آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

بازی با غداره بند

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۶ ب.ظ

   زنگ می زند. جواب نمی دهم. دیدن اسمش اعصابم را سست می کند. کمی رعشه در دست هایم می افتد و سیستم اعصابی که انگار  به یکباره موتورش به ریب زدن افتاده. از گزینه ی پیام از پیش آماده ی تلفنم استفاده می کنم :

Sorry. I can,t talk right now.

  - « بیشعور تلفن ات رو جواب بده ! »

  + « سلام ! لطفن کاری داری پیام بده !»

  - « برو گم شو عوضی بیشعور دیگه غلط می کنی به ارشیا زنگ بزنی وقتت رو بذار واسه اون زنِ ...

  + « چی شده دوباره ؟ »

  +« خانم عاصفی باز چی شده ؟ چرا ناراحتی پیش میاری ؟ مگه من باهات کاری دارم ؟ »

  + « سر کلاسم »

  + « بیشعوری و عوضی و آشغال بودن من الان یکسالِ که تایید شده و الان تو سطل آشغالم .»

  +« باید چه کار کنم ؟ یادت رفته ما دیگه یک سالِ نسبتی با هم نداریم ؟»

  + « شما بفرما »

  جوابی نمی آید و من همچنان در فکر بازی های این روزگار غدارم .

  • رحیم فلاحتی

تو کجای کاری اخوی ؟!!!

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۳ ب.ظ

  روز عجیبی بود . نه ! شاید من اینطور فکر می کنم. سیزدهم ماه تیرو عدد نحسی که فکر می کنی هرلحظه گریبانت را خواهد گرفت و تیری حواله ات خواهد کرد. با این حال این حرف ها را می گذاری به حساب خرافات و سعی می کنی از کنارش بگذری. یک خبر خوب در محل کار برای واحدی با آینده ی شغلی بهترآبی است که بر روی آتش خرافات ریخته می شود .

  از شرکت زده ام بیرون . دوازده ساعت کار رمق ام را گرفته. سرویس شرکت بنزی است که یک شاه و یک امام و رهبری جانشین وی را به خود دیده است . نه کولر دارد و نه حتی پرده ای که جلوی آفتاب سوزان را بگیرد. با همکارها تصمیم می گیریم بقیه ی مسیر را با اتوبوس BRT برویم  و از تهویه ی مطبوع آن لذت ببریم .

  در میان مسیر غرق لذت بودم که اتوبوس ایستاد. چند دقیقه ای توقف کرد . خیلی معطل شده بودیم . سرک کشیدم . راننده در همین حین اعلام کرد: « از اتوبوس پیاده شید راه بند اومده ! »  سریع نحسی سیزده در ذهنم نمودار شد . پیاده شدم و با غیض گفتم : « بخشکی شانس !» اما دیدم مسافرها با عجله به سمت اتوبوسی در حال حرکتند . کمکی آمده بود. از اینکه خیلی زود قضاوت کرده بودم وجدان درد گرفتم . دوباره راه افتادیم. و همچنان در لذت خنکای تهویه ی مطبوع . به ایستگاه نزدیک که شدیم سعی کردم خودم را به درب اتوبوس نردیک تر کنم و بلافاصله پیاده شوم . اما اتوبوس همچنان پرگاز به مسیرش ادامه داد. فریاد زدم : « آقای راننده ایستگاه نگه دار ! » اما بجز صدای راننده مسافرها بودند که جواب می دادند:« داداش اینجا که ایستگاه نداره ...» ! و غرغر هایشان بلند شد . و من در مسافتی دورتر از ایستگاهم پیاده شدم و به اجبار مسیر رفته را با تاکسی برگشتم. 

  با این احوال هنوز نمی دانستم عدد سیزده نحس است یا نه ؟!!!!!

  • رحیم فلاحتی

جان و جانی

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

 

   این ماه های بهار و تابستان به اندازه ی تمام عمر رفته نامه نوشته ام . نامه هایی روی کاغذ کاهی که همواره مرا سرشار از اشتیاق به نوشتن می کنند.هر روز به انبوه صفحاتی که روز به روز قطورتر می شوند نگاه می کنم و دست می کشم. گاهی اوقات روزی هشت تا ده صفحه. نامه هایی با مخاطب خاص که آنها را بی جواب نمی گذارد. هر نامه ای با نامه ای پر احساس تر و موشکافانه تر پاسخ داده می شود.

  من خطاب می کنم: سلام جانی   

  او خطاب می کند : سلام جان

  و کلماتی که رج می شوند تا شاید گوشه ای از باورها و سلیقه ها و خواسته های هم را در پیش چشم دیگری نمایان تر کند و نظر او را جویا شود و امکان های دیگری را بسنجد .

  و همچنان این روند ادامه دارد . شاید روزی این مجموعه سر و شکلی بگیرد برای کنار هم قرار گرفتن با اسم نامه های جان و جانی .  به امید آن روز !

ه

  • رحیم فلاحتی

جناب خان ما را دریاب !

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ب.ظ

   آمدم مطلبی بنویسم دو پیامک رسید. به فاصله ی زمانی ده دقیقه . اولی خبر داد که از حجم بسته ی دو گیگا بایتی ام دویست مگابایت باقی مانده و دومی هم اعلام کرد که حجم بسته ام به پایان رسیده است . نمی دانم چطور امکان دارد برای دیدن و به روز رسانی مطلب یک وبلاگ دو گیگ اینترنت مصرف شده باشد ؟!!!!

  نمی دانم آیا اینجایی که من ایستاده ام سر گردنه است جناب رایتل محترم ؟! جنابِ خان ؟! لطفن کمی هوای رعیت را داشته باشید !

  • رحیم فلاحتی

تناول به قید چهار تکبیر

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

  من در ایران زندگی می کنم. مهد اسلام و سرزمین تشیع . ماه رمضان است و همه ی ما روزه دار و به فکر عبادت .اما از این « ما» یی که گفتم یک عده ی قلیل هستند که هنوز به راه مستقیم رسیدن به خداوند ایمان دارند و درک نکرده اند که از بیراهه هم می توان به خدا رسید.

  از میان خیل رهروان،ما از آنهایی هستیم که به بیراهه رفتن علاقه داریم و یکی ازبیراهه ها، خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است وشکر و ستایش پروردگار بابت نعمت های فراوانش و ایراد بر جماعتی که بی درک رحمانیت و رحیم بودن خداوند سعی درآزار جسم به بهای خرید بهشت دارند. از قضا در ماه رمضان هزارو چهارصدو سی و نه هجری با تنی از همکاران جمع بودیم و وقت ناهار افتاد و سفره ای گسترده شد و هرکس به وسع و توان ظرف غذایی به میان آورد. مرا که ترک شهر و دیار کرده ام و ایام به مجردی می گذرد قوطی ماهیِ تنی همراه بود و مابقی از خورشت و چلو هر یک با عطر و بویی .

  ظروف و محتویات آن ها یک یک گرم شد و به سفره نهاده شد. در این میان ظرفی فراموش شد که گرم کردنش را سپردیم به ایمان بختیاری که خدایش حفظ کناد، از دلاوران و غیور مردان لُر که به جوانمردی شهره بود. برخاست و از اتاق خارج شد. ما به تناول مشغول بودیم که در را باز کرد و گفت: « داخل آن بطری نوشابه که کنار راه پله بود نفت بود آیا؟... من کمی از آن را داخل ظرف غذا ریختم که بخار نفت به مشامم رسید. این چطور امکان دارد ؟

  ما همگی با دیده ی تحیّر او را می نگریستم و جملگی بر هوش و درایتش چهار تکبیر گفتیم!!!!

  • رحیم فلاحتی

از خودم بپرس !!!!

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

   از خودم می پرسم : « هی! فلانی به چی فکر می کنی ؟ »

خودم کمی مکث می کند و می گوید : « به هیچی ! ....... به فیلتر شدن تلگرام . به روز کارگر . به آدم هایی که از همین کانال های تلگرامی ارتزاق می کردند. به همون هایی که یک شبه با فعل ناصواب یک عده رو از نون خوردن می اندازند. به رییس دولتی که آخر نفهمیدیم رییس است یا به قول گیلک زبانان عزیز « والیس والیس !» و آن قاضی نامحترم چه روزی را برای اجرای حکم فلیتر تلگرام انتخاب کرده . و ... »

  فکر است دیگر، هزارجا می رود . حالا دور ازجناب ،شما سخت نگیرید! پاچه ام پاره شود فردا شلوار ندارم تن ام کنم و برای حمالی بروم . شما سخت نگیر !

  • رحیم فلاحتی

بنشین و بخوان ، جان !

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۷ ب.ظ

    نشسته ام به ورق زدن نامه ها، جان ! همه ی آن نامه هایی که روی کاغذ کاهی نوشته ام و عکس شان را برایت فرستاده ام. تکنولوژی مزیت های زیادی دارد و یکی از آنها سرعتش . من آن حس نوستالژیک نامه نگاری سنتی را با قلم و کاغذ تلفیق می کنم و می گذارم کنجی از دلم که تو تمامش را تصرف کرده ای . بنشین و آرام بخوان شان . دوباره و چندباره بخوان شان ! هربار می توانی ذره ای از من را در آن بیابی، جان !

  • رحیم فلاحتی

آنچه باقی می ماند

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

خاطرات خوب به زندگی معنا می بخشد

اما اغلب در میان خاطرات بد غرق شده اند

ما چیزی فراتر از خاطرات نیستیم

خاطرات خوش باور نکردنی

غم عمیق

قدر دانی

غرور

و باز غم ناراحتی

حس گناه

دلسوزی و پشیمانی ...

اما قوی ترین خاطراتی که با می ماند

عشق است!

و در آخر امید

امید ...

عشق و امید!

  • رحیم فلاحتی

دژی که تسخیر می شود

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ

آنگاه که تو در قامت بُتی پدیدار می شوی

تمام فرشتگان

در عرش

فریاد می زنند:

« ان الله جمیل و یُحب الجمال »

قلبی می لرزد

شرحه شرحه می شود

و یا به تسخیر در می آید .

.

.

تقدیم به : م نصرالهی عزیز 

  • رحیم فلاحتی

ذهن پلید سرکش

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

   محیط کارگری جای عجیب و غریبی است . البته باز به نوع شخصیت آدم هایی که دور هم گرد می آیند بستگی دارد. سن و سال،میزان تحصیلات و قومیت های مختلف و شاید هزاران دلیل دیگر هم می تواند در کنار هم از دلایل عجیب بودن این محیط باشد.

  از عجایب این دوستانی که من در جمع شان هستم و از دانشجو در میان شان وجود دارد تا فرد کم سواد اینکه برای رهایی از کسالت روزمرگی و ایجاد جوی شاد در محیط کار به قول خودشان، با هم شوخی های رکیک می کنند و مدام آل ت ه ا ی خود را حواله ی همدیگر و ناموس هم می کنند . سر به سرهم گذاشتن و گفتن چرندیات موضوعی پیش پا افتاده است .

  چند روزی ست که این موضوع فکرم را مشغول کرده است .آیا مورد خطاب قرار دادن دیگران با الفاظ زشت در موقعیت های عادی برای مان لذتبخش است ؟ یا تحقیر دیگران چنین لذتی را برای ما حاصل می کند؟ اعضای بدن مان چه لذتی در این میان می برند مگر ذهن پلیدمان از تحقیر دیگران .

  • رحیم فلاحتی
up