آبلوموف

و نوکرش زاخار

یک جمله و بیست فعل

+ ۱۳۹۱/۱۱/۱۰ | ۱۸:۵۶ | رحیم فلاحتی
فقط یک کرمانی می تواند جمله ای بسازد که بیست تا فعل داشته باشد : داشتــم می رفتم ، برم ، دیدم گرفت نشست گفتــــم بذار بپرسم ببینم ، میاد ، نمیاد ، دیدم میگه نمی خوام بیام ، گفتم برم بگیرم بخوابم . از گفتگوی احمد غلامی با کیومرث پوراحمد (روزنامه شرق ـ یازدهم مرداد نود و یک )

انگار کشته شده

+ ۱۳۹۱/۱۱/۹ | ۱۷:۲۵ | رحیم فلاحتی
یکی مرده بود . مرد بود و جوان . نه اینکه بروم صاف نگاه کنم توی صورتش ، نه . آنقدر جمعیت بود که باید به زور آرنج راه باز می کردم .    هرکس چیزی می گفت . یکی با لحن متاثر ، دیگری بی تفاوت و سرد و حتی یکی با تنفر گفت : « عاقبت همه شون جوی آبه . باز این یکی خوش شانس بوده که روی چمن ها تموم کرده ! » جوانی که پالتوی بلندی پوشیده بود برگشت گفت : « نه حاجی ! نمی خوره به سر و وضعش که معتاد باشه ! انگار کشتنش .»    جای تعجب داشت . درست بود که آن نقطه از میدان شب ها خلوت و تاریک می شد ، اما مگر می شد دوربین های امنیتی چند تا اداره و حتی بانک کنار محل حادثه چیزی ضبط نکرده باشند . یا شاید هنوز فرصت بازبینی فیلم ها پیدا نشده بود . من که هنوز ماموری نمی دیدم . طولی نکشید آژیر آمبولانس قبل از حضورش اعلام وجود کرد و بعد ماشین کلانتری که سرباز وظیفه ای پشت فرمانش بود با حرکتی آرتیستی گوشه ای پارک کرد و چند درجه دار پیاده شدند .    تعدادی از به قول خودمان تماشاچی ها در این فاصله سیگاری آتش زده بودند و خیلی دوستانه به نفر کناری تعارف می کردند تا نخی از میان پاکت بیرون بکشد .    باد سردی از شمال غرب می وزید . قطرات ریز باران که بیشتر به غباری نرم می مانست به صورتم می خورد . نمی دانم چه حسی مرا میان جمع کشانده بود . آیا دنبال رد مرگ آمده بودم ؟  شنیده بودم مرگ چهره ی کریه ی دارد . بی اختیار یاد این قسمت از کتاب جیرجیرکِ احمد غلامی افتادم :« پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند ، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد ، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد .»  ... چرا سرک  می کشیدم تا چهره ی مردی را که روی چمن ها با جسمی سرد دراز کشیده بود ،ببینم ؟ دنبال چه بودم ؟    تازه قبل از ظهر بود و می شد روز را با دیدن چیزهای بهتری گذراند . اما چطور و کجا ؟ نه اینکه هر لحظه ی مان پر نبود از جولان فرشته ی مرگ . زمین لرزه ، جنگ ، ترور و عملیات انتحاری ... در ذهنم کانال ها را بالا و پایین می کنم . عراق ، سوریه ،پاکستان ... انگار راه فراری نیست . خیلی نزدیک شده ام به صحنه ی مرگ . فقط کافیست چند قدم بردارم . یا نه ، می توانم روی پنجه هایم بایستم و ...    سرم را پایین می گیرم و رو برمی گردانم . باران تندتر شده است . قدم هایم بی اختیار تند می شوند . آژیر آمبولانسی که دور می شود ضعیف و ضعیف تر به گوش می رسد .

آدم قرمز مو

+ ۱۳۹۱/۱۱/۸ | ۲۰:۳۰ | رحیم فلاحتی

  روزگاری آدم قــــرمز مویی بود که نه چشــــــم داشت نه گوش . مو هـــم نداشت و بیخودی به او مو قرمز می گفتند . حرف هم نمی توانست بزند ، چون دهان نداشت . حتی دماغ هم نداشت . دست و بازو هم نداشت . شکم و ستون مهره ها هم نداشت . توی شکمش هم هیچ چیز نبود . اصلاً هیچ چیز نداشت . به همین دلیل نمی توانیم به آسانی بدانیم ازچه کسی حرف می زنیم . پس بهتر است از او چیزی نگوییم .                                               

( دانیل خمس 1974) نقل از کتاب « زندگی در آینه » حورا یاوری

کتابِ عصای دست

+ ۱۳۹۱/۱۱/۸ | ۱۲:۵۸ | رحیم فلاحتی

  کتاب خوبی که هفته ی گذشته به قفسه ی کتابخانه ام اضافه شد « نکته های ویرایش » نوشته ی علی صلح جو است که توسط انتشارات مرکز به چاپ سوم رسیده است . نکته های جالب ویرایشی  با مثال هایی گاه شیرین و جالب که نکات آموزشی را به یاد ماندنی تر می کند .

شوریدگی عارفان

+ ۱۳۹۱/۱۱/۷ | ۲۰:۳۵ | رحیم فلاحتی

 

احوال و کردار عارفان با این که برای انسان امروزی دور از دسترس بوده و دست یابی به آن رتبه از کمال غیر ممکن می نماید اما همواره خواندن شرح احوالشان ذوقی در آدمی ایجاد می کند تا برای لحظات و روزهایی هم شده پا در مسیری که آنان رفته اند بگذارد و آن شور و شوقی که آنان داشته اند تجربه نماید . اما افسوس که از حد بلند کردن محاسن و موی سر فراتر نمی رود .    در این بین افرادی بوده اند که در برهه ای از زمان دچار تغییر و تحول روحی شده و به یک باره از دنیا و هرچه امور دنیــــوی است دست شسته اند .نمونه بارز این دگرگونی روحی ، شـــــرح حال عطار نیشابوری ( وفات 618 ق)است که می گویند :  « روزی در دکان مشغول به معامله بود درویشی آنجا رسید و چیزی خواست ، و وی به درویش نپرداخت ، و درویش گفت : ای خواجه ! تو چگونه خواهی مرد ؟ و عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد ! ...درویش کاسه ی چوبین داشت و زیر سر گذاشت و گفت : الله ، و جان بداد . عطار را حال متغیر شد ، دکــان بر هم زد و بدین طریقه در آمد. »1  هرچند داستان فوق کمی دور از عقل می نماید اما می توان با احتیاط آن را به جهت بار مثبتی که دارد قبول کرد و پذیرفت. نمونه ی دیگر از این دست بسیار در تاریخ و شــرح احوال عارفان دیده می شود . بشـــر حافی نمونه ی دیگری است .« ابونصر بشربن حارث مروزی (150ـ227 ه.ق) معروف به حافی (برهنه پا ) از بزرگان صالحان و صوفیان در آغاز کــار، شراب خواره بود و بدکاره ، امــا توفیقش دست گرفت و بیـــــدار گشت و توبه کرد .»2      « ابتدای توبه ی او آن بود که یک روز مست می رفت . در راه کاغذی دید افتاده و بر آنجا بسم الله الرحمن الرحیم نوشته .در حال بوی ِ خوش خرید و آن کاغذ معطر گردانید و بوسید و بر دیده ها مالید و به تعظیم تمام جایی بنهاد . آن شب بزرگی به خواب دید که گفتند ( برو و بِِـشـر را بگوی که تو نام ما عطر آگین ساختی ، ما نیز تو را عطر آگین کنیم و بزرگت سازیم ، تو نام ما را پاکیزه کردی ما نیز تو را پاکیزه سازیم ، به عزتم سوگند که نام تو را در دنیا و آخرت پاکیزه سازم .) آن بزرگ گفت : او مردی فاسق است ، من غلط می بینم ، طهارت کرد و نماز گزارد و در خواب شد ، و همین خطاب شنید ، تا بار سوم . بامداد برخاست ، وی را طلب کرد . گفتند : به مجلس شراب است . رفت بر در آن شرابخانه و او مست بود ـ گفت : بشر را بگویید که به تو پیغامی دارم . بشر گفت بروید و بگویید که : پیغام که دارد ؟ گفت : پیغام خدا . بشر گریان شد و گفت : او با من عتابی دارد ؟ شیخ گفت : نه . گفت : پس باش تا یاران را بگویم . پیش یاران آمد . گفت : ای یاران ما را خواندند ! رفتیم و شما را بدرود کردیم ، و دیگر ما را هرگز در این کار نخواهید یافت .»3

1و2و3 برگرفته از ( مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی )

دشت نمک

+ ۱۳۹۱/۱۱/۷ | ۰۰:۱۵ | رحیم فلاحتی
من این سوی رود ایستاده ام                    آبی که می نوشم                                           تلخ و شور است . و تو در آن سو              با لبخندی نمکین                      اشتیاقم را می افزایی                                          تا پا به پای تو                                               از دشت سپید پوش نمک آلود                                                                                    بگذرم .

نسکافه ام را با چه هم بزنم ؟

+ ۱۳۹۱/۱۱/۶ | ۲۱:۰۸ | رحیم فلاحتی
جرمی نکرده ام . نه حرفی و نه پیغامی . فقط گوش داده ام .... کمی فکر می کنم . نه ! شاید به تصدیق رفتنت ، سری تکان داده باشم !    باد می وزد و برگ های خشکیده را به کنجی از حیاط می راند . سراسیمه از راه می رسی و می گویی مسافرت دور و درازی در پیش داری . از من می خواهی برایت نامه بنویسم .    دنبال دفتر و قلم چهار گوشه ی خانه را زیر و رو می کنم . نه دفتری می یابم و نه حتی مداد کوتاهی که ته آن نیم جویده باشـــد . پسرمان شال و کلاه کرده و به دبســتان رفته است . کاش بود تا مدادی از او قـرض می گرفتم .    به سمت آشپزخانه برمی گردم . کتری سوت می کشد و کشتی پهلو گرفته در آن سوی رود با سوتی بلندتر جواب آن را می دهد . یا کــــــریم ها سراسیمه از حیاط می پرند . تمـام کابینت ها را می گردم . شیشه ی نسکافه را بر می دارم . یادم می آید مداد ندارم .                                            آب جوش آمده است نسکافه ام را با چه هم بزنم ؟!

حسنک وزیر

+ ۱۳۹۱/۱۱/۵ | ۲۰:۵۲ | رحیم فلاحتی
داســـتان حسنک را بارها شنیده و خوانده ایم .« بر دار شـــدن حسنک وزیر» و شاید مشهور ترین و خواندنی ترین ماجرای تاریخ بیهقی باشد که یک دنیا سیاست و اخلاق و ضد اخلاق در آن نهفته است .    هربار که ورقی زده ام این گوشه از تاریخ بیهقی را بغض گلویم را فشرده و اشک در چشمانم حلق زده است. از اینکه دیده ام عده ای بر سر تصاحب اریکه ی قدرت چه خون ها ریخته اند و چه حقوقی که پایمال کرده اند و نزدیک ترین و در دسترس ترین انگ ، همانا بی دینی و یا عدم اشتراک دینی فرد مغضوب با راس قدرت بوده است .    وقتی به آنجا می رسم که بیهقی می نویسد : « چون مقدمات کار آماده شد ، روز چهار شنبه دو روز مانده به آخر صفر ، امیر مسعود قصد شکار کرد تا برای تفریح سه روزه از شهر خارج شود .» ( تا در موقع دار زدن حسنک در شهر نباشد که نفرت مردم متوجه او شود .) به خود می گویم چرا محبوبیت مردمی به داد این وزیر بخت برگشته نرسید و این چه شاهی ست که نمی تواند جوابگوی کردار خویش در برابر مردم باشد و کمی بعد برای اینکه سناریوی خون ریزی خود را واقعی تر جلوه دهد ، قاصد هایی ملبس به جامه ی قاصدان خلیفه ی بغداد به کار می گمارد تا خود را بی گناه جلوه دهد .     پیشتر که می روم از کلمات بوی خشونت و مرگ بیشتری می آید : « هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه ی مردم مخصوصاً نیشابوریان زار زار می گریستند . پس عده ای بی سر و پا را پول دادند که سنگ بزنند در حالیکه .... »   بیهقی از بوسهل زوزنی و روزگارش پس از  حسنک می گوید و من در اندیشه این که آیا در این معرکه سنگی نواخته ام یا ...

فالوده و حمام

+ ۱۳۹۱/۱۱/۳ | ۲۰:۵۸ | رحیم فلاحتی
آورده اند که روزی سلطان محمود به خواجه حسن میمندی که وزیر او بود گفت : آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد. وزیر گفت : ای پادشاه بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند . پادشاه گفت : چنین کسی نیست . وزیر می گفت هست و پادشاه می گفت : نیست . تا آخرالامر مبلغی زر مهیا کرده و مابین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر چنانچه پیدا نکند وزیر آن مبلغ را دادنی باشد .    پس از این قرار وزیر به تفحص چنان کسی بیرون آمد . گذرش به بازار گوسفند افتاد . از قضا مردی سرحدی را دید . باخود گفت که این جماعت در سرحد بوده اند و معموری و آبادی ندیده اند . وزیر آن شخص را به خدمت پادشاه آورد . پادشاه فرمود که قدری از فالوده آوردند . پادشـــاه به آن مرد گفت که هرگز از این نعمت چیزی خورده ای . مرد گفت : خیر پادشاه نخورده ام . پادشاه گفت : می دانی این چه چیز است و چه نام دارد . آن مرد گفت که نامش را به یقین نمی دانم . اما به گمان من چیزی می رسد که در آن سر حد که ما هستیم مردی ست از ما به عقل و ادراک قابل و برتر و هر ساله یک مرتبه به شهر می آید . ازقضا یک روزی از شهر آمده بود و می گفت در شهر حمام های خوب به هم می رسد . بنده را گمــــان چنین است که این حمام است . چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را به وزیر بدهند . وزیر گفت : پادشاها بفرما تا دو سر بدهند . زیرا دو سر برده ام . چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده . پادشاه فرمود تا دو سر بدهند .   « نقل از گربه و موش ـ شیخ بهایی »

گردان قاطرچی ها

+ ۱۳۹۱/۱۱/۲ | ۱۴:۴۱ | رحیم فلاحتی
گاهی اوقات که از خواندن کتاب های بزرگ سال خسته می شوم به یاد دهه ی شصت سری می زنم به کانون پرورش فکری و از میان غرفه ی فروش ، کتابی را انتخاب می کنم . کتابی که خیلی مرا سر حال آورد و بعد از مدت ها یک دل سیر خنداند « گردان قاطرچی ها » ی آقای داوود امیریان بود . امیریان متولد چهل و نه در کرمان است و طنز شیرینی دارد .    داستان ، ماموریت تعدادی رزمنده برای تشکیل گردانی خاص است که هم خودشان و هم دیگر رزمنده ها را غافلگیر می کند . این رمان (نوجوان) 336 صفحه ای توسط انتشارات کـــــانون پرورش فکــری کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده است .
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو