آبلوموف

و نوکرش زاخار

پرزیدنت ... رزیدنت ... دنت ... دنت ... نت ... نت

+ ۱۳۹۸/۸/۲۳ | ۰۹:۲۲ | رحیم فلاحتی

 

 زیاد توجهی به فونت ها نمی کنم. میترا  را انتخاب می کنم - دور چشم جانی ! امیدوارم بویی نبرد - و شروع به نوشتن می کنم اتاق سرد است و شیشه ی روی میزکارم سردتر . و سرما از ساعدهایم  به تمام تنم می خزد. صبح بخیرِ جانی  ـ  دپ ، بلک ، براوو ـ  را در پیام رسان جواب می دهم . باز می گردم سراغ کلیدها و دوباره به فکر فرو می روم. این ساعت از صبح نمی دانم چرا باید به حرف های پرزیدنت فکر کنم. به سفرها و حرف هایش . به ژست ها و لبخندهایش . و حتی آن قهقه اش . تمام آنچه که نباید بر سر زندگی و معیشت ما اتفاق افتاده و پرزیدنت شادمان از آن شمع هفتاد و یک سالگی اش را فوت می کند.  به گرد و خاکی که کرده است. به سیاست که هرچه بیشتر به آن فکر می کنم کمتر از آن چیزی می فهمم و هربار برایم مخوف تر از قبل می شود. به بودهایی فکر می کنم که نبود نشانش می دهند و نبودهایی که بود . به خبر کشف یک میدان نفتی بزرگ ، به دلارهایی که بابت آن شمرده می شود و شمرده می شود... با همه ی این اوصاف ما به قهقرا می رویم. و هرسال دریغ از پارسال. و صاحب منصب هایی که دوران خود را دوران طلایی دانسته و ما قبل خود را دوران سقوط و نزول و پس رفت می دانند . نزدیک به نیم قرن است که این بازی ادامه دارد و این طور که پیداست هیچ وقت فرد لایقی سکان کشتی دولت ما را بدست نگرفته است . و از همان ابتدا کشتی سوراخ بوده و کسی نباید بپندارد این کشتی بارها و بارها با کوهی از یخ برخورد کرده است و ما در دریایی سرد و منجمد غوطه وریم !!! ... علی برکت الله !

کاشتن اطلاعات در گفتگو

+ ۱۳۹۸/۸/۲۲ | ۱۰:۱۵ | رحیم فلاحتی

   

  باد سرد پیشانی و صورتم را کرخ کرده بود. رو به باد قدم می زدم راه فراری نبود.نزدیک ایستگاه بودم. حرکتی کنار درختچه ی پارک مجاور خیابان، توجه ام را جلب کرد. گمان کردم کارتن خوابی ست که از زور سرما به خود می پیچد ، اما بیشتر که دقیق شدم مردی دیدم در حال نماز . به چمن و گیاهان رکوع و سجود می کرد و من نمی توانستم سن و سالش را تشخیص دهم. در اطراف چشم گرداندم . وسیله ای ندیدم که بتوانم بیشتر در موردش حدس و گمانم را شاخ و بال بدهم. نه موتوری بود و نه اتومبیلی که خیال کنم راننده ای بوده که دمی توقف کرده تا نماز اول وقت بخواند. و هنوز پس از ساعت ها به رازو نیازش با چمن ها و درختچه های سبز فکر می کنم . فکر می کنم اگر عصر بخواهم از میان پارک عبور کنم ، حق ندارم چمن ها را لگد کنم . نه ! نباید به هیچ وجه چمن ها  و سبزه ها را لگد کنم .

***********

  وقتی منظور نویسنده از گفتگو صحبت دو طرفه نبوده و قصد ارائه ی اطلاعات باشد، گفتگو دیگر باورکردنی نخواهد بود. چرا که خواننده و مخاطب ما گفتگوها را نمی شنود و به سمت جمع آوری طلاعات سوق داده می شود.

  مثال: زن و شوهر در اتاق نشیمن هستند. شوهر نگران و مضطرب است. می خواهد اعتراف وحشتناکی بکند. دست هایش را به هم می فشرد و می گوید : « مژده می خواهم اعتراف وحشتناکی بکنم. ما هفده سال و سه ماه است که با هم ازدواج کرده ایم و سه تا بچه داریم: سعید و سارنگ و سپیده؛ و همه ی بدهی خانه ی ویلایی بزرگ مان را که سه خوابه است پرداخت کرده ایم. و حدود صد میلیون تومان پس انداز داریم . می خواهم به تو بگویم من یک سال است  منشی ام را صیغه کرده ام .»

 بسیار مشخص و نمایان است که نویسنده اطلاعات را در گفت و گوی بالا کاشته است . مژده تمام آنها را می داند و خواننده هم باید از آن آگاه شود. این اطلاعات پس زمینه ی داستان را باید به شیوه ها و لطایف الحیل دیگری که چندان رو نباشد به خواننده منتقل کرد. به همین دلیل و برای فرار از چنین خطایی قبل از اینکه یکی از طرفین صحبت را آغاز کند ، یکی دو خط توصیف می آید.

مثال : مژده دست به پیشانی اش می گذارد و در حالیکه انگار روح از بدنش جدا شده از سر بیچارگی آه می کشد :« محسن می دانی وقتی ما در دانشگاه همدیگر را دیدیم و و من دسته گل اهدایی تو را که دو تا گل سرخ و یک میخک سفید داشت را به زیر چادرم گرفته بودم می خواستم پرستار شوم ، اما بخاطر ازدواج با تو از آرزوهایم گذشتم. من در تمام این سال ها به تو متعهد و پایبند بودم . من از همان ابتدا فهمیدم که تو با کسی در ارتباطی .»

 

محتوای گفتگوها باید مستقیما مربوط به موضوع بحث باشد. البته می شود در آن به گذشته هم اشاره کرد؛ اما به طور مختطر. در گفتگویی که در مثال بالا آمد مطالب گذشته بصورت نرم و یواشکی در گفت وگو گنجانده شده است. اگر مطالب مربوط به گذشته را در گفت و گوی حال ، بیش از حد برجسته کنیم ، گفت گوی حال بی اعتبار می شود. و اگر چنین شود ، دیگر شخصیت های داستان مان باور کردنی نیستند.

+ برگرفته از کتاب : درس هایی درباره داستان نویسی ( با تغییر و تلخیص ) ، لئونارد بیشاب ، محسن سلیمانی ، نشر سوره مهر ، چاپ ششم ، 1394

+ پاره ی اول و پاره ی دوم هیچ ارتباطی با هم ندارند مگر اینکه مخاطب چنین دلخواهش باشد .

دنده های من و آقا سگه

+ ۱۳۹۸/۸/۲۱ | ۰۶:۳۰ | رحیم فلاحتی

 

ماه کامل بود. صدای موذن به گوش می رسید. چهار سگ در بیراهه پرسه می زدند.

 رضا پرسید : « مگه سگ ها رو چند رو پیش جمع نکرده بودند؟ »

گفتم : « خبر نداشتم . تو با چشمای خودت دیدی ؟ »

گفت : « آره بابا ! مامورهای شهرداری می گرفتن ، می کردن تو ماشین .»

گفتم : « آره راست می گی . قیافه ی هیچ کدومشون آشنا نیست .»

گفت : « آره پیداست غریبه ان . از محله های بالا اومدن . چاق و چله ترن .»

دستی کشیدم به پهلو و دنده هام و چیزی نگفتم . صبح سردی بود و با انگشت اشاره ام که درون جیب کت ام بود با لیست خریدی که عیال داده بود بازی می کردم . روزها گذشته بود و کاغذ چرک و چروک شده بود. ایستادیم تا مینی بوس شرکت از راه برسد .

 گربه ای که بالای دیوار بود برای گرفتن موش باید پایین می آمد. از آن بالا چیزی نصیب اش نمی شد.

تصادف

+ ۱۳۹۸/۸/۲۰ | ۱۲:۱۹ | رحیم فلاحتی

 

  این روزها در خصوص داستان و داستان نویسی بیشتر از روزهای قبل می خوانم . سعی می کنم گوشه هایی از خوانده ها و شنیده ها و دیده هایم را اینجا به اشتراک بگذارم .شاید مقبول افتد :)

 اگرنویسنده ای بخواهد از تصادف ( چرخش ناگهانی وقایع داستان، بی آنکه قهرمان داستان در آن تغییر دخیل باشد ) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه ای تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد .

 استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگرچه بدشانسی غافل گیر کننده ای است، ولی مخاطبین آن را باور می کنند. اما برعکس ، هنگامی که نویسنده حادثه ای تصادفی را به نفع قهرمان داستان به کار گیرد، ارائه ی این تصادف در داستان نشان دهنده ی این است که خلاقیت نویسنده رو به تحلیل رفته است .

 

داستان : علی در حال راه اندازی سیستم آبیاری در دشت های اطراف سمنان است. چنین کاری این منطقه را به واحه ای وسیع بدل می کند. مخارج این کار را دولت می پردازد.

مثال ( حادثه ای تصادفی به نفع قهرمان داستان ) : رئیس جمهور جدید فردی به شدت ضد محیط زیست است. او همه ی بودجه ی طرح های مربوط به محیط زیست را قطع می کند. علی با عصبانیت بیل می زند. ناگهان صدای عجیبی به گوشش می رسد. با عجله زمین را می کند و کوزه ای پر از سکه های طلا - باقی مانده از دوران حکومت مغولان- پیدا و با آن ثروت ، مخارج طرح آبیاری اش را تامین می کند.

بسیار روشن است که نویسنده این شگرد را به کار گرفته تا به راحتی علی را از مخمصه نجات دهد. علی برای به اتمام رساندن طرح خود و غلبه بر مشکل مالی خود دست به عمل قهرمانانه ای نزده است.و برای ادامه ی کار و حفظ اعتبارش نیاز به عمل شاقی ندارد.

مثال ( حادثه ای تصادفی علیه قهرمان ) کار طرح آبیاری علی به خوبی پیش می رود. رئیس جمهور جدیدِ ضد محیط زیست ، بودجه ی او را قطع می کند. کارگران علی با ایثارگری و با مزد اندک به کارشان ادامه می دهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفرچاه بوده ، دفینه ای را کشف و آن را با دیگر کارگران تقسیم می کند. همگی علی و زمین اش را رها می کنند و می روند.

  در اینجا چون رویدادی تصادفی علیه علی به کار گرفته شده است ، مانع دیگری سر راه او قرار می گیرد و علی اگر بخواهد قهرمان داستان باقی بماند، باید بر این مانع پیروز شود.

 + برگرفته از کتاب : درس هایی درباره داستان نویسی ، لئونارد بیشاب ، محسن سلیمانی ، نشر سوره مهر ، چاپ ششم ، 1394

دختران سرخ آبی

+ ۱۳۹۸/۸/۱۹ | ۲۳:۲۹ | رحیم فلاحتی

دختران آبی و قرمز - پل غازیان

    کنار هم ایستاده بودند و به افق می نگریستند. اما آنچه که می دیدند شاید فرسنگ ها از هم فاصله داشت. 

تو اونور جوی من این ور جوی ...

+ ۱۳۹۸/۸/۱۹ | ۱۰:۱۴ | رحیم فلاحتی

  سال هاست در بسیاری اماکن عمومی و مراکز تحصیل و وسایل نقلیه ی عمومی تفکیک جنسیتی اعمال می شود. و در این میان چیزی که باعث تعجبم شده اعتراض هایی ست که گهگاه برای برهم خوردن این روال صورت گرفته است. خانم های بسیاری هستند که نگاهی متفاوت تر از آنچه که بر جامعه حاکم است به این مقوله دارند و عده ای موافق آتشین این تفکیک ها . و همواره تعداد زیادی از خانم ها در وسایل نقلیه عمومی دیده می شوند که با احترام در میان مردان از فضای این وسایل استفاده می کنند و هیچ حادثه ای که ارکان دین را به لرزه درآورد اتفاق نیافتاده است . حال آنکه آنچه که به عنوان خاطره ای زشت در ذهنم مانده ، برخورد چند خانم مسن و محجبه با مادری که پسری کم توان ذهنی بهمراه داشت و در قسمت زنانه ی اتوبوس بی آر تی سوار شده بودند. مادر به زحمت فرزندش را سوار اتوبوس کرده بود و آن چند زن بابت حضور آن جوانک چنان الم شنگه ای به پا کردند که مادر به گریه افتاد ... چند لحظه ای به جوانک خیره ماندم . نمی دانم از حرف های اطرافش چیزی می فهمید یا نه ؟ در عالم خودش بود و گهگاه از مادر چیزی می پرسید .

لطفن آویزون نشوید!

+ ۱۳۹۸/۸/۱۷ | ۱۹:۰۰ | رحیم فلاحتی

  در خیابان قدم می زنم و چشم می گردانم . همزمان دوربین کوچکی و یا تلفن همراهم آماده است . نمی شود از خیلی از این اتفاق های کوچک چشم پوشی کرد. من عاشق طنزی که در این هشدار بود شدم . نظر شما چیست ؟ اگر حس و حالی بود برایم از نگاهتان را بنویسید ! 

با اجازه ی ملک الموت، من وکیلم !

+ ۱۳۹۸/۸/۱۳ | ۱۴:۵۵ | رحیم فلاحتی

 

  خبر عجیبی بود. عجیب و می توان گفت : « نادر در سطح جهان » . صبح خبر را با تعدادی از همکارها در میان گذاشتم. ندیده و نشنیده بودند. به همین دلیل هرکدام با شدت و ضعف متفاوتی ابراز نظر کردند. اما با تمامی حس بدی که نسبت به فرد خاطی داشتم فکر کردم چه اتفاقی می افتاد اگر من جای او بودم ؟ می خواستم بدانم چه اتفاقی در طول روز و یا پیش از آن برایش افتاده که چنان عصبی شده و از کوره در رفته است ؟

  انگار که نشسته باشم پشت میز تدوین . مدام صحنه را پس و پیش می کنم. سر صحنه ی مواجه ام با آمبولانسی که مقابل خانه ام ایستاده بیشتر دقیق می شوم . با دور آرام صحنه را بازبینی می کنم. از جلوی سوپری قاسم می گذرم و  می خواهم سریع بپیچم سمت در و با ریموت بازش کنم و ماشینم را فرو کنم درون لانه اش تا صبح فردا. اما این نرّغول مزاحم، جلوی در، بی صاحب افتاده . هرچه بوق می زنم نه از راننده خبری است و نه بهیار . همان جا پشت فرمان، زنگ می زنم به اوژانس  و کد درج شده روی آمبولانس را می دهم و فریاد زنان از اپراتور می خواهم به راننده بیسیم بزنند تا جنازه ی آمبولانس وامانده اش را از جلوی در بردارد و گرنه ...

  باقی فیلم را خیلی پس و پیش می کنم . اما تصاویر بسیار بی کیفیت است و فقط صدای برخورد جسمی سخت با حلب و آهن پاره ها به گوش می رسد و کمی بعد بریده شدن و صدای تخیله شدید باد از لاستیک ها . سوار ماشینم می شوم صد متر بالاتر آن را پارک می کنم و فاتحانه برمی گردم.هر چه به خانه نزدیک تر می شوم خشمم فروکش می کند و حالم بد و بدتر می شود. نمی دانم . نمی دانم چه شده است . عرق سرد تن و جانم را گرفته است . نمی دانم کجای این ظلمتی که ساخته ام ایستاده ام . من آیا منم ، یا مرد مهاجمی که آمبولانسی را که برای احیای یک بیمار قلبی مراجعه کرده پنچر و تخریب کرده است ؟ هنوز قفل فرمان اتومبیلم درون دست عرق کرده ام قرار دارد. باد پاییزی لرز به جانم می اندازد. به جمعیت اطراف آمبولانس نگاه می کنم. به برانکاردی که همراه بیمار با هن و هن راننده و بهیار از ساختمان کناری پایین آورده شده است . و نگاه می کنم به دستپاچگی راننده ی آمبولانس که سعی می کند صحنه و حادثه ی بوجود آمده را هضم کند . بهیار را ورانداز می کنک که در تقلاست بیمار را زنده نگه دارد تا خودروی امدادی دیگری از راه برسد.

  و در آخر نگاهم به صورت مردی می افتد که روح از جسمش پر کشیده است . و روح بی کالبدش کمی با فاصله از جمعیت انگشت اتهام به سمت من گرفته است .

پنج به دو ، یا دو به پنج . هر طور که جناب قاتل بفرمایند !

+ ۱۳۹۸/۸/۱۱ | ۱۰:۲۱ | رحیم فلاحتی

 

  می نویسم پاک می کنم. می نویسم و دوباره پاک می کنم. چند روز است می خواهم صحنه ای را در ذهنم بازسازی کنم. صحنه ای که مو لا درزش نرود. ورود به یک خانه و کشتن افرادی که در خواب اند. پدر بزرگ، پدر و مادر و تنها دختر خانواده . و بدون آنکه چنگ قانون گریبانِ شخصیت اولم را بگیرد قصه ام را پیش ببرم.

-  : « اَه ! لعنتی ! این دختره رفیق میترا باید امشب مهمان خانه ی ما می شد؟!!. مجبورم اون رو هم از دم تیغ بگذرونم. خونش پای خودشه . نمی دونم شاید پای میتراست که اون رو دعوت کرده ؟ به هر حال کسی نباید از خانواده ام زنده بمونه. من شریک ورثه نمی خوام... نه ! نمی شه . نمی شه تنهایی دست به کار شم. مجبورم فرزاد رو برای همدستی با وعده ی مغازه ی خیابان شریعتی بکشم توی کار . سگ خورد !  از هشت دهنه مغازه یکی را می زنم به نام او . کار رو باید امشب تموم کنم . »

باید بیشتر به موقعیت آن شب فکر کنم. به موقعیت روانی محمد و دلیل این قتل ها . چطور می شود برای به دست آوردن دارایی پدر تمام خانواده را که در خواب اند شبانه به قتل رساند؟ حتی تصور اینکه چطور قاتل با چاقو به سراغ تک تک خانواده رفته وآنها را از پا در آورده ترسناک است. خواهر، مادر، پدر و پدر بزرگ و دختری غریبه . هربار که تصور می کنم دستی راسکلنیکف وار برای ضربتی بالا می رفته و فرود می آمده جان در تن خسته ام پژمرده تر از قبل می شود . کنار زدن جسم عزیزترین کسانت برای بدست آوردن اموالی که می دانی تو را به منزل مقصود نخواهند رساند.

- : « باید فرزاد را گوشه ای از حیاط خانه مخفی کنم. باید امشب کار رو تموم کنم . من می مونم این همه مال و منال . انبارهای جو ...انبارهای برنج ... کارخونه ی شالی کوبی ...  اونوقت هرطور دلم خواست ... هرطور دلم خواست ... دلم چی می خواد ؟ دلم می خواد میراث خور بابام کم بشه ... همه چیز به خودم برسه ... خودم . فقط خودم .

محمد به سمت انبار می رود. قفل در مخفیگاه را باز می کند و چراغ را روشن می کند. آهسته فرزاد را صدا می زند. جوانکی لاغر اندام که از انتظار سه ساعته انگار جانش به لبش رسیده از پشته ی کیسه های کنفی و پلاستیکی بیرون می آید. محمد چاقوی بلندی را سمت او می گیرد. دست های فرزاد آشکارا رعشه دارد. هر دو از انبار بیرون می آیند . دستی بالا می رود و چراغ ها را خاموش می کند. آن دو در تاریکی محو می شوند....

+ هر شب پیش از خواب به راسکلنیکف درونت بیاندیش !

مستر بین در اوین !

+ ۱۳۹۸/۷/۲۴ | ۱۰:۳۳ | رحیم فلاحتی

   

ازآخرین باری که نور را دیده بود چیزی به یاد نمی آورد . هر چه بود بسیار سریع گذشته بود . تابش کوتاه نور و بلافاصله، دوباره تاریکی مطلق .انگاراز قلاف خارج شده بودند تا تن به قفس بسپارند . مکانی پُر ازدحام که جای نفس کشیدن باقی نمی گذاشت. همگی به هم چسبیده بودند . ایستاده و سرپا. بدن ها خیس و چرب و تب آلود بود. دهان ها را رو به سقف کوتاه گرفته بودند و مثل ماهی لب می زدند  ... آب ...آب... .هیچکس نمی دانست زنده است یا مرده . همگی را در دیگ های بسیار بزرگ ساعت ها زنده زنده جوشانده بودند . شاید حس زنده بودن و درک این فضای تنگ و تاریک یک توهم بزرگ بود.

  گاهی صدایی از کسی درمی آمد و بادی در می رفت . محیط بوی تعفن گوجه گندیده و سس و پیاز و هزارکوفت و زهرمار دیگر می داد. یکی از آنهایی که توانسته بود به اجبار و با فشار بقیه، در تاریکی دستی به دیوار برساند می گفت : « فضای اینجا مدور است . با دیواره ای فولادی و سرد. هرچه به در و دیوار دست کشیدم هیچ منفذ و راه فراری نبود . وهیچ اکسیژنی برای تنفس ...  ما خوراک لوبیایی هستیم گرفتار در قوطی کنسرو.  تنفس را از ما دریغ کرده اند. باروری را از ما گرفته اند. ما عقیم و الکن و ابتر شده ایم . دریغ ... دریغ ... دریغ ! ...

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو