آبلوموف

و نوکرش زاخار

فاطیما ـ 34

+ ۱۳۹۳/۹/۲۴ | ۱۹:۵۴ | رحیم فلاحتی

بیکه در پایان هر خواب به این قالب در می آمد ... قیافه ای حق به جانب ... و یک آن انگار دستمال جیبی ش از سرخی گونه های او رنگ گرفته و سرخ می شد . بیکه در آن قالب و آن صورت به سمت او می چرخید و با صدای تاثیرگذارِ هنرپیشه ای درام می گفت : « بفرما! همه انتظار تو را می کشن .» و به سمت نرده های "قلعه دختر" یورش می برد و از آن بالا خودش را پرت می کرد ... مدت زمانی طولانی در آسمان پرواز می کرد و آرام آرام در افق دریا از نظرها ناپدید می شد . مادرش هر بار بعد از  چنین خواب هایی می گفت : « در خواب دیدن دریا روشنایی و گشایشِ ... » . در حالیکه در رختخواب پهلو به پهلو می شد فکر کرد عجیب است که همین خواب را بیش از بیست بار دیده است . بله همیطور بود . و انگار باید سال های سال آن خواب را می دید . چه سال های زیادی از آن دوران گذشته بود ؟ ... فکر کرد بیکه با آن مدرسه ی زندان گونه اش از خاطرات و خواب هایش بیرون رفتنی نیست که نیست .  سپس در حالیکه هنوز قلبش فشرده می شد متوجه شد چرا اینقدر تند تند این خواب  را می بیند . بیکه یک بار وسط درس وارد کلاس شده و با قیافه ی ترسناک همیشگی اش او را از مابین بچه ها جدا کرده بود. به کنار تخته سیاه برده و با دستمالش شروع به پاک کردن رُژ ازگونه های او کرده بود .این تصویر در ضمیر کودکانه و پاک او برای همیشه حک شده بود ... در آن لحظه گونه هایش چه سوزشی داشت خدایا ؟! ... همان روز گونه هایش بدون آن هم از سوز و سرمای صبح هنگام که به مدرسه می آمد یخ کرده بود و حین گرم شدن گز گز می کرد . و دستمال بیکه که از آهار نشاسته زبر و خشن شده بود باعث شد اشک از چشمانش جاری شود ... به یاد می آورد بیکه که نتوانسته بود از گونه های او چیزی پیدا کند بدون آن که خودش را ببازد رو به بچه ها گفته بود : « رنگ گردنش رو نگاه کنین ، حالا رنگ گونه هاشو ببینین! ... » و هیچ کس هم متوجه نشده بود بیکه چه می گوید . به یاد می آورد با اینکه آن روز در تمام طول کلاس درس گریه کرده بود و بعد در این باره در خانه حرفی نزده بود اما همان شب آن خواب ترسناک را دیده بود ...   ادامه دارد ...             * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

نوستالژی برف

+ ۱۳۹۳/۹/۲۲ | ۲۰:۴۱ | رحیم فلاحتی
انگشتانم یخ کرده بود و تنم وقتی بوق های کش دار و بلند به سرانجامِارتعاش حنجره ی تو ختم نشدندو من ماندم و برفو برفبرف ...

بی وقتی !

+ ۱۳۹۳/۹/۲۱ | ۲۱:۳۳ | رحیم فلاحتی
می روم دوش بگیرم . ساعت دیواری حال مدتی قبل با صدای دینگ دانگ اش نیمه شب را اعلام کرده است . مادر که حوله را در دستم می بیند . می گوید : « پسر الان چه وقت حمام کردنه ؟ بی وقتی می کنی ها ... »   خنده ای با کنج لب تحویل اش می دهم و عزمم راسخ تر می شود که تن به فضای بخار آلود حمام بسپارم .   بیرون که می آیم مادر پای جعبه ی جادو مات اش برده است . از ابتدای هفته منتظر قسمت پایانی سریال مورد علاقه اش بوده و لحظه شماری می کرده .   به سمت اش که می روم صدای قدم هایم توجه اش را جلب می کند . می گوید : « مادر ! سم هاتو خوب خشک کردی ؟ سرامیک ها رو تازه پاک کردم ! ...  »

مو مَکِش از لقمه برون !

+ ۱۳۹۳/۹/۲۱ | ۲۰:۲۸ | رحیم فلاحتی
« شنودم که وقتی صاحب عباد نان می خورد، با ندیمان و کسان خویش، مردی لقمه ای از کاسه برداشت، مویی در آن لقمه ی او بود، صاحب بدید، گفت: آن موی از لقمه بیرون کن . مرد لقمه از دست بنهاد و برخاست و برفت . صاحب فرمود که : باز آریدش . صاحب پرسید که : یا فلان، نان ناخورده از خوان چرا برخاستی ؟ مرد گفت : مرا نان آنکس نشاید خورد که موی در لقمه ی من بربیند . صاحب سخت خجل شد از آن سخن . » + برگرفته از قابوسنامه ، باب دهم : اندر خویشتن داری و ترتیب خوردن و آیین آن

آدلف ـ پیشگام رمان روانشناختی نو

+ ۱۳۹۳/۹/۱۷ | ۱۸:۰۴ | رحیم فلاحتی
« به محض اینکه رازی میان دو عاشق به وجود آید، به محض اینکه یکی فکرش را از دیگری پنهان کند، جذابیت عشق از میان می رود و سعادت ویران می شود . خشم، بی انصافی، حتی شیطنت، قابل گذشتند؛ اما پنهان کاری عنصری بیگانه وارد عشق می کند که ماهیت آن را تغییر می دهد و پلاسیده اش می کند . .... دوست داشتن زمانی که دیگر دوستتان ندارند بدبختی بزرگی است ؛ اما از آن بدتر این است که وقتی شما دیگر احساس عشقی نمی کنید با عشقی شور انگیز دوستتان داشته باشند . »   + برگرفته از رمان "آدلف"، بنژامن کنستان، مینو مشیری ، ثالث،چاپ سوم 1391

قانون وراثت

+ ۱۳۹۳/۹/۱۴ | ۱۹:۴۲ | رحیم فلاحتی
وقتی موسی از دربار فرعون می گریزد و به شعیب پناه می برد و به چوپانی گوسفندان او می پردازد، روزی در باغ شعیب، به چوبدستی ای برمی خورد که در زمین فرو رفته است، در آن خیره می شود و می بیند رمزهایی بر آن نوشته شده است ( اشاراتی به سرنوشت قوم بنی اسرائیل) ، از شعیب درباره ی آن سوال می کند، شعیب شرح می دهد که « من روحانی بزرگ مصر بودم ، در عصر یوسف . وقتی یوسف مُرد و اثاثه ی خانه ی او را تقسیم می کردند من که پیر شده بودم و گوشه گیر درخواست کردم که عصای او را به یادگار به من بدهید ، آن را که ارجی نداشت به من دادند و من آن را در دست داشتم تا به اینجا آمدم و روزی که آبیاری می کردم ، سر آن را در زمین فرو کردم که بایستد ، ناگهان شاخ و برگ برفشاند و از آن پس هرچه کردم نتوانستم آن را از زمین برکشم » موسی که داستان را شنید و راز آن را دریافت ، آن را همچون مویی از خمیری بیرون کشید و چوبدستی چوپانی خود کرد . این همان عصای اژدهای معجزه گر موسی است و مظهر رسالتش که از یوسف به وراثت می گیرد .   + برگرفته از کتاب " حسین وارث آدم " دکتر شریعتی

فاطیما ـ 33

+ ۱۳۹۳/۹/۱۴ | ۱۶:۴۲ | رحیم فلاحتی

و دوباره به یاد آورد این فضای نیمه تاریک و منظره های نفس گیر را حتی سال ها پس از به پایان رساندن دبیرستان در خواب هایش می دیده است . می شد گفت در همه ی خواب ها بیکه در حالیکه تیغ تیزی در دست داشت در کوچه های تنگ و نیمه تاریک محله او را تعقیب می کرد . او در حالیکه قبلش به شدت می تپید و تمام تنش را عرق سرد پوشانده بود می دوید و خودش را به حیاط مدرسه می رساند ... دوان دوان دستکش هایش را بیرون می آورد و به ناخن هایش خیره می شد تا ببیند آیا لاک دارند یا نه ... سپس قاطی جریان دانش آموزان می شد و خودش را بدرون کلاس می انداخت ... از جلوی در و از زیر چشم ها و چانه ی بیکه  می گذشت ... بیکه انگار او را نمی دید و یا شاید می دید و خودش را به ندیدن می زد ؟ سپس مدت زیادی نمی گذشت که از پشت سر دست های آهنین بیکه به طول راهرو دراز می شد و مثل قلاب و گیره  انتهای دامنش را می گرفت . او را از میان بچه ها جدا کرده و در طول راهرو کشان کشان با خود بیرون می برد ... می آورد و جلوی همان در بزرگ زیر چانه ی بیکه نگه می داشت ..مدتی پنهانی و با اشتیاق فراوان از بالا به صورت کوچک و هیکل لاغر و نحیف او نگاه می کرد و انگار به این فکر می کرد با او چه کار کند . بعد دستمال جیبی سفیدی از جیبش بیرون می کشید و در حالیکه انگار می خواست پوست از صورتش بکند آن را پاک می کرد . لحظه ای بعد دستمال را همچون پرچمی افراشته بالا گرفته و در حالیکه به سمت کلاس نمایش می داد ، رنگ صورتش از غرور و هیجان سفید می شد و با صدایی که از چهار طرف منعکس می شد می گفت : ـ می تونید تشریف بیاورید و ببینید !  سپس نگاه کرد و دید که از مدتی قبل مقابل مدرسه نبوده بلکه در وسط شهر و بر بلندی "قلعه دختر " ایستاده است . زیر پایش پر از آدم بود . مادرش هم در میان جمعیت ایستاده بود و با چشمانی که از گریه سرخ شده بود او را نگاه می کرد ... برادرهایش ،همه ی قوم و خویش ها ، همسایه های محل، همه آنجا جمع بودند ...  نفس هایشان را حبس کرده بودند و به بیکه ، به دستمال جیبی اش که همچون پرچم برافراشته بود و سپس با چشمانی که از وحشت و تعجب و نفرت درشت شده بود به او نگاه می کردند ... ادامه دارد ...

قطار به موقع رسید

+ ۱۳۹۳/۹/۱۴ | ۱۰:۲۲ | رحیم فلاحتی
« هزار و نهصد و چهل و سه . قرن وحشتناکی است؛چه لباس های نکبتی تن مردها کرده اند ؛ این ها از جنگ تجلیل می کنند ولی در جنگ لباس های چرکمرد می پوشند ؛ ما از جنگ تجلیل نمی کردیم ، آن روزها جنگ شغل شرافتمندانه ای بود ، و گاهی با مزد بالائی که برای آن پیشنهاد می شد ، آدم گول می خورد ؛ و ما در حین انجام دادن این شغل لباس های رنگ به رنگ می پوشیدیم ، همانطور که یک طبیب لباس های رنگ به رنگ می پوشید و شهردار ... قرن نفرت انگیزی است؛ هزار و نهصد و چهل و سه ... »   + قطار به موقع رسید ، هاینریش بُل ، کیکاووس جهانداری، نشرچشمه ،چاپ ششم ،1390

فاطیما ـ 32

+ ۱۳۹۳/۹/۹ | ۱۰:۴۵ | رحیم فلاحتی

سپس معلم شان بیکه چشم غرّه رفت و گفت : ـ این چه حرفیِ ؟! قلبت رو چرا فشردی ؟ ... و دست دراز کرد و از درون سینه قلب او را همچون میوه ای از سر شاخه جدا کرد، درون دست پُر چروکش نگه داشت و بعد به سمت گوشش برد و سپس در حالیکه مشت اش را باز کرده و آنچه را که در دست داشت را به صغری نشان داد. به ناگاه او دید آن چیزی که درون مشت معلم شان بیکه قرار دارد حقیقتاً چیزی به جز یک گنجشک خاکستری کوچک نیست .  به محض اینکه معلم شان بیکه مشت اش را باز کرد گنجشکک بال زنان پرواز کرد و رفت ... به این ترتیب او با سینه ای خالی ، بدون قلب و نفس زیر پای معلم های پیرش به زمین افتاد و در همان حال ماند ... و لحظه ای بعد در حالیکه بدون اکسیژن و با خفگی در حال دست و پا زدن بود خیس عرق از خواب بیدار شد ...  ساعد تپل مادرش روی صورت اش افتاده بود و اجازه نفس کشیدن به او نمی داد ... لحافش را به طرفی پرت کرد، نفس عمیقی کشید و برگشت به مادرش نگاه کرد . مادرش انگار در خواب در کنار ساحل دریا و یا انگار روی شن های باغ شان دست ها را به دو طرف باز کرده بود و آفتاب می گرفت . حس کرد هنوز هم انگار درون سینه اش کسی به شدت در می کوبد . و یا انگار به راستی درون سینه اش گنجشکی وجود داشت که از بی هوایی و یا چیز دیگری خودش را به در و دیوار می کوبید و می خواست بیرون بیاید . نفس تنگ اش را هر طوری بود سعی کرد جا بیاورد و فکر کرد این چه خواب هایی ست که این اواخر می بیند ؟ ... معلم شان بیکه از کجا پیدا شده و آمده بود به خوابش ؟ الان خدا را شکر به مدرسه نمی رفت و نه او ، نه آن صغرای عزازیل را هرگز نمی دید ؟! ... لحظه ای بعد به یادآورد هنگام بازگشت به خانه از حیاط تاریک مدرسه عبور کرده بود . به همان صورت که بیست و دو سال قبل هنگام عبور از آن حیاط قلب اش گرفته بود دچار آن حالت شد . بنای مدرسه همچون بیست و دو سال قبل به زندان می مانست و بچه هایی که از پشت حفاظ های پنجره بیرون را نگاه می کردند شبیه زندانی ها بودند . صورت های بچه ها باز به همان شکل بود . انگار پابند های سنگینی به پا داشتند . چندی قبل هنگام گذر از مقابل مدرسه  بیکه را با آن صورتی که انگار از آن زهر می بارید به یاد آورده بود که در فضای سنگین زندان گونه ی مدرسه جلوی در می ایستاد و بچه ها را که کیف هایی کوچک در دست داشتند تحت نظر می گرفت . پسرهایی که در جیب شان سیگار پیدا شده بود در یک طرف ، جمع شدن دخترهایی که ناخن های شان را لاک زده بودند در طرف دیگر . اجازه ندادن به پسرها برای حضور در کلاس و تیغ تیزی که بیکه محض احتیاط برای ناخن دخترها همراه داشت ...   ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

کشته ی بی شکست ...

+ ۱۳۹۳/۹/۷ | ۱۵:۳۹ | رحیم فلاحتی
« احترام و ارزش انسان به قلب و اراده اش است، احترام حقیقی او در آنجاست . شجاعت استحکام دست و پا نیست، بلکه در جرئت و روحیه است . شجاعت در ارزش اسب و یا سلاح های ما نیست، بلکه در ارزش خود ماست . کسی که مُصرانه جنگیده و به زمین افتاده است . کسی که در برابر تهدید مرگ به هیچ قیمتی اطمینان خود را از دست نمی دهد و نگاه های نافذ  و تحقیر آمیزش را در چشم دشمن می دوزد و جان می سپارد مغلوب نشده ، بلکه مغلوب سرنوشت شده است. کشته شده ولی شکست نخورده است .                      گاهی شجاع ترین جنگجویان ، بدطالع ترین آنهاست ... »   + برگرفته از کتاب " مکتب های ادبی " رضا سید حسینی ، جلد اول ، نشر نگاه 1384، ص 77
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو