آبلوموف

و نوکرش زاخار

ستوده ی جاهلان

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ | ۰۸:۳۹ | رحیم فلاحتی
گویند روزی افلاطون نشسته بود با جمله ی خواص آن شهر ، مردی به سلام وی در آمد و بنشست و از هر نوعی سخن می گفت . در میانه ی سخن گفت : ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو می کرد و تو را دعا و ثنا می گفت : که افلاطون حکیم سخت بزرگوار ست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است . خواستم که شکر او به تو رسانم . افلاطون حکیم چون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد . این مرد گفت : ای حکیم از من تو را چه رنج آمد که چنین دل تنگ شدی ؟ افلاطون حکیم گفت : مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید و لکن مصیبتی از این بزرگتر چه باشد که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید ، ندانم که چه کار جاهلانه کرده ام که به طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده ، تا توبه کنم از آن کار . مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم  ، که ستوده ی جاهلان هم جاهلان باشند .   نقل از " قابوسنامه " تصحیح سعید نفیسی ـ چاپ مروی 1368 ص 24

ای تاک

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ | ۰۵:۴۵ | رحیم فلاحتی

ای تاک ، چرا می ستایی ام ؟ این من بودم که تو را بریدم ! من سَنگ دل ام .از تو خون می رود : ستایش ات از ستمگریِ مستانه ام چی ست ؟    تو می گویی : « آن چه کامل شده است ، هر آن چه رسیده است ، مرگ می خواهد ! » درود ، درود بر تیغ انگوربُر ! اما آن چه نارسیده است ، زیستن خواهد ، دردا !    رنج می گوید : « گم شو ! برو ، ای رنج ! » اما هر آن چه رنج می برد ، زیستن خواهد تا رسیده و شاد و مشتاق شود :    مشتاق چیزهای دورتر ، برتر ، روشن تر . آن چه رنج می برد ، چنین می گوید : « من خواهان وارث ام ، خواهان فرزند ام ، خود را نمی خواهم .»    اما لذت نه خواهان وارث است نه فرزند . او خود را می خواهد ، جاودانگی را ، بازگشت را . او همه چیز را جاودانه همان گونه که هست می خواهد .    رنج می گوید : « بشکن ، خونِ خویش بریز ، ای دل ! ای پا ، بگرد ! ای پَر ، بپر ! ای درد ، برخیز ، برشو ! » باری ، بیا ، ای دلِ پیر : « رنج می گوید گم شو » 

نقل از " چنین گفت زرتشت " ترجمه ی داریوش آشوری ـ نشر آگه ، جیبی ، 1388 ، ص 544

دو رباعی از هاتف اصفهانی

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ | ۲۰:۴۰ | رحیم فلاحتی
یک لحظه کسی که با تو دمساز آید                                               یا با تو دمی همـــدم و همراز آید از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند                                             هـــــــــــرگز نرود و گـــر رود باز آید                                      *  *  * گر فــــــاش شود عیوب پنهـــانی ما                                           ای وای به خجلت و پریشــــانی ما  ما غره به دین داری  و شاد از اسلام                                          گــــــبران متنفر از مسلمــــــــانی ما دیوان هاتف اصفهانی ـ چاپ مروی 1369

بابا داره ماهی می شه !

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۳ | ۱۱:۱۶ | رحیم فلاحتی
می نویسم ، خط می زنم .کاغذ را مچاله می کنم .تب تندی امانم را بریده . لب هایم داغمه بسته است . زبانم به کامم می چسبد . دوباره می نویسم و این بار نوشته ها را پاره می کنم .     ماهی از دست ارغوان لیز می خورد و شناکنان به زیر میز ناهار خوری می رود . ارمیا عینک شنا زده و جدول ضرب هفت را می نویسد . به هفت هشت تا که می رســد بلند می گوید : « پلنگ و شیش تا » . پلنگ جست می زند به سمت ماهی .    ارغوان دُم ماهی را میان روزنامه ای پیچیده و پولک هایش را با پشت کُند چاقو می زند . پلنگ در آشپزخانه می چرخد . اشتـــهایی به خوردن ندارد . گلوله کاموا را به طرفش پرت می کنم . ارغوان پلنگ را روی اُپن جا به جا می کند و یک گوشه می نشاند .    جمله ای می نویسم . « پلنگ گوسفندی را درید . » چوپان هراسان می شود . نی لبک از پر شالش می اُفتد . سگ های گله پارس می کنند .    کلمات را رج می کنم کنار هم . دو تا زیر یکی رو . چند جمله پیش می روم . ناگاه بازمی گردم به آغازین کلمه و دوباره می خوانم . در میان رج کلمات انگار یکی در رفته است . ارغوان دوباره غرغر خواهد کرد . تا بافتنی را دست بگیرد ، می فهمد که من دست گل به آب داده ام . مجبور می شوم هر چه نوشته ام پاره کنم . نمی دانم این چندمین بار است . ارغوان درجه را روی پیشانی ام می گذارد . پاشویه ام می کند . ماهی درون تشت آب می چرخد و باله هایش کف پایم را قلقلک می دهد .    دنبال کلمه جا افتاده می گردم . همان که از میان رج کلمات در رفته است . ارغوان می گوید : « دو تا زیر یکی رو » . ارمیا کرال سینه می رود و پنجاه متر برگشت را قورباغه شنا می کند .    بالای سرم چیزی جز حوله ی مرطوب نیست . نه ! چرا دروغ بگویم .هاله ای نورانی هم بالای سرم نشسته که چهره اش را نمی بینم . ارغوان می گوید : « خدای من ! چهل درجه است » می گویم : « مگر فصل خرما پزونه که چهل درجه باشه ! »  ارمیا می گوید : « هشت پنج تا ، چهل تا » « پنج هشت تا ، چهل تا » . راه می رود و تا بی نهایت تکرار می کند . عینکش را بر می دارد و می گوید : « بابا نوبت توئه . د یالّا شیرجه بزن ! » ارغوان می گوید : « پدرت رو راحت بذار ! »    تا کنار استخر می روم . مرغ های دریایی جیغ زنان از بالای سرم می گذرند . نفت کش پهلو گرفته کنار اسکله بوق کشدار و بلندی می زند . بقیه ی شناور ها هم به آن می پیوندند . انگار خبری شده است .    ارغوان دستم را می گیرد و به رختخواب برمی گرداند . کاغذ و قلم را از کنار دستم برمی دارد . می گوید : « تب داری کمی استراحت کن ! » و به آشپزخانه می رود . دسته ای کاغذ خط دار زیر بالشم پنهان کرده ام .    ارمیا بالای سرم نشسته و می پرسد : « بابا چرا ماهی ها توی خشکی می میرند و ما برعکس توی آب خفه می شیم ؟ » آهسته کاغذهای خط دار را از زیر بالش بیرون می کشم . تمام خطوط پرشده از جدول ضرب اعدادِ یک تا ده .    ارمیا دست روی گونه ی چپم می کشد و بعد با ناخن چیزی را از روی پوست صورتم بلند می کند . می گوید : « بابا پولک در آوردی ، داری ماهی می شی ! »    دهانم را باز و بسته می کنم ، مثل ماهی . آب، آب می گویم . اما انگار کسی نمی شنود . لب هایم داغمه بسته ، تنم گُر گرفته می سوزم ...

چاپ لغت نامه ی دهخدا !!!

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ | ۱۷:۲۱ | رحیم فلاحتی

  « ...وقتی می خواستند لغت نامه دهخدا را به چاپ برسانند متحیر بودند که بودجه را از کجا تامین کنند ، طرحها و پیشنهادها مخارج کلی داشت و هیچ وزارتخانه ای قبول نمی کرد ، مرحوم سرلشکر ریاضی( وزیر فرهنگ وقت ) پیشنهاد عجیبی کرد ، او گفت : « پیشنهاد من این است که فضولات و « پهن » های زیر اسب های دانشکده افسری را بفروشند و از بهای آن لغت نامه ی دهخدا را چاپ کنند » و همین کار را هم کردند ، جلد اول آن در آمد و کم کم محلی در بودجه مملکت برایش گذاشته شد و همانست که امروز یک دایرة المعارف عظیم فارسی با وجود نقایص بسیارش در دست داریم ، کتابی که اگر اسب های دانشکده ی افســـری از « قضای حاجت » خودداری می کردند ، چاپ آن به تعویق می افتاد .»                                                                                                     

  برگرفته از کتاب ( از پاریز تا پاریس ـ دکتر باستانی پاریزی ص 281 )   

   به نظر می آید کُمیت کار فرهنگی در این سرزمین همواره لنگ می زده و کار دیروز و امروز نیست . افراد بزرگی که تمام همت خود را صرف آفرینش فرهنگی و ادبی کردند و کسی تلاشی برای رفع موانع بر سر راهشان انجام نداد و دست مریزاد به اسب های دانشکده ی افسری...

دعوی دوستی

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ | ۱۶:۱۱ | رحیم فلاحتی
هوالحق    کافران را دوست دارم . از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند . می گویند : آری کافریم ، دشمنیم . اکنون دوستی اش تعلیم دهیم ، یگانگی اش بیاموزیم . اما اینکه دعوی می کند که من دوستم و نیست پر خطر است .                                                                                ( از مقالات شمس )

عشق چیست ؟

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ | ۰۵:۴۶ | رحیم فلاحتی
نقل است (حلاج را به قتلگاه می بردند ) درویشی در آن میان از او پرسید که « عشق چیست ؟» گفت : « امروز بینی و فردا و پس فردا .» آن روز بکشتند ، و دیگر روز بسوختند ، و سیوم روزش بر باد دادند ـ یعنی عشق اینست . به قول خواجه ی شیراز : حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است                                                       کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد نقل از : ( مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی )

یک جمله و بیست فعل

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۰ | ۱۸:۵۶ | رحیم فلاحتی
فقط یک کرمانی می تواند جمله ای بسازد که بیست تا فعل داشته باشد : داشتــم می رفتم ، برم ، دیدم گرفت نشست گفتــــم بذار بپرسم ببینم ، میاد ، نمیاد ، دیدم میگه نمی خوام بیام ، گفتم برم بگیرم بخوابم . از گفتگوی احمد غلامی با کیومرث پوراحمد (روزنامه شرق ـ یازدهم مرداد نود و یک )

انگار کشته شده

+ ۱۳۹۱/۱۱/۹ | ۱۷:۲۵ | رحیم فلاحتی
یکی مرده بود . مرد بود و جوان . نه اینکه بروم صاف نگاه کنم توی صورتش ، نه . آنقدر جمعیت بود که باید به زور آرنج راه باز می کردم .    هرکس چیزی می گفت . یکی با لحن متاثر ، دیگری بی تفاوت و سرد و حتی یکی با تنفر گفت : « عاقبت همه شون جوی آبه . باز این یکی خوش شانس بوده که روی چمن ها تموم کرده ! » جوانی که پالتوی بلندی پوشیده بود برگشت گفت : « نه حاجی ! نمی خوره به سر و وضعش که معتاد باشه ! انگار کشتنش .»    جای تعجب داشت . درست بود که آن نقطه از میدان شب ها خلوت و تاریک می شد ، اما مگر می شد دوربین های امنیتی چند تا اداره و حتی بانک کنار محل حادثه چیزی ضبط نکرده باشند . یا شاید هنوز فرصت بازبینی فیلم ها پیدا نشده بود . من که هنوز ماموری نمی دیدم . طولی نکشید آژیر آمبولانس قبل از حضورش اعلام وجود کرد و بعد ماشین کلانتری که سرباز وظیفه ای پشت فرمانش بود با حرکتی آرتیستی گوشه ای پارک کرد و چند درجه دار پیاده شدند .    تعدادی از به قول خودمان تماشاچی ها در این فاصله سیگاری آتش زده بودند و خیلی دوستانه به نفر کناری تعارف می کردند تا نخی از میان پاکت بیرون بکشد .    باد سردی از شمال غرب می وزید . قطرات ریز باران که بیشتر به غباری نرم می مانست به صورتم می خورد . نمی دانم چه حسی مرا میان جمع کشانده بود . آیا دنبال رد مرگ آمده بودم ؟  شنیده بودم مرگ چهره ی کریه ی دارد . بی اختیار یاد این قسمت از کتاب جیرجیرکِ احمد غلامی افتادم :« پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند ، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد ، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد .»  ... چرا سرک  می کشیدم تا چهره ی مردی را که روی چمن ها با جسمی سرد دراز کشیده بود ،ببینم ؟ دنبال چه بودم ؟    تازه قبل از ظهر بود و می شد روز را با دیدن چیزهای بهتری گذراند . اما چطور و کجا ؟ نه اینکه هر لحظه ی مان پر نبود از جولان فرشته ی مرگ . زمین لرزه ، جنگ ، ترور و عملیات انتحاری ... در ذهنم کانال ها را بالا و پایین می کنم . عراق ، سوریه ،پاکستان ... انگار راه فراری نیست . خیلی نزدیک شده ام به صحنه ی مرگ . فقط کافیست چند قدم بردارم . یا نه ، می توانم روی پنجه هایم بایستم و ...    سرم را پایین می گیرم و رو برمی گردانم . باران تندتر شده است . قدم هایم بی اختیار تند می شوند . آژیر آمبولانسی که دور می شود ضعیف و ضعیف تر به گوش می رسد .

آدم قرمز مو

+ ۱۳۹۱/۱۱/۸ | ۲۰:۳۰ | رحیم فلاحتی

  روزگاری آدم قــــرمز مویی بود که نه چشــــــم داشت نه گوش . مو هـــم نداشت و بیخودی به او مو قرمز می گفتند . حرف هم نمی توانست بزند ، چون دهان نداشت . حتی دماغ هم نداشت . دست و بازو هم نداشت . شکم و ستون مهره ها هم نداشت . توی شکمش هم هیچ چیز نبود . اصلاً هیچ چیز نداشت . به همین دلیل نمی توانیم به آسانی بدانیم ازچه کسی حرف می زنیم . پس بهتر است از او چیزی نگوییم .                                               

( دانیل خمس 1974) نقل از کتاب « زندگی در آینه » حورا یاوری

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو