آبلوموف

و نوکرش زاخار

نقش امید

+ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ | ۰۸:۱۸ | رحیم فلاحتی

بر آستانه ی کدام در خواهی ایستاد ؟

از کدام روزنه به درون خواهی تابید؟

به کدامین دیده خواهی در آمد ؟

نفرین بر نتوانستن ،

هر آن گاه که رویش امیدی و نقش تبسمی در قلب و گونه هایمان پدیدار می شود .

می پرسمت که از کدامین ره خواهی آمد ؟

ای شهاب سنگ آسمانی .

از کدامین نقطه شعله خواهی کشید و در کدامین مقصد خاموش خواهی شد ؟

آوای غوکان پراکنده در پهنه ی شب از هراس گوش های خفته می کاهد .

چشم های پرندگان دشت خفته جز چشم های جغدی پیر .

اما حالا خواب چشمان خفته در انتظار را چگونه برای تو تعبیر نمایم .

که شکافتن بیستون سهل است

و سختی انتظار شاید ندانی ....

شراب نور

+ ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ | ۱۵:۰۴ | رحیم فلاحتی

غزل زیبای « شراب نور »

 

ســــتاره دیده فــــــروبست و آرمید بیـــــــــا

شــــــراب نور به رگ های شب دوید بیـــــــا

 

ز بــس به دامــن شب اشک انتـظارم ریخت

گل ســــــپیده شکفت و سحر دمید بیــــــا

 

شــــــهاب یاد تو در آســــــمان خـــاطر من

پیـــــــــاپی از هـــمه سو خط زر کشید بیــا

 

ز بس نشستم و با شب حدیث غـم گفتم

ز غـصـــــه رنگ من و رنگ شب پرید بیــــــا 

 

به وقت مـــــرگم اگـــر تازه می کــنی دیدار

بهوش باش که هنــــگام آن رســـید بیــــــا

 

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز ســــــــینه برون شد ز بس تپید بیــا

 

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چــــید بیا

 

امـــــید خاطر سیمین دل شــکسته تویی

مــــــرا مخواه از این بیش ناامـــید بیـــــــا

 

 * مجموعه شعر مرمر ـ سیمین بهبهانی *

 

مقام مادر

+ ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ | ۱۵:۰۱ | رحیم فلاحتی

هوالحق

 

دو برادر بودند و مادری .

هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی ، و یک برادر به خدمت خداوند ...

( آنکه به خدمت خداوند بودی )

در خواب دید ،

آوازی برآمد که : برادر تو را بیامرزیدیم .

و تو را به او بخشیدیم .

گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟

گفتند : زیرا که آنچه تو می کنی ، ما از آن بی نیازیم ، لیکن مادرت ( از آن خدمت ) بی نیاز نیست .

 

نقل از : مبانی عرفان و احوال عارفان ـ دکتر علی اصغر حلبی

اکنون کذابم آرزوست !

+ ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ | ۱۱:۵۲ | رحیم فلاحتی

  یک کتاب خوب خریدم . از این که نوشتم خوب باید توضیح بدهم که دو تا از داستان هایش را خوانده ام . اولی به اسم " زیبا " و دومی " نردبان " و مابقی که آرام آرام می روم سر وقت شان .اسم کتاب به نام همان داستان اول کتاب است : " زیبا " نوشته ی لودمیلا اولیتسکایا، گردآوری و ترجمه ی مهناز صدری،نشر ثالث . گفتنی ست اثر از روسی به فارسی برگردانده شده است. لذت و شیرینی خوانش این داستان ها با خبری که خیلی اتفاقی در صفحه ی فیسبوک شهر کتاب شهرمان دیدم تلخ شد خبری  که می گفت : « این شعبه تا پایان اسفند امسال دایر است و پس از آن تعطیل خواهد شد. » خبری که شوکه ام کرد. هر چند اوضاع اسفناک اقتصادی و رکود و هزار و یک دلیل دیگر که شهرستان های کوچک به آن دچارند راه و چاره ای برای فعالیت های این چنینی نمی گذارد و مردم تقریبا با فرهنگ کتابخوانی بیگانه شده اند و نمی شود بر آن ها خرده گرفت .

  داشتم با خودم فکر می کردم که مگر دور و اطراف ام چند نفر پیدا می شوند که راه بیافتند و تا شهر کتاب برای خرید کتاب بروند . چنین فعالیت هایی  برای اطرافیان مان که معاش روزانه را هم به سختی تهیه می کنند مضحک و خنده دار شده  است .اصلن مگر خودم چقدر برای کتاب هزینه می کنم؟ یعنی چقدر توان دارم که هزینه کنم ؟

باز ندایی دورنی تلنگرم می زند : « فکر نان باش خریزه آب است »

 

+ امیدوارم خبر تعطیلی شهر کتاب مان کذب باشد .

رفتم مهمونی ...

+ ۱۳۹۳/۱۲/۸ | ۱۷:۵۰ | رحیم فلاحتی

  روز جمعه ای به دعوت دوستان خوب " هفتگ " ی  رفتم مهمونی .

اگه دوست داشتید سری به

هفتگ

بزنید.

اوستا توحید

+ ۱۳۹۳/۱۲/۱ | ۲۰:۴۳ | رحیم فلاحتی

  سال ها نخ به ماتحت سوزن کرده بود و کوک و بخیه زده بود به قواره های مختلف و از آن ها رخت دوخته بود .رخت عزا، رخت عروسی .به تن پیر و جوان ، چاق و لاغر، کارمند و کارگر .

 سوزن اش به تن قواره های من هم خورده بود. به سن مدرسه که رسیدم برای اولین بار بابام دستم را گرفت و برد به خیاطی اوستا توحید . نتیجه اش شد لباس فرمِ خوش دوختی که به هفته ی اول نکشید و با سر زانوی سوراخ برگشتم خانه.

 ما قد کشیدیم و بزرگ تر شدیم و اوستا همچنان برای ما دوخت و دوخت و حتی وصله پینه کرد . سر دامادی ام انگار اوستا توحید قلب اش را سپرده بود به نخ و سوزن دوزنده ی حاذق تری که کار بلدتر ازخودش بود. از بابا شنیده بودم . من تن ام آنقدر گرم بود و توی عرش سیر می کردم که نفهمیدم خانواده ی عروس با چه برند و قیمتی کت و شلوار تن ام کردند.

  امروز که از جلوی خیاطی رد می شدم چشم گرداندم دنبال اوستا . شاگردش پشت چرخ بود .اوستا روی یکی از کاناپه های نخ نما کنار آینه ی قدی نشسته بود و استکان چایی که بخار از آن بلند بود در دست داشت . قدم ها را شل کردم بلکه نگاهی به بیرون بیاندازد تا بی سلام و علیک رد نشوم . اما چیز عجیبی که حواسم را پرت کرد نوشته ی روی شیشه بود . « خیاطی وحید » انگار اوستا قیچی و مترش را بوسیده و کنار گذاشته بود و عرصه را سپرده بود به دست شاگرد جوانش . چقدر با ظرافت حرف « ت » را از اول اسم « توحید » تراشیده بودند. مشتری های تازه اصلا بو نمی بردند چه اتفاقی افتاده است .

  نگاهی به تک شلوار خوش دوخت اوستا که تن ام بود انداختم و حین گذر با خود گفتم : « خدا کنه! این آقا وحید هم فوت و فن های اوستاش رو به ارث برده باشه . خدا کنه !... »

 

 

چی شد ؟ چی شد ؟ من نبودم !...

+ ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ | ۱۸:۱۷ | رحیم فلاحتی

یک کیسه ی نایلونی بزرگ بود. یادم آمد خودم آن را هنگام ظهر آورده بودم خانه . دست به دامن مطبوعاتی سر کوچه شده بودم. عیال مراسم بشور و بساب داشت و از الزامات این مراسم روحانی و جسمانی روزنامه ی باطله بود و بدون آن کسی نمی توانست از خجالت شیشه های در و پنجره ی خانه بیرون بیاید.

  ظهر که آمدم خانه حقیقت اش از جانم ترسیدم . خوف برم داشت . انگار نیروهای داعش به خانه حمله کرده بودند. با احتیاط سفارش های خرید را گوشه ی هال گذاشتم و با رخصتی که از عیال گرفتم از صحنه متواری شدم . کار را سپردم به همسر کاردان و کارگر زن زبان بسته ای که امروز زیر دست اش بود و امیدوار بودم جان سالم از این کارزار به در ببرد.

  حاضر شدم از ناهار بگذرم و گرسنگی بکشم اما در میان گازهای متصاعد شده از ترکیب مایع سفید کننده و شوینده و جرم گیر نمانم که می توانست به طرفة العین هر دیوی را از پا بیاندازد. به محل کار که برگشتم هنوز در فکر آن روزنامه های باطله بودم .پیش خود گفتم: کاش مقداری از آن را کش می رفتم و دور از چشم عیال با خودم می آوردم شان محل کار . از نگاه گذرایی که حین خرید به آن ها انداخته بودم معلوم بود که دست نخورده و خوانده نشده اند .

شب سر سفره ی شام با نا امیدی از جناب همسر پرسیدم : « چیزی از روزنامه ها باقی مونده؟ »

جواب داد: « می ترسیدی قحطی بیاد اون همه روزنامه خریدی،بیشترش مونده؟! »

ـ « عیبی نداره اضافه ها رو کجا گذاشتی ؟ »

ـ « اونجا کنار کتابخونه ست .»

 سفره که جمع شد رفتم سراغ روزنامه ها . سر کیسه را که باز کردم بوی تند کاغذ کاهی مخصوص روزنامه زد زیر دماغم . روزنامه ها کهنه و زرد شده بودند. بیش از ده سال از عمر روزنامه ها می گذشت . روزنامه ای دست چپی و اصلاح طلب که اگر اشتباه نکنم در طول این ده سال چند باری توقیف و توبیخ شده بود. چند ورقی را که بالاتر از همه بود پشت و رو کردم . ترتیب روزنامه ها به هم خورده بود. مرتب شان کردم . تعدادی برای تابستان هشتاد و سه و باقی آن ها هم برای تابستان و پاییز یک سال بعد از آن بود.نام فامیل شخصی که روزنامه را آبونه بود و به نظر می آمد تحویل شان نگرفته بود با مدادی کم رنگ بالای لوگوی روزنامه خودنمایی می کرد.

 خیلی سریع به تیترهای اول روزنامه ها نگاه انداختم . مربوط می شد به ماه های پایانی دولت آقای خاتمی،آغاز کاندیداتوری عده ای دیگر برای کسب صندلی ریاست جمهوری ، کَل کَل ها، رجز خواندن های رقبا ، وعده و عیدها و هزاران مسائلی که پس از آن پیش آمده بود.

  وقتی با ورق زدن روزنامه ها به روزهای پایانی خرداد هشتاد و چهار می رسم درست در کمال ناباوری ـ آن روزها برای بسیاری امری عادی بود ـ می بینم آقای احمدی نژاد بر صندلی ریاست اجرایی تکیه زده است . در صفحه ی اول روزنامه شرقِ چهارشنبه بیست و سوم شهریور هشتاد و چهار عکس بزرگی از آقای دکتر خودنمایی می کند. دکتر در بالاترین پله ی هواپیما ایستاده و به عنوان ریاست جمهوری ایران عازم نیویورک است و نام کشور عزیزمان ایران به حروف لاتین بسیار بزرگی بر روی بدنه ی هواپیما درج شده است .

  به خود می آیم و بر شیطان لعنت می فرستم و پیش خود می گویم : « ما را چه به این بازی ها !» بی خیال موضوعات سیاسی می شوم و دنبال مباحث شیرین تری می گردم . در پایین ترین قسمت نیم صفحه ی نخست ،جدولی نظرم را جلب می کند. جدولی که قیمت فلزات گران بها و ارز در آن درج شده است . چشمم که به قیمت ها می افتد از خود بی خود می شوم :

یک گرم طلای 18 عیار 9840 تومان
سکه طرح جدید 98500 تومان
نیم سکه 51000 تومان
دلار 904 تومان
یورو 1117 تومان
   

 

 

 

 

 

    قیمت ها مثل باقلوا شیرین اند و با معیارهای امروز وسوسه کننده . یک دفعه فکر می کنم نکند من عمر نوح کرده ام و بی خبرم . و یا آمار و ارقام این روزنامه ها برای عهد دقیانوس بوده. یعنی این ده سال این همه طولانی و سخت بوده ؟! سریع روزنامه ها را می کنم درون همان کیسه ی نایلونی و می گذارم شان جای امن تا در اولین فرصت نازنین همسر برای پاکیزه کردن شیشه ها از آن ها استفاده کند . نباید کس دیگری این آمار و ارقام راببیند . نه ! نباید ببیند ! ...

  روزنامه را گذاشته ام دم دست عیال . انگار ورق هایی هستند که از کتاب تاریخ جدا شده و به درون کابینت ها خزیده و گاه خیس از مایع شیشه شور به دورن سطل زباله پرتاب می شوند. اما چیزی مثل بختک افتاده است به جانم . در این فکرم چه بر سرمان آمده ؟ چه سرنوشتی در انتظار فرزندان ما و فرزندانِ فرزندان ما است ؟ چه سرنوشتی ؟...

 

 

کاویدن فعل شاقی است ...

+ ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ | ۱۴:۰۰ | رحیم فلاحتی

  حال بدی است... اعتیاد بدی است...

این که کار روزانه توان ات را گرفته باشد. نا نداشته باشی برای نشستن. کمر درد امان ات را بریده باشد و اجازه ندهد ده دقیقه بیشتر روی صندلی آرام بگیری و با کلمات بازی کنی. این که پلک های ات به سنگینی کوه شده باشند و در میان وسوسه ی خواب و بیداری اسیر باشی. جایی که وسوسه اش طعنه می زند به ستیزه ی زلیخا و یوسف، می خواهی غرق شوی. مغروق در دریای کلمات ...  غرق در خواب ...

  اما چیزی از درون تو را می کاود. مثل معدنچی پیر و کهنه کاری در دل زمین . پیوسته و مدام می کاود و می کاود تا رگه ای را که یافته از دل تیره ی خاک از دل سنگی سنگ بیرون بکشد.

  در آن نوری که رو به مرگ می رود. در آن مغاک که تن و جان در اشتیاق نور و اکسیژن می سوزد کاویدن فعل شاقی است که توانی فرا زمینی می خواهد .

حال بدی دارم معدنچی پیر! می دانم مرا خواهی کشاند در آن حفره ای که به بطن زمین می رود. می دانم کاویدن و بیرون کشیدن دنباله ی آن رگه ی سرخ را به من خواهی سپرد. اما کمی مجال می خواهم . دمی ... خدایا این چیست که از پس گریبان ام آویخته است ؟! ... نه! انگار رهایی ممکن نیست ... غرق می شوم غرق . در میان دریایی نیلی که رگه هایی سرخ در آن دویده است . همچون گیسوانی رها در باد. رها در موج ...

 

 

دود ... دود ...

+ ۱۳۹۳/۱۱/۸ | ۱۸:۵۶ | رحیم فلاحتی

امروز فضای ذهن ام دودی بود. به فرصت هایی که در زندگی ام دود شده بودند فکر می کردم و به تباهی هایی که با دست خودم آن ها را رقم زده بودم. و این دود رفته رفته غلیظ تر و خفه کننده تر شده بود. و در آخر به این نتیجه رسیدم که زمان قابل اشتعال ترین مبحثی است که در زندگی ام با آن دست به گریبان ام .

 

 

یک رج پیرمرد

+ ۱۳۹۳/۱۰/۲۹ | ۱۹:۱۱ | رحیم فلاحتی

 

  باد ملایمی برگ های زرد درخت توت را به بازی گرفته بود. یک رج پیرمرد از کار افتاده و بازنشسته کمر داده بودند به دیوار "تکیه" و زیر آفتاب کم رمق پاییزی خایه شُل کرده بودند. من سوای این خانم های محترمی که عجیب از طرف این پیر مرد ها احساس امنیت می کنند و در هر مجلسی اعلام می دارند که این ها کبریت بی خطرند و خیلی راحت می شود با این جماعت دل داد و قلوه ستاند، باید بگویم سخت در اشتباه اند و دود از کنده بلند می شود.

  چون گهگاه که به دلایلی وارد جمع شان شده ام  به عین دیده ام که چه متن هایی برای "دلبرکان غمگین " خود می فرستند و در انواع شبکه ها چه فیلم های فیل افکنی مابین این جماعت سالخورده رد و بدل می شود.  این جماعت منبعی غنی از اطلاعات خصوصی و غیر خصوصی افراد محل و فرزندان و نوادگان شان حتی تا چند فرسخ دورتر از محل هم هستند . این جماعتِ به ظاهر کرخت و سست با گذر هر جنبنده ای اعم از پسرکان چشم و ابرو گرفته تا دخترکان خوش حجاب و گاه برقع پوش، شاخک های شان می جنبد و بسته به نوع سوژه ی مورد نظر چشم ها و بلافاصله فک های شان شروع به فعالیت می کند . و اطلاعات شان در اولین فرصت به روز می شود.

  این عادت روزهای خوش آفتابی آن هاست تا غروب آفتاب و آمدن پیش نماز جوانی که موی محاسن اش تازه جوانه زده. برای من پیدا کردن نسبت مراوده ی این گرگ های باران دیده و این جوانک مومن معمایی شده است. هرچه هست بعد این فضای روحانی انگار نخ این رج های به هم پیوسته یکباره از هم پاره می شود و این دانه ها در اطراف پراکنده می شوند و محل یک نفسی تازه می کند .

 هر بار که در مغازه کار فوری مشتری دستم بوده و در حال سوزن زدن به سر شانه ی کُتی و یا آستر جلیقه ای بوده ام و غریبه ای آدرس خواسته حواله اش دادم به این جماعت . یادم می آید یک بابایی که این اواخر فرستادم محضرشان در حالیکه دود از کله اش دود بلند شده بود برگشت به من گفت : « آقا ! عجب جایی فرستادیمون . اون پیر مردِ قد کوتاهه که فارسی هم بلد نیست، حتی می دونست زن رفیقمون دیشب ساعت چند رفته حموم !!! »

 

+ نقاشی " پیرمرد " رنگ روغن ، استاد عباس کاتوزیان

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو