آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

زمزمه ...

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

  دنیا جای عجیبی ست . بخصوص برای ما آدم هایی که برنامه ی درست و حسابی برای زندگی مان نداریم و به قول معروف یلخی ( آبلومویسمی ) زندگی می کنیم. آنقدر عجیب که گاه کارمان به جایی و راهی می کشد که خودمان هم دچار بهت و تعجب می شویم و با تردید می پرسیم : ما کجا اینجا کجا ؟!

  الان من جایی ایستاده ام که شاید باید خیلی پیشتر از این در این راه قدم می گذاشتم و ادامه اش می دادم. اما مُدام بیراهه رفته ام. بیراهه و بیراهه ... 

  دوباره از صفر شروع کرده ام و افقی نامعلوم پیش رویم است. اما هنوز کتاب هایم با من هستند ....

  • رحیم فلاحتی

خوابیم ؟ آیا ما خوابیم ؟!!

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ق.ظ

بزرگ مردا که تو بودی !

چه بازی ها که با نام و نشانت می کنند !

افسوس!

  • رحیم فلاحتی

سرم گرمه نه ...

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ق.ظ

  بعد از چند ماه که از اسباب کشی می گذره، امشب نشستم به تماشای کتابخانه ی شخصی. سعی کردم با این دو چشمی که رفته رفته سو و قوتش رو هم داره از دست می ده کتاب ها رو کمی مرتب کنم ـ تاکید می کنم فقط کمی ـ و هر چه بیشتر نگاه شان کردم بیشتربه این نتیجه ی وحشتناک رسیدم که هیچ چیز از آن ها نمی دونم . متن ها  و داستان ها و شخصیت هاشون از ذهنم فرار کرده بودند. من مانده بودم و تعدادی اسامی روی جلد که باید بر اساس موضوع و ملیت و سایر مشخصه ها مرتب می شدند.

  اما از جهتی دیگر که نگاه می کنم خوش بحالم می شه. حالا من یک کتابخانه ی پرپیمانه دارم که هیچکدومشون رو هنوز نخوندم. پس حالا حالاها سر گرمه ! ـ باز اینجا تاکید کنم " سرم گرمه " نه اونجایی که عمو یادگار می گه .

  • رحیم فلاحتی

فراموشی در دیاری بعید

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ب.ظ

  این روزها این بیت ورد زبانم شده :

چنان خشکسالی شد اندر دمشق    که یاران فراموش کردند عشق 

و با پوست و جان

این گفتار شیخ اجل را و این همه نسیان و فراموشی را درک و احساس می کنم .

  • رحیم فلاحتی

از این سوی جوی به آن سو ...

جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

 چقدر به این موضوع ایمان پیدا کرده ام که :

  حاکمان می توانند با نهادن نام نیک بر روی عملی مذموم و قبیح و دامن زدن به باور مردم برای پذیرش آن امر به عنوان امری قدسی اهداف شان را پیش ببرند بدون آنکه آب از آب تکان بخورد.

 

  • رحیم فلاحتی

شکم کارد خورده !

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ب.ظ

  دیوار باریکی بین ما است. سر وعده های غدایی این را بیشتر حس می کنم. وقتی خانم مسن خوشرو همسایه روبرویی پخت و پز می کند رایحه ی شامه نواز مختلفی آپارتمان ما را پر می کند. این وسوسه را بگذارید در مقابل شکم خالی و تن خسته ی من که باید بی حوصله سر اجاق بایستم و نیمرویی برای کنار یک بسته ی بزرگ چیپس ساده ام مهیّا کنم .

  • رحیم فلاحتی

پایینتر !پایینتر !

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۴۸ ب.ظ

  «  ... وقتی صبحها پیاده به طرف دبیرستان نمونه راه می افتادم، در راه چند بار با خود می گفتم: " پایینتر،پایینتر ." تابستانها می فهمیدم که باید خود را بازسازی کنم. سر و کله زدن با دانش آموزان اول تا ششم دبیرستان این توهم را ایجاد می کرد که بسیار می دانی. بدتر اینکه آدم باورش نمی شود آن بچه ای که آن همه غلط  داشت حالا کاری کرده باشد کارستان. بر عکس آن هم اتفاق می افتد.شاگرد بعدها فکر می کند که آن معلم تنها همان ابتداییات را می داند. ... »

+ برگرفته از مقدمه ی کتاب " نیمه ی تاریک ماه " داستان های کوتاه ، هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر، چاپ دوم 1382

  • رحیم فلاحتی

آینه بین

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۳۰ ب.ظ

  این روزها به کارها و احوال روحی روانی خودم بیشتر دقیق می شوم. گاه ترس به من دست می دهد. ترسی که از خواندن جنایت و مکافات و غوطه خوردن در احوال راسکلنیکف دچارش می شدم. همه چیز به مویی بند است. خوب بودن و بد بودن و حتی بدتر از بد بودن !

  در هوای گاه ابری، گاه مه آلود و گاه آفتابی این روزها  " آداب دنیا " ی یعقوب یادعلی را خواندم. رمان خوش خوانی بود و روان اما ...باقی بماند برای توفیق خواندن تان از این رمان که یادعلی بیشتر انتظار می رفت از او .

  • رحیم فلاحتی

از میان بوی نا و کهنگی ...

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ

   بعد از حدود سه هفته بارندگی که خورشید خانم با چشم و ابروانی وسمه کشیده پیدا شد، برای بیرون کشیدن چکمه و پوتین های مناسب فصل، سری به انباری زدم. آنچه عایدم شد تعدادی کفش کپک زده ی نیاز به شستشو بود و واکسی پرملات تا شاید رنگ و روی از دست رفته شان برگردد.

   در گوشه ای دیگر کیف کهنه ی فراموش شده ای که تعداد زیادی دفتر و سالنامه ی سال های دور درونش بود و خوشبختانه از گزند باران دور مانده بود.

  از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. می دانم که منتظر است.تکیه داده به شوفاژ تا شاید نمی از تنش گرفته شود. به سراغش می روم. همه محتویاتش را بیرون می ریزم و سعی می کنم بر اساس تاریخ مرتب شان کنم. قدیمی ترین سالنامه برای بیست و پنج سال پیش است. آغاز دهه ی هفتاد. به آرامی بازش می کنم. صفحه ی مشخصات دارنده سالنامه پرتابم می کند به فضا و مکانی دور دست.  بیش از دوهزار کیلومتر و در جنوب شرقی این دیار و فاصله زمانی یک ربع قرن پیش. سعی می کنم آرام صفحات را ورق بزنم تا شیرازه اش از هم نپاشد. نگاهی به لحظه ی تحویل سال می اندازم : « ساعت شش و سی و دو دقیقه و چهار ثانیه ی روز پنجشنبه اول فروردین » . من همیشه عاشق این لحظات تحویل سال بوده ام. اما آن جا و در آن سال های دور می دانم حس خوبی نداشته ام.  هر بار که صفحه ای را ورق می زنم بوی نا و کهنگی بلند می شود و خاطرات فراموش شده انگار جان پیدا می کنند. آرام آرام روزها را ورق می زنم. بهار در سرزمینی غریب می گذرد و تابستان از راه می رسد. تابستانی که به هزار و یک دلیل و افزون بر آن مشکلات مالی نمی توانستیم به شهر زادگاه مان برگردیم. روزهای گرم و شرجی هم ورق می خورند. در این صفحات چیزی درج نشده و روزها به ظاهر بی هیچ حادثه ای در گذرند. اما خوب می دانم که آن تابستان بدترین روزهای عمرم بوده است. ورق می زنم و پیش می روم.  تا اینکه در بیست و سوم شهریور ماه ، ساعت حدود شش و نیم صبح اولین روز هفته با دیدن صحنه ای هولناک پاهایم سست می شود.

  پدر دیگر در میان ما نیست و مراسمی که برگزاری اش ما را به زادگاه مان باز می گرداند و ...

من هنوز آن دوگانگی بروز احساسات شادی دیدار نزدیک ترین کسان و داغ از دست دادن پدر را خوب به یاد دارم ...

+ صفحات هنوز ورق می خورند ...

  • رحیم فلاحتی

نشان کرده

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۶ ب.ظ

  یکی از مطالبی که همیشه نسبت به آن ضعف داشتم و دوست دارم بیشتر نسبت به آن بدانم اسامی گل ها و شناخت انواع درخت هاست. احساس کاستی عجیبی است وقتی شیفته و مفتون یک گل شده ای و مدیون یک درخت که سایه ی خنکش را بی چشمداشتی در اختیارت گذاشته ولی تو برای توصیفش حتی اسمش را ندانی . کاش می شد مستقیم و بی پروا با آنها گفتگو کرد و نام شان را بیواسطه پرسید. بی سرک کشیدن به کتاب های گیاه شناسی . 

  امروز قریب به یک هفته است که باران می بارد. بارانی که فقط گهگاه زنگ تنفسی به عابران داده و مابقی لحظات به شدت باریده و همین باعث شده نتوانم به پیاده روی های گاه و بیگاهم بروم . اگر باران کمی آرام می گرفت شال و کلاه می کردم و از خانه می زدم بیرون بی آنکه چتری بالای سرم داشته باشم. بلوار عریض مشرف به خانه را رو به جنوب می رفتم تا برسم به میدان معراج . به همان جا که نزدیک به حاشیه ی میدان فضای سبز عریض تر می شود و تعدادی درخت زیبا در میان چمن ها قد راست کرده اند. در میان آن ها نشان کرده ای دارم که هر بار هنگام گذر از کنارش به قد و بالا و شاخه های موزونش با اشتیاق نگاه می کنم. گاه می ایستم، فقط برای چند لحظه و گاه بعد از طی چند قدم برمی گردم و دوباره تماشایش می کنم .این چشم چرانی آنقدر سریع اتفاق می افتد که هیچ عابری بویی از این دیوانگی نَبرد و گرنه خوب می دانم به حال و هوای جنون آمیز و خنده داری گرفتار شده ام .

  اما با این همه می دانم صبح فردا به بهانه ی خرید نان تازه به دیدارش خواهم رفت و شاید این بار بایستم و نام نشان کرده ام را از او بپرسم ...

  • رحیم فلاحتی
up