آبلوموف

و نوکرش زاخار

گلدان های خالی

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۲۰:۰۱ | رحیم فلاحتی

« برو گم شو حوصله تو ندارم » « برو گم شو ! حوصله تُ ندارم » نمی دانم ویراستار این جمله را چگونه خواهد نوشت . اما می دانم هنگام ادا آب دهانم به صورت مخاطبم پرت خواهد شد . نه اینکه آب دهانم را به عمد به صورتش بیندازم ، نه از شدت ترس و فریاد ، چون هیچگاه به انتظار این ملک نبوده ام .    به دستانم نگاه می کنم . هنوز کمی رعشه دارند . پاهایم همین طورند .از درون پیژامه ی گشادم پیداست . لیوان آب را از روی ناهار خوری برمی دارم . نفسم به شماره می افتد .جرعه ای می نوشم و انگار پنجه ای آهنی گلویم را به یکباره می فشارد و رها می کند . لیوان را روی میز می گذارم . صدای زنگ در بلند می شود پســـر بچه ای زنگ را اشتباه زده است . آیفون را سرجایش می گذارم و بر می گردم . پایم به کوسنی که برای گربه ی سیاه پشت پنجره آشپزخانه پرت کرده بودم گیر می کند و ســــکندری می خورم . دستم را روی لـــــــبه ی میز می گذارم . میز لق می زند و گلــــدان و لیوان آب چـــپه می شوند . با کــف دست روی زمین می نشینم . آب از روی میز شره می کند پس یقه ام .    کسی به ســراغم نمی آید. تنهایم . از سر شب بی کس و تنها مانده ام . چه زود پیر شده ام . سر شب مو هایم این قدر سفید نبودند .در آینه فقط چند تار مویی کنار شقیقه هایم پیدا بود .     چشم می گردانم به بالای آینه .چقدر از نور زرد رنگ لامپ های پر مصرف بدم می آید . انگار از آن رنگ یاس می بارد .     دلم برای گلدان روی میز که چپه شد می سوزد . از روز اول ( نمی دانم هدیه بوده یا خودم خریده ام ) تا به حال رنگ گل را به خود ندیده است . کریســـتال گران قیمتی است که حاشیه ای شـــــرابی دارد . ســـرجایش برمی گردانم و به خودم یاد آور می شوم که در اولین فرصت یک دسته رز زیبا به رنگ های مختلف از نزدیک ترین گل فروشی بخرم . فقط برای دل خودم . هیچ ایرادی ندارد . کسی چه می فهمد من این گلدان چقدر دلتنگیم .    دستمالی بر می دارم و آرام آب های ریخته را جمع می کنم و آن را داخل سینک می چلانم .هنوز روزهای رفته را می شمارم . یک جای کار لنگ می زند . حسابم درست در نمی آید. چرا موهایم به این زودی سفید شدند . دلتنگم . دلتنگ رزهایی که هنوز برای گلدانم نخریده ام ...

آبلوموف مفهومی جدید به فرهنگ ادب جهانی افزود .

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۱۴:۱۹ | رحیم فلاحتی

   آبلوموف که مهمترین رمان ایوان گنچاروف روس است مفهومی جدید به فرهنگ ادب جهانی افزوده است . ابلومویسم واژه ای است ، برای بیان ویژگی های روانی شخصیتی مبتلا به بی دردی درمان ناپذیر و بی ارادگی و ضعف نفس . این ویژگی ها ممکن است در جامعه ای به صورت بیماری مزمن و همه گیر در آید ، چنان که از خصوصیات ملی آن جامعه بشود . ایلیا ایلیچ آبلوموف و نوکرش زاخار تصویری به یاد ماندنی در این رمان بلند نهصد صفحه ای که توسط سروش حبیبی از روسی به فارسی برگردانده در ذهن خواننده به یادگار خواهد گذاشت .

ناجی

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۱۳:۴۴ | رحیم فلاحتی

تولدی نو و

مترسکی دیگر

دوباره گام های نسیم

بر این پای در زنجیر

به سرنوشت اسیر

با هجوم مهاجمان سیاه

تولدی دوباره می بخشد .

این ناجی پهن دشت سبز

این ایستاده ی خموش متحرک

چشم بر تاراج دشت زر اندود نخواهد بست .

مانده ام همچون او

ایستاده وخموش

که آیا در این جوش و خروش

از او کمترم ؟!

نقش امید

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۱۰:۱۶ | رحیم فلاحتی

 

بر آستانه ی کدام در خواهی ایستاد ؟ از کدام روزنه به درون خواهی تابید؟ به کدامین دیده خواهی در آمد ؟ نفرین بر نتوانستن ، هر آن گاه که رویش امیدی و نقش تبسمی در قلب و گونه هایمان پدیدار می شود . می پرسمت که از کدامین ره خواهی آمد ؟ ای شهاب سنگ آسمانی . از کدامین نقطه شعله خواهی کشید و در کدامین مقصد خاموش خواهی شد ؟ آوای غوکان پرکنده در پهنه ی شب از هراس گوش های خفته می کاهد . چشم های پرندگان دشت خفته جز چشم های جغدی پیر . اما حالا خواب چشمان خفته در انتظار را چگونه برای تو تعبیر نمایم . که شکافتن بیستون سهل است و سختی انتظار شاید ندانی ....

شراب نور

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۰۸:۵۶ | رحیم فلاحتی

غزل زیبای « شراب نور »

ســــتاره دیده فــــــروبست و آرمید بیـــــــــا

شــــــراب نور به رگ های شب دوید بیـــــــا

ز بــس به دامــن شب اشک انتـظارم ریخت

گل ســــــپیده شکفت و سحر دمید بیــــــا

شــــــهاب یاد تو در آســــــمان خـــاطر من

پیـــــــــاپی از هـــمه سو خط زر کشید بیــا

ز بس نشستم و با شب حدیث غـم گفتم

ز غـصـــــه رنگ من و رنگ شب پرید بیــــــا 

به وقت مـــــرگم اگـــر تازه می کــنی دیدار

بهوش باش که هنــــگام آن رســـید بیــــــا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز ســــــــینه برون شد ز بس تپید بیــا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چــــید بیا

امـــــید خاطر سیمین دل شــکسته تویی

مــــــرا مخواه از این بیش ناامـــید بیـــــــا  

* مجموعه شعر مرمر ـ سیمین بهبهانی *

مقام مادر

+ ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ | ۰۷:۵۴ | رحیم فلاحتی

هوالحق

دو برادر بودند و مادری . هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی ، و یک برادر به خدمت خداوند ... ( آنکه به خدمت خداوند بودی ) در خواب دید ، آوازی برآمد که : برادر تو را بیامرزیدیم . و تو را به او بخشیدیم . گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟ گفتند : زیرا که آنچه تو می کنی ، ما از آن بی نیازیم ، لیکن مادرت ( از آن خدمت ) بی نیاز نیست .

نقل از : مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو