+
۱۳۹۳/۳/۵ | ۱۸:۳۱ | رحیم فلاحتی
می پرسم : « ایستگاه مترو نزدیکه ؟ »
می گوید : « آره ! صد متر جلوتر دست چپ . طرحِ نمی تونم برم شرمنده ! »
از تاکسی پیاده می شوم . پول خُرد کم دارم . اسکناس های تاخورده و چروک را می گیرم سمت شوفر و می گویم : « یک لحظه اجازه بدید ! » و انگشت های دست چپ و راست ام شروع می کنند به کاویدن جیب هایم . دُرست مثل معدنچی های آفریقای جنوبی در معادن طلا و الماس . در آن گوشه و کنار تنگ و نمور سکه ی ریزی را لمس می کنم . قبل از اینکه راننده جوش بیاورد می کشم اش بیرون و سریع نگاهش می کنم . مثل عاشقی که صد روز در فراق معشوق اش سوخته باشد صد تومانی را با اشتیاق نگاه می کنم و با ذوق و شوق می گیرم سمت شوفر تاکسی . سکه در کف دست اش غیب می شود . چه می دانم شاید حتی ذوب ! همچون شگرد یک تردست . و کلمات در عبور اتومبیل ها تکه تکه می شوند : « خُ دددد اااااا ب رررر ک ت ! » و به سرعت اتومبیل ها درمیان هم بُر می خورند . شاید صدها و صدها بُر . و دستی که شاید دیگر خوانده نشود .
قدم می زنم . به صد تومانی جادویی فکر می کنم . به همان ریزه میزه ی ناقابل که در کف دست شوفر ذوب شد و من را از غرغرهای احتمالی شوفر تاکسی نجات داد ... « آقا مواظب باش ! »
پنجه ی پای ام به موزاییک لقی گرفته بود و سکندری خورده بودم . کیف دوشی ام خریدهای خانم جوانی را پخش پیاده رو کرده بود .
ببخشیدی می گویم و تند و دستپاچه شروع می کنم به کمک . کتابی را که گوشه ای پرت شده برمی دارم . دستی به پشت و روی جلد ش می کشم و به عنوان اش نگاه می کنم . " صد سال تنهایی " . دو دستی می گیرم طرف اش و می گویم : « کتاب خوبی ِ. شاهکارِ ! »
می گوید : « قابلی نداره ! »
و برخورد نگاهی که زود می دزدم و بی اختیار سر می چرخانم . دوباره عذرخواهی می کنم و راه می افتم . " صد " ها آوار می شوند روی سرم . از گلدسته ی مسجد مجاور صدای موذن بلند است . دیوار نوشته مسجد را زیر لب زمزمه می کنم . « صد بار اگر توبه شکستی باز آ ... صد بار ... » زمزمه می کنم و صد ها رج می شوند در پشت سرم و امتداد مسیری که پیاده می روم ... « شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت صد حیف که این آمد و صد حیف که آن رفت ... »
دلم می خواهد روی موزاییک های بزرگ پیاده رو لِی لِی کنم . آره ! لی لی کنم و بدون شرم و خجالت این شعر را با صدای بلند بخوانم : « صد دانه یاقوت دسته به دسته ... » ولی شرم می کنم . مردم چه می گویند ؟! سرم را می اندازم پایین و به راهم ادامه می دهم . از پله های طولانی ایستگاه مترو سُر می خورم و می روم پایین . هوای خنکی آن پایین جریان دارد . مثل حیاط بزرگ و پر درخت مادر بزرگ که از در باغ تا ایوان بزرگش بیشتر از صد تا درخت میوه داشت و ما به آن جا می گفتیم تونل درختی . یاد تکیه کلام مادر بزرگ می اُفتم : « صد ساله بشی پسرم ! صد ساله بشی دخترم ! »
کاش می توانستم به مادر بزرگ بگویم : « مامان بزرگ پس چرا کودکی هامون این قدر زود تموم شد ؟ چش رو هم گذاشتیم، صد ساله شدیم . انگار الان صد ساله که تنهاییم ... تنهایی خوب نیست . اصلن خوب نیست مامان بزرگ . مثل تو که خیلی تنها بودی ... »
+ این پست سنجاق شد به "صد "مین پست وبلاگ " سمت هایِ روشن نوشتن "
+
۱۳۹۳/۳/۴ | ۱۷:۰۴ | رحیم فلاحتی
« عباس، خاتون آبادی را برد توی اتاق و جلو پنجره نشاندش. خاله چراغ را روشن کرده و نشسته بود ته اتاق. عباس شامش را از تاقچه برداشت و دوباره آمد کنار پنجره . شله را تا نصف خورد و بقیه را گذاشت جلو خاتون آبادی .
خاله گفت : « من می دونستم که آخر سر می آریش تو خونه ! »
عباس گفت: « همین حالا شستمش .»
خاله گفت : « خیال می کنی سگ با شستن تمیز می شه ؟»
عباس گفت : « همه ی شما خیال می کنین که فقط با کشتن تمیز می شه . »
شام که تمام شد، عباس و خاتون آبادی رفتند پشت بام . خاله که بلند شد بخوابد، کله اش را از سوراخ وسط بام برد بالا و بیرون را نگاه کرد . عباس خوابیده بود و خاتون آبادی نشسته بود بالا سر عباس، و ستاره ها را تماشا می کرد و گاه گداری چشمک می زد .»
+ برگرفته از کتاب " عزارداران بَیَل " غلامحسین ساعدی .
+
۱۳۹۳/۲/۲۹ | ۰۶:۳۵ | رحیم فلاحتی
من در خواب دیدم
که جهان تو را به فراموشی سپرده است
ای صلح !
و چنگال های خون آلودی
کودکان زاده شده از بطن تو را
از پستان مام زمین می گیرند
تا زنده به گور کنند .
من در خواب دیدم که آدمیان
با نام تو
و برای تو
می جنگند
و این آتش و خونی که بستر
کودکان نوپاست
همه برای توست
و این بس عجیب و ناباور است .
ای صلح !
چه دور ایستاده ای .
آنقدر دور
که می ترسم
دیگر
تصویری از تو
بر یادم
نمانده باشد
و هر چه هست خوابی در میان خواب دیگر
و خواب فراموشی باشد .
+
۱۳۹۳/۲/۲۴ | ۱۴:۱۸ | رحیم فلاحتی
وقتی می گویی : « تولدت مبارک !»
انگار مزاح می کنی
سر بسته بگویم چیزی ست در حد دشنام
و اگر خواسته باشم نرنجانم ات
لطیفه و طنزی از
جُحی،
ملانصرالدین
و یا طنزپردازی معاصر
که روحش شاد ! گل آقا...
آخر کلام : « من کجای این جهان ایستاده ام
که به مبارک باد ام
کلام ات را
بیهوده صرف می کنی »
من خاموش ام
لطفن تو هم فیتیله را پایین بکش !
+
۱۳۹۳/۲/۲۲ | ۰۹:۳۰ | رحیم فلاحتی
انگار آقا رضا زیر لب چیزی شبیه دعا و ورد زمزمه می کرد . مادرش هم دست ها را زیر بغل زده بود و با احساس همدردی در حالی که خود را به اطراف تکان می داد به حرف های او گوش می داد . کمی بعد آقا رضا دعایش را تمام کرد و بلند شد و با همان حالت نامتعادل که به در و دیوار می خورد به خانه اش برگشت . بعد از اینکه آقا رضا رفت مادرش تلویزیون را خاموش کرد و داخل اتاق آمد و دعایی را که گوشه چارقدش بود باز کرد و گفت : « دعای این مرد کمک حالت باشه ... باید یک روز بگم تو صورتت تُف بندازه ... » مثل اسپند از جا جهید : ـ تو صورت من ؟ ... ـ می دونی آب دهن اون چه قدرتی داره ؟ اون همه جماعت به خاطر آب دهن اون سرازیر می شن و میان اینجا . همه هم شفا پیدا می کنن و می رن . قربون جدش بشم ! مادرش لباسش را بیرون آورد و پیراهن شب پوشید . چراغ را خاموش کرد و هن هن کنان به جایش خزید و گفت : ـ خدا سایه ی اونو از این حیاط کم نکنه ! فاطیما این موضوع را که چطور آقا رضا با آن دهان بی دندانش به صورت او آب دهان می اندازد پیش خود مجسم کرد و از این موضوع حالت تهوع اش بیشتر شد . *** شب مثل همیشه با مادرش رو در رو دراز کشیده بود . مادرش به فضای تاریک و غم انگیز اتاق خس خس غریبی انداخته بود و با صدای آهسته صحبت می کرد، معلوم نبود که در خواب صحبت می کند یا طرف صحبت اش او است . ـ برای بستن چشم مرده باید درست و حسابی وضو بگیری و پاک باشی . نباید از مرده بترسی . برای اینکه مرده هم یک وقتی زنده بوده ، درست مثل ما از گوشت و استخون . چیزی که اون نداره نفسه . گوش مرده مثل ما می شنوه . موها و ناخن هاش هم بعد از اینکه به خاک می سپارنش مثل ما بلند می شه . یادم میاد مادرم که مُرد چنگ زدم به سینه و یقه ام رو پاره کردم . طوری فریاد زدم که ناگهان دیدم از گوشه ی چشم چپ میت قطره ای اشک بیرون چکید . به اینجای صحبت که رسید انگار از چشم مادرش هم قطرات اشک بیرون چکیده بود. مادرش کنج لحاف را به سمت خود کشید و به زیر چشمانش فشار داد . ـ مادر ... مادر بی پناهم ... آره حقیقت داشت . مادرم به حال و روز خودش اشک ریخته بود . آخه می دونست به غیر از من کسی برای گریه کردن نداره ، خواهر و برادراش همه رفته بودند . مادرش این اواخر و یا حتی می شود گفت هرشب قبل از خواب در مورد مرده ها و کارهای اونا حرف می زد . یعنی می خواست او را برای گریه و زاری کردن آماده کند، اینطور بود ؟! هر شب حرف هایش را با صدایی خواب آلود شروع می کرد و به اواخر آن که می رسید به پشت می غلطید و چشمان درشت بازمانده اش به سقف خیره می شد . فکر کرد موقع مرگ مادرش چه کار می توانست بکند؟ ... چطور شیون می کرد ، چه می گفت و چگونه شیون و زاری می کرد ؟... از همه بدتر آن بود که بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش اهل محل از کوچک و بزرگ سرازیر می شدند و می آمدند به خانه ی آن ها ، گرد جسد بی جان مادرش حلقه زده و چشم به می دوختند تا ببینند او چطور شیون و زاری می کند . ادامه دارد ... * " فاطیما" ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "
+
۱۳۹۳/۲/۱۹ | ۱۰:۵۱ | رحیم فلاحتی
کارهای ساختمانی می کردند . چهار تا رفیق بودند . گل آقا، میر آقا، دارآقا، و سِرآقا .
صبح زود در خانه از روزی خدا هرچه بود می خوردند و بیرون آمده، ظهر هنگام
ناهار یک جا دور هم سفره پهن می کردند . هر کس هر چه آورده بود وسط می گذاشت و
ناهارشان را می خوردند .
گل آقا اکثرا تخم مرغ آبپز می آورد . خوردن ناهار برای آن ها از صبحانه و شام لذت بیشتری داشت . چهار رفیق کنار هم در حالیکه غذا می خوردند از گوشه و کنار صحبت می کردند . فضا و کار بیرون چیز دیگری بود .
دوباره موقع ناهار شده بود . گل آقا میان سفره چهار تا تخم مرغ، دارآقا چهارتا کتلت ، میرآقا پنیر چرب و نان ، سِرآقا خامه و سبزی و چیزهای دیگری گذاشته بود .
« بسم الله » گفتند و مشغول خوردن شدند . دارآقا تخم مرغ برداشت . آن هم بزرگ ترین اش را . گل آقا سعی کرد بیاد بیاورد . « عجیبه ! این دارآقا همیشه بزرگ ترین تخم مرغ رو برمی داره ، بقیه ی غذاها رو هم سوا می کنه ... »
هرچه بود خوردند و بلند شدند . فردای آن روز هنگام صبح که گل آقا دید زنش مشغول درست کردن غذا است به او نزدیک شد و بزرگ ترین تخم مرغ را سوا کرد و گفت :
ـ این رو نپخته بذار .
خالده پرسید :
ـ برای چی ؟
گل آقا گفت :
یقینن یک سببی داره . به چیزی که می گم گوش کن !
دوباره برای ناهار نشسته بودند . شروع به خوردن کردند . گل آقا حواسش را جمع کرد . دارآقا از همه جلوتر دستش را به سمت سفره دراز کرد . درشت ترین تخم مرغ را برداشت و به کنج میز زد و ناگهان مثل برق گرفته ها از جا جهید .
ـ این دیگه چه قضیه ایِ ؟
تخم مرغ خام همین که به کنج میز کوبیده شد شکسته و به اطراف پاشیده و سر و صورت دارآقا را کثیف کرده بود .
گل آقا که از شنیدن این سوال خنده اش گرفته بود گفت :
ـ این چه قضیه ایِ ؟ این همون قضیه است که می گن همیشه تخم مرغ دُرشت رو نمی شه خورد . این آدم رو خراب می کنه !
* نوشته ی : عاکف عباس اف ، متولد 1950 شهر شیروان،کشور آذربایجان است . ترجمه : آبلوموف
+
۱۳۹۳/۲/۱۷ | ۱۹:۲۱ | رحیم فلاحتی
قیمت مناسبی داشت . با عطر خوب و مزه ی عالی . موقعی که روی اجاق می گذاشتم اش شعله را تا جایی که امکان داشت پایین می کشیدم . می ایستادم بالای سرش ، مثل مادری در پارک که مراقب دُردانه اش باشد هنگامی که تاب می خورد، تا آرام آرام قهوه جوش از اطراف شروع کند به کف کردن و من خیره همچنان نگاه کنم و نگاه کنم و عطری که با هُرمی از گرما به مشامم می خورد از خود بیخودم کند و با خود ببرد به سرزمین هایی دوردست . ناگهان مثل آدمی که از کوره در رفته باشد جوش بیاورد و کف های قهوه ای رنگی که من عاشق شان هستم شروع کنند به اوج گرفتن و بیایند بالا و در یک چشم برهم زدنی بالاتر . و من همان مادری باشم که سرِ بزن گاه می رسد و کودکش را در آغوش می کشد و از فاجعه جلوگیری می کند .
چند روزی ست که قهوه ی محبوبم نایاب شده است . باید بیشتر دنبالش بگردم ...
+
۱۳۹۳/۲/۱۵ | ۱۹:۳۸ | رحیم فلاحتی
خانلار یک آن دید چند ماشین جلوی در توقف کردند و پلیس ها از آن ها پایین پریدند . ده پانزده نفر می شدند . مرد متعجب شد . ناگهان دید که پسرش هیبت را دستبند به دست از ماشین پیاده کردند . پلیس ها بیل و تبر و وسایل دیگری در دست داشتند . شروع کردند به کندن وسط حیاط . خانلار از بهت خشکش زده بود . هیبت به اتهام حقه بازی و کلاهبرداری زندانی بود .
برای چه حالا او را اینجا آورده بودند ؟ پلیس ها دنبال چه می گشتند ؟
هیبت جلو آمد و با پدرش احوالپرسی کرد . زن و بچه ها به حیاط ریختند و شروع کردند به لیسیدن هیبت . هیبت با دست های بسته بچه ها را بغل کرد و صورت شان را بوسید . یک دختر و دو پسر داشت . بزرگ ترین شان کلاس پنجم بود .
پلیس ها چیزی پیدا نکرده و نزد هیبت آمدند :
ـ پس کو ؟ کجاست ؟
هیبت با اطمینان گفت :
ـ برید کنار حصار رو بگردید .
این بار کنار حصار را کندند . روی میزی که بیرون بود چای ، داخل قندان، قند و کانفت و درون ظرفی مربا گذاشته بودند . پلیس ها چای خوردند و هیبت هم با آنها همراه شد .
پلیس ها بعد از اینکه یکی دو جای دیگر را کندند از هیبت پرسیدند :
ـ گفته بودی توی حیاط سلاح مخفی کردی ؟ پس کو سلاح ها ؟
هیبت قهقهه ای زد و خنده کنان گفت :
ـ سلاح کجا بود ؟ برای پدر ، مادر ، بچه ها و خانواده ، برای حیاط و کوچه و محله دلم تنگ شده بود . آنقدر که نگو و نپرس . کی می خواست من رو بخاطر این بیاره اینجا ؟! فکر کردم چی کار کنم ، شایعه کردم که توی حیاط سلاح مخفی کردم . از کنار این بی اهمیت نمی گذشتید . تا گفتم بلافاصله گروه عملیات تشکیل دادید و من رو هم آوردید سر خونه و زندگیم . کلک ام خوب گرفت . آره ، برادرها ، مادر و پدرم ، بچه ها ، زنم و کوچه و محل را دیدم . از این گذشته از سماور هم چای خوردم . الآن دوباره من رو می تونید برگردونید زندان .
* نوشته ی : عاکف عباس اف ، ترجمه از آبلوموف
+
۱۳۹۳/۲/۱۳ | ۱۴:۱۲ | رحیم فلاحتی
گوساله ی عیوض از چراگاه برنگشته بود . ندیدم کسی حرفی بزند . آنطور که گله بان می گفت تا غروب تو چراگاه بوده . معلوم می شد هنگام برگشتن به ده جایی رفته . یعنی کجا رفته بود ؟ معلوم نبود . بیشه را زیر و رو کرده بودند . جمعیت یک جا جمع شده بود . در قهوه خانه نشسته بودند به درد دل و صحبت کردن . بیک بالا حرفی پراند :
ـ شاید گوساله اصلن گم نشده ، کسی اونو برده .
خانقلی در حالیکه چای آبلیمو می خورد گفت :
ـ آخه تو ده که دزد نداریم . ریشه ی هر چی دزده خشکیده .
شیرممد گفت :
ـ یک لحظه صبر کنین ببینم . الان چه سالیه ؟
بیک بالا جواب داد :
سال چه دخلی به این موضوع داره ؟ گیرم سال 2012 . خُب چی بشه ؟
شیرممد :
ـ آره ! درسته ، یکی هست ، همه مون خوب می شناسیمش . کاری کرده بود که باید پنج سال براش می خوابید . امسال پنج سالش تموم می شه . حتم دارم بیرون اومده .
بی اختیار همه بلند شدند، به سوی خانه داوا دالاشف راه افتادند . شیرممد و عیوض جلوتر می رفتند . جلوی خانه که رسیدند دوباره کنار هم جمع شدند . از روی دروازه سرک می کشیدند . داوا دالاشف توی حیاط بود . گوساله را داشت پوست می کند . گوساله ی عیوض بود .
خانقلی سر صحبت را باز کرد :
ـ همیشه سر خونه زندگی پسرم !
بقیه هم به او پیوستند :
ـ همیشه سر خونه زندگی !
این بار شیرممد برگشت و گفت :
ـ آی پسر ، گوساله ی عیوض گم شده . در به در همه جا رو گشتیم . اومدیم اینجا رسیدیم . نگو به قتلگاه تو اومده . این چه کاری ِ تو پیشه کردی ؟ کی می خوای دست از این کارها برداری ؟ همین امروز از حبس در اومدی اما نمی شه به اختیار خودت باشی ؟
داوا دالاشف برای اینکه این جو را از میان ببرد گفت :
ـ آخه پدرم باید چی کار می کردم ؟ پنج ساله از خونه رفته م . پیش بچه ها باید دست خالی می اومدم ؟
* نوشته ی : عاکف عباس اف ، ترجمه از آبلوموف
+
۱۳۹۳/۲/۹ | ۰۸:۱۰ | رحیم فلاحتی
همین ابتدا بگویم
این شعر نیست
نه سپید
نه کلاسیک
و نه حتی هایکو .
عرض کنم خدمت تان
چند وقتی ست
در به در و هلاکِ یک عکاس خوبم
و کت و شلواری مارک دار
با پاپیونی شق و رق
و ارکیده ای زرد
هویدا برجیب کوچک کُت ام
پیپ بماند، پیشکش !
آی ! ...
جناب عکاس ...
لطفن یک پرتره ی زیبا !
حتی الامکان درون قاب باشد
می خواهم معشوقه ای زیبا
با دست های خود
در غروبی آغشته به باران و عطر خاک
بر روی سنگ مزارم بگذارد .
لطفن ! ...