آبلوموف

و نوکرش زاخار

تو هم باور نکردی !

+ ۱۳۹۹/۱/۲۵ | ۲۰:۳۸ | رحیم فلاحتی

  من سال هاست که مرده ام . اما کسی باور نمی کند. اطرافیانم آنقدر قوه ی تخیل شان بالاست که مرا هر روز در کنارشان حس می کنند. با من بلند می شوند، می نشینند و حرف می زنند. و مهم تر از همه غذا می خورند . بارها سعی کرده ام به آنها بفهمانم که در میان شان نیستم و غذا کمتر بار بگذارند، اما نتوانسته ام . و برای همین مادرم وقتی سفره را می خواهد جمع کند غذای اضافه در سفره دارد. اما فقط مادرم اینطور نیست . بقیه هم همین رفتار را دارند. در خانه ی خواهرم ، برادرم و دایی و خاله و بقیه هم اینگونه است.

  اولین بار که این موضوع را فهمیدم زمانی بود که پدر مرا برای کاری به خانه ی یکی از همکارهانش فرستاد. پولی را دادم و شکلاتی گرفتم که دوست پدرم تاکید کرد آن را باز نکنم . هنوز از خانه خارج نشده بودم که مامورها وارد خانه شدند. من جلوی در بودم و دوچرخه ام را به دیوار کوچه تکیه داده بودم. هیچکس مرا ندید که از خانه خارج شدم . از کنار پاترول نارنجی گذشتم و آرام و بی خیال به سمت خانه رکاب زدم . من روحی سبک بال بودم . من سال ها بود به روحی بدل شده بودم که کسی آن را باور نداشت . من سال هاست مرده ام . 

بیست و چهار

+ ۱۳۹۹/۱/۲۴ | ۲۱:۲۸ | رحیم فلاحتی

 

سگ ها پارس می کنند. هر شب همین بساط است. انگار چند نفر از خدا بی خبر آن ها را به جان هم می اندازند. گاهی آنقدر گلو پاره می کنند که عصبی می شوم . نمی دانم همسایه هایی که به انبارهای تولیدی آن سوی مجتمع نزدیک ترند چطور سر و صدا را تحمل می کنند.

 سعی می کنم حواسم را متمرکز کنم . اما صدای دیگری مثل خوره می افتد روی مغزم. قبل از اینکه پشت میزم بنشینم سیب شستم. شیر آب سفت نبسته ام ، قطرات آب درون سینک چکه می کند . بلند می شوم و به سراغش می روم.

  الان دوباره پشت میزم هستم . می خواهم بنویسم. اما صدای دیگری عصبی ام می کند. همسایه ی طبقه ی بالا گرومپ گرومپ پاهایش را روی زمین می کوبد. گاه فکر می کنم که در حالا تمرین با وزنه های بدن سازی است. چند بار خواسته ام بروم و محترمانه تذکر بدهم اما بی خیال شده ام . جانی می گوید : « من فکر می کنم از ما بهترونه ! مگه می شه آدم راه بره و این همه صدا تولید کنه ؟ من فکر می کنم سُم داره . نری بالا کار دست خودت بدی ! »

 می گویم : « یک تُک پا می رم بالا و میام . لامصب رو مخمه ... »

می گوید: « بشین مرد! من حاضرم با شوهر کرونایی سرکنم اما دوست ندارم یک مرد جن زده تو خونه ام باشه . می ری بالا بلایی سرت میاره ... »

 دوباره می نشینم سرجایم و سعی می کنم ادامه ی مطلب را بنویسم . به این فکر می کنم چرا قیافه ی این همسایه ی مزاحم به یادم نمانده است . با اینکه یک بار به خاطر نشتی سقف توالت و بار دوم برای صداهای مزاحمش جلوی درب منزلش رفته ام اما چهره اش به یادم نمانده است . سعی می کنم چهره اش را در ذهنم تصویر کنم اما سُم ها و دست و پایی پُر مو دست از سرم برنمی دارند ...

به سلامتی همه ی گامبوها

+ ۱۳۹۹/۱/۱۰ | ۱۹:۴۶ | رحیم فلاحتی

 

  از بالا نگاهی به آن می اندازم . روز به روز بزرگ تر می شود و پیش روی می کند. می ترسم حامله شده باشم . این روزها هر چیزی امکانپذیر است . می توان تصور کرد ویروسی همه گیر شود که مردان را باردار کند و درد زایمان را به جانشان بیندازد. نمی دانم در این اوضاع و احوال که وضعیت بیمارستان ها خوب نیست چگونه بچه ام را بدنیا بیاورم .

  حالم از این افکار و وضعیت شکمم بد می شود. باید راه چاره ای پیدا کنم. خورد و خواب این روزهای قرنطینه معجزه خواهد کرد و بالاخره ما مردها را پیش ِقابله خواهد فرستاد . برای پیشگیری بلند می شوم. سراغ قرص و چیز دیگری نمی روم . آستین ها را بالا می زنم تا به جانی کمک کنم .به محض اینکه اعلام آمادگی می کنم سه تا هویج کوچک به دستم می دهد و می گوید: « پوست شان را بگیر! »  می پرسم: « برای آب هویج کم نیست ؟! »    می گوید : « کیک هویج درست می کنم . »

  حاضر و آماده می گذارم کنار دستش . می گوید : « با رنده ی ریز رنده شون کن . »   با عشوه می گویم : « چشم خانووووم ! »  می گوید : « مواظب النگوهات باش ! »   سعی می کنم نخندم ولی پقی می زنم زیرخنده . زیر چشمی نگاهش می کنم . چهارتا تخم مرغ کنار دست اش است . هویج از دستم لیز می خورد و بالای شستم را رنده می کنم. سعی می کنم صدایم را درنیاورم. جانی زرده و سفیده ها را از هم جدا می کند و حواسش به من نیست . یک چسب روی شستم می چسبانم. سریع همزن دستی را برمی دارم.  ها را درون همزن می ریزم و تند و تند هم می زنم . فعلن نفهمیده چه بلایی سر انگشتم آورده ام و گرنه امشب سوژه اش می شدم.

  زرده ها را درون کاسه ای ریخته و به آن یک لیوان شکر و نصف قاشق چایخوری وانیل اضافه می کند. می پرسم : « جانی ! سفیده ها رو چقدر هم بزنم ؟ » کمی قر کمرش را خالی می کند و روی اوپن ضرب می گیرد : « بزن ! بزن! که داری خوب می زنی »  و من هم دم می گیرم : « دوشیزه دوشیزه راه می ره و قر می ریزه ... »

 جانی می گوید : « بذار دفترم رو نگاه کنم ! ... سفیده را باید آنقدر بزنی که حالت کِرم شکل به خودش بگیره وکمی سفت بشه. »

* * *

 کمی می نویسم و کمی به تلویزیون خیره می شوم .بوی کیک بلند شده است و مست ام می کند. اخبارساعت نُه شب را گوش تماشا می کنم . پر است از اخباری در مورد ویروس کرونا . گزارش ها طوری تهیه شده که اروپا و آمریکا در برابر این ویروس خوار و خفیف شده اند و ما برعکس عملکردی قهرمانانه داشته ایم. چند دقیقه ای باید تحمل کنم تا سریال پایتخت شروع شود.

* * *

  زرده و شکری که جانی درون ظرف به آرامی و با حوصله هم می زند رنگ و بافت قشنگی به خودش گرفته است. با حوصله و تمرکز همچنان هم می زند. این عادتش را دوست دارم . من خیلی دستپاچه و سریع کار می کنم . در حالیکه سعی می کنم رکورد زمانی چرخاندن دسته ی همزن را برای خودم جابجا کنم جانی داد می زند : « یواش تر مرد ! مگه هلیکوپتره ؟!! » سعی می کنم زودتر از او کارم را تمام کنم و پشت میزم برگردم و ادامه مطلبم را بنویسم . همانجایی که از بالا به شکم ورقلمیبده ام نگاه کرده بودم. او هم زدن زرده ها را تمام کرده و به سراغ آرد می رود. ظرف آرد در قفسه ی بالاست . به زحمت نوک انگشتانش را به آن می رساند . می گویم : « قربون قد و بالات ! »  جواب می دهد : « بذار کارم تموم بشه خدمتت می رسم .»  می گویم : « لامصب ! اینقدر که توی صف بر و رو و زیبایی و سلیقه ایستادی کمی هم توی صف قد و بالا می موندی »   می گوید : « ای خدا خفه ات نکنه ! ... »

 

  گوشی همراه جانی زنگ می زند.در حالیکه به سمت آن می رود می گوید : « اون دفتر رو بردار و از روی اون آرد و بقیه ی مواد رو با هم مخلوط کن تا من بیام ! » صدای « سلام مامانش ... » را می شنوم و به دفتری که روی اوپن بازاست نگاه می کنم.

  جانی و مادر مدام به هم توصیه های بهداشتی می کنند. جانی می خواهد دید و بازدیدهای عید را بیخیال شویم و تلفنی با بقیه صحبت کنیم . می گوید مراعات افراد مسن واجب است و بعدها می توان به دید و بازدید رفت .

  به صفحه ی دوم دستور پخت نگاه می کنم. «  یک و نصفی لیوان آرد را با دو قاشق چای خوری دارچین، یک و نیم قاشق چای خوری بکینگ پودر و یک هشتم قاشق چای خوری نمک مخلوط کرده و آن ها را الک می کنیم . »  در خط پایین تاکید کرده برای بهتر مخلوط شدن مواد بهتر است سه بار آنها را الک کنیم .

  سپس یک لیوان روغن مایع را به زرده ای که با شکر هم زده بودیم اضافه می کنیم و آرام هم می زنیم. و پس از آن سفیده ی آماده شده را اضافه می کنیم . این بار هم نمی زنیم .

  دقت می کنم که دسته گل به آب ندهم و گرنه یک غرغر ابدی در انتظارم خواهد بود. دستورالعمل را دوباره بادقت می خوانم و انجام می دهم؛ حالا مخلوط آردمان را در دو مرحله به ترکیب زرده و سفیده مان اضافه می کنیم و به آرامی با پشت قاشق یا لیسه هم می زنیم .

  جانی هنوز صحبت هایش ادامه دارد. نگران است که علیرغم رعایت خانواده، اقوام به عیددیدنی بیایند. بعد از سال های طولانی در برابر یک سنت ایستادن خیلی سخت است . حتی اگر این دیدو بازدیدها خطر بیماری و مرگ داشته باشد عده ای هستند که لجاجت به خرج بدهند و پا از خانه بیرون بگذارند و خودشان و دیگران را به خطر بیندازند.

  انگار کار پخت این کیک به گردن من افتاده. یادم باشد وقتی از فر در آوردم یک عکس خوشگل از کیک هویج ام در استوری بگذارم .

دو لیوان هویج رنده شده و نصف لیوان گردوی آسیاب شده را به موادی که انتظار مرا می کشد اضافه می کنم و هم می زنم . جانی روی صندلی با خیال راحت نشسته و گپ می زند. اگر اشتباه نکنم باید شارژ رایگان داشته باشد . کم کم در حال ثبت یک ساعت مکالمه ی یک نفس است .

  از خواندن این دستورالعمل گنگ خسته می شوم . جانی را صدا می زنم : « ببین ! موادم آماده ست . حالا چیکار کنم ؟ »

 می گوید : « چند لحظه گوشی ! ... » و دستش را روی گوشی می گذارد : « قالب رو کره مالیدی ؟ از اون کره گیاهی داخل قالب بمال و کمی آرد روی اون بپاش و بعد مواد رو آروم خالی کن داخل قالب. »

می گویم : « چشم اوستا ! »

می گوید : « فر داغ شده ؟ درجه اش رو نگاه کن روی صد و هشتاد درجه باشه ... »

* * *

    تیتراژ سریال شروع شده است . کاغذهای زیر دستم هم تمام شده است . ادامه ی نوشته ام را می گذارم برای بعد . جانی با عجله کیک را از درون فر بیرون می کشد و تا به تماشای سریال بنشنیم . عطر کیک هویج داغ فضا را پر کرده است ... .

سندباد جون !

+ ۱۳۹۸/۱۲/۲۳ | ۱۲:۴۰ | رحیم فلاحتی

سلام سندباد جون !

 

  سفرت خیلی طولانی شد . شیلا خیلی دلتنگی می کند. کمتر با من حرف می زند. نگرانش هستم . تنها حرفی که با آه و غصه ی فراوان ادا می کند : « سندباد جوووونم ! » است که دلم را ریش می کند. برای مدتی مرغ مینای پسر همسایه را آوردم تا از دلتنگی درآید ولی از تو چه پنهان محل سگ به او نگذاشت .

  در طول این سال ها بارها فیلم هایی که از سفرت برای من ارسال کرده ای با شیلا تماشا کرده ایم و هربار دلمان تنگ تر شده و افسوس خورده ایم که چرا در این سفرها و ماجراجویی ها همراهت نبوده ایم . بخصوص دراین سال پر حادثه که آخرش به قرنطینه منتهی شده است و با وجود تعطیلی سال نو باید خانه نشین باشیم .

  سندباد جون! دیشب خواب خیلی بدی دیدم . خوابی که با زد و خورد و خون و خونریزی شروع شد. دسته ای از دزدان به جان فرد متمولی افتاده بودند و قصد جانش را کرده بودند . تو با جسارت تمام به کمک اش رفته و با این که زخم ها از دشنه و قمه ی دزدان برداشتی جان آن بازرگان را از معرکه بیرون بُردی . وقتی از ترس و هیجان ازخواب پریدم  تمام تنم خیس عرق بود . کمی آب خوردم و دوباره به رختخواب رفتم. اما تا صبح کابوس دست از سرم برنداشت.

  سندباد جون ! آدم وقتی نیست هزارتا حرف و حدیث پشت سرش هست و تو هم از این قاعده مستثنی نمانده ای و هر روز در این فضای مجازی شایعاتی درباره ی تو پخش می شود.

  نمی خواهم ناراحتت کنم . ولی شایع شده تو پول نوفِل بازرگان را بالا کشیده و اورا دق مرگ کرده ای . ولی من می دانم که اینطور نیست و او که تو را به فرزندخوانده گی پذیرفته بود ثروت اش را به تو بخشیده و خواسته است راه و پیشه ی او را ادامه دهی . البته من این شایعات را به شیلا نمی گویم . می ترسم غصه اش دو چندان شود.

  سندباد جون ! اینجا شایع شده تو در سفر اولت به چین عاشق دختر خاقان چین شده ای . ولی تو در نامه ای که از چین برایم نوشته بودی اشاره ای به این موضوع نکرده بودی . خبر خوبی بوده که از من پنهانش کرده بودی .و در سفر دوم که به چین بازگشته ای دختر محبوب ات از بیماریِ ناگهانی مرده بوده است و این داغ ِدلدار تو را مجنون کرده و مشاعرت را از دست داده ای . سندباد دوست ندارم این بخش از شایعه را باور کنم .عده ای می گویند آن بیماری که دختر خاقان به آن مبتلا شده و سبب مرگش شده همان کروناست که جان عده ی بسیاری را درچین گرفته است . و تو هم در خانه ی خاقان به همان بیماری مبتلا شده و جان باخته ای . امیدوارم تمام این حرف ها در حد شایعه باشد.

  سند باد جون ! هفته ی گذشته از سفارتخانه چین در تهران وقت گرفتم . نامه ای به سفیرشان در ایران نوشتم و خواستم کمکم کنند تا نشانی از تو پیدا کنم . او تو را خوب می شناخت . و مطالبی در مورد تو به گوشش خورده بود . قول مساعدت داد. من هم اطلاعاتی که از آن خاقان داشتم به او دادم . و قرار شد نامه ام را به آنها بدهم تا به دست تو برسانند . سندباد جون ! شیلا خیلی ناراحت است . گوشه ای کز کرده و حرف نمی زند . حال من هم تعریفی ندارد . با همه ی اطلاعیه هایی که برای عدم خروج از خانه پخش می شود باید خودم را به سفارت چین برسانم . آقای چانگ هُوا سفیرشان مرد بسیار مهربانی است .می دانم که خوش خبر خواهد بود . سندبادجون ! من و شیلا چشم به راه نامه ات هستیم !

+ از دختر بندباز و بقیه دوستانی که آبلوموف را می خوانند دعوت می کنم به چالش آقاگل عزیز لبیک بگویند :))

یقه ی گیپور

+ ۱۳۹۸/۱۲/۱۰ | ۲۳:۲۱ | رحیم فلاحتی

 

  در این لحظه وضعیت خودم را نمی دانم .شاید وضعیت ام به موقعیت تبدیل شده باشد. و این موقعیت می تواند با مرگ من اتفاق افتاده باشد. مرگ در اثر هر حادثه ای، چه فرقی می کند؟!

  بلند می شوم . سعی می کنم به سمت اجاق گازبروم اما دستی مرا می کشد و سرجایم می نشاند. زنی که آن سوتر روی کاناپه لم داده است با خنده می گوید : « چی شده جانی ؟ دچار بیقراری شده ی؟ ... » جوابش را نمی دهم . نمی دانم اگر حرف بزنم صدایم را می شنود یا نه ؟ بی هیچ کلامی با گوشه ی چشم نگاهش می کنم . باید همسرم باشد . سکوت می کنم و می نویسم . یادم باشد که می خواستم قهوه دم کنم . بیقرار می شوم دوباره می خواهم به سمت آشپزخانه بروم . تمام عزمم را جزم می کنم . می ایستم . قدم زنان به سمت زنی که هنوز شک دارم همسرم باشد می روم . او متوجه حضور من نمی شود. آرام انگشت اشاره ام را روی لب اش می کشم . اما او بی هیچ عکس العملی در حال خواندن کتاب است. پیراهن سیاهی که یقه ی گیپور دارد زیباترش کرده است . من هم هوس خواندن می کنم. یادم باشد قهوه ام روی اجاق است. یک نمایشنامه از آرش عباس برمی دارم. ورود خانم ها / آقایان ممنوع . سعی می کنم مثل هفته ی گذشته که هنوز ریق رحمت را سرنکشیده بودم آن را بلند بلند بخوانم . زنم صدایم را دوست داشت . زنم صدایم را دوست دارد.

  صفحه ی هشتاد وشش را باز می کنم. صحنه ی ششم .

« نور می آید. خانوم زنی چهل ساله، چهار زانو روی صندلی نشسته و به سیگاری پُک می زند. چای می نوشد و لبخندی گوشه ی لبش است که گاهی به خنده تبدیل می شود. سرور تعجب کرده است .»

  می خوانم . زن از روی کاناپه بلند می شود. به سمت پنجره می آید . پرده را کنار می زند . می گوید : « ای سگ ! خفه خون بگیر ! لامصب یک ساعته پارس می کنه ... »

  خواندن را قطع می کنم و در تایید حرفش می گویم : « ای سگ بـ ... ـنـه به روح پدرت سگ ! ... »

   بوی قهوه اتاق را پر کرده است . سریع به سمت اجاق می دوم . فنجانم را پر می کنم و پشت میزم برمی گردم. نمایشنامه را برمی دارم و می خوانم .

  سرور    چه ته تو ؟ چیزی خوردی ؟

           « خانوم می خندد و با سر اشاره می کند که نه .»

 هق هق گریه حواسم را پرت می کند. زن در حالیکه فنجان قهوه در دست دارد مقابل کتابخانه ایستاده و به عکسی خیره شده است . شانه هایش می لرزد و قهوه شتک می زند .

 برمی خیزم و پشت سرش می ایستم . سعی می کنم صورتم را درون موهایش فرو ببرم بوی تنش را دورن سینه ام بکشم اما همه چیز سرد و یخ است . انگار در زمهریری گیرافتاده ام . تمام تنم منجمد می شود. خشک و منجمد.

*

آقا کار خوبی می کنم ؟

+ ۱۳۹۸/۱۲/۱ | ۱۰:۵۲ | رحیم فلاحتی

  خیابان خلوت بود. تاریک و ساکت. ساعت پنج صبح سگ از لانه اش بیرون نمی آمد. باد سرد مخالفی می وزید . از کنار اتاقک نگهبان گذشتم . پیرمرد پیدایش نبود. فکر کردم یا در محوطه چرخ می زند و یا سرش را روی میز گذاشته و خوابیده است که من ندیدمش . وارد خیابان شدم . زباله گردی با لباس های چرک و کثیف که تاریکی شب سیاه ترش نشان می داد از کنارم گذشت . صورتش درهم شکسته وموهایش ژولیده بود وبا خودش حرف می زد . کیسه اش تا نیمه پر بود. پا تند کردم تا به سرویس برسم . نرسیده به تقاطع اول بوی سیگاری نابی زیر دماغم خورد . چشم گرداندم . کسی نبود. بو با غلظت بیشتری زیر دماغم خورد . به تشخیصم شک کردم . از پیچ خیابان که گذشتم عابری جلوتر از من به آرامی در حال حرکت بود . انگار منشاء بو را پیدا کرده بودم. اما هیکل و تیپ اش غلط انداز بود. مسن تر از آن بود که طالب سیگاری باشد . فاصله ام کمتر شده بود . در حد ده قدم . به ناگهان خم شد تا کیسه ی زباله ای را که به پیاده رو پرت شده بود بردارد . سطل بزرگی همان نزدیکی بود . اما همانطور که خمیده بود کیسه را از مقابل صورت من به سمت نرده های مجتمع کناری پرت کرد . کیسه به نرده برخورد کرد و زباله ها در محوطه پخش شد. 

  متعجب و گیج بودم او  با چشم های وغ زده ، خمیده و از پایین مرا نگاه کرده و با لکنت گفت : « آقا کار خوبی می کنم ؟ » 

  من نیم نگاهی به چشم های مرد داشتم و نیم نگاهی هم به سیگاری خالی از توتون که آماده ی بار زدن در دستش بود . نور زرد رنگ چراغ پیاده رو دندان هایش را زردتر نشان می داد. با کمی ترس از کنارش گذشتم . بی هیچ جوابی . بعد از چند قدم به پشت سرم نگاهی انداختم . کیسه ی دوم را برداشته بود و درحالیکه پرت می کرد گفت : « اونا از پنجره پرت می کنن تو خیابون من هم پرت می کنم تو حیاط شون . خوب می کنم ؟ ... خوب می کنم ؟ ... » 

   همزمان با مینی بوس شرکت به ایستگاه رسیدم . وقتی سوار می شدم هنوز به آن مرد فکر می کردم. نمی دانستم باید چه جوابی به او می دادم . آیا باید کارش را تایید می کردم .باید می گفتم : « کاری که عوض داره گله نداره » ؟؟؟

سکوت را با چه می شکنی ؟

+ ۱۳۹۸/۱۱/۲۴ | ۲۲:۲۲ | رحیم فلاحتی

 

 سکوت می شکند .

صدای دسته کلیدی را می شنوم . و بعد صدای باز شدن درب یکی از آپارتمان ها. و بلافاصله صدای زنی که انگار با کسی پشت خط تلفن حرف می زند. بغض می ترکاند و از میان کلماتی که با گریه عجین شده اند مدام تکرار می کند : « همش فحش می ده ! زندگیم شده فحش فحش فحش ... دیگه خسته شدم ... چیکار کنم؟... » و همینطور که زن در اعماق خانه فرو می رود صدایش گنگ و نامفهوم تر می شود. اما هنوز صدای گریه ی گنگی آزارم می دهد.

 

می دانم باورتان می شود . گلاب به ...

+ ۱۳۹۸/۱۱/۲۳ | ۲۲:۳۲ | رحیم فلاحتی

 

  چهل ساله بود و طی قریب به دو دهه زندگی متاهلی دو زن با اونساخته بودند. سومی هم در ابتدای راه بود وهنوز او را خوب نمی شناخت. دو نفر اول هیچ علاقه ای به خوراک لوبیا نداشتند و بیشترین مجادله ی آنها پای سفره بر سر این موضع اتفاق می افتاد که بالاخره کار را به جای باریک کشانده بود. شاید باورتان نشود ولی همین موضوع کوچک جرقه ای شده بود برای جنگی ناخواسته . این سومی هم در طول شش ماه اول ازدواج شان یک بار بیشتر برایش خوراک بار نگذاشته بود . با اینکه بسیار لذیذ شده بود و مرد برایش آرزوی بهشت کرده بود و حوریان خوش قد و قامت در کنار درخت طوبی، اما زن دیگر کارش تکرار نشده بود.

  شاید زن از عواقب کار نگران بود . در یک آپارتمان کوچک که دو نفر صدای دم و بازدم همدیگر را به راحتی می شنوند هرغذایی علاوه بر مقدار کالری، باید بر میزان دسیبل صدایی که پس از مصرف تولید و یا ایجاد می کرد ، توجه می شد. و این کشف را امروز در غیاب زن به دست آورده بود. آن هم وقتی یک قوطی خوراک لوبیا با برندی معروف را به تنهایی در خانه با علاقه فراوان لمبانده بود. و اکنون هر ده دقیقه یکبار با دلپیچه ی فراوان به سمت توالت می دوید و اندکی بعد برای ادامه کارش پشت میز برمی گشت.

* از سلسله مباحث " خودزنی "

لطفن مادیان ات را در طویله ات بگذار !

+ ۱۳۹۸/۱۱/۱۹ | ۰۹:۵۵ | رحیم فلاحتی

  هر روز صبح همزمان با من تعداد زیادی از شهرک نشین ها از خانه بیرون می زنند تا به محل کارشان بروند. اما من سحرخیزتر از همه آن ها هستم. چون وقتی از خانه تا ایستگاه قدم می زنم هنوز کسی از خانه اش بیرون نیامده است . ومن تنهای تنهام . از کنار نرده ها ، پیچ های امین ادوله ، درخت های به خواب رفته و اتومبیل ها می گذرم . همه ی آن ها را دوست دارم به جز این اتومبیل های مزاحم که کیپ تا کیپ هم پارک شده اند و گاهی حتی پیاده رو را هم سد کرده اند و من باید به زحمت از کنارشان بگذرم.

  از یک جعبه بزرگ چوبی که پر از پیچ و میخ های ریز و درشت است تعدادی را جدا می کنم درون جیب لباس کارم می ریزم تا ظهر همراهم به خانه ببرم . حمید مرا می بیند و می خندد : « خیر باشه ! میخ طویله لازمت شده ؟! » می گویم : « آره داداش ! مادیان های همسایه ها تو محل ول اند می خوام بدم جلو درشون ببندن شون »

  کمی زودتر از روزهای قبل از خانه راه می افتم . کارم را با نهایت دقت انجام می دهم . سه مورد بیشتر نبودند که سد راهم بودند. با خیالی راحت در ایستگاه می ایستم . هاشم راننده ی سرویس مان ترمز می زند که سوارم کند اما به او اشاره می کنم که برود، چند لحظه با تعجب نگاهم می کند و بعد راه می افتد.

  باید کمی منتظر بمانم تا لذت کاری را کرده ام بچشم . پنج دقیقه چشم به راه می مانم . سمند سفیدی به تقاطع می رسد . می شناسمش . نگاهی به چرخ جلوی آن می اندازم . هنوز از مقابلم عبور نکرده که داد می زنم : « داداش ! چرخت پنچره ! »  کمی جلوتر در تاریک روشنای چراغی که از تیربرق آویزان است می ایستد و صندوق عقب اش را باز می کند. کلمات جویده جویده ای که می گوید برایم مفهموم نیست. کمی دیگر منتظر می مانم.  هنوز پراید قرمز رنگ و شکار دومم به تقاطع نرسیده است که برای تاکسی زرد رنگی که چراغ می زند دست بلند می کنم و از شر سرمایی که به جانم نشسته خودم را رها می کنم .

 دوباره به یاد حرف هایم با حمید می افتم و آن جعبه ی پیچ و مهره ها و میخ های مستعمل مقابلم تصویر می شود. بازی قشنگی است . نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت . شاید تا زمانی که آن جعبه خالی شود ؟!

گوپی های شاد

+ ۱۳۹۸/۱۱/۱۷ | ۱۹:۳۶ | رحیم فلاحتی

 

  از من می خواد که یک آهنگ شاد بذارم . می گه: « انگار عزا داریم !! »

  در گوشی جستجو می کنم و اولین ترانه ای که به چشمم می خوره از " شهرام شب پره " ست . پِلی می کنم . خودش تو آشپزخونه مشغوله . چند تا ماهی "گوپی " گرفته و داره جای اونا رو آماده می کنه . ریتم شیش و هشتش آهنگ حال و هوا رو عوض می کنه و سر و شونه ام شروع به جنبیدن می کنه .

 می گه : « دلم برای این گوپی نر می سوزه »

 می گم : « برای چی ؟ »

 می گه : « باله ی دُمش اینقدر بزرگه حس می کنم دارِ به زحمت شنا می کنه »

خنده ام می گیره و خودم رو با اون ماهی مقایسه می کنم .

از پشت تنگ شیشه ای بزرگ صورتش رو می بینم . با دقت دونه های ریز غذا رو روی آب رها می کنه چند لحظه ای روی آب می مونن و بعد با چشم غرق شدن اونا رو دنبال می کنه . ماهی ها بلافاصله تعدادی از اونا رو بین راه شکار می کنن و دوباره روی صورت ارغوان که از پشت تنگ پیداست رقص کنان باله می زنن و در سیاهی چشماش گم می شن ...

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو