آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

از میان بوی نا و کهنگی ...

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ

   بعد از حدود سه هفته بارندگی که خورشید خانم با چشم و ابروانی وسمه کشیده پیدا شد، برای بیرون کشیدن چکمه و پوتین های مناسب فصل، سری به انباری زدم. آنچه عایدم شد تعدادی کفش کپک زده ی نیاز به شستشو بود و واکسی پرملات تا شاید رنگ و روی از دست رفته شان برگردد.

   در گوشه ای دیگر کیف کهنه ی فراموش شده ای که تعداد زیادی دفتر و سالنامه ی سال های دور درونش بود و خوشبختانه از گزند باران دور مانده بود.

  از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. می دانم که منتظر است.تکیه داده به شوفاژ تا شاید نمی از تنش گرفته شود. به سراغش می روم. همه محتویاتش را بیرون می ریزم و سعی می کنم بر اساس تاریخ مرتب شان کنم. قدیمی ترین سالنامه برای بیست و پنج سال پیش است. آغاز دهه ی هفتاد. به آرامی بازش می کنم. صفحه ی مشخصات دارنده سالنامه پرتابم می کند به فضا و مکانی دور دست.  بیش از دوهزار کیلومتر و در جنوب شرقی این دیار و فاصله زمانی یک ربع قرن پیش. سعی می کنم آرام صفحات را ورق بزنم تا شیرازه اش از هم نپاشد. نگاهی به لحظه ی تحویل سال می اندازم : « ساعت شش و سی و دو دقیقه و چهار ثانیه ی روز پنجشنبه اول فروردین » . من همیشه عاشق این لحظات تحویل سال بوده ام. اما آن جا و در آن سال های دور می دانم حس خوبی نداشته ام.  هر بار که صفحه ای را ورق می زنم بوی نا و کهنگی بلند می شود و خاطرات فراموش شده انگار جان پیدا می کنند. آرام آرام روزها را ورق می زنم. بهار در سرزمینی غریب می گذرد و تابستان از راه می رسد. تابستانی که به هزار و یک دلیل و افزون بر آن مشکلات مالی نمی توانستیم به شهر زادگاه مان برگردیم. روزهای گرم و شرجی هم ورق می خورند. در این صفحات چیزی درج نشده و روزها به ظاهر بی هیچ حادثه ای در گذرند. اما خوب می دانم که آن تابستان بدترین روزهای عمرم بوده است. ورق می زنم و پیش می روم.  تا اینکه در بیست و سوم شهریور ماه ، ساعت حدود شش و نیم صبح اولین روز هفته با دیدن صحنه ای هولناک پاهایم سست می شود.

  پدر دیگر در میان ما نیست و مراسمی که برگزاری اش ما را به زادگاه مان باز می گرداند و ...

من هنوز آن دوگانگی بروز احساسات شادی دیدار نزدیک ترین کسان و داغ از دست دادن پدر را خوب به یاد دارم ...

+ صفحات هنوز ورق می خورند ...

نظرات (۴)

  • گمـــــــشده :)
  • خدا بیامرزتشون
    ++نوشتن خوبه. با چه زبونی باید بگم بنویس عامو؟
    برم ترکی آذربایجانی یاد بگیرم که بنویسین؟
    :|
    پاسخ:
    خدا بیامرزاد !

    ماشالله ما که به گرد پای شما نمی رسیم عامو :))
    شما هیروگلیف هم بنویسید مشکلی نیست :))
    سلام
    وقتی بین خاطراتت یهو مواجه میشی با لحظه هایی که مدت زیادی طول کشیده تا از جلوی چشمت محوشون کنی، یه جور حس دو گانه داره. یکی ش یادآوری مجدد اون خاطرات بد و دردناک هست. و دومی به دلیل گذشت زمان یه حسی به آدم میده که خوبه. که امید درونش داره. که این نیز بگذرد... که این رو هم تحمل کردم و هنوز زنده ام!!
    + 23 سال هست هر روز م در سررسید ثبت شده. از روزهای عجیب غریب و گیج و گنگ نوجوانی تا امروز...
    + اتفاقات روز بدنیا آمدنم رو هم توی سررسید پدرم خوانده ام. به این میگن یه جور ارث خوشایند ;))
    + روح پدرتون شاد و مهمان اباعبدالله باشند.
    پاسخ:
    سلام
    انگار قرنی بر من گذشته.
    + این مداومت جای تحسین داره 🏆
    + باید خیلی لذتبخش باشه حس پدر رو در مورد خودتون خونده باشید :-) 
    + خدا همه ی اسیران خاک رو بیامرزه !
    غم گین شدم
    پاسخ:
    عذر می خوام.  هدف مرور خاطرات و ثبت روزهایی ست که می ترسم گم شن ...
    روح پدر گرامی تون قرین رحمت پروردگار.
    آبلوموف عزیز
    گاهی که به گذشته برمی گردم، باورم نمیشه که چطور تونستم یک سری مسائل رو از سر بگذرونم... انگاری دارم یه فیلم تماشا می کنم. فیلمی که حالا حتی مطمئن نیستم بازیگر نقش اولش من بودم...
    منم می ترسم از فراموشی گذشته و با این حال می ترسم از مرور گذشته...
    پاسخ:
    با آرزوی ارواحی شاد در پیرامون مان !

    و من گاه به حال برمی گردم . و باز ماضی ، مضارع ، مستقبل ... انگار  سر درس معلم ادبیات نشسته ام . و این تماشا ادامه دارد ...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up