود شده بود لخت شد،لباس هایش را با سلیقه روی هم جمع کرد و با پای برهنه روی کف پوش سرد راه افتاد. به سمت چپ چرخید و در را به صدا درآورد . کسی جواب نداد. لحظه ای بعد انگار در خود به خود باز شد .  چهار سوی اتاق آینه داشت و پر نور بود .دو زن با روپوش و کلاه سفید رو به در دست به کمر ایستاده و انگار منتظرش بودند . به محض اینکه وارد شد گفتند : « ـ جلوتر بیا ! » و خودشان هم به سمت او آمدند . در حالیکه سینه های لخت اش را با دست می پوشاند با شرم و خجالت یکی دو قدم برداشت و همانجا ایستاد . زن های سفیدپوش دست هایش را کشیدند و به پهلوها انداختند. چانه اش را بالا بردند، به دقت به گردن، سپس دندان ها و درون چشم ها و گوشش نگاه کردند . بعد از این ها دست و پا و شکمش را معاینه کنان بین خودشان به زبانی که او نمی فهمید حرف هایی زدند. سپس یکی از زن ها گفت : «  آزمایش خون لازمه! لکه های روی صورتت خوشایند نیست . » و به آن یکی نگاه کرد . آن دیگری که قد کوتاه تری داشت با چهره ای ناراضی سرش را تکان داد و گفت : « اون کار بعدیِ . ابتدا باید این رو حل کنیم » و صحبت کنان دماغ او را فشار داد و رها کرد . زن قد کوتاه وقتی این ها را می گفت آن دیگری دست در جیب اش انداخت و از آن قیچی بزرگی که شبیه قیچی خیاطی بود بیرون آورد و در حالیکه چرق چرق کنان هوا را می برید با صورت جدی گفت : « الان حل اش می کنیم .» و انگار برای بریدن دماغ او آماده شد .  لحظه ای بعد با چشمانش دید که قیچی قرچ قرچ کنان بلندتر شد ... همینطور که باز و بسته می شد بزرگ و پهن شد و رفته رفته شباهت زیادی به سه شاخه پیدا کرد . * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۳ ، ۲۰:۵۰
رحیم فلاحتی
باران شدیدی می بارید. فرصت کمی داشتم . آقای " پسر " جلوی مدرسه منتظرم بود . در نزدیک ترین محل پارک کردم و تا  " شهر " دویدم . حتی الامکان از زیر شیروانی ها . یک راست رفتم طبقه ی دوم . جلوی قفسه ی کتاب ها که ایستادم آب از سر و گوشم می چکید . نفس که چاق کردم بین همه ی کتاب ها رنگ فیروزه ای و عنوان قرمز اش توجه ام را جلب کرد . با دیدن نام " یوسا " کنار عنوان " ماهی در آب " به قول خودمان شیرجه رفتم روی کتاب . انگار می ترسیدم مثل ماهی در آب از کف ام در برود و فرار کند . کتاب را سریع ورق زدم و از این که یک مجموعه داستان از یوسا گیر آورده ام قند توی دلم آب شد. با کام شیرین رفتم سراغ یک نویسنده ی روس که اولین بار بود کتابی از او می دیدم . سرگئی دولاتوف . " چمدان " هم مجموعه داستان بود . شکار خوبی کرده بودم . وقت داشت به سرعت می گذشت . حسابم را پرداخت کردم و سریع زدم بیرون . آقای " پسر " یک ربع معطل شده بود. طفلکی عادت دارد به دیر کردن ها ... روز بعد که " ماهی در آب " را شروع کردم تازه به اشتباه پی بردم . ماهی در آب خاطرات یوسا از دوران زندگی اش بود . این دومین زندگی نامه بود که طی این روز ها می خواندم . آن قبلی مقدمه ای صد صفحه ای از احمد گلشیری برای کتاب مجموعه داستان های کوتاه ارنست همینگوی بود که چیزی کم از یک فیلم سینمایی نداشت و از خواندن حوادث و ماجراجویی های همینگوی لذت بردم هرچند زندگی این نویسنده ی بزرگ پایان خوبی نداشت. اما این کتاب هم شروع داستانی و زیبایی داشت  ـ البته از یوسا غیر از این انتظار نمی رود ـ که مجذوبم کرد:  « مادرم بازویم را گرفت و مرا از در سرویس ساختمان فرمانداری به خیابان برد . به سمت خاکریز اگیگرن به راه افتادیم . آخرین روزهای 1946، یا نخستین روزهای 1947 بود،اما امتحانات مدرسه ی سالسیان خاتمه یافته بود . من کلاس پنجم را به پایان رسانده بودم و در پیورا تابستان با نور سفید و گرمای خفه کننده اش از راه می رسید . » در ادامه گریزهای او به مسائل سیاسی و اجتماعی کشورش کتاب را جذاب تر کرده بود : « یکی از زیانبارترین افسانه های عصر ما این است که کشورهای فقیر به خاطر توطئه ی کشورهای ثروتمند در این وضع به سر می برند و کشورهای مزبور همه چیز را طوری سامان می دهند که کشورهای فقیر توسعه نیافته باقی بمانند تا استثمارشان کنند .»   از دیگر مسائلی که برای من سخت و آزار دهنده بود رابطه ی یوسا با پدرش بود . رابطه ای که موجب دوری و فرار او از برقراری ارتباط با پدرش می شد و گفتنی های بسیار که امیدوارم با خواندن این کتاب شما هم با فراز و نشیب های زندگی این نویسنده بزرگ آشنا شوید . ... + " ماهی در آب " ماریو بارگاس یوسا، خجسته کیهان، نشر ثالث،چاپ اول 1393 + " چمدان" سرگئی دولاتوف ، کیهان بهمنی، نشر ثالث،چاپ اول 1392
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۰۵
رحیم فلاحتی

ـ نگاه کن! مبادا وقتی من رو برا شستن بردن مسجد با مرده شور تنها بذاری . الان دیگه گند مرده شورها هم در اومده .مرده رو تنها ببینن والسلام ! هر طور پیش اومد می شورن و کفن می کنن . مرده که تمیز شسته نشد به چه درد می خوره ؟ عذاب قبر براش سخت تر می شه . این حقیقت داره . راه بهشت هم به روش بسته می شه . راستی، می گن اگه دختر تو شستن مادرش همراهی کنه جاش تو بهشته .  مادرش این جای صحبت اش دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و صلوات فرستاد و سپس پنج دقیقه نگذشته بود که از ته گلو آرام آرام شروع به خُرخُر کرد . الان مادرش پنج شش دقیقه به این صورت آرام خُرخُر می کرد و بعد از آن که خوابش سنگین تر می شد ناگهان خرناسه می کشید و از صدای آن از جا می جهید و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد به صحبت اش ادامه می داد .ـ سهم مرده شور رو کنار گذاشتم . یک کلاغی 1، یک جفت جوراب ، یک دست لباس شب نخی .ـ مامان می دونی اینا رو چندبار به من گفتی ؟...ـ روی طاقچه ست . توی اون بقچه که بوته های زرد داره . باز کنی می بینی .  در حق این بقچه با بوته های زرد رنگش و محتویات آن می شود گفت مادرش هر شب قبل از خواب با صدایی در حال نیمه هوشیاری صحبت می کرد . انگار وقتی از مرده شور و بقچه ی خرت و پرتی که برای مرده شور کنار گذاشته بود حرف می زد احساس راحتی می کرد . مادرش چندین بار آن بقچه را باز کرده بود و محتویاتش را نشانش داده بود . پیراهن نخی آبی رنگی را که برای مرده شور خریده بود به تن کرده بود و درون خانه این طرف و آن طرف رفته بود و بعد آن را بیرون آورده و با سلیقه درون بقچه گذاشته و گره زده بود . ـ دوباره می گم ! خواستید جنازه م رو از زمین بلند کنید مُ لای غریبه خبر نکنید . تو این زمونه گند مُ لا ها هم در اومده . به آقا رضا سفارش کردم ، انشا الله خودش مجلس م رو برگزار می کنه . قرآن خون هم اون سفارش می کنه . در ادامه باز هم مادرش در مورد مرده شور حرف هایی زد ولی به خاطر اینکه کلمات از زیر لب های سنگین از خوابش بیرون می آمد چیزی متوجه نشد . خودش هم خیلی خسته بود و درون چشم هایش می سوخت .  * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود " 1ـ چارقدی ابریشمین که زنان عشایر بر سر می کنند .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۹:۰۳
رحیم فلاحتی
مارتین خواب است . مارتین از پس شب های پُر کابوسی که گذرانده آسوده به خواب رفته است . آسوده و آرام . همچون طفلی در گهواره !   در تاریک روشنای اتاق پاورچین پاورچین از کنار بسترش می گذرم و آنچه در خیالم پیداست : « خرمن موهای بلوطی رنگ رها شده بر روی بالش است و کتاب مقدس قابداری صدفی رنگ که همچون مهتاب بالای سرش می درخشد . مارتین در خواب لبخند می زند . مارتین آسوده به خواب رفته است، در پیراهنی از یاس سفید و شکوفه هایی معطر که فضای نیمه تاریک اتاق را پُر کرده است .مارتین همراه شکوفه ها می خندد و من انعکاس مهتاب گون کتاب را بر صورت او می بینم . »
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۳ ، ۲۱:۱۴
رحیم فلاحتی