باد ملایمی برگ های زرد درخت توت را به بازی گرفته بود. یک رج پیرمرد از کار افتاده و بازنشسته کمر داده بودند به دیوار "تکیه" و زیر آفتاب کم رمق پاییزی خایه شُل کرده بودند. من سوای این خانم های محترمی که عجیب از طرف این پیر مرد ها احساس امنیت می کنند و در هر مجلسی اعلام می دارند که این ها کبریت بی خطرند و خیلی راحت می شود با این جماعت دل داد و قلوه ستاند، باید بگویم سخت در اشتباه اند و دود از کنده بلند می شود.

  چون گهگاه که به دلایلی وارد جمع شان شده ام  به عین دیده ام که چه متن هایی برای "دلبرکان غمگین " خود می فرستند و در انواع شبکه ها چه فیلم های فیل افکنی مابین این جماعت سالخورده رد و بدل می شود.  این جماعت منبعی غنی از اطلاعات خصوصی و غیر خصوصی افراد محل و فرزندان و نوادگان شان حتی تا چند فرسخ دورتر از محل هم هستند . این جماعتِ به ظاهر کرخت و سست با گذر هر جنبنده ای اعم از پسرکان چشم و ابرو گرفته تا دخترکان خوش حجاب و گاه برقع پوش، شاخک های شان می جنبد و بسته به نوع سوژه ی مورد نظر چشم ها و بلافاصله فک های شان شروع به فعالیت می کند . و اطلاعات شان در اولین فرصت به روز می شود.

  این عادت روزهای خوش آفتابی آن هاست تا غروب آفتاب و آمدن پیش نماز جوانی که موی محاسن اش تازه جوانه زده. برای من پیدا کردن نسبت مراوده ی این گرگ های باران دیده و این جوانک مومن معمایی شده است. هرچه هست بعد این فضای روحانی انگار نخ این رج های به هم پیوسته یکباره از هم پاره می شود و این دانه ها در اطراف پراکنده می شوند و محل یک نفسی تازه می کند .

 هر بار که در مغازه کار فوری مشتری دستم بوده و در حال سوزن زدن به سر شانه ی کُتی و یا آستر جلیقه ای بوده ام و غریبه ای آدرس خواسته حواله اش دادم به این جماعت . یادم می آید یک بابایی که این اواخر فرستادم محضرشان در حالیکه دود از کله اش دود بلند شده بود برگشت به من گفت : « آقا ! عجب جایی فرستادیمون . اون پیر مردِ قد کوتاهه که فارسی هم بلد نیست، حتی می دونست زن رفیقمون دیشب ساعت چند رفته حموم !!! »

 

+ نقاشی " پیرمرد " رنگ روغن ، استاد عباس کاتوزیان