آبلوموف

و نوکرش زاخار

سحرگاه سیزدهم دی ماه 98

+ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ | ۱۵:۰۳ | رحیم فلاحتی

 

  بیش از بیست و چهار است که به حادثه ی سحرگاه روز سیزدهم فکر می کنم . به حادثه ای که تیتر اول بسیاری از خبرگزاری ها شد. حادثه ی ترور سردار سلیمانی، فرمانده نیروی قدس . به طیف های مختلفی از مردم فکر می کنم که در برابر حادثه واکنش های متفاوتی داشتند. گاه شادی و گاهی غم و تاثر. و فضای مجازی و غیرمجازی پر شده است از سخنانی که وقتی به موقع عمل برسد می تواند صد و هشتاد درجه چرخش داشته باشد . به تبریک و تسلیت ها فکر می کنم. به برنامه های صدا و سیما که انگار برای این موضوع آمادگی داشته و برنامه های ضبط شده ای از آشنایان دور و نزدیک شهید تدارک دیده است.  بیش از همه به آن دختر ی از خانواده ی شهدا فکر می کنم که در ملاقاتی از حاج قاسم سلیمانی درخواست انگشترش را کرده بود و در مقابل حاجی از او خواسته بود در زیارت حرم امام رضا از او طلب شهادتش را بکند . مدام به این فکر می کنم که چرا افرادی با این چنین تاثیرگذاری در موارد استراتژیک منطقه به اذعان دوست و دشمن ، باید به مرگ و شهادت بیاندیشند ؟ ... آیا آنها هم به اینکه این دنیا با چنین حکامی افق روشنی نخواهد داشت ایمان دارند ؟ چرا ما را وعده ی آن جهانی شیرین تراست ؟ وعده ی بهشت ... وعده ی بهشت ... بهشت  .مگر ما نباید تمام عزم خود را برای عبد و عبید بودن در این دنیا به کار ببریم ؟ و این را تسری بدهیم ؟  نمی دانم چرا این عقاید مرا به سمت پوچ بودن تمام حرف هایی که در مورد حق و حقیقت دنیوی گفته شده است سوق می دهد . و هر لحظه به دروغ هایی پی می برم که بنیان هر آنچه در ذهن دارم را بر هم می ریزد .

+ پهلوان زنده را عشق است !

 

فاطیما ـ 39

+ ۱۳۹۸/۱۰/۱۲ | ۲۱:۳۶ | رحیم فلاحتی

ترجمه ی این داستان سال ها رها شده بود و این قسمت آخرین قسمت ترجمه شد ه اش در پیش نویس وبلاگم بود . اگر دوست داشتید قسمت های قبلی در آرشیو موجود است . و امیدوارم ترجمه اش ادامه داشته باشد .

***

  به سمت چپ برگشت و به خیابانی رفت که به پارک ساحلی می رسید. آنجا کولاک آن قدر هم شدید نبود. به همین خاطر به درخت هایی که به تازگی برگ های شان ریخته بود و شاخه های بلند و پرگره ی آن ها که در هوس جوانه زدن دوباره بودند نگاه کرد . به بهار سر سبزی که بعد از چند ماه به این خیابان خزان زده بازمی گشت و فکر کنان عبور کرد.

  کمی بعد ناگهان کولاک شدت گرفت و از کناره راه یک دسته از برگ های خشک درخت بلوط را از زمین کند و به صورت او پاشید . زبری برگ های خشک دماغ و گونه اش را به سوزش انداخت و چشم هایش پر از خاک شد . دستمال جیبی اش را بیرون آورد و خاک چشم و صورت اش را پاک کرد و ناگهان به گریه افتاد ...دلش به حال خودش می سوخت . ... فکر کرد، آره همین طور بود، پرفسور هم نسبت به او احساس ترحم می کرد. به این خاطر بود که دست او را می بوسید و زود به زود، چه لازم بود و چه لازم نبود او را مرخص می کرد. سپس بی اختیار به یاد آورد که هفته ی قبل در لحظه ی حساس عمل جراحی از هوش رفته بود و نقش زمین شده بود و از یاد آوری این اتفاق دلگیر شد ...

  پرفسور دیگر او را به هیچ یک از اعمال جراحی نمی فرستاد. به خاطر اینکه قیافه ی ترحم انگیز او را نبیند او را از کارش مرخص می کرد. و او از صبح تا شب در چهاردیواری فرش و گلیم شده ای که بیشتر به قفس حیوانات می مانست بین گربه ی خانگی و مادرش گرفتار می شد. گربه از صبح تا شب مئو مئو کرده و زار می زد و مادرش خانگال و قطاب پخته و جلوی او می چید . او هم با خوردن این رشته های خمیری و غذای پر چرب و خوابیدن متورم شده و شبیه تشک غول آسایی می شد .

بغض گلویش را گرفت .

آره ! پرفسور دیگر او را برای اعمال جراحی نمی فرستاد. این موضوع را می شد از حالت نگاه و چهره ی  پر معنای پرفسور فهمید. این اوخر وقتی پرفسور با او حرف می زد حتی یک نگاه هم به صورت او نمی انداخت . انگار از او خجالت می کشید. نه ! شاید اصلن از او متنفر بود ؟ ... فکر کرد آره همینطور بود. از او متنفر بود. باید هم نفرت انگیز می بود . برای اینکه آن روز بی هوش و مثل یک جسد بی دست و پا کف اتاق عمل پهن شده بود. باعث شده بود پرسنل اتاق عمل دست و پای شان را گم کنند و بیمار را فراموش کنند. گیره ای که یکی از شریان ها را نگه داشته بود باز شده و خون اندکی که برای بیمار مانده بود درون حفره ی شکم بیمار پر شده بود . تا زمانی که گیره ی دیگری آورده و رگ را ببندند بیمار خون زیادی از دست داده بود . جراحی تمام شده و نشده پرفسوری که بیمارانش را از خودش هم بیشتر دوست داشت حالش تغییر کرده ماسک اش را برداشته و خودش را به زحمت به صندلی رسانده بود . به همین از آن روز نفرت انگیز پرفسور نمی توانست به صورت او نگاه کند و از آن روز پرفسور از او متنفر شده بود.

* " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "


 

 

باد دیوانه

+ ۱۳۹۸/۱۰/۴ | ۰۹:۲۵ | رحیم فلاحتی

    

  باد می وزید . هر روز می وزید. زوزه می کشید. آرام می شد. دوباره شدت می گرفت . اما نمی ایستاد.اگر زاده ی آن بلاد نبودی گمان می کردی این باد ازلی و ابدی است.

   به بادی که حتی بیشتر از یک فصل می وزید باید گفت :« باد دیوانه !باد سرکش و دیوانه ! » و من این باد را دوست داشتم. این باد از راه دوری می آمد. گاهی از جاهای خیلی دور . جاهایی که من حتی تصورش را نمی کردم. این باد با خود عطر و بوهای بسیاری  به همراه داشت. عطرهایی تند و شگفت آور .و گاه ملایم و مسحور کننده . و من برای سرخوشی از این ارمغانی که باد به همراه داشت هر روز قبل از سپیده دم به سمت تپه ی بلند مشرف به دریا می دویدم  تا صورتم در مقابل بادی بگیرم که از لابه لای امواج بلند دریا گذشته بود . از لابه لای موجوداتی گذشته بود که من درخواب دیده بودم . و در آمیختن این دو فضا خیال مرا باورپذیر می کرد . و چشم انتظاری و چشم انتظاری و چشم انتظاری ...

دادن و ستاندن

+ ۱۳۹۸/۱۰/۳ | ۰۸:۱۸ | رحیم فلاحتی

امروز یکی از همکارها پرسید : « سایت داری ؟ »

گفتم : « اگه منظورت وبلاگه ؟ آره ! »

پرسید : « پولی از اونجا دستت رو می گیره ؟ »

گفتم : « نه ! یک کاره دلیه . »  نمی دانم چقدر برایش قابل درک و لمس بود این واژه ی " دلی " ؟ چون اینگونه مقولات در دنیای مادی آدم های دور و اطرافم محلی از اعراب نداره . سوال و جواب دیگری نشد. به نظرم از پروفایل اینستا گرامم به آبلوموف رسیده بود و از سر کنجکاوی لینک را باز کرده بود.

  یادم افتاد چند روزی است که مطلبی برای آبلوموف ننوشته ام . کمی بی حوصله بوده ام . حتی فیلم هایی که این چند روزه تماشا کرده ام با تمرکز نبوده است. همزمان به چند موضوع متفاوت فکر کرده ام و همین باعث شده هیچ کدام به سرانجام نرسد.

 از خودم می پرسم : « راستی برای چه اینجا می نویسم ؟ هدف ام چیه ؟ آیا چیزی بیشتر از فعل نوشتن برای من اهمیت داشته ؟»  مواردی مختلفی بوده ، مثل : خوانده شدن متن ها و تمرینی مستمر برای نوشتن و خواندن نقدهای بقیه دوستان و در نهایت چاپ مجموعه ای کوتاه و یا حتی داستانی بلند . و باز بیشتر به پرسش جناب همکار فکر می کنم . و به یاد می آورم که کمتر در کارهایی که کرده ام جنبه ی مادی آن را در نظر داشته ام . آرامش و حال خوبی که از انجام کارهای مورد علاقه ام بدست آورده ام موجب شده جنبه ی مادی قضیه را فراموش کنم . حتی باید گفت کارهای مورد علاقه ام بازار کار خوبی نداشته و هر زمان هم خواسته ام به درآمد مادی ازکنار آنها فکر کنم به جایی نرسیده ام . اصلن راحت بگویم : من آدم خوبی برای داد و ستد نیستم .

دون بپاش بقیه اش با من !

+ ۱۳۹۸/۹/۲۱ | ۲۲:۰۰ | رحیم فلاحتی

سلام دوستان عزیز!

من این پست آخر را با چشم های اشک بار می نویسم . همه ی شما می دونید که عمر وبلاگ نویسی با آخرین تکنولوژی که جناب وزیر جوان از آستین بیرون کشیدند به پایان رسید و از فردا اگر پهبادی پشت پنجره تون دیدید، نترسید و دچار شک نشوید و مبهوت نمانید . لطفن پنجره را باز کنید و یک کم کف اتاق دونه بپاشید تا پهباد بیاد داخل یک گوشه بشینه . اونوقت آروم پنجره رو ببندید و پهباد رو بگیرید .
نوشته های من داخل اونه . می تونید اونا رو بگیرید و بخونید . دیگه نیاز به اینترنت و اونترنت نیست .
این هم از نتایج دو هفته بدون اینترنت موندن وزیرک جوونه !


علی برکت الله !

ملائکه ای با قدح آب قند در دست

+ ۱۳۹۸/۹/۱۷ | ۱۲:۰۱ | رحیم فلاحتی

  من درخواب قیلوله عصرگاهی بودم و خداوند بالای سرم بیدار . دمی خواست بیاساید و امور کشور در هرج مرج و به اختیار آدمیان رها ساخت. من از بیمی که برایم ناآشنا بود از جا جستم. هنوز در میان خواب و بیداری بودم که زنگ تلفن همراهم به صدا در آمد. صاحب خانه بود. از خواب خداوندگار و غفلت اش نهایت بهره را برده بود.  و تحکمی که شیوه ی مالکان بود فرمود : « فلانی ! با مبلغ قبلی نمی تونم آپارتمانم رو اجاره بدم . می دونی که همه چیز دو برابر و حتی سه برابر شده ، اگه می تونی کرایه ت رو دو برابر پرداخت کنی در خدمتم ؟ !!! نمی تونی بسپُرم به ... » و من انگار که گُرزی با نهایت شدت بر فرقم فرود آمده باشد ، گیج و گنگ تر از قبل باقی ماندم و گوشی از دست افتاد. و تا ملائکه ای از غیب با آب قند بالای سرم حاضر نشد همچنان مدهوش بودم .

مانتوی عاریه ایم کو ؟!

+ ۱۳۹۸/۹/۱۲ | ۲۰:۳۳ | رحیم فلاحتی

  روزهای عجیبی است . حس می کنم پاک قاطی کرده ام . این را نه از کارهای خودم بلکه از ترس ها و احتیاط های زنم حس می کنم . از اینکه می ترسد با من حرف بزند ، می ترسد مرا تنها بگذارد ، می ترسد مرا برای خرید به سوپری سرکوچه بفرستد. حتی وقتی به گنجشک ها آب و دانه می دهم باز از من می ترسد .

  روبروی آینه ی قدی کمد دیواری، که شب ها صدای جویده شدنِ تن اش بلند است سیخ می ایستم . صدایش می کنم : « لیلا ! لیلا جان ! کجای این هیکل ترسناک و مشکوک است که این روزها تو را به تکاپو انداخته ؟ » جوابی نمی آید . از آینه می بینمش . در حالیکه به میزغذاخوری تکیه داده قرص ها را با دقت نگاه می کند و بعد با جرعه ای آب فرو می دهد. می گویم : « لیلا چرا قرص های من رو می خوری ؟ » می گوید : « رحمان ! عزیز دلم من و تو نداریم !! » وچند قرص دیگر بالا می اندازد.

 من مقابل آینه آرایش مختصری می کنم. مانتو کوتاهِ جین لیلا را تنم می کنم و شال بلندش را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم . لیلا از تاثیر داروها خوابیده است . باید قبل از اینکه بیدار شود خریدهای خانه را انجام بدهم.

طول : دوازد کاشی 15*15 عرض : نُه کاشی 15*15

+ ۱۳۹۸/۹/۱۱ | ۱۰:۰۸ | رحیم فلاحتی

   

از یک قفس می خواستم شروع کنم . یا از یک اتاق کوچک که حس یک انفرادی را درمن تداعی کند. امکان تهیه ی قفسی در ابعاد انسانی ممکن نبود. ولی از توالت آپارتمان برای درک شرایط سخت یک حبس کوتاه مدت انفرادی می توانستم استفاده کنم . وقتی نشسته بودم و در حال کم کردن از وزن خودم بودم ، همزمان ابعاد توالت را از نظر گذراندم و کاشی ها را شمردم. طول ، دوازده کاشیِ پانزده سانتی و عرض نُه تا .طوری نبود که طول مدت انفرادی را مجبور باشی نشسته طی کنی . یعنی با فراغ بال می شد در آن فضا دراز کشید. در کنار کاسه توالتی که باید همانجا می خوردی و پس می دادی .  وقتی نگاهم به روشویی و آینه اش افتاد و لوازم اصلاح را دیدم متوجه شدم که آنها نباید آنجا باشند. به لحاظ امنیتی مشکل داشت . تیغ و بند کفش و کمربند برای زندانی ممنوع بود. حتی داروی نظافت هم منع قانونی داشت . شنیده بود کسی با خوردن آن غزل خداحافظی را خوانده . البته داروی نظافت " واجبی " در زندان چه می کرده چه وقت نتوانسته بود بفهمد !!!

  اگر کسی خانه نبود در را روی خودم می بستم و سعی می کردم نقش خودم را خوب بازی کنم. آه ! باید برای روشنایی سلولم هم فکری می کردم. کلید روشنایی بیرون توالت بود. نباید در طول مدتی که درون سلول بودم در را باز می کردم . از فن هم حق نداشتم استفاده کنم . مقداری غذای ساده هم باید تدارک می دیدم. سکوت و تنهایی و فکر و فکر و فکر .افکار زشت و زیبا چه بلاهایی می تواند سرم آدم تنها و محبوس بیاورد؟ هجوم افکار و توبیخ ها و سرزنش ها و دلداری ها و امیددادن ها . هربار جای یکی عوض می شدو باز بازی ادامه پیدا می کرد.  بازجو را چطور می توانستم به بازی بگیرم ؟ باید کسی به سراغم می آمد. اگر داغ و درفش بود می توانستم طاقت بیاورم ؟ حتی فکرش هولناک است. استنطاق و ضرب و شتم و توهین چطور ؟

 سیم کوتاهی به کلید پشت در می بندم .سیم برق را از لای در می آورم داخل توالت . کلید روکاری هم به آن می بندم . همه چیز برای یک انفرادی خود خواسته آماده می شود. اما باید بیشتر فکر کنم . یکباره نمی شود این برنامه را پیاده کرد .کار را همین جا رها می کنم . همه چیز را باید سرجای اولش برگردانم . جانی نباید بویی از داستان ببرد . می ترسم هول برش دارد. باید بشینم و نقشه بکشم برای روزهایی که او در خانه نباشد. در اولین مسافرتی که برای دیدار خانواده اش به شهرستان برود این ایده را اجرا می کنم . باید توانایی ام را بسنجم . باید تجربه کنم یک محفظه ی تنگ و کم اکسیژن و تنهایی چه بلایی می تواند سر آدم بیاورد !

 

تو باور مکن !

+ ۱۳۹۸/۹/۹ | ۲۲:۱۵ | رحیم فلاحتی

گل و تفنگ

تو باور مکن !

از شعله پوش تفنگی گل بروید 

و بجای گاز باروت 

عطر گل بیرون بتراود 

تو باور مکن !

Photo by me .

بابای میکی

+ ۱۳۹۸/۹/۹ | ۰۸:۳۳ | رحیم فلاحتی

 

  میکائیل را که آوردند و بعد مدتی تابلوی بن بست شهید میکائیل صمدپور سر کوچه، روی دیوار خانه ی خسرو چرخچی میخ شد، " بابا " با خودش به عنوان پدر شهید دوتا عهد کرد . یک، عرق خوری را بگذارد کنار، و دوم اینکه از این به بعد چاخان نکند. می ترسید روح میکی از او آزرده خاطر شود.  اولی را به هر ضرب و زوری بود کنار گذاشت ، ولی دومی شدنی نبود. اصلن برای خودش اسم و رسمی به هم زده بود . الکی که نشده بود " بابا چاخان " ؟! اما ما  احترامش را داشتیم و جلوی رویش " بابای میکی " صدایش می کردیم. میکی دیگر با ما و بین ما نبود اما طبق عادت " بابا " را اینطور صدا می کردیم . همانطور که به چاخان هایش عادت کرده بودیم. و هربار که وارد جمع مان می شد ما سراپا گوش بودیم برای شنیدن حرف هایش . انگار معتاد چاخان شنیدن بودیم .  

  از عملیات ها می گفت . از شکست عراقی ها . از اسیرها و رسیدن ایرانی ها پشت دروازه های بغداد . از سیاست و اقتصاد و از هر دری که دلت بخواهد. اما اخبار او با اخبار رادیو و تلویزیون صدوهشتاد درجه توفیر داشت. ما عادت کرده بودیم به شنیدن چاخان . و این چاخان های شیرین خیلی دلچسب تر از خبرهای تلخ واقعی بود. " بابا " ما را معتاد کرده بود ... معتاد ... آره ما معتاد چاخان بودیم و یک لغتِ دیگر به دایره ی مواد افیونی اضافه شده بود.

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو