آبلوموف

و نوکرش زاخار

شاعر در انتظار ...

+ ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ | ۲۱:۳۷ | رحیم فلاحتی
شب در این حوالی چادر زده است . من همچون خواب زده ای کنار پنجره نشسته ام در انتظار ماه چند قدم دورتر آسمان بین سیاهی و کبودی مردد است . شمعی افروخته ام کاغذ و قلمی مهیاست و فنجانی آمیخته با طعم نعنا عطر پونه ... تا دو قدم مانده به صبح به انتظار می نشینم شمع اشک های آخرینش را هم نثار می کند نه واژه ای در من حلول می کند و نه شعری بر من نازل . تا دقایقی دیگر صبح بر شاعری دروغین سلام خواهد گفت !

پزشک محبوب من !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ | ۱۹:۴۱ | رحیم فلاحتی
چشم می اندازم به کتابخانه ام . کلی کتاب چاق و لاغر نخوانده لابه لای کتاب های دیگر از نظر پنهان مانده اند . چند تایی هم آنقدر از زمان خواندشان می گذرد که موضوع شان را تقریبن فراموش کرده ام .نگاه می کنم . خاطرات دور و نزدیکی با هرکدام از آن ها زنده می شود . جلد اول کتابی زرکوب و قهوای رنگ را بیرون می کشم . به خط نستعلیق زیبایی نوشته: میکا والتاری  سینوهه پزشک مخصوص فرعون ترجمه ذبیح الله منصوری  آرام ورق می زنم و آن بالای صفحه گوشه ی سمت چپ را می خوانم .با خودکار آبی نوشته ام سیزدهم اسفند هفتاد شهرستان چابهار و امضایی پای آن انداخته ام که الان به کل تغییر پیدا کرده و شکل دیگری شده . طبق عادت سریع پشت جلد را نگاه می کنم . دوره ی دو جلدی پانصد تومان . نمی دانم در آن روزهای سخت که داستانش مفصل است و یادآوری اش تلخی بیشتری دارد تا شیرینی چگونه و از کجا پانصد تومان برای این کتاب داده ام . شاید از دستمزد کارگری بنایی روزهای گرم و شرجی شهرک که دستمزدش چهارصد تومان بیشتر نبود . نمی دانم چیز زیادی به خاطرم نیست . غرق جستجو در خاطرات گذشته کتاب را ورق می زنم . " مقدمه ی کوتاه نویسنده " . نام من، نویسنده ی این کتاب (سینوهه ) است و من این کتاب را برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام . من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ام . من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون این که در انتظار پاداش باشم یا این که بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم .   حس می کنم دوست دارم دوباره داستان این پزشک و غلامش " کاپتا " را بخوانم . رمان های تاریخی دوست داشتنی که با روزهای نوجوانی و جوانی ام عجین شده بود . بعد از بیست و اندی سال تصویر گنگی از مرد دکه دار کتابفروش و لحن صدایش در ذهنم باقی است کاش می شد به عقب برمی گشتم و حال و احوالی در یک عصر گرم و شرجی با او می کردم اسمش را می پرسیدم و سفارش چند کتاب به او می دادم ... + به یاد سال هایی که می پنداشتیم نوشته ها و ترجمه های ذبیح الله منصوری نص تاریخ است !

فاطیما ـ 18

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۸ | ۱۸:۲۰ | رحیم فلاحتی

وارد خانه شد و ساک حمام را به کنجی پرت کرد. با عجله لباس هایش را درآورد . از قوری که هنگام رفتن از خانه روی حرارت ملایم گذاشته بود درون فنجان های بزرگ چای ریخت . فنجانش را پیش کشید و مقداری از چای داغ را درون نلبکی ریخت و با لب و دهانی سوزان از آن خورد و گفت : ـ « مامان ... من می خوام بخوابم ... نمی دونم چرا سرم درد می کنه .» به سمت اتاق خواب رفت و درون رختخواب خزید و لحاف را روی سرش کشید و در حالیکه به صحبت های داخل حمام فکر می کرد به خواب رفت ... زمان زیادی نگذشت که در خواب باز گذرش به حمام افتاد ... آن جا با حالت خفگی از بخار آب فراوان موهایش را شست و بدن مادرش را کیسه کشید ... لحظه ای بعد صاحب شورت گم شده از جایی سر و کله اش پیدا شد . وارد حمام شد به سمت او آمد و گلوی او را گرفت و فریاد زد : ـ « شورت من رو بدید ! ... »  او در حالیکه از ترس زانوهایش می لرزید تمام آب راه های حمام و درون آب های کف آلود را با دست به دنبال شورت گم شده گشت ... بالاخره آن را پیدا کرد ... شورت را از درون آب های چرک بیرون آورد و خوب شست . محکم چلاند و آن را آورد و به صاحبش داد . صاحب شورت در حال رفتن بود . از پشت سر او را نگاه کرد و در کمال تعجب متوجه شد صاحب شورت همان پسر نانواست . ***  کسانی که مقابل مغازه ی لباس دست دوم فروشی ایستاده بودند مثل برج زهرمار بودند . هرکس بقچه ای از لباس های مستعمل به بغل داشت و با چشم هایی که آثار کلافگی در آن ها پیدا بود میان مغازه به کنجی تکیه داده و به دیگران نگاه می کرد .   بقچه ی فاطیما از همه بزرگتر بود . کسانی که در نوبت ایستاده بودند از تماشای همدیگر دست کشیده و الان به بقچه ی او چشم دوخته بودند . در انتهای صف دو دختر لاغر و قلمی ایستاده بودند که چشم از او برنمی داشتند و در حالیکه گوشواره های رنگی شان را به اطراف تاب می دادند باز به او نگاه کرده و هر از گاهی با هم پچ پچ می کردند و می زدند زیر خنده . برای چه می خندیدند ؟ ... چه شده بود ؟ ...   به تصویرش که روی شیشه ی ویترینی که پشت آن مانکن های قدیمی و کهنه ای ردیف شده بود نگاه کرد . این طور که به نظر می آمد همه چیز سرجای خودش بود . ناگهانبه یاد بیگودی هایی که دیشب به موهایش زده و با آنها خوابیده بود افتاد .صبح به خاطر اینکه جلوی مغازه نوبت بگیرد در هوای گرگ و میش با هول و هراس لباس پوشیده از خانه بیرون پریده بود .به همین خاطر وقتی به موهایش دست کشید در پشت سرش بیگودی هایی را که گیر کرده و جا مانده بودند، حس کرد . بیگودی ها را آرام و با حوصله از موهایش باز کرد و بدون اینکه کسی ببیند آرام درون کیفش گذاشت . دخترها هنوز از او چشم برنداشته بودند و باز هم به او نگاه می کردند و غش غش می خندیدند . ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

امشی !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ | ۲۰:۵۷ | رحیم فلاحتی
مریدی گفت پیر را : چه کنم کز خلایق به رنج اندرم ازبس که به زیارت من همی آیند، و اوقات مرا از تردد ایشان تشویش می باشد ؟ گفت : هرچه درویشانند مرایشانرا وامی ده، و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه، که دیگر یکی گرد تو نگردند . گر گدا پیشروِ لشکر اسلام بُود کافر از بیم توقع برود تا در چین + کارتون ببینیم.

در چشم های مادر

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ | ۱۸:۳۰ | رحیم فلاحتی
امروز بعد از کلی مطالعه ی کتاب های بالاتر از دیپلم که نصف بیشترشان را هم نفهمیدم و یا اگر چیزی هم متوجه شدم الان که پای این ماسماسک نشسته ام فراموشم شده، رفتم سراغ کتاب "آقای پسر " . کتاب فارسی " بخوانیم " چهارم دبستان . از ابتدا تا انتها ورقی زدم و سعی کردم کمی سر کودک درون را شیره بمالم . اما کتاب ها راچنان تغییر داده اند که نشانی از دوران کودکی ما در آن ها باقی نمانده . اما این شعر و تصویر سازی زیبا نظرم را جلب کرد : در چشم های مادر صد دشت آفتابی صد کوهسار پر برف صد آسمان آبی در چشم های مادر خوبی و مهربانی در چشم های مادر آواز باد و باران شادابی هَزاران گلزار در بهاران در چشم های مادر امید و شادمانی «  محمود کیانوش »

فاطیما ـ 17

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۳ | ۰۹:۱۸ | رحیم فلاحتی

شانه را که گوشه ی دیوار از چشمش پنهان مانده بود برداشت و در حالیکه موهای صابونی اش را شانه می زد خواست مردی را که شورتش را فراموش کرده و برهنه به خانه برگشته بود  را در ذهن خود تصویر کند ، اما هرچه تلاش کرد به جز موجودی عجیب الخلقه و جن سان نتوانست در ذهنش از او بسازد . پارچ را از آب پر کرد و روی سرش ریخت ، فکر کرد این عروس زیرک در مورد مردها چیزهای زیادی می داند . ـ « من اون روز رو ببینم تخم همه شون ور افتاده !»   این را از پشت سرشان زن چاق میان سالی که کنار ستون مرمر نشسته بود گفت و با دست پ.ستان راست خود را که روی زانویش افتاده بود بلند کرد و با دست دیگر شروع به کیسه کشیدن زیر آن کرد . و با هم خندیدند . لحظه ای بعد انگار کسی در میان برکه ای پر از قورباغه سنگ انداخته باشد ... زن ها به همدیگر پیوستند و با دهان های باز و فریادزنان حمام را روی سرشان گذاشته و در مورد مردها هر کدام چیزی گفتند و خنده سر دادند . مجلس شان رفته رفته گرم و گرمتر شد و هر کسی مشغول ادا در آوردن و دست انداختن شوهر خودش شد .  شورت چرخیده و گشته بود و دوباره جلوی پاهای او سبز شده بود . انگار به چیزی گیر کرده بود که فشار آبی که در راه آب جربان داشت نمی توانست آن را با خود ببرد . تمام آبی را که درون تشت بود به طرف آن ریخت . ضربه ی آب شورت را از جا کند و با آب های چرک آلود به سمت فاضلاب برد . در میان آب کف آلود مثل ماهی سفیدی که بالا و پایین بپرد شنا کنان رفت و درون چاه فاضلاب افتاد .   با موهایی که به تنش سیخ شده بود فکر کرد الان صاحب شورت برای پیدا کردن آن با چکمه و پالتو وارد حمام شده و مستقیم به سمت او و سنگی که شورتش را روی آن جا گذاشته بود آمده و با پیدا نکردن آن با صدای کلفت و مردانه اش فریاد زنان خواهد گفت :ـ « شورت من کجاست ؟ » و گلوی او را خواهد گرفت ... فکر کرد مخش معیوب شده  ... چطور در نوبت حمام زن ها اجازه ی ورود به مردها می دهند ؟! ـ « به هیچ وجه درست نیست ... » از پشت سر تازه عروس که روی سنگ روبروی او نشسته بود صدای زنی که مشخص نبود نشسته یا ایستاده حرف او را تصدیق کرد. ـ « می دونی چی می خوام بگم ؟ ... بهداشتی نیست .حموم مردونه و زنونه باید جدا از هم باشه . ولی از قدیم همینطور بوده و هست . » مادرش یک پا را روی زانوی دیگر انداخته بود و با سنگ پای سیاه و بزرگی که دستش بود پاشنه ی پایش را می سابید .   از حمام که بیرون آمدند هوا کمی تاریک شده بود . زن ها هر کدام با ساک حمام شان در دسته های دو و سه نفری گرم صحبت به سمت خانه های شان پراکنده می شدند .  ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود " + کارتون ببینیم

محتضر

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ | ۱۷:۵۶ | رحیم فلاحتی
دوست دارم تا اطلاع ثانوی همه چیز را فراموش کنم ! سیاست، اقتصاد دین ، اعتقاد برادری ، رفاقت فلسفه ، تاریخ و حتی جغرافیایی که در آن حضور دارم . دوست دارم تا اطلاع ثانوی بمیرم ! لطفن برای حضور در موقعیت جغرافیایی ام با شمع و یا اگر درخور و شایسته ی آن ام با شاخه گلی حاضر شوید  خواهشمندم بی اشک و آه ! امضاء: محتضر + لطفن کلیک کنید .

حریر سرخ

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ | ۱۴:۴۸ | رحیم فلاحتی
دیشب  شعری از جنس حریر و اطلسی از خاطرم گذشت . نه دفتری بالای سرم بود و نه قلمی یافتم تا آنچه  از یادم همچون کشتی بادبان برافراشته ای در بادی موافق گذشته بود بر کاغذ آورم . صبح از راه رسیده است و خورشید نیزه های بلند نور را بر اطراف پراکنده است . یاد سُکرآورت سرخوشم کرده ولی از آنچه با تو بر لب جوی گذشت هیچ بر خاطرم نیست جز این حریر سرخ بر گردنم !

کسی این جا در حال فرو رفتن است ...

+ ۱۳۹۲/۱۰/۱۰ | ۱۶:۵۲ | رحیم فلاحتی
نه ! نیازی به آینه نیست . این روح پلشت و این وجدان ناپاک ، قاب شده پیش چشمانم . دیگر این منی را که در وجودم پنهان است دوست ندارم . از خودم بدم می آید . دوست دارم با صدایی که از رعد هم رساتر باشد بر سر خود فریاد بزنم و بگویم : « دست از کارهای خطا بردار! و آدم باش ! » اما شکم گرسنه چه می فهمد این حرف ها را و چشم هایی که به دست های تو دوخته شده است . می دانم در حال غرق شدنم و این باتلاق با هر بار دست و پا زدن بیشتر مرا در خود فرو می برد . اما هنوز بر راه کج می روم و می روم ...    من در سیاهی هایی که ساخته ام و منجلاب خود ساخته غرق می شوم . شما را به خدا کمی مواظب باشید ! به زیر گام هایتان بیشتر توجه کنید . زمین سست است . از زمین های باتلاقی دوری کنید ! + لطفن کلیک کنید !

فاطیما ـ 16

+ ۱۳۹۲/۱۰/۹ | ۱۷:۳۸ | رحیم فلاحتی

***   از درون حمام مثل همیشه بوی نا و رطوبت شدیدی می آمد . صدای برخورد قطرات آب به درون تشت های مسی کر کننده بود و از بخار آب جوش چشم کار نمی کرد . مادرش مثل همیشه تشتی پر از آب گرم را روی سنگی که کنارشان بود ریخت و گفت : ـ « بگیر بشین ! پاک شد ... »   و برای پر کردن تشت دوم در حالیکه پاهای چاقش را با احتیاط روی سنگفرش خیس می گذاشت به سمت شیر آب گرم که سمت دیگر حمام بود رفت و آن جا مقابل شیر آب میان زنان برهنه ی تشت به دست که به نوبت ایستاده بودند رفته و از نظر پنهان شد .  روی سنگ نشست و محتویات بقچه ی حمام را که همراه آورده بود، دوکیسه ، صابون ، لیف ، و شانه و قیچی ها را بیرون آورد و یکی یکی با سلیقه کنار دیوار چید . مدتی نگذشت که مادرش با تشت دوم که پر بود لغزان لغزان از راه رسید و آبی را که بخار از آن بلند می شد غفلتن روی تن او خالی کرد . از داغی آب از جا جهید و داد زد : « بسم الله ... »   مادرش از سر و صدای حمام چیزی از گفته ی او نشنید و باقی مانده ی آب درون تشت را روی خودش خالی کرد و گفت : ـ « آخی ، عجب آبی ! ... »   و بعد از آن کیسه را به دستش کرد و مشغول کیسه کشیدن بدن لایه لایه از چربی و پر چین و چروکش شد . لایه های چربی های بدن مادرش آن قدر عمیق بود که حین کیسه کشیدن گاهی کیسه در میان چین های شکم و سینه اش گیر می کرد و از دستش بیرون می آمد . در همان حال به کیسه کشیدن ادامه می داد و یک به یک میان چین های بدنش را را با دست باز می کرد و لای آن ها را نگاه کرده و با سلیقه می شست . مادرش معمولن هر وقت که برهنه می شد چیزی لابه لای بدنش گم و گور می شد . هفته ی گذشته شانه ی کوچکش ، قبل تر از آن موچین و یک بار هم که چیزی کم از تردستی نداشت بقچه ی حمام بین لایه های بدن مادرش گم شده بود و فقط بقچه را هنگامی که از حمام بیرون می آمدند و مادرش با لنگ حمام آلبالویی رنگش مابین چین های بدنش را یک به یک خشک می کرد نفهمیده بود از کدام قسمت بدنش بیرون آورده بود .          مادرش کیسه را روی دوشش انداخت و تشت را برداشت و برای آوردن آب رفت ، آنجا تشت را پر از آب داغ کرد و به یکباره روی سرش ریخت و به سمت او برگشت و از همان جا با صدای بلند گفت : ـ « چرا بلند نمی شی دختر ؟ بیا سرت رو خیس کن ... » بلند شد تشت را برداشت و به کنار شیر آب گرم رفت و آن را لبالب پرکرد . در حالیکه از سنگینی آب لب پر می زد سر جایش برگشت و نشست .   مادرش کنار شیر آب گرم با کسی مشغول صحبت بود و در همان حال با کیسه ای که کمی پیشتر روی شانه انداخته بود دست هایش را کیسه می کشید .   پارچ کنار دستش را با آب داغ تشت پر کرد و روی سرش ریخت . موها و صورتش را خیس کرد و صابون زد و بعد دستش را روی سنگی که روی آن نشسته بود گرداند و دنبال شانه گشت تا موهای صابونی اش را شانه بزند . دستش به جای شانه  شئی نرم مانند پارچه را لمس کرد ... کف روی چشم ها را با پشت دست پاک کرد و نگاه انداخت . یک شورت سفید مردانه بود ...   شورت را طوری به روی سنگفرش کف حمام پرت کرد انگار دستش از جسمی داغ سوخته باشد و با وسواس و شتاب دست هایش را صابون زد و با چندش و انزجار گفت : ـ « مامان ! این چیه این جا ؟! » و از جا جهید .  مادرش هنوز کنار شیر آب گرم  و این بار کیسه به دست چپش بود و پشت و کمر زنی را که با او گرم صحبت بود کیسه می کشید و برای همین صدای او را نشنید .   عروس جوان مدتی بود که روبروی او روی سنگ نشسته بود و درحالیکه پوستش از گرما و کیسه کشیدن گل انداخته بود تشت آب را روی سرش خالی کرد و موهای خیس خود را شانه کنان گفت : ـ « شورت مردانه بود ... دیروز نوبت حموم مردونه بوده . احتمالن کسی فراموش کرده و جا گذاشته ... ببین این ها چه حال و روزی دارن . آدم شورتش رو فراموش کنه ... »   این ها را گفت و به آب های چرک و کف آلودی که شورت را همراه خود می بردند نگاه کرد و قهقهه زنان خندید . ادامه دارد ...  * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو