آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۴۴ مطلب با موضوع «نثر شاعرانه» ثبت شده است

چه اندازه به تو نزدیکم !

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ق.ظ

   همین اندازه بگویم وقتی دراین نیمه شب که حتی زنجره ها خاموش اند پنجره را باز می کنم امواج در قالب صدا به درون اتاق ام می ریزند، موج ها به صورتم می خورند و مشامم پر می شود از بوی نمک و ماهیانی که روی پرده های اتاق شناورند بی هیچ واهمه ای از مرغان ماهیخوار ...

  امشب تا صبح دریا برایم با امواجش لالایی خواهد خواند و برای شما ...

  • رحیم فلاحتی

انجماد

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ

بی تو

تمام اعصار

برایم

عصر یخبندان است !

آبلوموف

  • رحیم فلاحتی

مشایعت

دوشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

  قطار ما را با خود می برد و ما دلشاد از کشف سرزمین هایی نو سر از پا نمی شناسیم. می دانم در اولین لحظه ای که صورتت در پنجره ی کوپه ی قطار قاب شود حتی گل های آفتابگردان مزرعه ای که به مشایعت آمده اند دیگر هیچگاه خیال بازگشت به مزرعه را در سر نخواهند پرورد !

  • رحیم فلاحتی

خاطره بازی

سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۰۹ ب.ظ

   امروز عصر دلم هوای مادر بزرگ را کرده بود. نمی دانم شاید دلیلش دیدن یک برنامه ی تلویزیونی بود. مستندی از یک روستای کویری. با نماهایی نزدیک از خانه های روستایی و پیرزنان مهربانی که مشغول پخت و پز بودند و راحت و بی دغدغه با دوربین صحبت می کردند.

  یاد مادر بزرگ افتادم. مادر بزرگی که خصلت های خاص و مردانه ای داشت. حاضر جواب، خوش صحبت و همه فن حریف بود و این باعث می شد همیشه پای حرف هایش بنشینم و گهگاه این گفتگوها را ضبط کنم و الان در غیابش آن ها را گوش کنم. مادر بزرگ دایره المعارفی بود از شناخت افراد پیر و جوان روستای پدری. حتی بسیاری از مردهای روستا را با القاب زشت و زیبای شان می شناخت و گهگاه برای سر به سر گذاشتن شان بکار می برد. ناگفته نماند خودش هم در ساختن لقب های بامسما برای افراد ید طولایی داشت. هر گاه که می خواست زبان طناز و شیرینش مثل تیغ می شد در برابر زورگویی. و یادم نمی آید هیچگاه زیربار  حرف زور رفته باشد. از پدر بزرگ با آن قد رشید و چهارشانه گرفته تا اهل فامیل و محله نگاه ویژه ای به او داشتند و حرفش روی زمین نمی ماند. مگر این تن دادن به حرف های اولاد ذکور و فروختن خانه و زندگی و آواره شدنِ پس از آن خانه این و آن .

  بماند ...

  کاش امروز بود و می رفتم پای تنورش وقتی داشت خمیر مایه به آرد و آب می افزود و با دست های چروکیده اش آن ها را درون تشت مسی ورز می داد. 

  کاش بود و من گوشه ای می ایستادم تا پنجه درون کاسه ی آب می زد و قطرات آب را پشنگه می کرد درون تنور و با لفظ بسم الله اولین کنده ی خمیر را به روی سرپنجه ها به رقص در می آورد و به دیواره تنور می چسباند. کاش بود ... کاش ...

  عطر نان ... عطر نان ...

  وای از این ما حصل گندم ! وای ...

  و چه رایحه ی سحر انگیزی بر می خاست از میان شعله های آتش ...

  همه افسون و فریب ... فریب ...

  • رحیم فلاحتی

تجدید میثاق

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۶ ب.ظ

  همیشه از کنارش می گذرم. حتی این روزهای سرد و زمهریر زمستان که نفس های آخر را می کشد و حالا  انگار خواسته با این برف و باران این روزها زهر چشم بگیرد. این اواخر دوست داشتم کنارش بایستم به شاخه های باریک و بلند و نحیف اش دست بکشم و چیزی در گوشش بخوانم اما ترسیدم بی موقع از خواب زمستانی بیدارش کرده باشم.

  اما امروز صبح از دیدنش ذوق زده شدم. نزدیکتر که رفتم انگار روی تمام گیسوانش پروانه نشسته بود. هزار هزار پروانه ی سبز رنگی که با بال های کوچک شان آماده پرواز بودند. پرواز به سمت بهاری که انگار دور از چشم من با بید مجنون تجدید میثاق کرده بود. و این از نسیم عطرآگینی که به مشام می رسید پیدا بود.

  • رحیم فلاحتی

  جای دوری بود. دورترین جایی که می شد با یک سازه ای که از سنگ کوه و حجم های چند ضلعی سیمانی تشکیل شده بود برای در امان نگه داشتن بندر از امواج خشمگین دریا، با پای پیاده از شهر فاصله گرفت. از آن دورشد و فارغ از هیاهو و قیل و قال اطراف، در آرامش ایستاد و شهر را تماشا کرد. یکه و تنها در سکوت. به سوسوی چراغ ها و انعکاس دوباره و چندین باره ی آن ها در آب خیره شد. از غربی ترین نقطه تا شرقی ترین قسمت شهر چشم گرداند و آرام در نقطه ای ثابت ماند. همان نقطه در شرق که سوسوی چراغ ها کمترند و می دانم باید میعادگاه اولین مان آن جا بوده باشد.

 « روی به سوی باغ پدری ات می روی و من به دنبالت. وقتی برمی گردی و شاخه گل چیده از کوچه باغ را به سمت ام می گیری من همه چیز را باخته ام . حتی قبل از آن که بگویی : « یادم تو را فراموش ! » 

 + این پست تقدیم شد به بهمن عزیز در سوگ لیوان شکسته اش :)

  • رحیم فلاحتی

MARJAN

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ

  باران می بارید. هوای قدم زدن زیر باران دست از سرم برمی نمی داشت. همین چند دقیقه ای که در مرکز شهر بودم با دیدن تصاویر ریز و درشت نامزدها و شعارها و ژست های انتخاباتی شان دلم می خواست راه گریزی پیدا کنم. بعد از کشف یک کوچه ی آشتی کنان که همیشه فکر می کردم بن بست است و عبور مجنونانه از آن، از چهارراه گذشتم و از خیابان شهدای شمالی راه افتادم به سمت دریا. بادی که از شمال می وزید سرد بود و همین باعث شد کلاهم را پایین تر بکشم و سر و گردنم را بیشتر در یقه ام فرو کنم. کم کمک پارک ساحلی از دور پیدا شد. خلوت و سوت و کور بود. برای  رسیدن به ساحل باید از روی سد سنگی که یک زمانی برای جلوگیری از پیشروی آب و هجوم امواج  در خط ساحلی ایجاد شده بود می گذشتم.

  لحظه ای بعد آن سو بودم. در مقابل باد شمالی و امواجی که کف آلود تا پیش پایم یورش می آوردند. شن های ساحل از باران و هجوم امواج خیس بودند و پرنده های دریایی آرام و بی صدا دور از امواج کف آلود انگار سرتا سر ساحل را نقطه چین کرده بودند.

  چیزی که در آن ساحل خلوت توجهم را بیشتر جلب کرد نوشته ای بود بر روی شن های خیس :

  و نویسنده ای که هیچ نشانه ای از او نبود. نه رد پایی و نه تصویری دردور دست ها. انگار با امواج آمده بود و با آن ها به دریا بازگشته بود !

  • رحیم فلاحتی

خیالت مرا بازی می دهد.

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۳۴ ب.ظ

  تا بالای پله ها دویدم. در پاگرد طبقه ی دوم به او رسیدم. هنگامی که قهقهه اش در فضای خالی راه پله می پیچید و بالا می رفت به آرامی نیشگونی از بازویش گرفتم و رهایش کردم تا آرام به درون آپارتمان بخزد. 

  آقا حمید سر کوچه با مینی بوس بنزش منتظر بود. باقی خاطربازی ام را باید در خواب و بیداری صندلی تنگ و ناراحت سرویس ادامه می دادم .

  • رحیم فلاحتی

گُل باران

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ب.ظ

   چشم هایش به رنگ آبی دریا بود و لب هایش به سرخی شفق. وقتی در جایگاه ویژه ی کلوزیوم به تماشای نبرد گلادیاتورها نشست، در پایان نود دقیقه جدال شهرآورد، نه خونی به زمین ریخت و نه گلی رد و بدل شد.

  وقتی در برابر ابراز احساسات جمعیت مشتاق، تمام قد ایستاد، از زمین و آسمان گُل باریدن گرفت!

  • رحیم فلاحتی

نوبر عاشقی !!!

پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۱۳ ب.ظ

   صبح امروز، در فاصله ی میان دو پیاده رو شرقی و غربی خیابانِ بهار، که در امتدادش به سمت شمال به میدان دماوند می رسید عاشق شدم. عاشق قطرات زلال باران که روی چمن ها نشسته بودند.

  و چه خوش اقبال بودم که هیچ رهگذری بویی از این ماجرا نبرد !

  • رحیم فلاحتی
up