آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

خیالت مرا بازی می دهد.

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۳۴ ب.ظ

  تا بالای پله ها دویدم. در پاگرد طبقه ی دوم به او رسیدم. هنگامی که قهقهه اش در فضای خالی راه پله می پیچید و بالا می رفت به آرامی نیشگونی از بازویش گرفتم و رهایش کردم تا آرام به درون آپارتمان بخزد. 

  آقا حمید سر کوچه با مینی بوس بنزش منتظر بود. باقی خاطربازی ام را باید در خواب و بیداری صندلی تنگ و ناراحت سرویس ادامه می دادم .

  • رحیم فلاحتی

نظرات (۲)

  • آوو کادو
  • خیلی خوب بود...
    پاسخ:
    متشکرم :)
    ما که نمی تونستیم سوار بشیم با شما ، شما ولی می تونستی باقی خاطره بازی رو تعریف کنی!
    پاسخ:
    یواش یواش :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up