ما را هم از این نمد کلاهی است
شرکتی که در آن مشغول به کار هستم یک شرکت بزرگ صنعتی است که با آغاز تلاطم های بی سابقه ی بازارارز و تحریم ها باسن مبارکش را پایین گذاشته، مثل خیلی از صنایع که با آن ها در ارتباط هستیم . برای همین تمام قراردادهای تولید یا معلق شده اند و یا دود شدند و رفته اند هوا. و به این ترتیب قُلی مانده و حوضش . ابتدا اضافه کارها قطع شد و پس از آن نهار را حذف کردند و در ادامه ساعات کاری را کم کردند که وجود کارگرهای بیکار که در گوشه و کنار کارخانه مشغول خواب و چرت زدن هستند خدای ناکرده موجب بروز حادثه نشود.
خلاصه یک مثل قدیمی می گوید : « عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد » . می پرسید چرا ؟! برای اینکه با این همه وقت اضافه، تلافی روزها و ماه های گذشته را در آورده ام . دیروز عصر غم نان را کنار گذاشتم و یک نفس تا نیمه شب کتاب خواندم . فیلم نامه ی خوشه های خشم که از رمان جان اشتاین بک اقتباس شده است. رمان را سال ها قبل خوانده بودم .اما فیلم نامه شکل و شمایل مختصر، و گاهی با تغییرات نانالی جانسون نویسنده ی فیلم نامه همراه شده بود. با همه این احوال دیالوگ مادر و تام در انتهای کتاب برای جالب و به یاد ماندنی بود:
مادر : من می تونم قایم ات کنم . تامی .
تام : ( در حالی که دستان او را نوازش می کند.) می دونم که می تونی مادر . ولی من دلم رضا نمی ده . تو می خوای کسی رو قایم کنی که یه نفر رو کشته ... این جوری تو هم می افتی تو دردسر .
مادر : ( در حالیکه صورت تام را با دستانش نوازش می کند.) خیلی خب، تامی ، حالا می خوای چی کار کنی ؟
تام : ( متفکرانه ) می دونی تو چه فکری ام مادر ؟ تو فکر کیسی . چیزایی که می گفت ، کارایی که می کردو این که چه جور مُرد. من همه ی اینارو یادمه .
مادر : آدم خوبی بود.
تام: من به خودمون هم فکر می کنم ... به مردمی که مثل خوک زندگی می کنن و روی طلا خوابیده ن . به این که یکی میلیون ها جریب زمین داره ، عوض اش کرور کرور زارع گشنه ن . تو این فکرم که کاش همه ی مردم با هم جمع بشن و داد بزنن.
مادر : ( وحشت زده ) تامی اونا تو رو می برن ، می کشنت ، مثل کیسی .
تام : اونا به هر حال دیر یا زود منو می گیرن و می برن فقط به خاطر یه چیز و بعد ...
مادر : تو که نمی خوای کسی رو بکشی، تام ؟ !
تام : نه مادر ، نه ، نمی کشم، تو این مدت که فراری ام ، شاید بتونم یکی رو پیدا کنم. دور این شهر بگردم تا ببینم این وسط چی اشتباهه، بعد ببینم کسی هست که بتونه کاری کنه ، ( بانگرانی ) ولی ، چیزایی که می گم هنوز واسه خودم درست و حسابی معلوم نیس ... نمی دونم ، هنوز اون قدر که باید نمی دونم .
مادر : ( پس از مکثی ) چه جوری ازت خبر بگیرم ؟ ممکنه اونا بکشنت و من نفهمم . ممکنه اذیتت کنن . چه طور بفهمم ؟
....
* فیلم نامه خوشه های خشم ، نانالی جانسون , علی زارع، نشر افکار ،چاپ اول ، 1389،تهران ، ص 151و 152
چه فرصت خوبی