+
۱۳۹۲/۱۱/۴ | ۱۷:۵۳ | رحیم فلاحتی
خدیجه با صورتی شبیه ماتم زده ها نخود ها در دست می چرخاند و یک به یک چیزی می خواند و پس از آن نخود ها را درون استکان کمر باریکی ریخته و باز می چرخاند و مثل تاس روی میز کوچکی که جلویش قرار دارد می ریخت و گهگاه به کسانی که در اتاق های دیگر نوبت نشسته و حوصله شان سر رفته و با همدیگر باب آشنایی را باز کرده و از هر دری صحبت می کردند، برای بریدن صدای آن ها دست از کار کشیده و رو به اتاق ها با فریاد می گفت : ـ سکوت !!! ... و بعد برای به دست آوردن دل کسانی که در انتظار نوبت شان بودند با لحن ملایم تری می گفت : ـ تمرکزم رو به هم می ریزید خواهرا ! آخه ایجور نمی شه ! ... و دوباره می رفت تو بحر نخودها . وقتی خدیجه این طور داد می زد زن ها طوری به همدیگر نگاه می کردند که انگار همین الان اتفاقی قرار است بیفتد و آن ها را از جای گرم شان بلند خواهند کرد ، بیرون خواهند کرد و یا در حالی که هوا نیمه تاریک شده مفتش هایی وارد ناگهان وارد خانه شده و یک به یک از آن ها استنطاق خواهند کرد . وقتی نوبت به او رسید هوا کاملن تاریک شده بود . در اتاق ها و گوشه کنار راهرو تعدادی از زن ها تشنه و گرسنه هرکدام جایی ولو شده بودند . در گوشه ای دور و تاریک کسی آهسته و آرام مشغول خر و پف بود . خدیجه دیگر نا نداشت و دو دستی سرش را گرفته و نشسته بود . زیر چشمی به او نگاه کرد و خطاب به بقیه گفت : ـ دیگه برید ! تاب و توانم تموم شد ، دیگه هوشیاری ندارم ... و از زیر تشکی که روی آن نشسته بود لچک سیاهی بیرون آورد و سرش را سفت و محکم بست . زن ها مدتی لب باز نکردند . کسی هم که آن کنج نشسته بود بیدار شده و با صدای خواب آلود گفت : ـ خدیجه قربونت بشم ! من ِ بدبخت از کله ی سحر اینجام . بچه هارو تو کوچه ول کردم و اومدم ... خدیجه که انگار اول زنجموره ی زن را نشنیده بود ناگهان در حالیکه سرش را گرفته بود با چشم های بسته فریاد زد : ـ از جلوی چشمم رد شید !!! و با این فریاد انگار اتاق ها به لرزه در آمد . زن ها از جا بلند شده و بی گفت و شنید ، لال و پشیمان پراکنده شدند . ادامه دارد ... * " فاطیما" ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "
+
۱۳۹۲/۱۱/۴ | ۰۰:۲۸ | رحیم فلاحتی
فراموش گشته ام
همچون
پشت هفتم از نیاکانم
که بازیچه ی باد است و
آفتاب و آب
فراموش گشته ام
همچون
چاه خشکیده ای
در واحه ای که دیگر
گذرگاه هیچ کاروان تشنه ای نیست
فراموش گشته ام
همچون پستان خشکیده ی مادری
از یاد کودکی
ایستاده در پای
درخت توت
فراموش گشته ام
فراموش ...
+
۱۳۹۲/۱۱/۳ | ۱۹:۵۷ | رحیم فلاحتی
ـ به من گفت جادو تو تشک تِ باور نکردم . اومد با دستاش در آورد ! این ها را زنی سرخ رو که انگار تازه از حمام بیرون آمده بود گفت . زن ها حرف می زدند و هر از گاهی او را از نظر می گذراندند . به دماغش نگاه می کردند یا نه ؟! شاید به سبیل هایش، این را نمی توانست متوجه شود . فکر کرد باید در اولین فرصت خودش را به نازیلا برساند و سبیل هایش را رنگ کند . بعد فکر کرد که سبیل هایش رفته رفته خیلی زود شروع به سیاه شدن می کنند و بعد از هر اصلاح ضخیم تر می شوند . دستش را به سمت سبیل هایش برد و خواست ضخامت موهای آن را امتحان کند . موها مثل مفتول شده بود . ناراحت و غمگین فکر کرد چه می شود به یکباره همه ی این موهای زائد را قیچی کند ؟ خانه ی خدیجه مثل همیشه نیمه تاریک و خفه بود ... اتاق های تو در تو پر از آدم بود . از نگاه های چند لحظه قبل زن ها یا از ترس خدیجه بود که قلبش به شدت می تپید . در گوش هایش چیزی چنان می غرید که انگار با زن های دور و اطرافش داخل یک هواپیما در حال پروازند . راهرو پر از آدم بود . زن ها دسته به دسته چهار زانو نشسته بودند. روی زمین فرش و گلیم پهن بود . آرام آرام روی زانو به نوبت به " محضر " خدیجه نزدیک تر می شدند و آن جا برای اینکه اطرافیان گفته های شان را نشنوند به آهستگی با گریه و هق هق و در حالیکه لب هایشان می لرزید دردهایشان را نجوا می کردند .وقتی به تخت خدیجه نزدیک می شدند چهره ی مظلومی به خود می گرفتند و انگار لال دانه خورده و این ها همان هایی نبودند که در حیاط یکریز و بی وقفه حرف می زدند . ادامه دارد ... * " فاطیما" ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "
+
۱۳۹۲/۱۱/۳ | ۰۵:۰۷ | رحیم فلاحتی
صدای من نمی رفت . صورت گرد و بزرگ زن درون کادر حرکت می کرد و لب هایش می جنبید . کمی با کلید روی آیفون بازی کردم . برای لحظه ای صدایی شنیده شد . « ... کمکِ آش نذری ... فاط ... زهـ ... » گوشی را گذاشتم .صدای زنگ قطع نمی شد . گوشی را دوباره برداشتم . تصویر سیاه و سفید آرام جان گرفت . در کادر بسته قسمتی از صورت دختر و پسری که پا بلندی می کردند دیده می شد . زن انگار با دستی آن ها را کنار می زد و با انگشت دست دیگرش روی کلید زنگ ها بازی می کرد ... صدای زنگ توی کاسه سرم طنین می انداخت و هر لحظه بلند و بلندتر می شد .حس آدم گنگی را داشتم که صدایش را کسی نمی شنید و در حال غرق شدن بود ... لب های درشت زن همچنان می جنبید . دلم می خواست فریاد بزنم . دلم می خواست این احساس خفگی دست از سرم بردارد ...
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۸ | ۲۲:۰۷ | رحیم فلاحتی
شب از نیمه گذشته است
و من با کلمات بازی می کنم
هر بار که تاس می ریزم و در صفحه ی مارپله ی مقابلم پیش می روم
خانه ی آخرم به نیش افعی ختم می شود .
حتی شش های مکرر هم فریاد رس ام نیست
و تن زخم خورده ی
زهرخورده ام
به سرِ خانه ی اول باز می گردد ...
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۶ | ۲۰:۰۱ | رحیم فلاحتی
به طرح و نقش کاغذ دیواری ها نگاه می کنم به نوری که از لوسترها و از میان حباب های سرامیکی قد کشیده اند به اطراف به سایه های کوتاه و بلند اشیاء اطرافم ." جنایت و مکافاتی " که روی میز باز ماندهو روزهاست که با من همراه است و حجمی که با هربار دیدنش ترس به جانم می ریزد .کلمات پر تشویشسطرهای دلهره آور .به جعبه ی جادو می نگرم به دستگاه پخشی که روزه ی سکوت گرفته است .روی کاناپه لم داده ام به پا دردم فکر می کنمو کمر دردی که نمی دانم دیسک است یا صفحه کلاچبه کوکوهای نیم سوخته ی داخل سینک و بو و بخار روغن در فضای خانه ، به روغن ماسیده درون تابه نان های بیات داخل سفره صدای ناله ی کتری روی شعله ی اجاق ...نمی دانم چرا این ذهنم چون کودکی بیش فعال این همه این در و آن در می زند ؟کاش روی یک موضوع بند می شد آن وقت" از خروس خون تا بوق سگ " می گماردمش به یاد تو به اندیشه ی گیسوانت چشمان آهو وش سیاهت و چال روی گونه ها و ...می گماردمش به حبس مادام العمرتا فقط و فقط به تو بیندیشد بی هیچ ملاقاتی !
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۶ | ۱۷:۳۲ | رحیم فلاحتی
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه، چه دانی که وقتی دشمن گردد . و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان، که باشد که وقتی دوست شود .
به دوست گرچه عزیزست راز دل مگشای
که دوست نیز بگوید به دوســــــــتانِ عزیز
رازی که نهان خواهی با کس در میان منه و گر چه دوست مخلص باشد، که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد، همچنین مسلسل .
خامشی به که ضمیر دلِ خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی
*
سخنی در نهان نباید گفت
که بر انجمـــن نشاید گفت
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۵ | ۱۷:۴۷ | رحیم فلاحتی
*** ماشین به محله رسیده و نرسیده راننده کنار کشید و پرسید : ـ کجای محله می رید ؟ ـ کوچه ی انتهای بازار . راننده این بار از آینه به او نگاه کرد : ـ خونه ی خدیجه اینا می رید ؟ از شرم سرخ شد و دست و پایش را گم کرد اما سعی کرد به روی خودش نیاورد . موهایش را مرتب کرد و از پنجره مشغول تماشای بیرون شد. فکر کرد واقعن آبرویش رفته . این کارها برایش اُفت داشت ! ... ویلان و سیلان اُفتاده بود به جان کوچه ها . بی خود و بی جهت حرف های این و آن را قبول می کرد . ـ خوب کاسبی می کنه بی مروت ... انگار راننده دل پری داشت . ـ ... ـ خدیجه رو می گم ... ماه گذشته یه « 24 » خرید . می گن تو « مِردکان » یک ویلا درست کرده بیا و ببین . قربون آدم کار بلد ! راست نمی گم خواهر ؟ راننده این ها را که گفت از آینه طوری به عقب و فاطیما نگاه کرد که قلبش به تپش افتاد و نفهمید « آره» بگوید یا «نه» . ـ می گم قربون خدا برم جاییکه اسب هست علف نیست و اونجا که علف فراوونه اسب نداره . اون همه مال و پول و دارایی... اما کو ؟ نه پسر داره و نه دختر . این همه حق و حساب برای کی می خواد بمونه ؟ می گن چندبار می خواستن خونه زندگی شو ببرن اما زنیکه متوجه شده و دزدا رو خار و ذلیل کرده بود ... فاطیما پیش خود فکر کرد که خدا به خدیجه قوت قلب بدهد و خودش این درد او را علاج کند . *** صف جلوی خانه ی خدیجه دو برابر طولانی تر از صف مرکز خرید بود و همگی آن ها زن بودند . یک سر صف از حیاط بیرون آمده و تا بازار کشیده شده بود .به همین خاطر کسانی که آخر صف بودند برای اینکه وقت شان تلف نشود موقتن از صف جدا می شدند و با حوصله و آرامش خریدهای شان را انجام می دادند . عجیب بود که فرودگاه در همان نزدیکی بود و هر دقیقه از بالای سر کسانی که در صف ایستاده بودند هواپیمایی به پرواز در می آمد و صدا به صدا نمی رسید و همه به خاطر غرش مدام هواپیماها فریادزنان با هم صحبت می کردند . ادامه دارد ... * " 24 " مدلی ست از اتومبیل لادا ، ساخت شوروی سابق * " فاطیما" ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۴ | ۱۶:۲۵ | رحیم فلاحتی
پیامکی که امروز حال من را خوب کرد :
« بهترین آدم های زندگی، همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی چایی ات سرد می شود و دلت گرم !»
+
۱۳۹۲/۱۰/۲۳ | ۱۸:۲۸ | رحیم فلاحتی
مرد جوانی که اجناس را تحویل می گرفت آدم سخت گیری بود . هر لباسی که از درون بقچه بیرون می آمد با نگاهی تیزبین از نظر می گذراند ، انگار می خواست لباس را درون چشمش فرو کند . در همان حال دوخت های شان را تک به تک امتحان می کرد و مثل کسی که در جستجوی سرنخ یک پرونده جنایی باشد همه جای لباس ها را را پشت و رو می کرد . بعضی از لباس ها را جلوی دماغش می گرفت و بو می کشید و حتی تصور می شد می خواهد قسمتی از آن را گاز بزند و طعم آن را امتحان کند . سه تا از لباس های سایز تنش را که کنار هم و با سلیقه روی پیشخان چیده بود بعد از اینکه یک دل سیر از پایین و بالا ورانداز کرد عینک اش را از روی بینی برداشت و به فاطیما نگاه کرد . طوری نگاه کرد که انگار نوبت ورانداز کردن او رسیده است و گفت : ـ « برای سه تا صد منات ... » و هر چه در دستش بود مثل آشغال به گوشه ای پرت کرد . فاطیما از تعجب چشمهایش درشت شد : ـ« صد منات ؟! ... » فروشنده انگاراز این سوال صورتش کش آمد و کج شد ، قلبش گرفت و به سرگیجه افتاد . سرش را خاراند عینک اش را به چشم زد و گفت : ـ « قیمت آخرش صد و بیست تا . از اون بیشتر یک کوپیک هم نمی دم . » مدتی بدون ادای کلمه ای کنار پیشخان به لباس هایی که روی هم ریخته شده بود و به چشمش خیلی کهنه می آمد نگاه کرد . برای هرکدام از آن لباس ها یک گونی پول خرج کرده بود .ماه ها پشت هم شب کاری مانده بود و از زور بی خوابی در حالی که از سرگیجه و خستگی سرش به در و دیوار می خورد کار کرده بود . ذره ذره از گلویش بریده و با هزار و یک مصیبت پول جمع کرده بود . ـ « آخه من ... » مرد خودکاری را که برای نوشتن قبض رسید در دست داشت با بیحوصلگی روی پیشخان پرت کرد و گفت : ـ « خواهرم وقت ندارم ! اگه راضی هستی پولت رو بدم ، راضی نیستی لباس هاتو جمع کن خوش اومدی !» به ساعتش نگاه کرد . ساعت سه بود . الان خدیجه حوصله اش سر رفته بود و در حالیکه پشت سرش غرغر می کرد منتظرش بود . بار آخر کلی به او سفارش کرده بود : « اگر قبل از ماه رمضون نیومدی بدون دیر کردی ... » به همین خاطر بود که سرش را پایین انداخت و به آهستگی گفت : ـ « راضی ام ! » *** ادامه دارد ... * " فاطیما" ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "