خشتکیان

+ ۱۳۹۹/۵/۳۰ | ۲۱:۰۹ | رحیم فلاحتی

دعوت شده ام به عکس بازی بلاگردون . از طرف عکاس فرفری !

  با این ماشین خاطره ها دارم . ماشین که می گویم ، یک موقع خیال نکنید شورولت یا فورد و کیا و هیوندای و غیره بوده . نه خیر ! منظورم ماشین چرخ خیاطی است. از کودکی که بابت شیطنت ها خشتک ام پاره می شد و تا به حال که به خاطر دیگر فشارها گهگاه خشتک م پاره می شود چشمم همیشه به حرکت و گوشم به صدایش بوده که دردم را علاج کند. روی پارچه بالا و پایین برود و درزها را روی هم بیاورد و بپوشاند. که گفته اند آدم محتاط و عاقل نباید مو لای درزش برود ، چه رسد به کلفتر از مو !

  برای همین خاطر و ارادتی که به این اختراع بی نظیر داشته و دارم گوشه ای از خانه قرار ملاقاتی با ایشان گذاشتم و عکسی به یادگار گرفتم . ممنونم ماشین جان !

+ من در اینجا از تمام دوستانی که اینجا را می خوانند دعوت می کنم دست بجنبانند :))

تو باور مکن !

+ ۱۳۹۸/۹/۹ | ۲۲:۱۵ | رحیم فلاحتی

گل و تفنگ

تو باور مکن !

از شعله پوش تفنگی گل بروید 

و بجای گاز باروت 

عطر گل بیرون بتراود 

تو باور مکن !

Photo by me .

تو اونور جوی من این ور جوی ...

+ ۱۳۹۸/۸/۱۹ | ۱۰:۱۴ | رحیم فلاحتی

  سال هاست در بسیاری اماکن عمومی و مراکز تحصیل و وسایل نقلیه ی عمومی تفکیک جنسیتی اعمال می شود. و در این میان چیزی که باعث تعجبم شده اعتراض هایی ست که گهگاه برای برهم خوردن این روال صورت گرفته است. خانم های بسیاری هستند که نگاهی متفاوت تر از آنچه که بر جامعه حاکم است به این مقوله دارند و عده ای موافق آتشین این تفکیک ها . و همواره تعداد زیادی از خانم ها در وسایل نقلیه عمومی دیده می شوند که با احترام در میان مردان از فضای این وسایل استفاده می کنند و هیچ حادثه ای که ارکان دین را به لرزه درآورد اتفاق نیافتاده است . حال آنکه آنچه که به عنوان خاطره ای زشت در ذهنم مانده ، برخورد چند خانم مسن و محجبه با مادری که پسری کم توان ذهنی بهمراه داشت و در قسمت زنانه ی اتوبوس بی آر تی سوار شده بودند. مادر به زحمت فرزندش را سوار اتوبوس کرده بود و آن چند زن بابت حضور آن جوانک چنان الم شنگه ای به پا کردند که مادر به گریه افتاد ... چند لحظه ای به جوانک خیره ماندم . نمی دانم از حرف های اطرافش چیزی می فهمید یا نه ؟ در عالم خودش بود و گهگاه از مادر چیزی می پرسید .

ای ساربان !!!

+ ۱۳۹۸/۱/۲۶ | ۲۲:۳۷ | رحیم فلاحتی

 

  سال جدید در ادامه سالِ گند نود و هفت سنگ تمام گذاشت. وقتی که نود و نُه درصد مردم خواب بودند و یک درصد بیدار، بلایی بدتر از سیلاب کنونی دامان مان را گرفت و در زمان کوتاهی ارزش پول ملی به یک سوم کاهش پیدا کرد.

  این روزها در اطرافیان رمق و انگیزه ای برای ادامه نمی بینم . نوشتم " ادامه " ، چون می خواستم معنای بیشتری را در بربگیرد. چون هرکس به امیدی در تلاش است و هرکدام در مسیر و راهی پا گذاشته اند به نیّتی . و نیت ما حکم فردی را پیدا کرد که غذای نفاخ خورده و مدام در مسیر وضوخانه و صحن مسجد بادی از او خارج می شود و دوباره و چند باره نیت مجدد و تجدید وضو و تکرار و تکرار ...

  این قافله با این ساربان به سرمنزل مقصود نخواهد رسید و ما خواهیم ماند و این درافشانی شاعر که می فرماید : « دست ما کوتاه و خرما بر نخیل » .

خدایا مددی !

عکس از : آبلوموف 

نه خَدم نداریم و نه حَشَم

+ ۱۳۹۸/۱/۱۳ | ۱۱:۲۴ | رحیم فلاحتی

چهارراه

  باد سردی می وزید. اولین چیزی که تو محوطه نظرم را جلب کرد گربه ی رو سطل زباله بود. چند ثانیه ای به هم زُل زدیم. عکسی از او گرفتم و بعد سعی کردم چند قالیچه را که روی نرده های مجتمع انداخته بودند در کادر قرار بدهم. به نمایشگر نگاهی انداختم. عکس دلخواهی نشد . گربه هنوز مرا می پایید و بالاخره پایین پرید و پشت شمشادها گم شد. برای میان بُر از مسیر خاکی پارک گذشتم. چند بطری خالی آبی رنگ در نور کم رمق اول صبح میان خاک و سنگ ها ناهمگونی زشتی داشت. خواستم با پا شوت شان کنم ، اما منصرف شدم. 

  از جوی عریض پیاده رو پریدم و کنار خیابان ایستادم .پراید مدل پایینی چراغ زد. دست بلند کردم . ایستاد و بلافاصله خاموش شد. راننده کلاه کاموایی چرکی سرش بود. زیرپایی ها پر از شن و داشبورد پر از گرد و خاک . سوار شده بودم چاره ای نبود. برای هر توقف موتور ریب می زد و خاموش می شد و با جان کندن مختصری دوباره راه می افتاد. 

  حس عجیبی داشتم .انگار اتومبیل من بود و من شرمنده این اوضاع . به میدان نماز رسیده بودیم و من باید خط عوض می کردم .این بار اتومبیلی که سوارم کرد کمی مدل بالاتر بود و راننده ی جوانی با تی شرت لاگوست آبی رنگ پشت رُل بود. احساس کردم سردش است چون موهای بازو و ساعدش از باد سرد اول صبح که از گوشه و کنار ماشین داخل می شد سیخ ایستاده بود. 

  انتهای مسیر سر صحبت مان باز شد . از شلوغی جاده های منتهی به تهران گفتیم و قیقاج رفتن چندتا راننده باعث شد از کوره در برود و بگوید : « هرچی دهاتیه راه افتادن اومدن تهران مسافرکشی ... کشاورزی تموم می شه راه می افتن شهر مسافرکشی ... بنایی کم می شه مسافرکشی ... دامداری رونق نداره مسافرکشی ... یکی نیست بگه پس ما چه کاره ایم ؟ !!  »

  چیزی نداشتم بگویم . هر دو ته لهجه داشتیم و شهرستانی . شاید گاو و گوسفند نداشتیم و زمین زراعی که رها کنیم بیاییم شهر ، اما خودمان هم به هزار و یک دلیل تو این شهر مثل وصله ی ناجور بودیم .

عکس از : آبلوموف

روییدن آغاز می کینم جان !

+ ۱۳۹۸/۱/۱۰ | ۱۳:۵۴ | رحیم فلاحتی

گل بی خار کجاست ؟

  نمی دانم چرا از گلی که به این ساقه بود عکس نگرفتم . شاید به خاطر اتفاقات پُرفراز و نشیب تابستان سال نود و شش بود. به خاطر تلخی ها. به خاطر رفتارهایی که موجب شده بود روی زیبای قضایا را نبینم . و فکر کنم دنیا همینقدر چرکین و زشت بوده و خواهد بود. غافل از اینکه همیشه اینطور نیست . و نیرویی باعث شد تا نگاهم رو به بالاکشیده شود . و از زمین و گل ولای و زشتی ها و از خارها چشم بردارم و نور و رنگ و زیبایی ها را ببینم . 

 سال نود و هفت سال پرباری بود. و دوستانی چند در این میان مرا یاری دادند که وامدار مهر و محبت شانم . می دانم شاید هیچ وقت اینجا را نخوانند اما باید گفت تا حد زیادی برخاستنم و ادامه دادنم را مدیون این سه تن ام :

« سعید و امین و جانی »

پاینده باشید دوستان من !

امیر در دور دست

+ ۱۳۹۷/۱۲/۲ | ۱۰:۰۳ | رحیم فلاحتی

  مکان : تهران، پارک ملت

  این سرزمین حکایت و سرنوشت عجیبی دارد. بالا و پست های بسیاری را از سرگذرانده است. اما این در این سال های معاصر تمام آنچه را که در طول چندهزارسال براین خاک گذشته بود را یکجا برما نمودار کرد و در پیش چشممان قرار داد. جنگ، چپاول ... جنگ و چپاول ... دین فروشی ، وطن فروشی ... خودفروشی ... تا آن میزان که شاعری به زنهار آمده و می سراید : « کاوه ای پیدا نخواهد شد امید / کاشکی اسکندری پیدا شود* ... »

* مهدی اخوان ثالث

عکس از : رحیم فلاحتی 

زاویه ای تازه

+ ۱۳۹۷/۱۱/۲۷ | ۲۱:۲۵ | رحیم فلاحتی

شیراز - دیوار مشبک

 

  به این فکر می کنم آخرین کتابی که خوانده ام چه بود. کمی زمان می برد . و یادم می آید . کتابی بود در مورد چگونه نوشتن از فیلم هایی که می بینیم . اطلاعات مفیدی داشت . البته نیاز به تمرین و دقت و تمرکز در مورد چگونگی  تماشای آثاری است که تماشا می کنیم .,وچه دلچسب می شود با زوایای تازه دیدن ...

عکس از : رحیم فلاحتی 

تبی از نوع دیگر

+ ۱۳۹۷/۱۱/۲۵ | ۲۱:۴۴ | رحیم فلاحتی

  از پارسال که روزگارم به هم ریخت، به هذیان و تب هایم یکی دیگر هم اضافه شد. و این آخری که مثل مالاریا سال ها با من و در خونم بود تب عکاسی بود که حالا امانم را بریده . باعث شده متلک بشنوم . دوربینم را بقاپند و گلاویز شدن و شنیدن ناله و نفرین از متکدی های زن مترو که خیال کرده اند از آنها فیلم برمی دارم برای نهاد یا ارگانی . با همه ی مشقت هایی که عکاسی دارد اما دنیای شیرینی است ثبت لحظه ها . ثبت آدم ها و چهره های متفاوت شان و حتی رفتارشان در معابر عمومی. و در تنهایی کنکاش کردن بر روی خطوط چهره و حالت های صورت شان .

  اگر روزی به عکاسی خیابانی برخوردید از او نهراسید  . دوستانه برخورد کنید ! و حتی می توانید از او بخواهید نسخه ای از عکس تان را برای تان ایمیل یا تلگرام کند.

خانه ی همسایه

+ ۱۳۹۷/۱۱/۲۴ | ۲۰:۲۴ | رحیم فلاحتی

 

 

  امروز به این هایکو برخوردم و فهمیدم معنی " کم گوی و گزیده گوی چون دُر " چقدر زیبا و دوست داشتنی می تواند باشد و من به نوبه ی خود در نوشته هایم چقدر حرف اضافه زده و می زنم . 

نه، نه به خانه ی من

آن ناشناس چتر در دست

رفت به خانه ی همسایه ی من .

    و نشستم به بازی خیال . چک چک باران . پنجره ای بخار گرفته و چشم انتظاری ...

+ عکس از : رحیم فلاحتی

مکان: خانه ی هنرمندان ، تهران

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو