آبلوموف

و نوکرش زاخار

صوفیانه !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۹ | ۰۷:۰۹ | رحیم فلاحتی
« رازومیخین که پشت سر آن ها از پله ها پایین می آمد، پرسید :ـ مگر در را قفل نمی کنی ؟ـ هیچ وقت .و بعد راسکلنیکف با بی اعتنایی اضافه کرد :ـ دو سال تمام است که می خواهم قفل بخرم .آنگاه خنده کنان رو به سونیا کرد و گفت :ـ کسانی که چیزی برای قفل کردن ندارند ، سعادتمندند. نه ؟ »+ برگرفته از رمان " جنایت و مکافات" فئودور داستایفسکی ، ترجمه ی مهری آهی، نشر خوارزمی

فاطیما ـ 15

+ ۱۳۹۲/۱۰/۸ | ۱۶:۳۱ | رحیم فلاحتی

Fresh Vegetables Wet Market" - by Julia Patience"  پیش خودش فکر می کرد برای چه او این قدر مورد علاقه ی سبزی فروش ها است ؟ ..  از آن سوی پیشخان سبزی فروشی یکی سمت او خم شد و گفت : ـ  « دختر خانم لطفن بیا اینجا ... »شنید و اعتنایی نکرد و به مرد مسنی که در نزدیکی اش پشت پیشخان بود گفت :ـ «سبزی قطاب بدید ! از هر کدوم دو دسته ...»و لحظه ای بعد سبزهایی که به سمت او دراز شده بود را گرفت و در حالیکه به زحمت درون ساکش جا می داد یک لحظه خواست که قیمت هر دسته را بپرسد و بعد فکر کرد کار خوبی نیست . به همین خاطر سبزی را درون ساک گذاشت و کارش که تمام شد اسکناسی را به سمت فروشنده گرفت و گفت : ـ «حساب کنین ! »تا زمانی که از بازار بیرون آمد و به خانه رسید، در طول کوچه و بازار همه به کوهی از سبزی که او به بغل گرفته بود نگاه می کردند . به محله که رسید بچه های همسایه از پشت سرش می دویدند و هر کدام شاخه ای از کوه سبزی ها می قاپیدند و با صدای بلند می خواندند :ـ « شنگولم و شنگولم رو شاخام علف آوردم ... » وقتی وارد خانه شد از بوی خمیر فهمید که خیلی وقت است که خمیر قطاب آماده شده است . خاله هایش هم آمده بودند و با سرهایی لچک بسته همراه مادرش مشغول پهن کردن خمیر بودند .گلیمی که روی زمین پهن کرده بودند از آرد سفید شده بود . هر کس گوشه ای نشسته بود . یکی خمیر ورز می داد،یکی کنده می گرفت و دیگری پهن می کرد . با دیدن او همگی دست نگه داشتند و خاله ی بزرگش گفت : ـ « خاله قربون قد و هیکلت ... »  و او را با دست های آردی به سمت خودش کشید و با لب های داغش لپ های او را با صدای ملچ ملوچ بوسید . مادرش هم با صورتی که از پهن کردن خمیر مثل سیب سرخ شده بود به سبزی های داخل ساک نگاه کرد و گفت : ـ « سبزی ها رو پاکردی، خرد کن بده داخل این ها رو پر کنیم ... »***ادامه دارد ... * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

اما تو !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۷ | ۰۶:۱۰ | رحیم فلاحتی
چه چیز را تقدیم تو کنم ؟ ما زبان همدیگر را نمی فهمیم . من غریق واژه و کلماتم و قصه و شعر در خون من جاری ست . اما تو ! چه بگویم ؟! در خواب و بیداری ورد زبان ات و تسبیح بام تا شام ات « دریک » و « زریک » و رویای هر سحرگاه ات پیش از من رفتن به حجله گاه «داریوش» بوده است ! می دانم و یقین دارم حتی کتاب های نانوشته ام را تقدیم ات نخواهم کرد !

فاطیما ـ 14

+ ۱۳۹۲/۱۰/۶ | ۱۹:۰۰ | رحیم فلاحتی

پسر پول را گرفت و بدون اینکه نگاهی به آن بیندازد با حرکتی عصبی درون قوطی پشت سرش پرت کرد و نان را روی پیشخان گذاشت و به نفر بعدی گفت : « چند تا ؟ »   نان را با وسواس و سلیقه ی خاصی برداشت و درون ساک خاکستری رنگی که همراه آورده بود گذاشت و باز ناز و عشوه ای مخصوص به خود خطاب به فروشنده گفت :« خیلی ممنون ! » و مثل لبو سرخ شد .    وارد کوچه شد و در حالیکه با کفش های پاشنه بلند و حرکاتی ناموزون راه می رفت فکر کرد خدا می داند الان آن پسر فروشنده در مورد او چه فکرهایی خواهد کرد . حتمن به بی دست و پایی و حواس پرتی اش فکر کرده و تصمیم خواهد گرفت در مورد رابطه اش با او تجدید نظر کند . از این فکر احساس دلهره و تهوع عجیبی گرفت و فکر کرد چرا فروشنده امروز با اینطور رفتار کرد ؟ حتی قبل از این که پول خرد ها از دستش پایین بریزد یکبار هم به او نگاه نکرده بود ؟ امروز زشت به نظر می آمد یا نه ! چه شده بود ؟ به تصویرش روی ویترینی که از مقابل آن می گذشت نگاه کرد . نه ! آنطور هم بد به نظر نمی آمد . فقط گل های صورتی رنگی که قبل از بیرون آمدن از خانه جلوی آینه ی راهرو ایستاده و به موهایش سنجاق کرده بود شل و آویزان شده بودند .حتمن وقتی مقابل مغازه دنبال پول می گشت شل شده بودند .   از شرم و خجالت گُر گرفت و عرق به تنش نشست . از خیابان گذشت و از پیاده رو به سمت بازار راه افتاد ، فکر کرد حتمن پسر فروشنده از دنده ی چپ بلند شده و یا مشکلی برایش پیش آمده بوده آست . به قول مادرش : « زندگیه دیگه ! آدم از فرداش خبردار نیست چه بلایی می خواد سرش بیاد ... »   تازه به بازار رسیده بود که حس کرد پاشنه هایش زق زق می کنند .نتیجه ی پوشیدن کفش پاشنه بلند همین بود .مادربزرگش قبل از این همیشه می گفت از این کفش های پاشنه بلند بالاخره پاهایت کج می شوند . ایستاد و خم شد و به پاهایش نگاه کرد . هنوز که پاهایش کج نشده بودند .  وارد بازار که می شد علی الخصوص وقتی به راسته ی سبزی فروش ها که می رسید انگار از هیجان می خواست قلبش بایستد . همه ی سبزی فروش ها پسرهایی جوان و یا همسن و سال او بودند . همگی طوری با حسرت او را نگاه می کردند که انگار کار و بارشان از صبح تا شب این بوده که آن جا بایستند و چشم به راه او باشند و هرکدام خطاب به او چیزی بگوید : ـ خانم خوشگله ! شاهی تازه دارم ... ـ آهو خانم ! همچین پیازی رو اگه کل بازار ر بگردی پیدا نمی کنی ! ...    سبزی فروش های غریبه با دیدن او به جنب و جوش می افتادند و با سرو صدایی عجیب سبزی ها را در دست می گرفتند و کم می ماند به روی پیشخان ها بروند . او از این همه سر و صدا نفسش بند می آمد .ادامه دارد ...* " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

کمپین من هستم !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۵ | ۰۹:۵۰ | رحیم فلاحتی
داستان وقتی شروع شد که فهمیدیم بنیاد کودک یک طرح جدید دارد. صبحانه؛ وعده ای که شاید از نان شب واجب تر باشد. آن هم برای بچه هایی که باید یک صبح با نشاط را در مدرسه شروع کنند. بنیاد کودک، بچه های مناطق محروم ایران را می شناسد. خوب می داند که کودکان با استعدادی هستند که راه درس خواندن برای شان دشوارتر از آنی است که ما فکر می کنیم. کمک شان می کند تا بتوانند درس بخوانند. بنیاد کودک حالا یک فکر جدید دارد. بچه های مناطق محروم ایران، تنها چیزی که اصلن در برنامه روزشان پیدا نمی شود صبحانه است. آنقدر گرفتاری دارند که صبحانه خوردن به فراموشی سپرده شود. وعده ای که برای رشد تحصیلی آن ها ضروری است. می خواهیم صبحانه را به مناطق محروم ببریم. لطفن ادامه را این جا بخوانید : من هستم !

کلیسای عیسی بن مریم

+ ۱۳۹۲/۱۰/۴ | ۲۰:۰۳ | رحیم فلاحتی
سه تا کوچه را که رد می کنم ، همان ابتدای کوچه ی چهارم خورشید با نیزه های بلندش از کنار صلیب روی شیروانی خلیفه گری ارامنه صاف می زند توی چشمم .    این کوچه با حیاط های پر از کاج سرشار از خاطره است . پایم که می رسد این جا سی و اندی سال تصویر و صدا و همهمه روی ذهنم آوار می شود . کمتر جایی از شهر برای من این گونه است . نمی دانم ، شاید به همین جهت اسم این کوچه را که بی شباهت به خیابان نیست ، گذاشته اند « متروپل » . ترک و فارس و گیلک و ارمنی . انگار کشور هفتاد و دو ملت است این جا .    سر صبح که با آندره می رویم مدرسه از او می پرسم : « چرا بالای اون ساختمونا علامت جمع گذاشتن ؟ » پوزخندی می زند و می گوید : « خره! اون علامت جمع نیست ، صلیبه ! » حس می کنم نوک دماغم قرمز شده و دیگر نمی پرسم صلیب چیست و خودم را جلوی مدرسه قاطی بقیه ی بچه ها می کنم و آندره هم می رود سمت یوریک .     کلاس سوم بود که فهمیدم صلیب چیست و چرا برای مسیحی ها اهمیت دارد و مقدس است . معلم برای ما توضیح داد که ارامنه اعتقاد دارند حضرت مسیح را مصلوب کرده اند و صلیب را نماد شهادت او می دانند . به همین خاطر یوریک آن روز عکسی را از کلیسا امانت گرفته و با خود آورده بود . هنوز هم وقتی به یاد آن عکس و میخ های درشتی که به دست و پای حضرت عیسی زده بودند و آن تاج خار روی سرش می افتم تمام تنم ریش ریش می شود .    آندره با بچه های ارمنی زنگ کلاس دینی می رفتند حیاط . بچه زرنگ ها درس می خواندند و بقیه بازی می کردند و ما با حسرت از پشت پنجره آنها را تماشا می کردیم .    هنوز نگاه سرزنش بار پدرم سر شام آن زمستان که برف زیادی باریده بود یادم می آید . مادر داشت غذا می کشید که یک باره از دهانم پرید : « کاش ما هم ارمنی بودیم . آندره و بچه ها سه روز برای کریسمس تعطیل اند . » همان نگاه پدر کافی بود که تا آخر شب لال مانی بگیرم .   آندره می گفت : « ما روزهای یکشنبه می ریم کلیسا » راست می گفت . مدیر مدرسه ساعت درس دینی را جوری تنظیم کرده بود ، بچه هایی که دوست دارند به کلیسا بروند . فراش مدرسه آنها را می برد و بعد از مراسم برمی گرداند . کلیسا انتهای کوچه ی عیسی بن مریم بود و تا مدرسه فاصله ی چندانی نداشت .   یادم می آید یوریک با ساشا و آرتم و بقیه ارمنی صحبت می کرد اما وقتی به آندره می رسید مثل ما فارسی حرف می زدند . زنگ مدرسه خورده بود و توی نم نم بارانی که می بارید بر می گشتیم خانه . طاقت نیاوردم و از آندره پرسیدم : « چرا تو ارمنی حرف نمی زنی ؟»  این بار آن "خری " را که تکیه کلامش شده بود را تکرار نکرد وگفت : « برای اینکه ما روس یم . پدر بزرگم از اوکراین مهاجرت کرده .»    اولین بار بود که پهلوی او کم نمی آوردم . توی دلم گفتم :« خوش به حال خودم ! هم فارسی بلدم ، هم ترکی و گیلکی .»   جلوی خانه شان می رسم . پرده های سنگینی پشت پنجره افتاده و خانه سوت و کور است . از سر و روی خانه غم می بارد . می دانم الان مادام خانه است .اما دل و دماغ اینکه به پیر زن سر بزنم را ندارم . دوباره تصویر آن روز که آندره و مادام را بردم فرودگاه می آید جلوی چشمانم . حال و هوای عجیبی داشتند . مادر و پسر انگار آخرین باری بود که همدیگر را می دیدند .    سعی می کنم قدم هایم را تندتر کنم . اما انگار راهی برای خلاص شدن از این خاطره ی تلخ نیست .    چندماه بعد از حادثه ی یازده سپتامبر و فرو ریختن برج های دو قلو بود که نشانه هایی سوخته و ذوب شده ی آندره را از آمریکا برای مادام فرستادند . همه اش درون یک قوطی بود .   + میلاد پیام آور صلح و مهربانی حضرت مسیح مبارک ! + این پست به مناسبت میلاد مسیح بازنشر شده است .

فاطیما ـ 13

+ ۱۳۹۲/۱۰/۴ | ۰۸:۴۷ | رحیم فلاحتی

جوان فروشنده پس از کفش ها نگاهش را یک راست به چشم های او دوخته و به جای صحبت لبخند های معنی داری به او زده بود . همان شب این پسرنانوا را هم با آن لبخند معنی دارش در خواب دیده بود. در خواب او دوباره از خیابان مقابل نانوایی می گذشت ...  اتومبیل قرمز رنگ پسر فروشنده در مسیر حرکتش به خاطر او متوقف شده بود ... پسر جوان از اتومبیل پیاده شده و به او نزدیک می شد، با احترام دست او را گرفته و به سمت اتومبیل می برد ، در ِ جلو اتومبیل را بازکرده و او را نشانده و خودش هم کنارش نشسته بود و در حالیکه فرمان را با شیطنت به اطراف می چرخاند او را در سراسر شهر گردانده و گهگاه به سمت او برگشته و با نگاهی سرشار از خوشبختی او را نگاه می کرد... بعد از آن خواب غرق عرق از خواب بیدار شده و در حالیکه قلبش به شدت می تپید ، کله ی سحر ،چشمش را به روی خرخر های خفه ی مادرش باز کرده بود . با نزدیک شدن نوبتش حس کرد قطرهای عرق از میان کمرگاه و پیراهن و یقه اش راه افتاده است . پول خردها را از جیبش بیرون آورد و در حالیکه می شمردشان فکر کرد برای چه این همه عرق می کند ؟ وقتی پیاده روی می کرد ، پله ها را بالا و پایین می رفت ، حتی در خواب . انگار زیر پوستش پر از آب بود .   هنوز سه نفر جلوتر از او بودند . فروشنده پول ها را  از دست هایی که سمت او دراز می شدند گرفته و به درون قوطی فلزای که نزدیکش بود پرت می کرد و برای برگرداندن باقی مانده ی اسکناس ها درون قوطی را می کاوید و سکه ها را مثل مُهر روی پیشخان می کوبید . نوبت او بود .   به سمت پیشخان رفت و پول هایی که دستش بود را بدون نگاه به فروشنده روی پیشخان گذاشت و چشم به زمین دوخت و ایستاد . از هیجانی که به او دست داده بود باقی سکه ها از دستش به روی پیشخان ریخت و یکی از آن ها روی سنگفرش افتاد و مثل تایری فلزی در کنار دیوار شروع به غلتیدن کرد . فروشنده نان را به سمت او دراز کرد و با دست دیگر به روی پیشخان کوبید و گفت : « زود باش خواهر ... »  نانی را که به سمت او گرفته بود روی پیشخان انداخت و پول را از مرد میانسالی که بعد از او ایستاده بود گرفت و برای خرد کردن آن به سمت قوطی فلزی اش برگشت . هرچه تلاش کرد سکه هایی را که کنار دیوار غلت می خوردند و می چرخیدند را نتوانست بگیرد . بیست کپیکی های نقره ای چرخیدند و چرخیدند و به درون سوراخی که کنج دیوار بود افتادند . بی خیال آنها شد، دستی به موهایش کشید و آن ها را مرتب کرد، دست به درون کیفش برد و جیب های کوچش را گشت اما پول خردی پیدا نکرد . کسانی که در نوبت ایستاده بودند حوصله شان سر رفته بود و با صورت های خواب آلود و حرکات عصبی او را نگاه می کردند . اولین اسکناسی را که به دستش رسید بیرون کشید و به فروشنده داد و در حالیکه از شرم سرخ شده بود گفت : « اگه زحمتی نیست یه دونه نان جو هم بدید ...» ادامه دارد ... + کارتون ببینیم . * " فاطیما"  ترجمه ای است از رمانی به همین نام از نویسنده ی آذربایجانی به نام " آفاق مسعود "

خوش خیال

+ ۱۳۹۲/۱۰/۳ | ۲۰:۲۷ | رحیم فلاحتی
کسی مدام صدایم می زند : « هیراد ! هیراد ! برگرد ، راه از این طرف است . اشتباه نکن ! » اعتنایی نمی کنم . خوش خیال و خام در راه خویش می روم .

صفرهای انباشته شده

+ ۱۳۹۲/۱۰/۳ | ۲۰:۲۴ | رحیم فلاحتی
اوضاع عجیبی است . حال خودم را می فهمم ... یعنی می دانم حال خوبی ندارم . روحیه زیر صفر . امید به آینده ، صفر . اخلاق ، صفر . یعنی هرچه که در این زندگی ِ سگی لازم داری تا سر پا بمانی ، صفر .    نمی دانم با این صفرهای انباشته چه کنم . اعدادی که حاصل مجموع شان هم صفر است ، صفر ! حتی به درد درست کردن مربا هم نمی خورند !

درد عظیم !

+ ۱۳۹۲/۱۰/۲ | ۱۸:۰۱ | رحیم فلاحتی
نمی دانم چند هزار سال از قدمت زمین می گذرد، اما همچنان آرام و رام در مداری پیرامون خورشید و خود می گردد، گاه عصبی و غمگین و گاه مهربان و انگار در چرخش بی وقفه ی خود به این می اندیشد : « چه درد عظیم و دشواری است انسان را بر روی شانه های خود تحمل کردن ! » + کارتون ببینیم.
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو