آبلوموف

و نوکرش زاخار

فاطیما ـ 27

+ ۱۳۹۳/۲/۷ | ۱۳:۱۲ | رحیم فلاحتی

می خورند و می نوشند و سر به سر کنار هم می خوابند . نه مو های شان را رنگ می گذارند، نه سبیل ها را زرد می کنند و نه از چاق شدن می ترسند ... درشان آهسته کوبیده شد . کسی بجز آقا رضا همسایه ی طبقه ی پایینی نمی توانست باشد . آقا رضا آنقدر پیر بود که حتی نای حرف زدن نداشت . برای همین روزگارش را از صبح تا شب در تنها اتاق خانه اش می گذراند و هر از گاهی با دست و پای لرزان به طبقه ی بالا می آمد و داخل می شد و بی حرف و حدیث گوشه ای می نشست و به صحبت های مادرش که انگار قدمت ایام نوح را داشت و بوی نفتالین می داد گوش می کرد. در همان حالی که سر و چانه اش می لرزید از چای و غذایی که جلویش بود می خورد و دوباره با دست و پای لرزان به خانه اش برمی گشت .    آقا رضا داخل شد و مثل برق گرفته ها ایستاد، انگار برای گام برداشتن کم آورد و همانجا جلوی در روی چهارپایه ی کوچکی که دم دستش بود نشست . مادرش گفت : « آی رضا ! ... چرا اونجا نشستی ؟   و به نظر آمد برای آوردن بشقاب سوم به آشپزخانه رفت . چند دقیقه بعد با خانگالی تازه آبکش شده که بخار از آن بلند بود داخل شد، بشقاب را روی میز گذاشت فنجان کره ی آب شده را روی آن گرداند و رفت سرجایش نشست و خانگال خودش را چرب کنان به آقا رضا که همچنان با دهان نیمه باز به در و دیوار خیره شده بود گفت : ـ بیا جلو رضا ... بخور جونت گرما و قوت بگیره .  فکر کرد : این چه قضیه ایه که مادرش می خواد همه رو با خورد و خوراک قوت و نیرو بده ؟! نکنه جماعت رو برای جنگ آماده می کنه ؟ ...   آقا رضا خانگال را با دهان بی دندانش طوری بی سر و صدا می خورد انگار از کی تا به حال در حسرت خوردن چنین خانگالی بوده . مادرش خانگالش را تمام کرد، پس از آن چربی ته بشقاب را با انگشت صاف کرد و در دهانش گذاشت ،به پشتی صندلی تکیه داد و دست ها را روی شکم گذاشت و در سکوت با لذت بخصوصی غذا خوردن آقا رضا را تماشا کرد . بعد از اینکه آقا رضا آخرین قاشق خانگال را به دهان برد ، بلند شد و بشقاب ها را روی هم گذاشته به آشپزخانه برد و از آن جا با چای برگشت . تا بازگشت او آقا رضا با آن دهان نیمه بازش بالرین های تلویزیون را تماشا کرد . مادرش بعد از اینکه چای را مقابل آقا رضا گذاشت سرجایش نشست و دست زیر چانه اش زد و نفسی تازه کرد و گفت : ـ بیا صحبت کن ببینم چه خبر ؟ آقا رضا دهان نیمه بازش بسته نشد . حتی فرم چشم هایش که مدتی بود خیره به تلویزیون مانده بود هم تغییری نکرد . پس از آن مادرش یک قلپ از چایش خورد و لب و دهانش را لیسید و با لذت خاصی از تاریخچه ی این حیاط و آدم های مُرده و سفر کرده ی محله و از داستان های ترسناک و زندگی بسیار وحشتناک شان شروع به صحبت کرد .   داستان هایی که بارها شنیده بود و نمی خواست برای صدمین بار بشنود . بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت ، داخل رختخواب خزید و شروع کرد به ورق زدن مجله ی « زیبایی و خوشبختی » که تازه خریده بود .   در حالیکه به صفحات رنگی مجله ، دخترهای کمرباریک و لباس هایشان نگاه می کرد، با صدای اسرار آمیز مادرش که از اتاق دیگر به گوش می رسید به خواب رفت .  در خواب به کمرش که ناگاه به لاغری بازوی دستش شده بود نگاه کرد ، به پاهای باریک اش و پیراهن ظریفی که به تن داشت و چرخیدن ها و رقص مدامش ... با بدنی بسیارسبک به هوا می جهید و آنجا مثل پر پرنده ای روی هوا می لغزید و بعد در حالیکه از این چرخش ها سرش به دوران افتاده بود خودش را به زمین رساند ... با خوشبختی روی انگشت هایش چرخید ... بعد از به پایان رسیدن رقص ناگهان دید کسی که از آن زمان تا به حال بالا و پایین می پرید و مثل پر پرنده سبکبال و بی وزن روی ناخن های پا می چرخید او نبوده بلکه یکی از همان « دختران پروانه ای » با آن لباس های ظریف بوده که لحظه ای قبل از تلویزیون تماشا کرده بود . بلافاصله برخاست و تلاش کرد تا بپرد،اما نتوانست ... پاهای چاق زنجیر شده اش را از جا نتوانست تکان بدهد . در آینه خودش را نگاه کرد و دید همان کرگدن است ، کرگدن ...   از خواب با حالت تهوع بیدار شد ... روغن خانگال در میان گلویش می جوشید ... از میان دری که به اتاق مجاور باز می شد نیمی از میز و سر آقا رضا دیده می شد . ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

دراز بی مصرف سرت رو بدزد !

+ ۱۳۹۳/۲/۶ | ۰۶:۴۷ | رحیم فلاحتی
بعضی ها بلانسبت جمع مثل زباله می مونن ! البته باید بگم زباله ها هم انواع مختلف دارن که پرداختن به اونا از حوصله ی این بحث خارجه . مختصر بگم زباله ها ریز و درشت دارن و تر و خشک . خوش فرم و بد فرم هم دارن . به قول راننده های وانت : « خوش بار و بد بار » . دسته ی اول خیلی جاگیر نیستند و تعداد زیادی از اون ها رو می شه در جای کوچکی جا داد . اما امان از اون بد بارها ! توی هر ظرف و هر وسیله ای بذاری یک قسمتی از اونا بیرون می زنه و بی مصرفی خودش رو نشون می ده .   مثلن لامپ مهتابی ! حالا فکر کن بعد از هشت هفته، هشت ماه، یا حتی هشت سال بسوزه و بی مصرف بشه ، هر جور فکر کنی نه می شه توی پلاستیک زباله گذاشت ، نه می شه انداخت توی سطل زباله . بالاخره یک ورش عین دسته ی تبر می زنه بیرون .آخرش هم یک گوشه ای خُرد می شه و خرده هاش وبال گردن مون .   بلانسبت ! بعضی آدم ها رو توی سطل زباله هم بندازی باز سرک می کشند و بی مصرفی شون رو نشون می دن .

ناف ات را غلاف کن !

+ ۱۳۹۳/۲/۲ | ۱۵:۰۷ | رحیم فلاحتی
می خندم قاه ! ... قاه ! ... می خندم هار ! ... هار ! ... و باز می خندم . دست که بر روی ناف می برم پاسبان ها هفت تیر می کشند و دمی بعد مرد یونیفرم پوشی با لبخندی سخت مهار شده  ورودم را به تیمارستان « خوش آمد ! » می گوید  .

فاطیما ـ 26

+ ۱۳۹۳/۱/۳۰ | ۱۴:۲۹ | رحیم فلاحتی

برگشت و به تصویرش که روی شیشه ی کابینت منعکس شده بود نگاه کرد . درون شیشه ی کابینت رنگش به سبزی می زد . آیا به خاطر تابش نور بود ؟! ـ حلیم دوشاب رو که می خوری گونه هات اینطوری چال می اُفته ، نگاه کن ! مادرش با شادی این را گفت و از روی میز فنجان کوچکی را که درونش پر از کره ی آب شده بود برداشته و روی بشقاب خانگال گرداند و باقی مانده ی آن ها را هم چرب کرد . از تلویزیون کوچکی که روی یخچال قرار داشت باله ی " قیز قالاسی " پخش می شد . دخترهای باریک اندام با لباس های حریر رنگارنگ ِ نازک و شفاف در حالیکه مثل فرفره روی ناخن های شان می چرخیدند رقص می کردند .   مادرش خانگالش را تمام کرد و با گوشه ی لچک چیت خود عرق صورت اش را گرفت و در حالیکه رقص بالرین ها را در تلویزیون تماشا می کرد گفت : ـ خانگال رو لازمه به خورد اینا داد ، نگاه کن ! شاید یک کم جون بگیرن . صورت شون اندازه ی قاشق چایخوریه .   دخترها انگار با این حرف مادرش به جوشش در آمده با هوس شروع به چرخیدن کرده و مثل پروانه ای سبک با ادا و اطوار بال زنان از این سوی صحنه به آن سو تاب خورده و گاه پاها را بالا برده و همچون پرگار گرد خود چرخیدند . ـ وا ! خدا به هیچکس نشون نده ! اینا چرا ایجوری کردن ؟ ...   فکر کرد اگر همین الان یکی از این پیراهن های حریر نازک و شفاف را تن او می کردند ...  و بعد این ها را پیش چشم آورد . تن و بدنش و تمام ظرافت پاهایش با نمایی دقیق از زیر آن پیراهن های نازک ... دوان دوان از این سوی صحنه به آن سمت دیگرش تاب خوران ... چین دامن رنگارنگی که به ظرافت بال پروانه ها بود به ناگاه بالا می رفت و ران های چاق او را نمایان می کرد  ... صحنه از سنگینی گام های او به جیر جیر در آمده و همچون کشتی در دریای متلاطم به یک سو کج می شود  ... " دختران پروانه ای " سرشان را می گیرند و در میان همهمه به اطراف می دوند ... تماشاچی ها که برخاسته اند به اعتراض می گویند : « این کرگدن را چه کسی ان جا رها کرده ؟ ... » و پراکنده می شوند ...   فکر کرد یقینن همیطور می شد . غیر از این چگونه می توانست باشد ؟! ... آن دخترها اگر همچون پروانه ها نرم و نازک بودند او به عکس کرگدنی بدمنظر بود که طول و عرض اش قابل تشخیص نبود . سپس در حالیکه خانگال را با کره آغشته می کرد فکر کرد که اگر کرگدن بود چه دردی داشت ؟!  کرگدن ها همه به یک شکل اند ، زشت، زیبا ، سفید و سیاه ، چاق و لاغر ندارند ... ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

طبل بزرگ زیر پای چپ

+ ۱۳۹۳/۱/۲۹ | ۱۶:۵۰ | رحیم فلاحتی
انگار یک گروه موزیک با لباس های متحدالشکل و ادوات موسیقی در میان سرم مشغول نواختن مارش نظامی هستند و سربازان یگانی منتخب این شعر را با نواخت طبل بزرگ زیر پای چپ فریاد می زنند : کس نخارد پشت من       جز ناخن انگشت من

در آستانه ی در، پدر و مادرم کنار هم ایستاده اند ...

+ ۱۳۹۳/۱/۲۶ | ۱۳:۱۵ | رحیم فلاحتی
« می دانی مسار، من سه برادر دارم . سه برادر بزرگ تر از خودم . هر چهار نفرِما در جبهه هستیم . وقتی بسیج عمومی اعلام شد، پدر و مادرم فورا متوجه معنایش نشدند . چهار نفری عازم جبهه شدیم . بعد، خیلی سریع ، ما را از هم جدا کردند . یعنی من را از آن ها جدا کردند . این طوری شد . سه برادرم با هم هستند، در سی کیلومتری شمال . هر سه در یک هنگ، و من این جا . نمی دانم کدام بهتر است . مطمئنم جنگیدن بین خانواده کار آسانی نیست . دست کم من اینجا تنهایم و تمام حواسم به خودم است . این کار به نوعی ساده تر است . اما وقتی برای خودم نمی ترسم ، برای آن ها می ترسم . ما چهار نفریم . شک ندارم که چهار نفرِ ما برنمی گردند . گه گاه کابوس می بینم . همیشه یکی . سه نفر را می بینم که به مزرعه برمی گردند . سه نفر در جاده ی خاکی باریکی راه می روند که از وسط مزرعه ها می گذرد . در دور دست، خانه پدیدار می شود . من با این سه مرد هستم، ولی پشت شان را می بینم . نمی دانم که هستند . نمی دانم آیا یکی از آن هایم، یا شبحی که غایب است . از پشت سر دنبال شان می روم و دوست دارم برگردند تا نام مرده را بفهمم . اما آن ها راه می روند . توی خواب، همه ی احتمالات را در نظر می گیرم ، همه ی ترکیب های ممکن را . بعد سه مرد نزدیک می شوند . در آستانه در ، پدر و مادرم کنار هم ایستاده اند. آن ها هم باید دیده باشند که فقط سه پسر برگشته اند و یکی غایب است، اما هنوز چهره ها را تشخیص نمی دهند . سه بازگشته نزدیک تر می شوند . آن وقت مادرم را می بینم که جیغ می کشد و به پیشوازشان می دود . از خوشحالی می دود تا زنده ها را در آغوش بکشد ، اما برای مرده جیغ می کشد . چهره ی شکسته از دردش را می بینم و همیشه همین جا بیدار می شوم . » برگرفته از رمان " فریادها " لوران گوده، ترجمه ی حسین سلیمانی نژاد ، نشر چشمه       بعد از خواندن این سطور . بعد از خواندن کل داستان مثل کهنه سربازی که از جنگ برگشته ناتوان و فرتوت شدم . نای حرف زدن نداشتم . کلمات در ذهنم شکل نمی گرفتند . اعداد ماهیت شان را در ذهنم از دست داده بودند . حتی ذهن ریاضی ام از کار افتاده بود . چقدر باید کُشت . چقدر باید آتش زد و ویران کرد . خونریزی و برادر کشی تا کی ؟ آدمی روی صلح و جهان عاری از جنگ و خشونت را چه وقت خواهد دید ؟ ای کاش به پاس مادران چشم انتظار هرگز دست به سلاح نمی بردیم . ای کاش ! ... کاش! ... کاش! ... پ.ن : نگاهی موشکافانه تر به این کتاب از : دفترچه ممنوع دفترچه ممنوع

او چیزی در دل داشت .

+ ۱۳۹۳/۱/۲۲ | ۲۰:۲۴ | رحیم فلاحتی
مرد چیزی در سر نداشت . او بر روی ایوان نشسته بود با زانوانی تنگ در بغل گرفته . خودش هم به این فکر می کرد که چیزی در سر ندارد . اما فکر مزاحم مثل کودک شیطانی بیرون دویده بود، تا چند کوچه دورتر، تا همان ویلای مشرف به دریا . دختری که آنجا زندگی می کرد هر صبح قبل از طلوع آفتاب همچون پری دریایی تنش را به آب می سپرد . و هنگامی که به ساحل باز می گشت جوانان بسیاری به بدرقه اش تا بوسه گاه دریا و ساحل می آمدند و با دور شدن او به اعماق برمی گشتند . مرد چیزی در سر نداشت اما بخارهایی که انگار از اکسیر کیمیاگران برخاسته باشد از قلبش بیرون می تراوید و چون ابری فکر و عقلش را در بر می گرفت . حالا مرد می دانست چیزی در سر دارد : این که هیچگاه نتوانسته بود به چشمان دختر نگاه کند . او شنا نمی دانست . غرق شدنش را پیشاپیش می دید، بی هیچ دست و پا زدنی . او هم در جمع جوانانی بود که به اعماق بازمی گشتند . او چیزی در دل داشت . او چیزی در سر داشت .

راه عوضی رو نرو رفیق !

+ ۱۳۹۳/۱/۱۹ | ۱۲:۵۶ | رحیم فلاحتی
« بعد شروع کردم به فکر کردن، سعی می کردم نکنم، ولی فکره مدام یهویی غافلگیرم می کرد . تازه فهمیدم چی کار کرده م . یه مَردیو کشته بودم . یه مَردیو کشته بودم تا به یه زنی برسم . اختیارمو داده بودم دستِ اون زن، یعنی الان تو دنیا یه کسی وجود داشت که می تونست به یه اشاره ی انگشت کاری کنه حکمم مرگ باشه . همه ی این کارها رو برا خاطر اون کرده بودم و حالا دلم می خواست تا وقتی زنده م دیگه هیچ وقت نبینمش .   کُل خرجش همینه، یه چیکه ترس، که عشق ببُره و تبدیل بشه به نفرت » برگرفته از کتاب " غرامت مضاعف "  جیمز مالاهان کِین ، بهرنگ رجبی ، نشرچشمه

" درباره ی من " ی که دوست داشتم .

+ ۱۳۹۳/۱/۱۳ | ۱۶:۲۲ | رحیم فلاحتی
من : خیلی بچه است . زود بغض می کند . زود گریه اش می گیرد . زود باور می کند . زود گول می خورد . در چهل سالگی اندازه ی یک جوان هفده ساله دنیا را می فهمد . اما به همان اندازه ی جوانی عاشق است . عاشق دوست خوب کتاب خوب دفتر خط دار مداد رنگی ، خودکار از همه رنگش ، خودنویس خط ثلث ، نسخ و باید گفت عروس خطوط جهان نستعلیق نقاشی از هر نوع آن "من" می تواند پا به پای زنی که ویار دارد آلو جنگلی بخورد در چله ی زمستان هوس توت فرنگی کند حتی گوجه سبز و دور از چشم دیگران خاک بخورد ، خاک باران خورده این من موجود بسیار عجیبی ست ! با صدای تار مدهوش می شود با سنتور و تنبک و کمانچه سرمست و با دف به رقص سماع برمی خیزد و در تمام این مدت اشک از گوشه چشمانش پاک نمی شود اما با تمام این اوصاف سعی می کند ادای یک مرد سبیل کلفت چهل ساله را دربیاورد . لطفن از "من" نترسید "من" لولوخورخوره نیست ! به همین " مهر و ماه " قسم !!! برگرفته شده از mehromah.blog.ir

مدیونم اگر ننویسم !

+ ۱۳۹۳/۱/۲ | ۱۳:۵۸ | رحیم فلاحتی
یادم نمی آید . زور که نیست ! ... با یک تشر هم مُقر می آیم نیازی به چک و اُردنگی و توسل به خشونت نیست... آره ! آره ! خیلی راحت اعتراف می کنم که مدت ها بود از ته دل نخندیده بودم ، چه برسد به اینکه اشک از چشم هایم بیرون بزند . ولی باید اعتراف کنم " پایتخت 3 " این کار را با من کرد . تجسم کنید صورت نقی و ارسطو را که رابطه شان با هم شکر آب شده زیر کرسی !!!  و بهت و شگفتی یکی و ترس دیگری ...  و اعتراف دیگر اینکه در این سیما هم گاهگاه می توان شاهد استثناء بود و امیدوارم این سریال با این آغاز زیبا پایان خوبی هم داشته باشد !
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو