آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «نثر قدیم و حکایت» ثبت شده است

خواب آشفته ی من

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۲۷ ق.ظ

در شبی از شب ها

و شاید

یک شب پاییزیِ خیس

  سرخوشانه از گور برخاستم

تا سری به خانه بزنم.

در حین عبور از کوچه پس کوچه های شهر

به ناگاه حس کردم

مثل فردی گناه آمرزیده

سبکبالم.

غافل از اینکه

در لحظات آخرین حیاتم

نیمی از اندامم را

بذل و بخشش ام

از من دور کرده است.

فرصت اینکه چه دارم و ندارم نبود!

سرخوشی جای خود را به حسی غریب داده بود

باید خودم را به خانه می رساندم.

وقتی در عادتی نامعمول

یکراست از پنجره طبقه ی ششم وارد خانه شدم

همچون خودم بسیاری از اشیاء در خانه نظم و ترتیب شان عوض شده بود

به غیر از کتابخانه ام

با کتاب هایی دست نخورده .

کمی آن سوتر

در اتاق خواب

بیوه ام با کسی که پشت اش به من بود

در خواب بود ...

  • رحیم فلاحتی

لطفن با احتیاط قصر را ترک کنید !

سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

  چند روزی است که با تشویق یکی از دوستان به سراغ کتاب " هزارو یک شب " رفته ام. ترجمه ای از عبداللطیف تسوجی .قبل از آن هم سری به کتابی تحلیلی در همین زمینه زدم که رابرت ایروین نوشته است. اما چیزی که در خوانش خود کتاب مرا به فکر فرو برد شروع حکایات با خیانت بود. خیانت همسران شهریار و شاهزمان به آن ها . شهریار که برادر بزرگتر بود برای دیدار برادر، وزیر خود را برای دعوت از او به سرزمین حکمرانی شاهزمان فرستاد . شاهزمان عزم سفر کرد و در شب اول سفر متوجه شد گوهری را که برای برادر برگزیده  بر جای گذاشته است :

 « با دو تن از خاصان به شهر بازگشت و به قصر اندر شد. خاتون را دید که با غلامک زنگی در آغوش یکدیگر خفته اند.

  ستاره به چشم اندرش تیره شد. در حال تیغ برکشیده و هر دو را بکشت و به لشکرگاه بازگشت. بامدادان کوس رحیل بزدند. همه روزه شاهزمان از این حادثه اندوهگین می رفت تا به دارالملک برادر رسید. شهریار به ملاقات او بشتافت و به دیدارش شاد گشته از هر سوی سخن می راند. ولی شاهزمان را کردار غلام و خاتون از خاطر نمی رفت و پیوسته محزون و خاموش بود. شهریار گمان کرد که خاموشی و حزن او را سبب دوری وطن و پیوندان است. زبان از گفتار درکشید و به حال خویشتن گذاشت. پس از چند روز گفت : " ای برادر، چون است که تنت نزار و گونه ات زرد می شود ؟ "

  شاهزمان گفت :

  گر من  ز غمم حکایت آغاز کنم     با خود دل خلقی به غم انباز کنم

خون در دل من فسرده بینی ده توی     چون غنچه اگر من سر دل باز کنم

  شهریار گفت : همان به که به نخجیر شویم، شاید دل را نشاط آید.

شاهزمان گفت :

گر روی زمین تمام شادی گیرد   ما را نبود به نیم جو بهره از آن

  شهریار چون این بشنید خود به نخجیر شد و شاهزمان در منظره ای که به باغ نگریستی ملول نشسته بود که ناگاه زن برادر با بیست کنیزک ماهروی و بیست غلام زنگی به باغ شدند و تفرج کنان همی گشتند، تا در کنار حوض کمرها گشوده جامه ها بکندند. خاتون آواز داد که : " یا مسعود ! "  غلامی آمد گران پیکر و سیاه. خاتون با او هم آغوش گشت و و هر یکی از آن غلامان نیز با کنیزی بیامیختند. »

  نویسنده ی نامعلوم و پدر بیامرز همین ابتدای کار گند زده به ارکان خانواده و چهارنعل تاخته است . تا کجا ؟ نمی دانم . امیدوارم در حکایت های بعدی و هزار و یکشبی که در پیش است سرکار خانم شهرزاد قصه گو این وضعیت را سر و سامانی بدهد !

  • رحیم فلاحتی

برای کسی که برایم غمگین است ...

چهارشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۲۲ ب.ظ

هوالحق

  دو برادر بودند و مادری . هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی ، و یک برادر به خدمت خداوند ... ( آنکه به خدمت خداوند بودی ) در خواب دید ، آوازی برآمد که : برادر تو را بیامرزیدیم . و تو را به او بخشیدیم . گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟ گفتند : زیرا که آنچه تو می کنی ، ما از آن بی نیازیم ، لیکن مادرت ( از آن خدمت ) بی نیاز نیست .

نقل از : مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی

+ این اولین پست وبلاگم در بلاگفا و شروع وبلاگ نویسی ام بود .

  • رحیم فلاحتی

دو گونه گریستن ...

يكشنبه, ۶ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۲۹ ب.ظ

  یکی از پیغامبران بر سنگی خُرد بگذشت؛ آب بسیار دید که از وی همی رفت. وی را عجب آمد. خدای تعالی آن سنگ را با وی به سخن آورد؛ گفت : نشنیدی که خدای گفت : « قودها الناس و الحجاره » ؛ یعنی هیزم دوزخ مردم خواهند بود و سنگ.اکنون از بیم آن همی گِریَم. آن پیغامبر دعا کرد تا خداوند او را ایمن گرداند. خدای وحی فرستاد که او را ایمن کردم و پیغامبر برفت. چون باز آمد همچنان آب دید که می رفت و زیادت. گفت : نه خدای تو را ایمن کرد از دوزخ، همچنان گریستن می کنی ؟ گفت : آن گریستنِ اندوه و بیم بود و اکنون گریستن شکر و شادی است.

ابوالقاسم قشیری ـ رساله ی قشیریه

  • رحیم فلاحتی

بیگانه آیی و بیگانه روی .

سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ب.ظ

  ترسایی در روم شنیده بود که میان مسلمانان، اهل فراست بسیار است.از برای امتحان به جانب دارالسلام روان شد.مرقع در پوشید و خود را شبیه صوفیان درآورد و عصا در دست می آمد. شیخی چون نظرش بر وی افتاد گفت : « این بیگانه کیست؟ در کار آشنایان چه کار دارد ؟ » ترسا گفت : « یکی معلوم شد » . و از آنجا بیرون آمد و رو به شیخ ابوالعباس نهاوندی نهاد و آنجا نزول کرد. معلوم شیخ کردند و هیچ نگفت و او را التفات بسیار نمود و چنان که ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند که با ایشان وضو می ساخت و نماز می گزارد. بعد از چهار ماه پای افزار در پای کرد تا برود. شیخ آهسته در گوش او گفت که « جوانمردی نباشد که بیایی، با درویشان نان و نمک بخوری و به ایشان صحبت داری و به آخر همچنان که آمده ای، بروی . یعنی بیگانه آیی و بیگانه روی » . آن ترسا در حال مسلمان شد و آنجا مقام کرد.

 

+ برگرفته از : تذکره الاولیاء، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

  • رحیم فلاحتی

درزی نیز در کوزه افتاد!

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۳ ق.ظ

   در شهر مردی درزی بود . بر دروازه ی شهر دکان داشتی ، بر گذر گورستان و کوزه ای در میخی آویخته بود و هوسش آن بودی که هر جنازه ای که از در شهر بیرون بردندی وی سنگی در آن کوزه افکندی و هر ماهی حساب آن سنگ ها کردی که چند کس بیرون بردند و آن کوزه تهی کردی و باز سنگ در همی افکندی ، تا روزگاری بر آمد ، درزی نیز بمرد ،مردی به طلب درزی آمد و خبر مرگ او نداشت ، در دکانش بسته دید ، همسایه ی او را پرسید که این درزی کجاست که حاضر نیست ؟ همسایه گفت که : درزی نیز در کوزه افتاد !


برگرفته از : قابوسنامه
  • رحیم فلاحتی

شاه بچه ی چموش !!!

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۴ ب.ظ

 من از بیهقی در شگفتم . آیا برای نوشتن تاریخ این خاندان باید اینقدر مایه می گذاشت. جمله ی اول و آخر این گزیده قابل تامل است :

  « و از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم* ـ رضی الله عنه ـ یکی آن است که  به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشیده از ریحان خادم فرودِ سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره1 نزدیک وی بردندی. در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه یی برآورند خواب قیلوله2 را، و آن را مزمّل ها3 ساختند و خیش ها4 آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم5 بر بام خانه شدی و در مزمّل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند،صورت های الفیه6 ، از انواع گرد آمدن مردان با زنان، همه برهنه، چنانکه جمله ی آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند. و بیرون این صورت ها نگاشتند فراخور این صورت ها. و امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی، و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند. »

* سلطان مسعود

1ـ نبهره : پوشیده و مخفی 

2ـ قیلوله : خواب نیمروز

3ـ مزمل ها : خم ها و کوزه های بزرگ، حوض های کوچک

4ـ خیش ها : خار سبز یا پارچه ی کتانی نامرغوبی که بر در یا پنجره ی اتاق نهند و آب زنند تا با جریان باد هوای اتاق را خنک کند.

5ـ طلسم : نوشته ای شامل اشکال و ادعیه .

6ـ " الفیه و شلفیه " کتابی مصور از ارزقی هروی شاعر قرن

  • رحیم فلاحتی

پادشاه دلبندم! این دست درازی نیست ...

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۷ ق.ظ

 فرازی از بیانات " خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی "

  «بدان که خدای تعالی قوتی به پیغمبران ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ داده است، و قوت دیگر به پادشاهان. و بر خلق روی زمین واجب کرده که بدان دو قوت بباید گروید و بدان ، راه راست ایزدی بدانست. و هر کس که آن را از فلک و کواکب و بروج داند آفریدگار را از میانه بردارد و معتزلی و زندیقی و دهری باشد و جای او دوزخ بود ـ نعوذ بالله من الخذلان ـ پس قوت پیغمبران ـ علیهم السلام ـ معجزات آمد یعنی چیزهایی که خلق از آوردن مانند آن عاجز آیند. و قوت پادشاهان اندیشه ی باریک و درازی دست و ظفر و نصرت بر دشمنان و داد که دهند موافق با فرمان های ایزد ـ تعالی ـ که فرق میان پادشاهان موید موفق و میان خارجی متغلب آن است که پادشاهان را چون دادگر و نیکوکردار و نیکو سیرت و نیکو آثار باشند طاعت باید داشت و گماشته به حق باید دانست، و متغلبان را که ستمکار بد کردار باشند خارجی باید گفت و با ایشان جهاد کرد . »

* تاریخ بیهقی، آغاز تاریخ امیر شهاب الدین مسعود بن محمود، منوچهر دانش پژوه،نشر هیرمند،چاپ اول، 1376

.

  • رحیم فلاحتی

بلاهای از سر گذشته ...

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۶ ب.ظ

  روایت معروفی است که ظاهرا افسانه می نماید، اگرچه بسیار است وقایعی که از شدت غرابت رنگ افسانه گرفته اند. خلاصه اش این که :

  ناصر خسرو وارد نیشابور شد،ناشناس. به دکان پینه دوزی رفت تا وصله ای بر پای افزارش زند. سر و صدایی از گوشه ی بازار برخاست.پینه دوز کارش را رها کرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد باز آمد با لختی گوشت خونین بر سر درفش پینه دوزیش. در پاسخ ناصرخسرو که چه خبر بود، گفت: « در مدرسه ی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصرخسرو ـ البته فلان فلان شده ـ استناد کرده بود. علما فتوای قتلش دادند و خلایق تکه تکه اش کردند و هرکس به نیت کسب ثواب زخمی زد و پاره ای از بدنش جدا کرد، دریغا که نصیب من همین قدر شد. »

  ناصر خسرو، کفش را از دست پینه دوز قاپید و به راه افتاد، در حالیکه می گفت : « برادر کفشم را بده! من حاضر نیستم در شهری که نام ناصرخسرو ملعون در آن برده شود لحظه ای درنگ کنم .»

+ نقل از "ضحاک ماردوش " سعیدی سیرجانی ص 18و 19

  • رحیم فلاحتی

ستوده ی جاهلان

سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ

  گویند روزی افلاطون نشسته بود با جمله ی خواص آن شهر ، مردی به سلام وی در آمد و بنشست و از هر نوعی سخن می گفت . در میانه ی سخن گفت : ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو می کرد و تو را دعا و ثنا می گفت : که افلاطون حکیم سخت بزرگوار ست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است . خواستم که شکر او به تو رسانم . افلاطون حکیم چون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد . این مرد گفت : ای حکیم از من تو را چه رنج آمد که چنین دل تنگ شدی ؟ افلاطون حکیم گفت : مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید و لکن مصیبتی از این بزرگتر چه باشد که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید ، ندانم که چه کار جاهلانه کرده ام که به طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده ، تا توبه کنم از آن کار . مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم  ، که ستوده ی جاهلان هم از جاهلان باشند . 

نقل از " قابوسنامه " تصحیح سعید نفیسی ـ چاپ مروی 1368 ص 24

  • رحیم فلاحتی
up