+
۱۳۹۲/۴/۵ | ۱۹:۴۸ | رحیم فلاحتی
روز که آغاز می شود ، روزگار با آدم سر شوخی را باز می کند . گاهی آدم را با سر به زمین می زند و گاه دستش را می گیرد و بلندش می کند . مدتی هم فراموش می کند که زمین خورده ای و مدت هاست چهار دست و پا می روی و یا بدتر از آن سینه خیز خودت را می کِشی .
می دانی که در طول روز نمی توان ساکن بود و در جا زد . قافله درنگ نمی کند . باید به هر شکل پیش رفت . باید رفت . باید رفت ...
و اما در این میان یک لحظه هم صدای قهقه های شوم قطع نمی شود . کسی انگار فعل رفتن را به تمسخر گرفته است . صدا در کاسه ی سرت می پیچد . زنگی ناقوس وار با تکراری تمام نشدنی .
کف دستانم تاول زده و سر زانوهایم وصله می خواهد . نمی دانم چند وقت است که سرپا نبوده ام .
+
۱۳۹۲/۴/۴ | ۱۵:۰۴ | رحیم فلاحتی
آخرین روز از یک هفته ی داغ
بر شلوغ ترین دروازه ی خروجی شهر
خواهم ایستاد
نظاره گر بر کودکانی که عازم سفرند
دخترکان و پسرانی خندان .
من در دستی آتش گردان
و در مشتی دیگر پر از اسپند
دود سپید و زمزمه ی اُرادم را
بدرقه ی راهشان خواهم کرد .
سفر به سلا ...
+
۱۳۹۲/۴/۲ | ۱۶:۳۶ | رحیم فلاحتی
دوباره قلم به دست می گیرم
عصایم را کنار دستم بگذار !
رو به سوی وادی طور
در اعجازی که به کار خواهم بست
از کلمات اژدهایی خواهم ساخت
اژدهایی آتش کام
تا در من بسوزاند
تا در تو خاکستر کند
نام را
رنگ را
و نیرنگ را ...
+
۱۳۹۲/۴/۱ | ۲۰:۰۸ | رحیم فلاحتی
میل داشتم صدایم را هماهنگ کنم
با صدای تو ،
در آوازی پر توان
که می توانست ما را از زمین جدا کند .
میل داشتم قلبت را هماهنگ کنم
با قلب خودم
در آهنگی دیوانه وار
که می توانست عقل ما را برباید .
میل داشتم تهیگاه هایت را هماهنگ کنم
با تهیگاه های خودم
در رقصی وحشیانه
که می توانست ما را برای همیشه به هم پیوند دهد .
میل داشتم تشنج خود را هماهنگ کنم
با تشنج تو
در لرزشی طولانی
که می توانست تن های ما را با هم در آمیزد .
میل داشتم شهوت خود را هماهنگ کنم
با شهوت تو
در خوابی شیرین
که می توانست ما را پیجیده به هم ، در بر گیرد .
میل داشتم با تو فراموش کنم
آن چه را که چشمان آدمی
هرگز نمی بایست ببیند .
شعر از : لئون بوبی ین ( فرانسوی ) 1944
نقل از کتاب " کلام را برای شاعران بگذارید " گزیده ای از آثار شاعران معاصر فرانسه ، ترجمه ی قاسم صنعوی ، نشر گل آذین 1384
+
۱۳۹۲/۳/۲۹ | ۱۷:۵۸ | رحیم فلاحتی
تکیه کلامت را دوست دارم
وقتی می گویی :
« برو بمیر ! »
برای من که پیش مرگت هستم
چه قدر شیرین است این حرف !
افسوس !
مُردم و
ندیدم برایم تب کنی !؟
...
+
۱۳۹۲/۳/۲۵ | ۰۴:۳۷ | رحیم فلاحتی
دفترهایم پاره
مدادهایم شکسته
دوستانم در غربت !
مادر خاطراتش را با آلزایمر تاخت زده
و قاب عکسی با روبان مشکی مورب بر دیوار
کامم زهر
حرف هایم تلخ
گاهی با خودم هم سر جنگ دارم
با این حال چگونه بگویم آزارم به مورچه ای نرسیده است .
امشب اگر فرصتی دست دهد
کلمات شکل گرفته در ذهنم را
در شیر و شکر می خیسانم
و شاید در عسلی که از فروشنده ای دوره گرد ابتیاع کرده ام
که می گفت : « عسل کوهپایه های شاه معلم است
دوای درد هر شاعر مکتب نرفته »
با این همه اوصاف این زبان سرخ را چه کنم ؟
هنوز تلخ و گزنده است !
+
۱۳۹۲/۳/۲۱ | ۲۰:۳۶ | رحیم فلاحتی
از آینه نگاهش می کنم . اشک روی گونه های گوشت آلودش سر می خورد و تا کنار لب پایینی می آید و به نقطه ای نا معلوم فرو می چکد .
زن مسنی که کنارش نشسته می گوید :
« مریم جان ! خدا صبر بده ! این قدر ... »
یادم می آید که چند روز پیش در مسیر برگشتمان از بیمارستان سر حرف را باز کرده بود . از جراحی و برداشتن قسمتی از روده ی پدرش و مخارج سنگین آن گفته بود . از قهر چندین و چند ساله پدر و مادر و حرف هایی که انگار آخرین نفری بودم که می شنیدم .
شب از نیمه گذشته بود و پلک هایم سنگین شده بود .
خواهر و برادر جایشان را برای پرستاری عوض کردند ، درست مثل نگهبان های قلعه یا پاسگاه . برادر که پیاده شد و رفت با خودش بوی عطر و ادکلن را برد و لحظه ای بعد که هیکل صد و چند کیلویی مسافرم روی صندلی عقب پهن شد بوی عرق تن و ترشیدگی فضای داخل ماشین را پر کرد .
جلوی اوژانس ماشین را سر و ته می کنم . صدای فریاد جگر خراشی رشته ی افکارم را پاره می کند .
گفته بود :« دکتر ها امید زیادی به بازگشت سلامت پدرش ندارند ... »
از بیمارستان که بیرون می آیم مسافری بین راهی دست تکان می دهد . بادی که از پنجره می وزد اسکناس روی داشبورد را بازی می دهد .
انگار خواب با چشمان خسته ام طرح رفاقت ریخته است و می خواهند مرا با خود ببرند . در طول راه به این موضوع فکر می کنم که چه نزدیکی و قرابتی دارند خواب و مرگ باهم . گاهی چه آسوده و راحت می گوییم فلانی خوابیده است . خواب ِ خواب است ...
خوابم می آید . من هم خوابم ...
+
۱۳۹۲/۳/۱۸ | ۱۹:۳۵ | رحیم فلاحتی
پشت پنجره آفتابی نشو !
منتظر نمان !
ما حرف هایمان را پیش از این زده ایم .
پیش از طلوع آفتاب ،
بی شرم از تلاقی نگاهمان با هم ...
+
۱۳۹۲/۳/۶ | ۱۱:۰۹ | رحیم فلاحتی
شاید تا بعد ...
نمی دانم چرا این قسمت از شعر اخوان از خاطرم گذشت !
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسـکندری پیدا شود
نمی دانم کی و چه وقت بتوانم بنویسم . دیر و زودش با خداست ...
اگر نتوانستم به شما دوستان سر بزنم و نوشته های خوب تان را بخوانم عذرم را بپذیرید ! فعلاً خداحافظ !
+
۱۳۹۲/۲/۲۶ | ۱۴:۴۵ | رحیم فلاحتی
خبر این گونه آغاز می شود :
تصادف حین رانندگی با موتور وسپا
ضربه ی مغزی
و مرگ !
ماتَرک :
از مال دنیا هیچ ...
وراث :
دخترکی که هنوز از شیر نگرفته اند
و زنی که در بهار بیست و دو سالگی
بیوه است !