بیست و سوم

+ ۱۳۹۹/۱/۲۳ | ۱۱:۲۲ | رحیم فلاحتی

 

  بعد از یک ماه برگشتم سرکار. در تمام طول مسیر از پنجره بیرون را تماشا می کردم . بعد از یک قرنطینه ی خانگی طولانی دیدن محیط خارج از خانه جذاب بود. باران همه جا را شسته بود. و منتظر یک آفتاب بود تا گیاهان و سبزه ها قد بکشند.  با این حال باید احتیاط های لازم را برای دوری از آلوده شدن به ویروس کرونا می کردیم . چون شر ویروس با آب باران دفع نمی شد .صورت ها پشت ماسک بود و چند نفری هم دستکش پلاستیکی دست شان بود که گهگاه صدای خش خش آن به گوش می رسید. شانزده جسم نیمه هوشیار و خواب زده تنگ هم نشسته بودند و بی هیچ فاصله ی اجتماعی به سوی محل کار می شتافتند. شکم های گرسنه نان می خواست. نان ... نان ... قوت لایموت !

  همه ی دیدارهای تازه ای که در ابتدای ورود رخ می داد با احوالپرسی برگزار می شد و دست دادن و روبوسی ها کنار گذاشته شده بود و حتی به نوعی ممنوع بود. از سرویس پیاده که شدیم  دو نفر در دوطرف سالن کارتزنی ایستاده بودند و مایع ضدعفونی به دست های پرسنل اسپری می کردند و یکی دیگر برگه ی پروتکل بهداشتی می داد دست شان و یکی هم با تب سنج پیشانی را نشانه می گرفت ، انگار که بخواهد یک گلوله ی سربی در میان مغزمان خالی کند. و باز ما چشم های مان دنبال نان بود. گرفتن یک لقمه نان و پنیر از رستوران ، که صفی بدون رعایت فاصله ی اجتماعی مقابلش در حال تشکیل بود. و باز غم نان و غم شکم بود و نان و نان ... 

  بعد از یک ماه درب دفتر کارمان را باز کردم . اتاق سرد بود و بوی نا می داد. سعی کردم بخاری را روشن کنم . کمی طول کشید تا روشن شود. پشت میز سرد در فضای نمور اتاق نشستم و به روزهایی که در پیش رو است فکر کردم. اتاق کم کم گرم می شد. سال کاریِ جدیدی آغازشده بود . سعی می کردم در کنار غم نان دیگر غم های جهان را متصور شوم . تمام آنچه که دست یافتن به آنها و عدم دستیابی به آنها همواره آمیخته به غم بود ...

سورپرایز آخر هفته

+ ۱۳۹۷/۹/۱۲ | ۲۲:۰۲ | رحیم فلاحتی

 

  انگار برای روزهای چهارشنبه  قرار گذاشته اند . ساعت پایانی هفته ی کاری گذشته به سرپرست ها اسامی تعدیل شدگان را اعلام کردند و متذکر شدند که از روز شنبه آنها نباید در محل کار حاضر شوند. از هر واحد یکی دو نفری بودند . پایان هفته ی بدی بود . دیدن همکارهای متاهل و مجردی که در این اوضاع آشفته و وانفسای مملکت باید بیکار می شدند فضای بدی ایجاد کرده بود. امروز هم جلسه ای بعد از ناهار برگزار شد. سرپرست ها را کشانده بودند زیر یک سقف تا اسامی جدیدی را از آنها بگیرند. برای آخر هفته خانواده های جدیدی بایست سورپرایز می شدند و این ناآگاهی از آینده ی کاری جو بسیار بدی در محل کار ایجاد کرده بود که ما ناچار باید با خود به خانه می بردیم .

از خودم بپرس !!!!

+ ۱۳۹۷/۲/۱۱ | ۲۱:۱۵ | رحیم فلاحتی

   از خودم می پرسم : « هی! فلانی به چی فکر می کنی ؟ »

خودم کمی مکث می کند و می گوید : « به هیچی ! ....... به فیلتر شدن تلگرام . به روز کارگر . به آدم هایی که از همین کانال های تلگرامی ارتزاق می کردند. به همون هایی که یک شبه با فعل ناصواب یک عده رو از نون خوردن می اندازند. به رییس دولتی که آخر نفهمیدیم رییس است یا به قول گیلک زبانان عزیز « والیس والیس !» و آن قاضی نامحترم چه روزی را برای اجرای حکم فلیتر تلگرام انتخاب کرده . و ... »

  فکر است دیگر، هزارجا می رود . حالا دور ازجناب ،شما سخت نگیرید! پاچه ام پاره شود فردا شلوار ندارم تن ام کنم و برای حمالی بروم . شما سخت نگیر !

ذهن پلید سرکش

+ ۱۳۹۶/۹/۱۷ | ۲۲:۰۹ | رحیم فلاحتی

   محیط کارگری جای عجیب و غریبی است . البته باز به نوع شخصیت آدم هایی که دور هم گرد می آیند بستگی دارد. سن و سال،میزان تحصیلات و قومیت های مختلف و شاید هزاران دلیل دیگر هم می تواند در کنار هم از دلایل عجیب بودن این محیط باشد.

  از عجایب این دوستانی که من در جمع شان هستم و از دانشجو در میان شان وجود دارد تا فرد کم سواد اینکه برای رهایی از کسالت روزمرگی و ایجاد جوی شاد در محیط کار به قول خودشان، با هم شوخی های رکیک می کنند و مدام آل ت ه ا ی خود را حواله ی همدیگر و ناموس هم می کنند . سر به سرهم گذاشتن و گفتن چرندیات موضوعی پیش پا افتاده است .

  چند روزی ست که این موضوع فکرم را مشغول کرده است .آیا مورد خطاب قرار دادن دیگران با الفاظ زشت در موقعیت های عادی برای مان لذتبخش است ؟ یا تحقیر دیگران چنین لذتی را برای ما حاصل می کند؟ اعضای بدن مان چه لذتی در این میان می برند مگر ذهن پلیدمان از تحقیر دیگران .

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو