+
۱۳۹۱/۱۱/۱ | ۱۸:۳۴ | رحیم فلاحتی
خطوط ساحلمان ، خطوط چشمانت
و لب ساحلمان
اگرچه رنگ ندارد بسان لبهایت
صفوف جنگلمان فدای چشمانت .
کنار ساحلمان ز جای هر قدمت جوشش آب است که بر جا مانده
و برکت عبور تو از این دیار چشم نواز
همه نیکی ها و عشق اهورایی را
به مهمانیمان فراخوانده است .
نه فانوس کشته به باد
نه قایق شکسته به موج
و نه آبسکون که غرق شد در آب
مرا داغدار حادثه نخواهد دید .
به وضوح می بینم
اثر رقص موزون تو را
در کنار ساحل
و دلم پر طپش تر از هر وقت است .
سرنوشتم امروز
همچو قویی سپید است بر آب برکه ، زیر نور مهتاب
برکه رنگش از چیست ؟
همه اندام تو است
و تو هم سیمینی !
+
۱۳۹۱/۱۰/۳۰ | ۲۰:۳۵ | رحیم فلاحتی
دفتر شعری را که ورق می زنی گاهی شعر یا شعرهایی هستند که دوباره و گاه چندین بار آنها را می خوانی و هر بار حس جدیدی از لابلای آن پدیدار می شود .
شعر زیر از دفتر « شعرهایی که تو گفتی » شهرام رفیع زاده آورده شده است .
کوچک نیستم
این کیف و
کتاب ها را نبین
توی دستم
آرام نشستنم را
توی این کافه
نبین
انگشت های جوهریم را نبین
و چند شعر چاپ شده ام را
خیلی هم کوچک نیستم
پاش بیفتد
بطری هم می شکنم
شیشه ی مغازه و ماشین را هم
همین طور
تازه
می توانم با یک دو ریالی
زنگ بزنم به خانه ی شما
این ضامن دار را هم گذاشته ام
به وقتش
نامردی نامردی می آورد
در ضمن یک کار دیگر هم بلدم
حواست باشد
می توانم گریه کنم .
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۹ | ۲۱:۱۰ | رحیم فلاحتی
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۸ | ۱۷:۰۳ | رحیم فلاحتی
دریا ، ـ صبور و سنگین ـ
می خواند و می نوشت :
ـ « ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم ،
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
شعر از فریدون مشیری
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۸ | ۰۸:۴۰ | رحیم فلاحتی
شروع می کنم . برای مزخرف نوشتن هم باید از جایی شروع کرد . چرند و پرند هم که می نویسی باید به دل خواننده بنشیند و اگر شد لبخندی حاکی از جنونت بر لبش بشکفد وگرنه نوشته به چه درد خواهد خورد . همان ننوشتن از همه چیز بهتر است .
پشت کرده ام به عیال و می نویسم . انگار یکباره به یاد چیزی می افتد . مثل شبحی سرگردان حرکت می کند . فکرم دنبال او می رود : مسواک ، شیر گاز یا لامپ های اضافی ... کدام یک ؟
صدای برخود درهای کابینت را می شنوم . مسیر رفته را برمی گردد . خواب آلوده خرده فرمایشی حواله ام می کند : « درجه ی آب گرمکن رو کم کردی ؟ »
« نه . » « نه . » نه ی دوم را بلند می گویم و کشیده .
« پس کمش کن و گرنه آب بالکن رو ور می داره ! »
جوابش را نمی دهم . ایمان از رخت خوابش داد می زند : « من برم کم کنم .»
عیال با صدای بلند جواب می دهد : « تو بگیر بخواب ! صبح زود باید بیدار شی .»
برمی گردم به سطرهای قبلی نگاه می کنم . عهد نانوشته ام پابرجاست . سعی می کنم کلمات را درست و بدون غلط بنویسم . بدون خط خوردگی .
حواسم جمع نیست . چشمانم روی میز می چرخد . دو لیوان بزرگ پر از مداد . با مارک های مختلف . رنگ به رنگ . هرکدام به یک طرح و بعضی از آن ها سرهای پاک کن دار خود را به رخ می کشند .آنهایی که زمینه سفید دارند و خال های پلنگی و یا شبیه پوست گورخر و یا آن یکی که رویش پر از کفش دوزک است را بیشتر دوست دارم . به سمت چپ چشم می گردانم . یک ردیف کتاب چاق و لاغر کنار هم نشسته اند . خانم دالاوی ، جیرجیرک ، من وکامینسکی و ... بعضی خوانده شده اند و تعدادی به انتظار مانده اند .
صدای غرش موتوری از خیابان ضلع غربی آپارتمان به گوش می رسد . از همان موتورهای بی پلاک که شب ها در خلوت خیابان زوزه می کشند و عقده خالی می کنند . ایمان اگر بیدار بود می گفت : «بابا موتور سنگین ، موتور سنگین » و من بی حوصله جواب می دادم « کلافه ام کردی با این موتور سنگین کردنت . کمی به فکر درس و مدرسه باش .»
می روم که آب بخورم غرق خواب است . موتور هوندا و چند ماشین و رمان هلی فسقلی در سرزمین غول های شکوه قاسم نیا را کنار بالشش چیده .
از خواب می نویسم و خواب به چشمانم می ریزد . فکر می کنم چه روز پر کاری بود امروز . بیشتر وقتم را پشت وانت رانندگی کردم . دلم می خواست بخوابم . اما شدنی نبود . کار عقب افتاده داشتم . باید می نوشتم . همان کاری که ماه ها کنار گذاشته بودم و دست و دلم به آن نمی رفت .
باید بنویسم. مثل همین الان که شروع کرده ام و دارم ادامه می دهم . اما تنم درد می کند . می خواهم با نوشتن از این درد خلاص شوم یا لااقل از آن بکاهم . اما فکر دیگری برای کم کردن درد به ذهنم می رسد . سفر . سفری دور و نه چندان دراز . جاهای ندیده دارم به وسعت جهان . برای چند روزی کسی سراغی از من نمی گرفت بهتر بود . در دل کویر . آشتی با شب های پر ستاره و افسونگر . می شد فکرها و خاطره ها را با هم پیوند زد و رشته ای بلند از آن ساخت و روی کاغذ آورد . در دل کویر و کاروانسرایی سه ، چهــار یا پنج دهه دورتر . با کمی آب و نان گرم . به کویر و شب هایش که رسیدم پلک هایم سنگین تر شد . خواب و کویر و ستاره .....
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۸ | ۰۵:۰۰ | رحیم فلاحتی
دریا ، دوباره دیدمت ، افسوس ، بی نفس
پوشانده چشم سبز
در زیر خار و خس
دامن کشان به ساحلِ بیرون ز دسترس .
دریا ، دوباره دیدمت ، آرام و بی کلام
دلتنگ و تلخکام
در جامه ی کبود
سراپا نگاه و بس .
ابری ست چشم تو
ابری ست روی تو
تا ژرفنای خاطر تو ابری ست .
خورشید
گویا
در عمق آب های تو مدفون است
اما به هر دمی ، که چو سالی ست در گذر ،
من ، آفتاب طالع
من ، آسمان سبز تو را می کنم هوس .
*
موجت کجاست ؟ تا به شکن های کاکلش
عطری ز خاک و خانه ی خود جست و جو کنم .
موجت کجاست ؟ تا که پیامی به صدق دل
بر ساکنان ساحل دیگر
همراه او کنم :
کاینجا غریب مانده پراکنده خاطری ست
دلبسته ی شما و به امید هیچ کس ...
*
دریا ، متاب روی !
با من سخن بگوی !
تو مادر منی ، به محبت مرا ببوی !
گرد غریبی از سر و رخسار من بشوی !
دریا ، مرا دوباره بگیر و بکن زجای !
بگذار همچو موج
بار دگر ز دامن تو سر در آورم
در تند خیز حادثه فانوس بر کشم
دستی به دادخواهی دل ها در آورم .
دریا ،ممان مرا و مخواهم چنین عبث !
در پشت سر مخاطره ، در پیش رو هلاک
مرغ هوا گرفته و پابستگی به خاک
بر اشتیاق جان
سدی ز پیش و پس .
باری ،
من موج رفته ام
اما تو ـ ای تپنده به خود ! ـ تازه کن نفس !
بشکف چو گردباد و گل رستخیز باش !
با صد هزار شاخه ی فریاد ، سربرآر !
مرغ بلند بال !
توفان ِ در قفس !
شعر از سیاوش کسرایی
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۷ | ۲۲:۳۵ | رحیم فلاحتی
در مرتعی که
گله فراوان است
گه گاه
گرگی گرسنه می رسد از راه
و می رباید خشماگین
تک مانده گوسفندی ،
تک مانده بره یی .
در انتهای دشت
تنها به جای می ماند
یک مشت استخوان
آیا به راستی
تقصیر از شبان است ؟
یا گله بی زبان است ؟
کفتارها و
لاشخوران را
می بینم
بر تکه استخوان
* شعر از کاظم سادات اشکوری *
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۷ | ۲۰:۵۵ | رحیم فلاحتی
به هر سو می نگرم بهت احاطه ام کرده است . کم می فهمم این زمانه را در هیچ چیز کنکاش نمی کنم ، نمی پرسم . چشمم به چوب دست رهگذری است که گره به ابرو دارد . چوپان که هوار می کشد سگ گله امانش نمی دهد . آن حنجره اش دریده می شود و من « ببخشید شما ! رویم به دیوار » خشتکم ! این بار صدای بع بع گوسفندان است که به دهن کجی من و سگ و چوپان متحد شده اند . از بهت که خارج می شوم از هیچکدام خبری نیست ، جز یک مشت پشکل ! ناگفته نماند ... گلاب به رویتان !
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۷ | ۲۰:۳۷ | رحیم فلاحتی
سیب ها را به سرخی می نشاند و غوره ها را به لعل و گل انارک ها را به یاقوت و عطش دیدارت را به دل من تا در درخشش حضورت بلوطی کهن را یکباره گُر بگیرم و خاکستر شوم آه !... چه هامی کند این آفتابِ مرداد؟ چه ها که نمی کند ! * شعر از منصور اوجی *
+
۱۳۹۱/۱۰/۲۷ | ۱۰:۳۶ | رحیم فلاحتی
می توانی بفهمی ؟ در گوشه ی محبس نیز تو در خیالمی . می توانی بفهمی دریابی چقدر دوستت دارم؟ .... در گوشه ی محبس هیچ کس آنقدر که آزادی را دوست دارد نمی تواند کسی را دوست داشته باشد ! « شعر از رستم بهرودی ـ ترجمه ی عزت جلالی »