آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

نئو داروینیسم

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۴ ب.ظ

  یک زمانی آدم ها را می شد از صدای شان شناخت. از رفتار و کردارشان و دیگر خصوصیاتی که مختص آن ها بود. حیوانات هم صدای مخصوص خودشان را داشتند و رفتار آرام و گاه تُند و خشنی برای محافظت از خود . اما از یک برهه ای به این طرف صدا ها تغییر کرده و دو رگه شده و رفتار هم که قربانش بروم. اصلن گاهی اوقات قابل تمیز نیست صدای انسان از صدای حیوان و رفتار و واکنش های این دو از هم. 

  فکر می کنم این از نتیجه ی شیر تو شیر شدن آدم ها و حیواناتِ. بچه ی آدم شیرگاو می خورد. گوساله شیر میش . بچه گربه از پستان ماده سگ. توله سگ از خوک و الی آخر .

  یک زمانی بود می گفتند فلانی با فلانی خواهر و برادر شیری اند . یعنی کودکی به دلایلی از پستان زنی غیر از مادر سیر شده و بالیده بود و همین واسطه، دلیل خواهر و برادری با چند طفل ناتنی. انگار مادر آن طفل معصوم می ترسیده از عواقب این شیر تو شیر شدن و به هر قیمتی اجازه ی نمی داده دلبندش به غیر از شیر آدمیزاد چیزی بخورد !

  حالا می فهمم چرا عیال می گوید : « چرا شب ها اینقدر تو خواب مثل خرس خُرناس می کشی ؟!!! »

  • رحیم فلاحتی

آینه ی نومیدی من !

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۹ ب.ظ

   تعریف امر زیبا آسان است : زیبا آن چیزی است که نومید می کند.

پل والری

  • رحیم فلاحتی

این خونه رو باید عوض کنیم

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ب.ظ

    بعد از این همه سال تازه فهمیدم.

   توی هال نشسته بودیم. داشت لباس هایی را که به زحمت کنار بخاری و شومینه خشک کرده بود تا می کرد.  فنجان قهوه را به لبم نزدیک کرده بودم که برگشت و گفت: « یه چیزی بهت بگم نمی خندی ؟! » در عرض چند ثانیه ای که سرم را برای انکار تکان دادم فکرم هزار جا رفت. با اندکی تردید گفتم : « نه! » و چشمم در چشم هایش گره خورد. ترس را با تمام وجودم از چشمانش حس کردم . گفت : « این خونه جن داره ! چند شبِ تو خواب امانم رو بریدن ... » صداش می لرزید . « توی خواب اذیتم می کنن . کتکم می زنن ... »

  گفتم : « این حرف ها چیه می زنی. بین این همه اشیاء که می گن ازش فرارین جن چی کار می کنه ؟! »

ـ « خیلی وقته . اما می ترسیدم به تو بگم . می ترسیدم مثل الان سر به سرم بذاری ... » اشک از گوشه ی چشمانش جاری شده بود و این باعث شد سکوت کنم.

ـ « بهتره خونه رو عوض کنیم . این جا آرامش ندارم . خیلی وقت ها وقتی صبح از خواب پا می شم یک قسمتی از تنم کبود شده . »

  این یکی را راست می گفت. بارها دیده بودم . بیشتر گوشه و کنار بازو و یا ساق پایش. و چقدر سر به سرش گذاشته و اذیت اش کرده بودم بابت این کبودی های مشکوک . نفهمیده بودم او را . حتی بی طاقتی او را وقتی فیلم های اکشن و ترسناک می دیدیم نفهمیده بودم . ترسش را نفهمیده بودم. حتی آن لحظه ای را که آخرین بار حین تماشای فیلمی ترسناک مسخ شده بود و زبانش بند آمده بود و با ضرب سیلی او را به خود آوردم را باز نفهمیده بودم ...

 ارغوان مرا ببخش! این همه نزدیک و چه دور بودم از تو و از ترسی که هر شب به جان و دل ات می ریخت ...

  • رحیم فلاحتی

نوازنده ی طناز

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۳ ق.ظ

  + لا به لای خوندن پست های کسل کننده ی آبلوموف، بد نیست دیدن طنازی این نوازنده که با هنرش خستگی رو از تن و جان آدم دور می کنه .

  • رحیم فلاحتی

نعل وارونه

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۳ ق.ظ

 « دموکراسی عرصه ی قدرت را با آرا نشات گرفته از مردم به دست کسانی می سپارد که در راس امور با نشانه گرفتن قامت دموکراسی سعی در به خاک افکندن آن دارند و می کوشند آرا و عقیده ی فردی خویش و یا حتی یک جمع محدود را با تصویب قوانین و یا حذف بخشی از آن برجامعه ای که خلاف سیاست مدارانش می اندیشد تحمیل کند.»

  • رحیم فلاحتی

سودازده

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۱ ب.ظ

   هیچ چیز بدتر از برگشتن به خانه ی اول نیست. حس بد یک آدم معتاد که بعد از روزها و ماه ها دشواریِ ترک اعتیاد و زجر کشیدن، دوباره برود سراغ آنچه که می خواسته فراموش کند .... . نه ! قصه ی من این قدر هولناک و دردآور نیست ولی برای یک عاشق طبیعت و کوهنوردی که ماه ها و سال ها از برنامه های خوب کوهنوردی با دوستان عاشق پیشه دور مانده به یکباره یکی از دوستان سودا زده ساعت دوازده شب پنجشنبه پیامک  بدهد و برای یک صعود کوتاه جواب  بخواهد و تو دست و پایت سست  شود و در مقابل وسوسه ی رفتن و شوقی که قدم گذاشتن در دامنه ای بکر طبیعت به همراه دارد تا صبح خواب  ببینی . خواب برف . برف و برف .

  و یک روز رویایی که انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا دوباره آتش خفته ای را از درونت شعله ور سازند.

 چشم انداز ماسوله از مسیر للندیز

چشمه و استراحتگاه للندیز

  • رحیم فلاحتی

جناب چیزداریان

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ

  از قدیم گفتن : « چون قافیه تنگ آید   شاعر به جفنگ آید » .

  دور از جناب خوانندگان، یکی دو روزِ افتاده ام به گذاشتن ویدئو توی وبلاگم و حس نوشتن را از دست داده ام. این ویدئوهم البته ناخواسته از گوش دادن به سخنرانی جناب پرزیدنت به مناسبت روز دانشجو در دانشگاه شریف وحواشی آن متاثر شد. ضمن تبریک این روز به دانشجوهای عزیز خالی از لطف نیست اگر این طنز تازگی اش را از دست نداده باشد لحظه ای با هم بخندیم .

  شاد باشید و همیشه خندان :)

  • رحیم فلاحتی

زنگ موسیقی

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ب.ظ

   بعد و یا شاید قبل خواندن و نوشتن . موسیقی یکی دیگراز ساحره هایی ست که مرا از خود بی خود می کند .

  • رحیم فلاحتی

لطفن از ادعایتان بکاهید !

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ب.ظ

  نشسته بودم پای جعبه ی جادو. البته باید بگویم سابق بر این یک چنین خاصیتی داشت! و به قول معروف یا محمود : " اون ممه را لولو بُرد " و الان بیشتر برنامه هایش اعصاب خُردکن و بی خاصیت اند.

  سر شبی هر کانال را انتخاب می کردم در حال پخش مستقیم و غیر مستقیم مسیرهای راهپیمایی در عراق بود.گفتم این ایام عزاداری یک فیضی هم از تماشای پیاده روی زائرین کربلا ببرم بلکه حس و حالی معنوی در وجود غافلم بیدار شد. بی خبر از این که چه چیزی گزارشگر کاربلد انتخاب کرده و قرار است به خوردمان بدهد. 

  قبل از این که بروم سر اصل موضوع و بپردازم به آن چه که دیدم. باید اشاره کنم از زمانی که به اصطلاح عقل رس شدیم و آنچه که از بزرگترها یادگرفتیم این بود که هیچ وقت خستگی و کوفتگی کاری را که برای عزیزی انجام داده ایم پیش چشم او نیاوریم و مقابل او نک ونال نکنیم تا خدای ناکرده آن عزیز از درخواست خود خجل شود و از کرده پشیمان.

  در لابه لای مصاحبه هایی که با عزیزان زائر انجام می شد گزارشگر محترم رفت سراغ چند هموطن که بر روی زیراندازی لمیده بودند. آن هم چه لمیدنی ! تمام قد دراز کشیده بودند و کف پای شان را سپرده بودند به یک بنده ی خدایی که حدس می زدم عراقی باشد. و آن بنده ی خدا کف پای آن ها را با دستگاهی برقی ماساژ می داد! واین آقایانی که پیدا بود چهار ستون بدن شان سالم است چنان غرق در لذت ماساژ بودند و با غرور رو به دوربین به من بیننده پیام های ریز و درشت روانه می کردند که یک لحظه فکر می کردم اگر این بندگان خدا اگردر واقعه ی کربلا حاضربودند به یقین یکی از شهدا بودند.

   با دیدن این صحنه ها یاد گفته های یکی از مسئولین افتادم که پیشاپیش از زائرین هموطنی که قصد حضور در این پیاده روی عظیم را داشتند می خواست رعایت حرمت میزبان را کرده و در زمان حضور در ایستگاه های صلواتی و موکب هایی که به قصد اطعام زائرین خدمات دهی می کنند پرخوری نکرده و باعث زحمت مضاعف میزبانان و خدای ناکرده دچار عوارض ناشی از پرخوری برای خودشان نشوند. وانگار می دانست ما درهنگام توزیع غذای نذری و خیراتی چه حماسه های بزرگی آفریده ایم !

   اما آنچه که این بار به تصویر کشیده شده بود از نوع دیگر بود و دوست داشتم بپرسم برادر عزیز! تو که جسارت خریدن رنج سفر را به جان نداری در این راه چه می کنی ؟!! در این وادی اگر کسی کف پای خود را به دست همسفری می سپرد برای بیرون کشیدن خاری بود که بر پای برهنه اش خلیده، نه برای ماساژ ! تاکید می کنم نه برای ماساژ !

  • رحیم فلاحتی

گُل باران

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ب.ظ

   چشم هایش به رنگ آبی دریا بود و لب هایش به سرخی شفق. وقتی در جایگاه ویژه ی کلوزیوم به تماشای نبرد گلادیاتورها نشست، در پایان نود دقیقه جدال شهرآورد، نه خونی به زمین ریخت و نه گلی رد و بدل شد.

  وقتی در برابر ابراز احساسات جمعیت مشتاق، تمام قد ایستاد، از زمین و آسمان گُل باریدن گرفت!

  • رحیم فلاحتی
up