آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

ستاره ها را بنگر جان !

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

   سلام جان

    شاید این روزها در حال مرور مطالب این وبلاگ باشی. این که ندیده و نشناخته این همه برای تو نوشته ام و تو بعد از سال های مدید این نوشته ها را یافته ای و می خوانی و در تعجبی ! .... چه می توانم بگویم ؟ چه بگویم از این همه بی خبری نسبت به هم و این که چرا سرنوشت ما را در مسیری گذاشته بود که از هم دور و دورتر می شدیم. و چه شد که همدیگر را یافتیم و حال تو به همه ی نامه های بی جوابم جواب می دهی . هر چند به واقعی بودن حضورت شک می کنم. ...یادت می آید آخرین بار با انگشت اشاره صورتت را لمس کردم تا واقعیت حضورت را دریابم ؟!

  و حالا حکایت من شده  قصه ی یکی آن دو زندانی : 

 « دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند ... یکی گِل و لای را می دید و دیگری ستارگان را !»

  و حالا من به اتفاق تو در حال تماشای ستارگانم ...

  ممنونم جان !

 

  • رحیم فلاحتی

نظرات (۱)

جانی عزیزم سلام!
بله، هنوز هم باورش برایم سخت است، هنوز هم گهگاه به یاد خوابی می افتم که دیدنش دنیای این روزهایمان را از این رو به آن رو کرده است!
سطر سطر گذشته ات را که مرور می کنم، سوال و تعجب و تحسین و حسادت در هم ادغام می شوند و معجونی دست می دهد که نامی برایش پیدا نمی کنم.
جانی! 
من هم تا پیش از تو، چشم هایم به همان گل و لای خیره بود! با تو شوقی پدید آمد که سر بلند کنم و به ستاره ها چشم بدوزم! و شادمانه با تو بگویم از زنده گی!
تو هنوز و هر بار این را از من می پرسی: "تو واقعی هستی؟" و من هر بار با سر اشاره میکنم!...
:)
پاسخ:
سلام جان!
آرام آرام مرور می کنم خاطرات شیرین را :)
می دانم که واقعی هستی /1
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
up