آبلوموف

و نوکرش زاخار

دویدن را دوست دارم ...

+ ۱۳۹۳/۱۰/۲۰ | ۲۰:۴۱ | رحیم فلاحتی

  دویدن را دوست دارم . در کوچه، خیابان ، محل کار، همه جا،فرقی نمی کند . همانطور هم بوده و بارها در طول و عرض خیابان بدون توجه به نگاه دیگران دویده ام . می دانم که حتی بارها خوابش را هم دیده ام . خوابی که لذت اش بعد از بیداری هم همراهم بوده و ساعت ها حس خوبی داشته ام . دویدنی طولانی و بدون خستگی . با شش هایی که انگار هیچ وقت اکسیژن کم نمی آورند و ساق هایی که خستگی نمی شناسند . این روزها چقدر دوست دارم که خوابم تعبیر شود و بزنم به دل طبیعت . در کنار جنگل و دشت بدوم . در کنار ساحل و تپه هایی سبز با شیب ملایم . عاشق دوی استقامت ام . مثل یک کنیایی که تازه در کیلومترهای آخر جان می گیرد و مثل یک پرنده می خواهد اوج بگیرد . انگار او را آفریده اند برای دویدن . کاش! من هم یک دونده بودم .

 اما امروز وقتی از زبان " گریت "  شخصیت اصلی رمان " دختری با گوشواره ی مروارید " خواندم که  « فقط دزدها و بچه ها در خیابان می دوند ! » حال ام گرفته شد . نمی دانم باید چه کار کنم . می ترسم از امشب خواب نبینم . می ترسم ...

 

 

فاطیما ـ 38

+ ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ | ۱۹:۵۰ | رحیم فلاحتی

  پرفسور در حالیکه دست اش روی شکم زن جوان بود هنوز نگاه کنان با او صحبت می کرد . البته انگار فکرش جای دیگری بود . فکری کرد و از جاییکه ایستاده بود کمی کنار کشید. چشم های قهوه ای پرفسور همانطور در جای خالی او ساکن و بی حرکت ماند .

  حالت چشم های بیمار رفته رفته دگرگون شد و رنگ چهره اش تغییر کرد. 

ـ برای عمل حاضرش کنید ...

پرفسور در نهایت تصمیم گرفت و به بیمار طوری نگاه کرد که انگار برای کاری که دقایقی دیگر می خواست انجام دهد برای او دل اش سوخت . سپس برگشت و برای آماده شدن برای عمل به سمت در رفت . آنجا لحظه ای ایستاد و به عقب برگشت و با صدایی پر احساس و غافلگیر کننده گفت :

ـ تو چه ات شده ، یک جوری به نظر میای ؟ ... نکنه مریض شدی ؟ ...

دستپاچه و با عجله گفت : « نه » . و گره ی نوار رزینی را که دور بازوی بیمار بسته بود شُل کرد .

ـ بذار صفورا برای اتاق عمل آماده بشه .

  پرفسور هنگام خروج از اتاق در ادامه گفت : « تو برو خونه ! »

مات و متحیر ماند . نمی دانست از پرفسور تشکر کند و یا اینکه دلیل این کار بزرگ منشانه اش را از او سوال کند . در حالیکه از خجالت سرخ شده بود گفت : « خیلی ممنون ... » و از صدای به هم خوردن دری در انتهای راهرو فهمید که پرفسور صدای او را نشنیده است .

  وقتی پا به کوچه گذاشت لحظه ای به خاطر آورد که از صفورا برای اینکه به جای او به اتاق عمل رفته تشکر نکرده است و حتی به فکرش نرسید که برگردد و این کار انجام دهد . در حالیکه باد شدید برگ های زرد پاییزی را بر سرش می ریخت خودش هم نمی دانست به کجا می خواهد برود ...

  هر چه فکر کرد و کوشید جایی را که به راستی دوست داشت آنجا برود را نتوانست معین کند و متوجه شد در ساعات اداری و حتی و بعد از آن جایی برای رفتن نداشت . اگر به خانه می رفت مادرش با دیدن او به آشپزخانه بر می گشت و شروع به آبکش کردن خانگال می کرد و سپس رو در روی او می نشست و در حالیکه چشم در چشم او دوخته بود آن قدر او را سوال پیچ می کرد که حال اش خراب می شد .

  باد شدیدی دوباره بلند شد و این بار هر جا پنجره ای باز مانده بود را محکم به هم کوبید و شیشه هایش را پایین ریخت . در حالیکه غمگین و افسرده بود فکر کرد حالا در این باد و کولاک اگر به خانه نرود، کجا می تواند برود ؟ ... از دلتنگی ، ساعت ها و روزهایی که درون سینه اش انگار پر بود از تخته سنگ هایی مهیب و سنگین این تن خسته و رنجورش را کجا می توانست با خود بکشد ببرد ؟ ...

  به سمت چپ برگشت و به خیابانی رفت که به پارک ساحلی می رسید. اینجا کولاک آن قدر هم شدید نبود.

 

ادامه دارد ...

 

* " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

 

برخورد از نوع چندم ؟!!

+ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ | ۱۰:۵۷ | رحیم فلاحتی

* روزنامه ی شرق

آیین شاهی

+ ۱۳۹۳/۱۰/۱۴ | ۱۸:۳۳ | رحیم فلاحتی

 « شنودم که اسکندر به جنگ دشمنی از آن خویش می رفت . با وی گفتند یا مَلِک، این مرد که خصم است مردی غافل است، بر وی شب خون باید کرد. اسکندرگفت: مَلک نباشد آن که ظفر به دزدی جوید .»

 

+ برگرفته از قابوسنامه

فاطیما ـ 37

+ ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ | ۱۹:۰۸ | رحیم فلاحتی

  شب ها قبل از خواب در عرش سیر می کرد، درون رختخواب تا سپیده دم متفکرانه، یک به یک معنی نگاه های پرفسور را که چند سالی بود زنش فوت کرده و عزب بود را تحلیل و موشکافی می کرد. او یقین داشت که پرفسور عاشقش شده است . برای اینکه یک بار هنگامی که عمل جراحی به پایان رسیده بود پرفسور ماسک اش را از روی دهان برداشته و به او نزدیک شده بود . دست او را در دست گرفته و مدتی بی هیچ کلامی چشم در چشم او دوخته و بعد از آن دست او را به لب هایش نزدیک کرده و با احترام بوسیده بود. به یاد می آورد آن شب به خانه رسیده و نرسیده بدون اینکه لباس هایش را عوض کند و شام بخورد به انباری زیر شیروانی رفته بود. آن جا جهیزه ای را که در طول سال ها با دستمزدش خریده و با سلیقه کنار هم چیده بود را از بسته های شان درآورده و یک به یک گرد و خاک شان را گرفته بود . سفره ها را تکانده و آویزهای بلورین چلچراغ را با آب و صابون شسته و برق انداخته بود. چنگال های نقره ای را که مدت ها بی مصرف مانده و سیاه شده بود را با خمیر دندان جلا داده بود . اما یک هفته پس از آن ، بعد از پایان عمل جراحی دیگری پرفسور ماسک خود را برداشته و در حالیکه به چشمان پرستار دیگری چشم دوخته بود با همان احترام دست او را نیز بوسیده بود . فاطیما این موضوع را با چشمان خود دیده بود و در  آن هنگام تمام دنیا دور سرش چرخیده بود و ابزارهای فلزی ای که در دست داشت روی زمین ریخته و همه را ترسانده بود . به همین خاطر برای اینکه کسی اشک های او را نبیند با تنی انگار گُر گرفته به اتاق دیگری پناه برده و آن جا به خاطر خیال پردازی های احمقانه خودش را لعن و نفرین کرده و آرام و بی صدا گریه کرده بود . 

 

ادامه دارد ...

 

* " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

محیرالعقول !!!

+ ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ | ۱۷:۵۹ | رحیم فلاحتی

 میمونی که به تازگی انسان شده بود :

« انسان ها در جست جوی راهی برای به حیرت واداشتن هم نوعان خود هستند و به همین جهت سعی می کنند به سریع ترین راه ممکن سیاره ی خود را تخریب کنند !

 و انهدام زمین بزرگترین و آخرین حیرت بشریت خواهد بود !»

 

+ در لابه لای کافکا خوانی ها .

فاطیما ـ 36

+ ۱۳۹۳/۱۰/۸ | ۲۰:۰۸ | رحیم فلاحتی

***

صورت زن جوان کک و مک داشت . شکم برآمده اش را چنان با دست ها بغل کرده بود تصور کن آنچه که بغل گرفته شکمش نه، بلکه بقچه ی بزرگی پر از ظروف چینی بود و می ترسید هر آن کسی با او برخورد کرده و آن ها را بشکند .

دکتر دست زن جوان را که پوستی سفید و شفاف داشت چرخاند و گفت : « رگ ها خیلی نازک اند و هم اینکه از سطح پوست عبور می کنند .» و به او نگاه کرد، انگاری نازکی رگ های زن جوان تقصیر او بود .

 سوزن را به محلی که دکتر نشان داده بود و قسمتی از رگ که نسبتا قطورتر بود فرو کرد و خواست دارو را تزریق کند که طپیدن شکم زن جوان را مثل قلب غول آسایی حس کرد . دست اش را روی قسمتی از شکم که می تپید گذاشت و پای کوچک و نرم جنین به کف دستش لگد زد و مشت های کوچک اش انگشت هایش را قلقلک داد .

ـ اذیتت نمی کنه ؟

زن جوان با اشاره ی سر گفت : « نه ! » . سوزن را بیرون کشید و محل آن را الکل مالید . و سپس برخاست و به زن جوان که به آرامی در حال لباس پوشیدن بود ، به کمر باریک اش که با شکم برآمده اش ناسازگار بود نگاه کنان فکر کرد که زایمانش سخت خواهد بود چون لگن اش کوچک است .

 از اتاق دیگر صدای دکتر شنیده شد:

ـ « دو تا ویال ... »

در اتاق مجاور  رنگ و روی زن جوانی که روی تخت متخصص زنان دراز کشیده بود مات و بی رنگ بود . گهگاه با صدایی ضعیف به زن مسنی که با چهره ای عبوس کنارش ایستاده بود چیزهایی می گفت و به شدت زار می زد .

ـ « فشار خونش پایینه .»

دکتر دست اش را همانند کسی که دست روی میز گذاشته باشد روی شکم زن گذاشت و در حالیکه حرف می زد او را نگاه کرد .

  به یاد می آورد آن اوایل از اینگونه نگاه های پرفسور دست و پایش را گم می کرد و سرخ می شد و نمی دانست چه کار باید بکند و در حالیکه حالت نامتعادلی داشت به سمت خانه می رفت .

 

ادامه دارد ...

 

* " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

باید قابلمه را از روی اجاق بردارم !!!

+ ۱۳۹۳/۱۰/۳ | ۱۸:۳۸ | رحیم فلاحتی
یادم رفت . به همین سادگی . الان به این فکر می کنم که می خواستم در مورد چه چیزی بنویسم . در حین آمدن به خانه به موضوعی که در ذهن داشتم فکر می کردم و اینکه می شود چند خطی در موردش نوشت . اما حالا که از درست کردن سالاد شیرازی فارغ شدم و آمدم پای کامپیوتر، انگار همه چیز فراموشم شد. این گرسنگی لعنتی و این بوی مایع پُر ملاتی که اضافه شده به ماکارونی فرمی که روی اجاق در حال دم کشیدن است به هر فکر آبکی دیگر غلبه می کند . هر کاری می کنم فکرم از حول و حوش سفره و کاسه بشقاب و سالادی که در انتظار است بیرون نمی رود .  دوباره سعی می کنم . آرنج ها را می گذارم روی میز و دست ها را تکیه گاه چانه می کنم .چشم ها را می بندم و سعی می کنم در تیرگی پشت چشمانم تمرکزی پیدا کنم . اما در اولین دم و باز دم رشته ها پنبه می شود و عطر غذا ...  تیک تاک ساعت دیواری گذشت زمان را یاد آور می شود . هنوز راه به جایی نبرده ام . زمان بی تعارف می گذرد و هنوز فراموشی با من است . در ذهنم جرقه ای پیدا می شود . ناگهان به یاد می آورم . آری ! به یاد آوردم : « بیست دقیقه گذشته است . باید قابلمه را از روی اجاق بردارم . ماکارونی دم کشیده... »

فاطیما ـ 35

+ ۱۳۹۳/۹/۳۰ | ۲۰:۴۱ | رحیم فلاحتی

به بیکه برای این روش و سبک و سیاق نظامی اش در آن زمان نشان هم داده بودند . بیکه آن نشان را تابستان و زمستان با غرور از یقه اش آویزان می کرد و این طرف و آن طرف می رفت . انگار بیکه بعد از دریافت آن نشان خبیث تر شده بود. چانه اش بعد از آن انگار تراش خورده تر و تیز تر شده بود . به  خاطر می آورد آن سال ها وقتی بیکه در سالن ظاهر می شد همه ی بچه ها داخل کلاس ها شده و یا گوشه ای پنهان می شدند. مدرسه ناگهان خالی می شد و انگار خاک مرده در آن می پاشیدند .  فکر کرد چرا بیکه ای که دیده بود اینقدر خبیث بود ؟ ... از بچه ها و بخصوص او سر چه موضوع و چه دلیلی  می خواست انتقام بگیرد؟ ... به نظرش رسید آن وقت ها می گفتند تنها پسرش را برای موضوعی لو داده بود . به ارتش مردمی زنگ زده بود و خواسته بود او را شبانه ببرند . فردای آن روز و سال های پس از آن هم این موضوع برای افراد فامیل به صورت حل نشده باقی ماند . گفته می شد بعد ها پسرش از زندان فرار کرده بود . کجا رفته بود و چطور فرار کرده بود معلوم نبود .   در دل تاریکی دو دکمه ی سبز درخشید و پس از آن صدای جیغ شدید گربه ای شنیده شد . فکر کرد دوباره پاییز از راه رسیده و باید یک ماهی از صدای کلافه کننده ی گربه ها سرسام بگیرد . و باز فکر کرد بهتر است برود از جایی گربه ی نری پیدا کند و بیاورد تا همه ی این ها بتوانند جفت گیری کنند .   سپیده می دمید . از دور صدای موذن به گوش می رسید . مادرش به صدای اذان بیدار شد و در رختخواب به بدنش کش و قوس داد و خمیازه ی بلندی کشید و گفت : « یا الله ! ... » و بعد درون رختخواب نشست و زیر لب به آهستگی گفت : « الحمدالله ... » و کفش هایش را پوشید و بلند شد و لخ لخ کنان به سمت آشپزخانه رفت .   فکر کرد مادرش چطور صدای اذان را می شنود ؟ در زمان های دیگر باید یک حرف را ده بار بلند بلند تکرار می کردی تا بشنود . به نظر می آمد مادرش به بیدار شدن زمان اذان عادت کرده است .    گربه در گوشه ای در حالیکه جایی را پنجول می کشید شروع به جیغ کشیدن کرد . بالش را روی گوشش فشار داد و به پهلوی دیگر چرخید . صدای گربه از بالش هم عبور می کرد .   *** ادامه دارد ...   * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

حصار رویین

+ ۱۳۹۳/۹/۲۸ | ۱۵:۵۵ | رحیم فلاحتی
« چنان شنودم که وقتی دو صوفی با هم می رفتند . یکی مجرد بود و دیگری پنج دینار داشت . مجرد دلیر همی رفت و باک نداشت و هر کجا رسیدی ایمن بودی و جایگاه مخوف می خفتی و می غلطیدی به مراد دل و خداوند پنج دینار از بیم نیارستی خفتن، ولیکن به نفس موافق او بودی، تا به سر چاهی رسیدند ، جایی مخوف بود و سر چند راه بود . صوفی مجرد طعام بخورد و خوش بخفت و خداوند پنج دینار از بیم نیارست خفتن . همی گفت : چه کنم ؟ پنج دینار زر دارم و این جای مخوف است و تو بخفتی و مرا خواب نمی گیرد ، یعنی که نمی یارم خفت و نمی یارم رفت . صوفی مجرد گفت : پنج دینار به من ده . بدو داد . وی به تک چاه انداخت . گفت : برستی . ایمن بخسب و بنشین . که مفلس در حصار رویین است .»   + برگرفته از کتاب : قابوسنامه
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو