آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

نعل اسبش تازه است !

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ق.ظ

آن مرد آمد.

او با اسب آمد.

لطفن مراقب خودتان باشید او سوارکارخوبی نیست . در کل خواهش می کنم اگر سواری را دوست دارید و به اسب علاقمندید بروید سراغ سوارکار خوب ! 

اسب حیوان نجیبی ست. لطفن مگذارید سواری نانجیب افسارش را به دست بگیرد !

در ضمن اگر او در باران آمد حتمن لباس گرم بپوشید !

  • رحیم فلاحتی

آمد

اسب

مرد

نجیب

نظرات (۹)

  • گمـــــــشده :)
  • خخخخخخ

    چه باحال بود

    پاسخ:
    قابلی نداره ! رای اولی :)))
    پناه بر خدا...
    پاسخ:
    وای بر من ! اگر موجب هراس شما شده باشم !
    یک عمر نشسته ایم پای قصه هایی که درشان یک نفر دارد می آید...
    هم آن مرد، هم آن اسب، هم آن باران... همه شان شو است!... خبری نیست.
    پاسخ:
    یک شومن خوش تیپ ام آرزوست !


    و خداوند رحم نماید ..  :(
    پاسخ:
    بله ! به تن و جان خسته مان رحم نماید !
    راش نمیدن بابا.
    هرچند عوام کالانعام بیاد سواری خوبی بش میدن همچنان
    پاسخ:
    بدمست عزیز! یاد نره ما ملتی هستیم که دنیا رو با کارامون انگشت به دهن می ذاریم !!!
    مگه دست ماست که نگذاریم سوار نا نجیب افسار اسب رو به دست بگیره؟
    هر چند از نظر من نجیب ونا نجیبش یه رنگن ته همش نا نجیب از آب در میاد و پدر اسب بیچاره رو در میارن
    پاسخ:
    همه چیز رو ما دادیم دستشون !
    افرین رحیم 
    پاسخ:
    درود بر شما !
    :)
    می دونید... امروز که داشتم البومی از آهنگ های فرهاد را گوش می کردم، یاد حرف شما افتادم! یاد آرزوی یک شومن ...
    اینجا که فرهاد می خواند:

    O, who can hold a fire in his hand
    By thinking on the frosty Caucasus
    Or cloy the hungry edge of appetite
    By bare imagination of a feast
    Or wallow naked in December snow
    By thinking on fantastic summer’s heat
    O, no! the apprehension of the good
    Gives but the greater feeling to the worse~ 
    William Shakespeare (1564-1616) , King Richard II. Act i. Sc. 3

    کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

    و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند

    یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند

    یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد

    و به آفتاب تموز بیاندیشد

    نه هیچ کس هیچ کس

    چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

    از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

    بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

    نه هرگز هرگز

    چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

    از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

    بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

    صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

    پاسخ:
    ممنونم بندباز عزیز ! شعر زیبا و درهم کوبنده ای ست  . دوست دارم چندین و چندبار بخوانمش !
    لطف عالی زیاد !
     اقا اون موقع من نوزاد بودم  الانم که بیخ گوششون گیرم پس سکوت میکنم
    خب ندیم ، ندن نمیدادن اصلا چرا دادن ؟
    دیشب بابا از سر نا امیدی میگفت نمیشه کاری کرد سوار ها میان ومیرن یکی از یکی نا نجیب تر و من غصم گرفت
    شما که می گی  خودمون همه چی رو دادیم دستشون به نظرتون میشه کاری کرد ؟ نمیدونم این اسب چه خاصیتی داره که نجیب ترین ادمم سوارش بشه یه جورایی نا نجیب میشه عین میز ریاسته
    پاسخ:
    واقعن نجابت از بین رفته و  با تمام وقاحت هر کی هر چی دلش می خواد می کنه ! و وِرد زبون شون شده " من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود ... "
    دیروز یک نقل قول از تیمور لنگ شنیدم . پرسیده بودند این گستره ی وسیع حکومتت رو چطور اداره می کنی ؟ جواب داده بود در هر شهری دزدی یافت می شد گردن داروغه ی اونجا رو می زدم  .... »
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up