آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

در مسیر یادها ...

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ ق.ظ

  با دیدن این تصاویر خاطرات زیادی چون برق و باد از ذهنم گذشت. خاطراتی که باید یک دهه پنجاهی باشی و شاید دهه ی شصتی که بتوانی عمق آن را حس کنی . این عکس، تصویری از دبستانی است که شش سال از دوران کودکی ام در آن جا گذشت. دوران ابتدای انقلاب و سال های طولانی جنگ . دوران نبودها و کمبودها. کلاس های نمور و سرد. یاد معلم هایی که انگار هیچگاه نتوانستند ما را به راه راست هدایت کنند و چه می دانم شاید ما نخواستیم و نشد ؟! و ... 

 دبستانی که دیگر بوی کتاب های نو ، بوی بچه ها و ماه مهر را باد خود ندارد . دبستانی که فقط در یاد من زنده است و با من و در سینه ی من یادش با همه ی آموزگاران و بچه هایش زنده خواهد بود ...

  • رحیم فلاحتی

دبستان

دهه پنجاه

سنایی

نظرات (۱۴)

نوستالژی خوبیه 
پاسخ:
بله ! صد در صد .
حیف مدرسه ابتدایی من دیگه تو محل قدیمش نیست و ساختمونش جابه‌جا شده... حیف...
پاسخ:
برای من هم همینطوره . ابتدایی که ویرانه و متروکه است . سه سال دوره راهنمایی هم به همین شکلِ . دوران دبیرستان هم تغییر اسم از شهدا به فردوسی و بعد تغییر رشته و الی آخر . فقط هنگام عبور از کنار ساختمانش می شه اشاره کرد و گفت : " دبیرستان اینجا درس می خوندم ! "  مدارس دیگه هم به همین شکل اند . آنقدر تغییر اسم و مکان داشته اند که اگر کسی به هر دلیلی نیاز به مدارک تحصیلی داشته باشه اول باید بره آموزش پرورش آدرس محلی رو که یک زمانی اونجا درس می خونده رو بپرسه . وگرنه حالا حالاها نمی تونه موفق به پیدا کردن مکان مورد نظرش بشه :(((
  • گمـــــــشده :)
  • چقدر جالب
    دلم برای مدرسه ام تنگ شد
    :|
    پاسخ:
    بخصوص برای اون ترکه های درخت توت دم در مدرسه  :)))
    هم نخواستند وهم نتوانستند ما را به راه راست هدایت کنند
    بدترین ضربه رو از معلم سوم ابتدایی و معلم قران دوره راهنمایی خوردم با اینکه خودم معلمم اما ازشون متنفرم گاهی به خودم میگم میبخشم ورها میکنم گاهی هم نمیتونم ببخشم
    شاید هم من از بچگی تصور رویایی از مهربانی معلم ها داشتم وشاید بخاطر ثابت کردن همین تصور رویایی به خودم واطرافیانم معلم شدم وشاید بخاطر همین تو اوج کلافگی وخستگی کار با بچه ها بیرون کلاس گریه کردم اما کوچکترین حرفی یا فریادی تو کلاس وسر بچه ها نزدم چون نمیخواستم اونا هم مثل خودم از معلمشون متنفر بشن واین تنفر رو سالها با خودشون حمل کنن هیچ کس به اندازه خودم نمیتونه تلخی تنفر و شیرینی دوست داشتن رو توامان درک کنه هم دوستشون داشتم وهم متنفر بودم
    پاسخ:
    شما هر دو روی سکه رو دیدید :(((
    نمور و نمناک،سرد و سیاه،تکرارِ مکررِ کلمات و دروسی که بوی زحم میداد،هوای گرگ و میشِ در شیفت های ظهر و عصر پاییز،باران،باران،شلوار خیس،جوراب خیس و انگشتان چین خورده از رطوبتِ سرد،ترکه های خیس و دستانِ خشکِ یخ زده و صدای تترق تترق به جرم انضباط.شرم از نوع تحقیر و حضور پر بسامد توهم فرار و تنبیه در ساعت ریاضی و اینکه آتش و دوزخ و ترس و خدا ی رحمان و رحیم در ساعت دوم، درس دینی...

    پی نوشت:
    اگر اقلیتی قابل توجه از جامعه ایمان خود را به مدرسه از دست بدهند این امر حیات نظام اقتصادی و نظام سیاسی مبتنی بر دولت ملی را به مخاطره می اندازد.(ایوان ایلیچ-مدرسه زدایی)
    پاسخ:
    خال اوغلی با این توصیف زیبا حال کردم . هر چند سیاه و نمور بود !

    بابت پی نوشت هم ممنون ! برای من تازه بود . رفتم پی ایوان ایلیچ . باز هم ممنون !
    ببینیمت :))
    مدرسه ی ما تخریب شد...
    و چقدر دردناک...
    پاسخ:
    هیچ مکان قابل استنادی نمانده است . انگار تمام خاطرات ما چون سایه بوده که از همان اول قرارش بر دوام نبوده ...
  • فاطیما کیان
  • دبستان منو همون اواخر راهنماییم ویرانش کردن ...یادش بخیر چه روزایی بود , الانم که دیگه تهران نیستم از کنار همون خرابه رد بشم و خاطرات رو مرور کنم ...
    پاسخ:
    خونه ی دلتون آباد !
    امیدوارم از کنار هیچ ویرانی گذر نکنید مگر به قصد بازدید از خرابه های مداین و تخت جمشید و ...
    من تنها کسی هستم که اصلا دلم برای مدرسم تنگ نمیشه چون همیشه یه مصیبتی توش به سرم می اومد فقط موندم چرا با این وضع تنفر چرا معلم شدم ؟ باور کن سوالیه که مدام از خودم می پرسم

    پاسخ:
    یعنی ما مازوخیسم داریم که به اون دوران ترکه ی درخت توت فکر می کنیم :)))
    چه خوب که رفتی بهش سر زدی ، دبستان من متاسفانه الان جاده شده. جاده تهران شمال از روش گذشته اما دوست دارم سر بزنم به مدارسم
    پاسخ:
    مدرسه ها همه جاده می شن. نباید گذاشت کسی این جاده ها رو به بیراهه بکشه !
    آروم و بی صدا به همه شون سر می زنم . و ذکر فاتحه ای....
    مازوخیسم به توان سه دارین بخدا :)))
    ترکه خوردن دلتنگی داره ؟ البته پسرا حقشونه دو سال مدرسه پسرونه بودم بلایی به سرم می اوردن که اشکم در می اومد یکیشم پسر خودم بود سر دسته شورشی های کلاس
    پاسخ:
    :)))

    پسر کو ندارد نشان از " مادر " :))
    تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
    دوست داشتید دوباره برگردید به اون زمان؟ حالا که این روزها رو دیدید؟
    پاسخ:
    چند روزی است که خیلی به گذشته فکر می کنم . روزهای سختی بود . خیلی سخت . اثرات مخربش هنوز باقی است ...
    فکر میکنم بفهمم چی میگید... :)
    پاسخ:
    خواننده های اینجا هم فهیم اند :))
    امکانش هست لینک رو در وبلاگ خودتون بگذارید؟ مثل یکی از دوستان، من از اینجا کپی می کنم. 
    پاسخ:
    بله متشکرم !
    سروری که لینک کوتاه رو ازش گرفتید، اسپم و تبلیغاتی معرفی شده.
    از این سرور می شه لینک گرفت؟ دوستان دیگه ی بیان هم از این لینک دادن.
    http://goo.gl/yhqVFL
    پاسخ:
    بله انجام شد . بلاگفا حتی این یکی رو هم قبول نمی کنه .مگه اینکه خودتون از وبلاگم کپی کنید . متشکرم !
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up