آبلوموف

و نوکرش زاخار

محو در پنجره

+ ۱۳۹۲/۷/۲۴ | ۲۱:۰۰ | رحیم فلاحتی
لباس به تنش زار می زند . لاغر و نحیف شده است . غم از نگاهش می بارد . مثل باران به روی زمین تشنه . زمینی ترک خورده و چاک چاک . از چشم های خشکیده اش اشکی نمی روید . انگار گونه های خشکیده اش سال هاست که  در انتظار باران نشسته اند .   دست راست را تکیه گاه می کند تا از روی صندلی برخیزد . نای راه رفتن ندارد . مثل شبحی شناور آرام در حرکت است . پشت پنجره ی نیمه تاریک می ایستد . ساکت و مغموم . هوا رو به خاموشی می رود . زن آرام آرام در تاریکی قاب پنجره و پرده های ضخیم محو می شود . صدایش با انعکاس غریبی در فضا می پیچد : « من تنها می روم . تو هنوز عمرت به دنیاست . بمان ! اما خاطر مرا از یاد مبر ! » زن دور می شود . دور و دورتر . مرد رو به تاریکی که زن را در خود بلعیده است فریاد می زند. فریادی خاموش . فریادی عقیم که راه به جایی نمی برد . + کارتون ببینیم .

جانم انگار نوای داودی شنفته است ...

+ ۱۳۹۲/۷/۲۳ | ۰۵:۱۳ | رحیم فلاحتی
سرنا ، دهل و نقاره ، کمانچه و دف ...کوبش سازها ، رقص زخمه ها و فراز و فرود ِ آوا و نوایی که روح و جانِ زنگار گرفته ام را صیقل می دهد .حس می کنم می توانم شاد باشم !احساسی در من جوانه می زند و به وجد می آوردم که در خود غریب می بینم . غریب و دور افتاده . انگار که تاکنون چنین چیزی وجود خارجی نداشته است . صبحانه آماده می کنم . اما اشتیاق دوباره شنیدن موسیقی زیبایی که چند روزی است ذهن و جانم را در برگرفته مرا به سمت و سویی دیگر می برد . سی دی آخرین کار گروه رستاک را داخل پخش می گذارم .نگاهی به طراحی زیبای جلد و کاور آن می اندازم . « سرنای نوروز 92 » . اعضای گروه با لباس های طراحی شده ی زیبای شان به روی صحنه حضور دارند . شاید اسم آلبوم کمی غلط انداز باشد و در زمان انتخاب فکر کنیم فقط باید سرنا نوازی نوروزی را گوش کنیم .اما اینطور نیست . این آلبوم هم مثل دیگر کارهای گروه آثار ارزشمندی از موسیقی نواحی در دل خود دارد که شنونده را به وجد می آورد . این کارها وقتی بیشتر به دل و جان من شنونده می نشیند که اعضای گروه برای انس بیشتر با موسیقی محلی به سراغ یکی از اساتید محل زایش آن موسیقی فولکور رفته و اطلاعاتی از گذشته ی آن ملودی و ترانه و شگل گیری آن جمع آوری می کنند . با اینکه کمی دیر این آلبوم را تهیه کردم اما عاشق آن شدم . عاشق شور و شوقی که در میان گروه نوازندگان و خوانندگان آن است و به صحنه خواندن بزرگان موسیقی نواحی و سنتی که در کنارشان هستند . دو نسل متفاوت اما همنواز و همخوان .عاشق آن شادی و شوری که انعکاس می دهند و نوع نگاه و تبسم شان که فکر می کنم سال هاست این گونه شادی و شور را فراموش کرده ایم . حسی در من جوانه می زند . حسی که مدفون شده بود . حس شادی در من می رویَد و می بالد و جان می گیرد . و جقدر دوست دارم این حس را زنده نگه دارم . شوری در من است که به پرواز می خواندم . جانم انگار نوای داودی شنفته است . وای ! که اگر به پرواز در آید !انگار کسی می گوید : « کجایی ؟ چایی از دهن افتاد ! » + کارتون ببینیم .

قهر می کنیم ...

+ ۱۳۹۲/۷/۲۱ | ۰۹:۴۴ | رحیم فلاحتی
با هم قهر می کنیم ، با هم حرف می زنیم . دوباره قهر و آشتی . به حیاط می رویم . به کلاغ های روی درخت سنگ می پرانیم . از ترس برخورد سنگ با شیروانیِ همسایه خودمان را پشت پرده ی ایوان پنهان می کنیم . برای گنجشک ها پای درخت تبریزی نان خُرد می کنیم .گربه ی سیاه همسایه خودش را آرام از پشت گلدان های شمعدانی به سمت گنجشک ها می کشاند . قبل از این که به آنها برسد به سمتش سنگی حواله می کنیم . انگار این سنگ پرانی با خون مان عجین شده . حس خوبی از شیطنت به ما دست می دهد . چون هربار لبخندی گوشه لب او پیدا می شود . درست مثل خودم . با این شیطنت کودکانه سبک تر می شویم .     شام می خوریم و بعد از آن روی صندلی های بالکن می نشینیم . چای می خوریم . حرف می زنیم . برای لحظاتی موسیقی ملایمی که از پخش داخل پذیرایی بلند است ما را با خود به دور دست ها می برد . چای می خوریم . حرف می زنیم . قهر می کنیم . قهر می مانیم .    شب است و مهتاب . سکوت و آرامش . ماه و ستارگان و درخت ها و گل های باغچه و تمام اشیاء پیرامونمان انگار با هم قهرند . صدای هیچکدام را نمی شنویم .وه ! که چه سکوتی !    شب از نیمه گذشته است . نسیم خنکی می وزد . پتوی مسافرتی را بیشتر دور خودم می پیچم . او نیست و من تنهایم . تنهایی مثل قهربودن با دیگران است . دور شدن از دیگران . اما می توان در این تنهایی کمی به خود نزدیک شد . به حرف هایی که از درون مان برمی خیزد گوش داد . حتی دو طرفه گفت و شنید . البته اگر دیگران حمل بر جنون و دیوانگی مان نکنند .   گربه ی سیاه همسایه روی دیوار است . فقط دو گوی فسفری براق از هیکلش پیداست . آرام به حیاط مادر جواد می پرد . مادر جواد مرغدانی پر و پیمانی دارد . انگار امشب گربه ی سیاه همسایه هوس جوجه دزدی کرده است .  دوباره هوس می کنم سنگ بپرانم . تنهایم . او نیست ... + کارتون ببینیم .

طلسم

+ ۱۳۹۲/۷/۲۰ | ۲۰:۳۰ | رحیم فلاحتی
انگار هیچ وقت بزرگ نمی شویم . بچه که بودیم اسباب بازی و کفش و کلاه نویی که می خریدیم ، بالای سرمان کنار بالش بود و الان دفتر و دستک و لپ تاپ . این آخری به جانمان بسته است و اطرافیان در شگفت اند که چه چیزی درون این صفحه ی جادویی وجود دارد که ما را این چنین مجذوب و بی قرار کرده .    چایی مان سرد می شود . غذا از دهن می افتد . قرارمان را فراموش می کنیم و دیر به محل کار می رسیم  و هزار گرفتاری دیگر . اما چشم از این صفحه ای که طلسم مان کرده بر نمی داریم ! + کارتون ببینیم . + کارتون ببین

بغض متورم

+ ۱۳۹۲/۷/۱۷ | ۱۶:۵۸ | رحیم فلاحتی
خوش به حال زنبورهای عسل  که بغض های شان هم شهد آلود است . برخلاف بنی آدم  که بغضی متورم  همچون سیب کال  بر گلو به یادگار دارد !

اینجا که ممیزی نیست !

+ ۱۳۹۲/۷/۱۷ | ۰۸:۰۲ | رحیم فلاحتی
فکر می کنم باید برای دفتر یادداشتم جای مطمئنی پیدا کنم . دیروز ارغوان دوباره گیر داده بود که مرا ببرد پیش یک روانپزشک . می گفت : « این موجودات خیالی کی اند که شب ها باهاشون حرف می زنی یا براشون مطلب می نویسی ؟ » نگفته حدس زدم باز رفته سر وقت دفتر یاداشتم  . از دستش کلافه شدم .    ارغوان عصرها هر روز دو سه ساعتی مراسم رُفت و روب و جارو برقی دارد که مثل هفده رکعت نماز یومیه فراموش شدنی نیست . همین موقع است که برای فرار از صدای غرش موتور جارو برقی و بقیه ی سرو صداها از خانه می زنم بیرون . آنقدر با عجله که گاه دفتر و دستکم زیر دست و پا می ماند و این به ظاهر خوراکی ست برای کنجکاوی و فضولی های ارغوان که ما بین مراسم روزانه لحظه ای خستگی در کند .       خوب که دقت می کنم ، می بینم در خانه هیچ کمد و کشویی که بتوان در آن را قفل کرد تا از دست این موجود کنجکاو دفترم در امان بماند وجود ندارد . به اجبار می روم سراغ همان روش قدیمی و دفترم  را هنگام آمدنم بیرون از خانه می سُرانم لای لحاف و تشک های داخل کمد . امیدوارم آنجا برای چند ساعتی امن باشد . دلم نمی خواهد برای نوشته هایم جواب پس بدهم . آن هم مطالبی که به سرانجام نرسیده اند و دوست دارم بیشتر روی آنها کار کنم . یکی نیست بگوید تو  را به خدا رحم کن ! اینجا که ممیزی نیست ! +کارتون ببینیم .

من مدادهایم را دوست دارم

+ ۱۳۹۲/۷/۱۵ | ۱۲:۱۶ | رحیم فلاحتی
نوشتن را دوست دارم . اینکه با چه چیزی بنویسم هم برای من اهمیت دارد . برای همین روی میز تحریرم دو تا لیوان بزرگ سرامیکی گذاشته ام . لیوان ها هدیه اند . یادم نمی آید داخل شان چای یا قهوه خورده باشم . شاید بپرسید این چه ربطی به نوشتن دارد ؟ اما من یک جورهایی ربط شان داده ام به نوشتن . یکی از لیوان ها را که شخصیتی کارتونی روی آن حک شده است پر کرده ام از انواع مداد های مشکی و رنگی و طرح دار با مارک های مختلف . دیگری که رنگ آبی کهربایی دارد و نوشته های لاتین ، پر از خودنویس و خودکار و روان نویس . وقتی نگاه می کنم به نوک گرافیتی مدادها ، ساچمه های ریز نوک خودکارها و روان نویس ها و یا فاق و بُرشِ نوک خودنویس که جوهر از دلش آرام و به تدریج بیرون تراوش می کند ، وسوسه و اشتیاق نوشتن در ذهن و جانم جاری می شود . مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد دوست دارم تند و تند هرکدام را به دست بگیرم و چند خطی با آن بنویسم . این که چه می نویسم به اختیار خودم نیست . وقتی این شوق و هیجان ِ غیر قابل مهار کمی فروکش می کند ، کلمات بی اختیار رج شده اند در کنار هم و من تازه شروع می کنم به خواندن آنها .   مدادهای مشکی انگار غمی درون شان نهفته است . غباری از غم روی نوشته های شان نشسته و بغض آلودند . خودکارها به مرغ می مانند . عزا و عروسی برای شان فرقی ندارد . از همه چیز و همه کس می نویسند . روان نویس ها کمی عاشقانه تر و تمیز و شیک و دلبرانه .  اما خودنویس ها ، البته از نوع انگلیسی و یا آلمانی که باشند عصا قورت داده و سرد و خشک و بی رحمانه تر می نویسند . می نویسم و می خوانم . غمگین ، شاد و گاهی خسته از خشونت کلمات . اما با همه ی این ها دوباره با نگاه به قامت باریک و بلند این اشیاء جادویی که بسیار دوست شان دارم و شریک غم و شادی هایم هستند آرامش دوباره به سمت و سوی من باز می گردد . می نشینم دلبرانه نگاه شان می کنم . شاید دوباره چیزی از آن چه در دل دارند با من باز گو کنند . می دانم انتظار بیهوده ای نخواهد بود و دوباره خواهم نوشت .من مدادهایم را دوست دارم . خودکارها و روان نویس ها و حتی خودنویس های عصا قورت داده ام را و کاغذ های سفید ِ داخل کشوی میز تحریرم را که اجازه می دهند کلمات در بستر آنها بیارامند !تا غلیانی در من فروکش کند . تا کمی آرام و رام شوم ...+ کارتون ببینیم .

سلام رفیق ! بزن بریم اولین کتابفروشی .

+ ۱۳۹۲/۷/۱۰ | ۰۶:۵۶ | رحیم فلاحتی
پاییز از راه رسیده است . یک پاییز ابری و دلگیر . این جا همیشه پاییز همینطور است ، ابری و پرباران . روزها و هفته ها .   حال خوشی ندارم . این که می نویسم حال خوشی ندارم به معنای واقعی کلمه است . من کم حرف می زنم ، کم گله می کنم ، مگر اینکه کارد به استخوانم رسیده باشد . صبر می کنم تا آخرین لحظه . در تمام کارها . عجله در کار را دوست ندارم . آرام و با حوصله و در زمان کافی باید کار کنم . بی حرف و کلام . ساکت . همین باعث شده گاهی فکر کنم آرام آرام حرف زدن را از یاد می برم .   بگذریم ! سر شب راهی به ذهنم رسید . می خواستم کاری بکنم و جایی بروم که کمی برایم فراموشی بیاورد . نسیانی که راه فراری باشد از حال بد . مثل فرماندهی که با هوشیاری نیروهای خسته اش را به عقب نشینی وا می دارد . برای جلوگیری از تلفات بیشتر . و من حس آن سرباز خسته را دارم . کمی استراحت . مقداری تجدید قوا و دوباره جنگ .   رنو پنج مدل 78 و رفیق سرد و گرم چشیده ام را سوار می شوم . ابتدا بی هدف دوری در شهرمی زنم .چند معادله ی پیچیده را برای خرج و مخارج خانه باید حل کنم . اما همین باعث می شود حالت سرگیجه و تهوع بگیرم . بی خیالِ دو دو تا و حساب کتاب می شوم . می توانم مقداری  پول از حسابم بردارم و خرج کنم . خرید حال آدم را بهتر می کند . و بعد دلم می خواهد به کتابفروشی پر و پیمانی بروم و یک دل سیر کتاب های تازه را تماشا کنم . ورق بزنم و دور از چشم فروشنده ببویم شان . مطمئنم این آخری حال و احوالم را درست می کند .   دوست دارم با کسی همراه شوم . در مسیر با هم از کتاب هایی که دوست داریم و فیلم هایی که دیده ایم و ... حرف بزنیم . در ذهن اوراقم هرچه جستجو می کنم کسی به فکرم نمی رسد . خدایا من چقدر به لحاظ دوست در مضیقه ام . یعنی کسی هست با این همه سرگرمی های جور واجور به مقوله خنده دار و بیهوده ی کتابخوانی فکر کند . آن هم با صرف هزینه ی زیاد برای خرید کتاب !!! . دوباره داشت فکری حالم را بدتر می کرد . بی خیال شدم .    نمی دانم چرا در حالیکه در خیابان های شهر بالا وپایین می رفتم این فکر به ذهنم رسید که شاید کسی از میان عابران و یا کسانی که کنار خیابان به انتظار ایستاده اند بیرون پریده و خواهد گفت : « سلام رفیق ! بزن بریم اولین کتابفروشی . می خوام چند جلد کتاب بخرم . رمان و داستان کوتاه . جیره ی شب های بلندِ پاییز و زمستون . پایه که هستی ؟ » و من گل از گلم بشکفد و همینطور که نطق کور شده ام باز شده بگویم : « خدا تو رو از آسمون فرستاد ! » و پایم را روی پدال گاز فشار بدهم که زودتر برسیم . برسیم به اولین کتابفروشی و بعد دومی ، سومی ...  الی آخر . + کارتون ببینیم .

کبوتر و برف

+ ۱۳۹۲/۷/۹ | ۰۸:۵۴ | رحیم فلاحتی
آسمان صاف و آبی است ، بدون لکه ای ابر . به دور دست خیره می شوم . به کوه هایی که روی یال های بلند منتهی به قله شان پر از برف است . به یک باره دسته ای کبوتر با صدای فرفر بال هایشان چرخ می زنند و خودشان را بالا می کشند . بالا و بالاتر ، تا با سفیدی برف ها یکی می شوند .    چند تایی کبوتر با تنبلی می خواهند دوباره به لانه برگردند . دست هایی با خیزران بلندی که به نوک آن پارچه ی قرمزی بسته شده آنها را دوباره می تاراند . دوباره چرخ می زنند . بالا و بالاتر ... و چه شوقی ست در این پرواز که نگاه مرا با خود می برد ... + کارتون ببینیم .

اولین کاکا سیاه زندگیم

+ ۱۳۹۲/۷/۸ | ۱۸:۱۲ | رحیم فلاحتی
در 1945 اولین کاکاسیاه زندگی مو دیدم . اولین کاکاسیاه زندگی م ، روی تانک زره پوشی که از کنار خونه ی پدرم رد می شد ، نشسته بود . همین که ، اولین کاکا سیاه ، جلوی پنجره ی اتاقمون سبز شد ، کلی ترسیدیم . اما پدر گفت ، اصلا لازم نیس بترسیم . پدر گفت ، سیاها هم ناسلامتی آدمن ، فقط بدبختانه کاکاسیاهن . کاکاسیاها دسته دسته جلو پنجره ی اتاقمون سبز می شدن . تعدادشون اونقدر بودن که دیگه نمی تونستم بشمرمشون . پدر همه اش می گفت ، لازم نیست بترسیم ، چون سیاها هم ناسلامتی آدمن . پدر می گفت ، سیاها هم بگی نگی آدمن . پدر می گفت ، سیاها هم برا خودشون آدمن . پدر می گفت ، سیاها یقیناً آدمن . پدر می گفت ، اصلاً لازم نیس بترسیم ، چون سیاها هم آدمایی هسن مث ما ، فقط شکر خدا که ما سیا نیستیم ، در حالیکه سیاها بدبختانه باید سیا باشن . سیاها فقط عیبشون اینه که سیا هسن ، پدر می گفت . اما میسیونرها ، پدر می گفت ، خیلی از سیاها رو به دین مسیح مشرف کردن ، و ما هنوز که هنوزه ، پدر می گفت ، سهم ناچیزی توی این کار داریم .    پدر می گفت ، خودش یه جایی خونده از قول یه میسیونر ، که خیلی از سیاها روح سفیدی ، عین برف دارن، با این که هیچ کاکا سیاهی با اون روح سفیدی که می گن جلوی پنجره ی خونه مون سبز نمی شد ، همیشه ی خدا فکر می کردم که با مشرف کردن به دین مسیح ، طوری که پدر می گفت ، یا به روشای دیگه ای باید یه جوری روی رنگ سیا کار بشه .     چند روز بعد از ورود آمریکایی ها ، پدر موقع ناهار گفت ، که یک کاکاسیا ، با زن همسایه مون کار خیلی بدی انجام داده . اما مادر بهش توپید و گفت : حیا کن مارتین ! ، مادر گفت ، گناهشو پاک نکن ! اما پدر گفت ، معلومه کاکاسیا ، یقیناً و قطعاً به همسایه مون تجاوز کرده . پدر گفت ، کاکاسیاها هم که مرده شورشون ببره اصلاً آدم نیستن . پدر گفت ، سیاها یقیناًحیوون اند . پدر گفت ، کاکا سیاها ، گاو پیشونی سفیدن . پدر گفت ، که سیاها مث ما نیسن . من و خواهرم که از ترس داشتیم زهره ترک می شدیم ، زدیم زیر گریه . اما پدر گفت ، اصلاً لازم نیس بترسیم ، چون راس قضیه اینه که زن همسایه مون تهش باد می ده . داستان از : آلیوس برانداِستِتِر ، علی عبداللهی ، نقطه سر خط ! ، کاروان 1383  + کارتون ببینیم .
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو