آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

جناب خان ما را دریاب !

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ب.ظ

   آمدم مطلبی بنویسم دو پیامک رسید. به فاصله ی زمانی ده دقیقه . اولی خبر داد که از حجم بسته ی دو گیگا بایتی ام دویست مگابایت باقی مانده و دومی هم اعلام کرد که حجم بسته ام به پایان رسیده است . نمی دانم چطور امکان دارد برای دیدن و به روز رسانی مطلب یک وبلاگ دو گیگ اینترنت مصرف شده باشد ؟!!!!

  نمی دانم آیا اینجایی که من ایستاده ام سر گردنه است جناب رایتل محترم ؟! جنابِ خان ؟! لطفن کمی هوای رعیت را داشته باشید !

  • رحیم فلاحتی

تناول به قید چهار تکبیر

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

  من در ایران زندگی می کنم. مهد اسلام و سرزمین تشیع . ماه رمضان است و همه ی ما روزه دار و به فکر عبادت .اما از این « ما» یی که گفتم یک عده ی قلیل هستند که هنوز به راه مستقیم رسیدن به خداوند ایمان دارند و درک نکرده اند که از بیراهه هم می توان به خدا رسید.

  از میان خیل رهروان،ما از آنهایی هستیم که به بیراهه رفتن علاقه داریم و یکی ازبیراهه ها، خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است وشکر و ستایش پروردگار بابت نعمت های فراوانش و ایراد بر جماعتی که بی درک رحمانیت و رحیم بودن خداوند سعی درآزار جسم به بهای خرید بهشت دارند. از قضا در ماه رمضان هزارو چهارصدو سی و نه هجری با تنی از همکاران جمع بودیم و وقت ناهار افتاد و سفره ای گسترده شد و هرکس به وسع و توان ظرف غذایی به میان آورد. مرا که ترک شهر و دیار کرده ام و ایام به مجردی می گذرد قوطی ماهیِ تنی همراه بود و مابقی از خورشت و چلو هر یک با عطر و بویی .

  ظروف و محتویات آن ها یک یک گرم شد و به سفره نهاده شد. در این میان ظرفی فراموش شد که گرم کردنش را سپردیم به ایمان بختیاری که خدایش حفظ کناد، از دلاوران و غیور مردان لُر که به جوانمردی شهره بود. برخاست و از اتاق خارج شد. ما به تناول مشغول بودیم که در را باز کرد و گفت: « داخل آن بطری نوشابه که کنار راه پله بود نفت بود آیا؟... من کمی از آن را داخل ظرف غذا ریختم که بخار نفت به مشامم رسید. این چطور امکان دارد ؟

  ما همگی با دیده ی تحیّر او را می نگریستم و جملگی بر هوش و درایتش چهار تکبیر گفتیم!!!!

  • رحیم فلاحتی

از خودم بپرس !!!!

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

   از خودم می پرسم : « هی! فلانی به چی فکر می کنی ؟ »

خودم کمی مکث می کند و می گوید : « به هیچی ! ....... به فیلتر شدن تلگرام . به روز کارگر . به آدم هایی که از همین کانال های تلگرامی ارتزاق می کردند. به همون هایی که یک شبه با فعل ناصواب یک عده رو از نون خوردن می اندازند. به رییس دولتی که آخر نفهمیدیم رییس است یا به قول گیلک زبانان عزیز « والیس والیس !» و آن قاضی نامحترم چه روزی را برای اجرای حکم فلیتر تلگرام انتخاب کرده . و ... »

  فکر است دیگر، هزارجا می رود . حالا دور ازجناب ،شما سخت نگیرید! پاچه ام پاره شود فردا شلوار ندارم تن ام کنم و برای حمالی بروم . شما سخت نگیر !

  • رحیم فلاحتی

بنشین و بخوان ، جان !

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۷ ب.ظ

    نشسته ام به ورق زدن نامه ها، جان ! همه ی آن نامه هایی که روی کاغذ کاهی نوشته ام و عکس شان را برایت فرستاده ام. تکنولوژی مزیت های زیادی دارد و یکی از آنها سرعتش . من آن حس نوستالژیک نامه نگاری سنتی را با قلم و کاغذ تلفیق می کنم و می گذارم کنجی از دلم که تو تمامش را تصرف کرده ای . بنشین و آرام بخوان شان . دوباره و چندباره بخوان شان ! هربار می توانی ذره ای از من را در آن بیابی، جان !

  • رحیم فلاحتی

آنچه باقی می ماند

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

خاطرات خوب به زندگی معنا می بخشد

اما اغلب در میان خاطرات بد غرق شده اند

ما چیزی فراتر از خاطرات نیستیم

خاطرات خوش باور نکردنی

غم عمیق

قدر دانی

غرور

و باز غم ناراحتی

حس گناه

دلسوزی و پشیمانی ...

اما قوی ترین خاطراتی که با می ماند

عشق است!

و در آخر امید

امید ...

عشق و امید!

  • رحیم فلاحتی

دژی که تسخیر می شود

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ

آنگاه که تو در قامت بُتی پدیدار می شوی

تمام فرشتگان

در عرش

فریاد می زنند:

« ان الله جمیل و یُحب الجمال »

قلبی می لرزد

شرحه شرحه می شود

و یا به تسخیر در می آید .

.

.

تقدیم به : م نصرالهی عزیز 

  • رحیم فلاحتی

ذهن پلید سرکش

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

   محیط کارگری جای عجیب و غریبی است . البته باز به نوع شخصیت آدم هایی که دور هم گرد می آیند بستگی دارد. سن و سال،میزان تحصیلات و قومیت های مختلف و شاید هزاران دلیل دیگر هم می تواند در کنار هم از دلایل عجیب بودن این محیط باشد.

  از عجایب این دوستانی که من در جمع شان هستم و از دانشجو در میان شان وجود دارد تا فرد کم سواد اینکه برای رهایی از کسالت روزمرگی و ایجاد جوی شاد در محیط کار به قول خودشان، با هم شوخی های رکیک می کنند و مدام آل ت ه ا ی خود را حواله ی همدیگر و ناموس هم می کنند . سر به سرهم گذاشتن و گفتن چرندیات موضوعی پیش پا افتاده است .

  چند روزی ست که این موضوع فکرم را مشغول کرده است .آیا مورد خطاب قرار دادن دیگران با الفاظ زشت در موقعیت های عادی برای مان لذتبخش است ؟ یا تحقیر دیگران چنین لذتی را برای ما حاصل می کند؟ اعضای بدن مان چه لذتی در این میان می برند مگر ذهن پلیدمان از تحقیر دیگران .

  • رحیم فلاحتی

حنجره ی خراشیده ی مرد

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ق.ظ

  صبح زود . خیلی زود. از خانه می زنم بیرون. خیابان هاشمی را با گام های تند زیر پا می گذارم . و می روم به سمت غرب ـ مثل جاییکه شیفته ی آن هستیم ـ اما این بار به قصد رسیدن به سرویس شرکت. نرسیده به تقاطع سعیدی چند نفر جلوی خانه ای جمع شــــده اند. چند نفری هم از پنجره های اطراف سرک می کشند. با کنجکاوی به آن ها نگاه می کنم . دنبال دلیل جمع شدن آنها هستم که صدای فریاد مردی مو بر تنم سیخ می کند : « کمک کنید خونه م آتیش گرفته ... »  مثل درختی سرجایم خشک می شوم. چشم می گردانم. اثری از آتش نمی بینم. دوباره صدای مرد به گوش می رسد. « کمک ...  کمک خونه م ... آتیش ... » همسایه ها هنوز ایستاده اند. نمی توانم موقعیت  آتش را ببینم. صدای مرد با حنجره ای خراشیده بلند می شود و این بار با صدای آژیر در هم می آمیزد . نفس راحتی می کشم. می دانم که در خلوت صبح آتش نشان ها سریع تر از هر وقت خودشان را خواهند رساند. وقتی کمی بالاتر به تقاطع می رسم خودروی آتش نشانی مکثی می کند . راننده به من نگاه می کند . با دست اشاره می کنم برود پایین تر . پُرگاز دور می شود .

  عصربعد از روزی پرکار و خسته کننده به خانه بر می گردم .  دوباره همان مسیر صبح . و یادآوری اتفاقی که در محل افتاده بود.هنوز صدای کمک خواهی مرد توی گوش ام است . امیدوارم خانه اش آسیب جدی ندیده باشد !

  • رحیم فلاحتی

از آینه ی بغل پشت سرت چه می بینی ؟

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۱ ب.ظ

  بعد از آن همه ماجرای تلخ دوباره آمده سراغم . نمی دانم یعنی همه ی آن روزهای پرکینه و عداوتی که نسبت به من رواداشت را فراموش کرده. زمان زیادی از آن روزهای تلخ نگذشته که بگویم مشمول مرور زمان شده باشد و من هم خودم را بزنم به فراموشی.

  چگونه آن روز بارانی را فراموش کنم که با کلوچه ی محلی داغ رفتم سراغش و خواستم یک تُک پا تا جلوی ساختمان بیاید تا کمی باهم حرف بزنیم اما او مرا پشت تلفن با لعن ونفرین بدرقه کرد . چگونه فراموش کنم شب هایی را که برای دیدنش زیر پنجره ی خانه اش ایستادم و جواب پیامک وشب بخیر مرا با دشنام داد . و بدتر از آن عملی را مرتکب شد که من از آوردن اسمش نفرت داشته و دارم ... یک طرفه به قاضی رفت و حالا برگشته... همیشه آدم افراط و تفریط بوده . گاه در مهربانی بی حد و حصر و گاه در بدی . این را بارها به خودش هم گفته ام .

  آدم دیگری شده ام . دلم برای خیلی چیزها تنگ نمی شود. دیگر خاطرات مشترک گذشته در ذهنم رفته رفته کمرنگ می شوند. آن هجوم آزار دهنده ی گذشته را ندارند. آدم دیگری شده ام . شاید سرد و بی احساس. شاید ؟!

  • رحیم فلاحتی

زشتِ زیبا

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

همیشه برایم دروغ بگو

روزی صدبار... هزاران بار به دروغ بگو:

" دوستت دارم ! "

می دانم که کلاغ ها این را چون شایعه ای ناب

در بستر تمام جنگل های دور و نزدیک

به سان برگ های پاییزی

خواهند گسترد.

و من

جنگلبان پیری خواهم بود

دلخوش به انعکاس این زشتِ زیبا

در میان جنگلی که مرا در آغوش خواهد گرفت .

.

  • رحیم فلاحتی
up