+
۱۳۹۲/۸/۱۱ | ۰۷:۵۶ | رحیم فلاحتی
ما را خلق و خوی دریاست
و جنون او ... و دگرگونی های او
نیز ما را ... طغیان کف آب هاست ...
و سبکسری خیزاب ها ...
با یکدیگر می جنگیم
یکدیگر را می شکنیم
و وقتی که تند باد فرو می نشیند
بر روی شن ها غلت می خوریم
چون دو کودک در تعطیلات مدرسه ...
* نقل از : تا سبز شوم از عشق « شعرهای عاشقانه و نثر نزار قبانی » ترجمه موسی اسوار ، تهران ، سخن ، 1382
+
۱۳۹۲/۸/۹ | ۲۰:۴۴ | رحیم فلاحتی
دوست دیگری نقطه شد !
بعد از وبلاگ "برج و بارو" که با خداحافظی کوچ کرده بود ، این بار وبلاگ " میتوس " که ساعتی قبل آخرین پستش را خوانده بودم به طورغافلگیر کننده ای فقط یک نقطه برای مان بر جا گذاشت ...
دوستی از بازگشت " میتوس " باخبرم کرد :
+
۱۳۹۲/۸/۸ | ۱۱:۲۷ | رحیم فلاحتی
این روزها از سر کوچه که رد می شوم فکرم آنقدر مشغول دیوار قدیمی نبش کوچه می شود که به چیزی جز بنای آن و آجرهای قرمز و پنجره های مسدود طاقی شکل آن که رو به کوچه باز می شده به چیز دیگری فکر نمی کنم .
به درخت انار جنگلی که انگار از حیاط به این سوی دیوار ریشه دوانده و سر از کوچه در آورده است . به نهالی که نفهمیدم کی و چه وقت با آن برگ های باریک و سبزش قد کشید و بعد از سال ها به بار نشست . انارهای ریز و ترشی که فکرش هم دهانم را پر از آب می کند .
در هر آمد و شدی چشم می دوختم به درخت انار ، به میوه های آویخته به شاخه ها و طوری از کنارش رد می شدم که نوک برگ های درخت بگیرد به شیشه و سقف ماشین و حتی دستی بکشم به برگ هایش و هر بار به ارغوان بگویم : « نگاه کن ! چقدر انار . » و دامون بگوید : « بابا نگه دار چندتا بچینیم ! »
و من هر بار بگویم : « نه ! هنوز ریز و کال اند »
بعد از یک هفته باد و بوران که انگار خیال نداشت بند بیاید صبح اول هفته زیر شلاق باران زدیم بیرون . نیمی از کوچه ی آب گرفته را رفته بودم که چشمم افتاد به تلی از آجر قرمز و دیواری که رُمبیده بود و کوچه را مسدود کرده بود . مجبور شدم مسیرم را تغییر بدهم و فکرم ماند در آن بنایی که هنوز چیز زیادی از آن نمی دانم و همیشه خالی و متروک بوده . بنایی که با حجره های چهار ضلعش مرا یاد کاروانسراها می اندازد .
ظهر که از محل کار برمی گشتم کارگرها زیر باران مشغول بازکردن کوچه بودند و چقدر دوست داشتم یکی از آجرها گوشه ای جا بماند تا باز به سراغ شان بروم . همان آجرهایی که برای خط کشی و تعیین زمین بازی از آن استفاده می کردیم و آجرهای باران خورده و نمور مثل گچ، خطی از خود برجا می گذاشتند روی زمین سیمانی . خطی برای تعیین حدود . مثل همان وقت هایی که در دل دیوار بودند .
نه در کوچه و نه در آسمان ردی از باران نیست . کوچه انگار در غیاب نیمی از دیواری که رُمبیده فراخ تر شده . جلوتر می روم . ارغوان می گوید : « بجنب دیرم شده ! » می شنوم و انگار نمی شنوم . در ذهنم به تماشای تصویر گنگی از کوچه و بنای آجری اش نشسته ام . تصویری که انگار هیچ وقت راه به جایی نمی برد . هنوز به تقاطع نرسیده ام که دامون می گوید : « بابا درخت انار ... » می شنوم و نمی شنوم ...
تقاطع و بوق کشدار بنز خاوری که مثل باد از مقابلم می گذرد ، چون تبری که بر جان درخت انار نشسته است روح و جانم را با خود می برد. برای لحظاتی مثل درختی هستم که بر خاک افتاده واز ریشه جدایش کرده اند . تنش بر روی خاک ... بر خاک ... و شاید مثل شتری که پی کرده باشند ...
+ کارتون ببینیم .
در سوگ درخت تبر خورده ای که از یاد نخواهد رفت :
« درخت اناری بودم در توانم یک کاسه انار دانه شده به دست حنا بسته ی دختری نشان شده که با چادر گلدارش کلون درِ همسایه ها را با شرم می کوبیدافسوس !که در این پاییز دست هایم خالی ست و تنم را روانه کوره ی ذغال سازی کرده اند ! »
+
۱۳۹۲/۸/۳ | ۱۶:۱۸ | رحیم فلاحتی
یک چیزهایی گاه در ذهنم مثل کرم وول می خورد و امانم را می برد .
امروز در حالی که چای عصرم را با شکلات
می خوردم بی اختیار زبانم را دور دهانم چرخاندم . در این یکی دو سالی که
مانده تا خانه ی چهل از عمرم را پر کنم دندان درست و حسابی و سالم تو دهانم
ندارم .
نه این که مسواک نزنم ، نه! معمولن روزی
دوبار این کار را می کنم . اما یاد دوران کودکی و نوجوانی که می افتم
دندان دردها و ترس از دندانپزشک می آید جلوی چشمم . ترسی که حتی تا دوره
جوانی هم ادامه داشت . و نمی دانم چرا کسی یادمان نمی داد که چگونه از
دندان های مان محافظت کنیم .
خجالت آور است اگر بگویم سال های سال در
خانه ی ما مسواک و خمیر دندان پیدا نمی شد چه برسد به این که ما را ترغیب
به استفاده از آن بکنند . پدرم خدا بیامرز! که بعد از گذاشتن یک دست دندان
مصنوعی تازه بعد از چهل سالگی مسواک و دندان هایش را به دست می گرفت و
انگار که یک جفت کفش کالج را بخواهد واکس بزند شروع می کرد به بُرس کشیدن
آنها . و مادر هم دست کمی از او نداشت . و انگار به قول خواهرهای بزرگتر به
داداش های تنبل شان که می گویند : « می ری سربازی آدم می شی ! » من هم به
تبعیت از جمع تحصیل کرده اطراف مان در سربازی یاد گرفتم که مرتب مسواک بزنم
. آن هم برای اینکه یک موقع مسخره ام نکنند . اما افسوس که نوشدارو پس از
مرگ سهراب بود و دندان هایی که الان یک در میان بر روی لثه و فک های بالا و
پایینم باقی مانده اند و گاه جویدن غذا را برایم سخت می کنند .
چه روزهایی بر ما گذشت . روزهایی که عشق
مان کش رفتن یک حبه قند از تو قندان بود و نشستن پای بساط پدر که سفره ای
پهن می کرد و با چند قطعه قند کوپنی و قیچی قند شکن مشغول خرد کردن آنها می
شد ...
و توپ و تشرهایی که می زدند : « بچه این
قدر قند نخور ! دندوناتو کرم می خوره ! » و انگار برای رفع این کرم خوردگی
هیچ راهی بلد نبودند ...
+پ. ن : این گوشه ای از خاطره ی یک انسان نخستین است !
+ کارتون ببینیم .
+
۱۳۹۲/۸/۱ | ۱۲:۵۵ | رحیم فلاحتی
سر صبح قبل از هفت و نیم جلوی بانک ایستاده باشی و ...
یک بغل دفترچه ی قسط تمام نشدنی که انگار طلسم شده اند در دستت باشد ...
از اینکه خرج و دخلت با هم نمی خواند پکر باشی و چندتا فحش چارواداری از ته دلت قلیان پیدا کند بیاید بالا که نصیب بالا و پایین خودت بکنی با این زندگی کوفتی ...
دم به دم چشمت به آن نوشته ی لعنتی بیفتد که انگار با دهن کجی می گوید تا بیست دقیقه ی دیگر باید این جا پشت در منتظر باشی و ...
کلافه چرخی جلوی بانک بزنی و دلخور از زمین و زمان چشم بگردانی به سمتی دیگر که ناگاه فیس تو فیس شوی با رئیس بانک و او با اشاره ی دست و چشم بگوید : « بفرمائید! »
جلوی در بایستی و در با احترام به دو طرف برای تو باز شود .آری تاکید می کنم ، فقط برای تو !
کارمندهایی را ببینی که آماده و مرتب پشت میزهایشان نشسته اند .
خوش آمد رئیس را بشنوی و خیال کنی در سیاره ی دیگری .
انگشت اشاره ی دست راستت را در خیال همچون بالرین ها حرکتی بدهی و بگذاری روی دکمه ی دستگاه و لحظه ای بعد شماره " یک " بیرون بیاید .
و هنوز برای انتظار به صندلی ها نرسیده
باشی که صدای خانمی از پشت بلندگو بخواند : شماره یک به باجه ی هفت ...
شماره یک به باجه ی هفت ...
و پیش خود فکر کنی : " خدایا این هفت چه عدد مقدسی ست ! "
پول اقساط را پرداخت کنی . رسید را امضاء بزنی . با کارمند پشت باجه لبخندی رد و بدل کنی ...
و یادت برود که بدهکاری و دخل و خرجت با هم نمی خواند.
حالت خوب شود . حس خوبی اول صبح از آدم
های اطرافت پیدا کنی و امیدوار شوی به شَهرت که جایی در آن وجود دارد که
کار را برای رفع تکلیف انجام نمی دهند .
و زبانم لال مشتری مداری هم معنایی دارد !
و پیش خود مثل آدمی که خواب نما شده بگویی : « ممنونم آقای رئیس ! ... ممنون آقای ... »
+ کارتون ببینیم .
+
۱۳۹۲/۷/۲۹ | ۰۷:۰۵ | رحیم فلاحتی
باران ضرب گرفته است رو شیروانی . می داند چگونه با احساسم بازی کند وقتی کتابی از شعرهای عاشقانه پیش رویم گشوده مانده است .
« می پرسند: با شعر به کجا می خواهید بروید ؟ به هر کجا که باران می رود ... »
می روم کنار اسکله . با چتر سرخ رنگ دختر همسایه که دیروز وقتی برای بردن تخم مرغ محلی آمده بود در حیاط مان جا گذاشت و رفت . می ایستم نزدیک لنجی که تازه از صید برگشته است . درون قاب پنجره ی کابین ناخدا انعکاسی است از چتر قرمز من و لبخند او که در هم آمیخته است . شیرجه ی کاکایی ها نگاهم را می کشد به سطح آب . به جایی که دانه های درشت باران با رود یکی می شوند و محو می شوند و می روند . در بستری که با کمی پیچ تاب آن سو تر به دریا می رسد .
« می خواهم نزد کوچک ترین ذره ی خاک در جهان عرب بروم و به او بگویم: " دوستت دارم " ... »
اما من این جا به رود سلام می کنم و همچنین به دریا . به ابرهای پر باران که زمین را به چشم اقوام و قبایل و رنگ پوست نمی نگرند و بر همه می بارند ... آری ! برهمه ... و عشق یعنی چیزی فراتر از این ؟!
« می خواهم در تمام مناطقی که هنوز در بی سوادیِ احساس به سر می برند مدرسه ی عشق باز کنم ...
می خواهم بر خاک جهان عرب هیچ درختی سرکوب شده ، یا رودخانه ای سرکوب شده ، یا گنجشکی سرکوب شده ، یا کتابی سرکوب شده ، یا نارِ سینه ای سرکوب شده ، نباشد ...
می خواهم عشق ، چون آموزش ، برای زنان و مردان ، از کودکستان تا دانشگاه ، رایگان باشد ... »
انگار در خانه کتاب عاشقانه ی نبسته ای روی میز دارم که طنین خوانش آن با صدای برخورد باران بر روی چترم موسیقی هوش ربایی می سازد .
کاش " نزار " می دانست شعرش همچون ابرهای خاکستری پرباران مدیترانه ای از فرسنگ ها کوه و دشت با مردمانش گذشته و به سرزمین پارس رسیده است و این گونه شعرهایش را فقط برای جهان عرب نمی سرود ...
+ نوشته های داخل گیومه از شاعر سوری " نزار قبانی " است .
+ کارتون ببینیم.
+
۱۳۹۲/۷/۲۸ | ۱۹:۳۸ | رحیم فلاحتی
دوست دیگری بی خبر کوچ کرد ...
+
۱۳۹۲/۷/۲۸ | ۰۶:۱۶ | رحیم فلاحتی
آذرخش
جز یک بار
به تو نمی گویم :
« دوستت دارم » ...
زیرا آذرخش خود را تکرار نمی کند ...
شب
در خیابان های شب
جایی برای گردش من نمانده است ...
چشمان تو
همه ی مساحتِ شهر را از آنِ خود کرده است...
چاپار
نامه ای عاشقانه از من
نامه ای عاشقانه از تو
و بهار شکل می گیرد ...
* نقل از : تا سبز شوم از عشق « شعرهای عاشقانه و نثر نزار قبانی » ترجمه موسی اسوار ، تهران ، سخن ، 1382
+ کارتون ببینیم .
+
۱۳۹۲/۷/۲۶ | ۱۶:۰۶ | رحیم فلاحتی
دامون تو یک دستش برگه ی تایپ شده و تو دست دیگرش دسته ی گیم می آید بالای سرم .
ـ بابا این بیت رو برام معنی می کنی ؟
ـ بده ببینم چیه !
ـ پیک آدینه مونه باید جواب بدیم .
می گیرم و به سوال اولش که نوشته "مفهوم این بیت را بنویسید " نگاهی می اندازم .
« کسی که با کسی دل داد و دل بست به آسونی نمی تونه کشه دست »
نگاهی به ارغوان می اندازم و شعر را برایش می خوانم . می خندد و می گوید : « شعر رو برا بچه معنی کن ! دیگه حنات برام رنگی نداره ! »
کمی فکر می کنم و به دامون که هنوز با دسته ی گیم بازی بازی می کند و نظر بازی ما را تماشا می کند می گویم :
ـ می دونی چیه دامون ؟ معنی این شعر مثل دل دادن تو به بازی کامپیوتری می مونه که اگه روز و شب بذارنِت از بازی خسته نمی شی . شاعر می گه وقتی کسی به چیزی یا کسی علاقه پیدا کرد دیگه به آسونی نمی تونه از اون دل بکنه و جدا شه ! می فهمی چی می گم ؟
ـ آره بابا !
ـ درست مثل تو و مامان ؟!!!
+ کارتون ببینیم .
+
۱۳۹۲/۷/۲۵ | ۱۷:۲۲ | رحیم فلاحتی
امشب دنبال کتاب دوست وبلاگ نویسی به شهر کتاب رفته بودم که دست خالی برگشتم . کاملن هم دست خالی نه ! باید بگویم که دستم مثل جیب برها به اختیار خودم نیست و در مواقعی که جلو قفسه ی کتاب ها می ایستم سر خود عمل می کند . بالاخره بعد از سبک و سنگین کردن های زیاد و ورق زدن ها رسیدم به کتابی با جلد سبز و طراحی جالبی که بی ربط با موضوعش نبود . اسم کتاب که با رنگ سفید در متن سبز خودنمایی می کرد « داستان مکاشفه » بود . در نظر اول چنگی به دلم نزد . در زیر عنوان کتاب کلمات دیگری به رنگ زرد کنار هم نشسته بودند که بیشتر به کمک می آمدند : « تحلیل و بررسی داستان های مینی مال » و دوباره با رنگ سفید اسم مولف بود که آشنایی می داد: « فرحناز علیزاده » .
نظرم که جلب شد اول رفتم سراغ قیمت کتاب : 7500 تومان ! پیش خودم گفتم : « وای! برای یک کتاب 148 صفحه ای هفت هزار و پانصد تومان !!! » ستون نوشته ها را آمدم پایین تر . چاپ اول بود و سال 1392 . به تیراژ کتاب که رسیدم تعجبم بیشتر شد . تیراژ 400 نسخه ! به تمام عمرم این اولین باری بود که این تیراژ پایین را در شناسنامه ی کتابی می دیدم .سه چهار صفحه ی اول را ورق زدم و به مقدمه ی کتاب رسیدم . مولف شرح خوبی در مورد مینی مالیسم و علل پیدایش آن در 17 صفحه نگاشته بود و بعد از آن داستان هایی مینی مال از نویسنده های خارجی و ایرانی آورده و برای هر داســتان شرح مختصر و دقیقی نوشته بود .
کتاب را نشر قطره به چاپ رسانده بود . بعد از اینکه داستان مینی مال دوم کتاب را در حالی که فروشنده کمی آن طرف تر در مورد آخرین اثر خالد حسینی به خانمی توضیح می داد را خواندم با حس مالکیت خوب و راضی کننده ای که می دانستم از آن لذت خواهم برد به طرف صندوق رفتم ...
+این پیشنهادی است برای دوستانی که به داستان های کوتاه ِکوتاه علاقه دارند .امیدوارم این کتاب را دوست داشته باشید !
+کارتون ببینیم.