آبلوموف

و نوکرش زاخار

اسب حیوان نجیبی است

+ ۱۳۹۲/۱/۱۵ | ۱۸:۱۱ | رحیم فلاحتی
برای تو از چه بنویسم ؟از اسب جنگی اسپیلبرگ از رستم و رخش از خسرو پرویز بر ترک شبدیزکدام یک ؟تو که تا به حال اسبی را لگام نزده ای تا پایت به رکاب رسیده باشد یورتمه ، چهار نعل ، به تاخت رفتن می دانی چه ؟« اسب حیوان نجیبی است » چشمان قشنگی دارد . یالش هم زیباست !باز می گویم : « اسب حیوان نجیبی است » اما تو به چه خواهی نازید ؟ « به تانک خود ؟! » آیا می توانی بگویی « تانک حیوان نجیبی است » خنده دار نیست ؟! عکس از : www.fasleno.com

مرد چوگان باز

+ ۱۳۹۲/۱/۱۴ | ۲۰:۴۳ | رحیم فلاحتی
کاش ! ای کاش ! کسی مرا مثل یک زیلوی خاک گرفته می تکاند و یا مثل گلیمی کنار رود می شست  یا چون قالی نقش ترکمن به روی تختی چوبی پهن می کرد زیر سایه ی بید مجنون ، می نشستم به انتظار صدای سم ضربه های اسبی از نژاد اصیل ، چشم انتظار یال های افشان در باد و غبار نرمی که در پس تاخت او به هوا بر می خاست ... های ! های شاعرک کجایی ! مرد چوگان باز به سراغ گوی خویش آمده است . نقاشی بر گرفته از : www.graceyweisbord.com

بهارانه

+ ۱۳۹۲/۱/۱۱ | ۱۷:۴۱ | رحیم فلاحتی
بهار نرم نرمک همنشینی شاخه های تهی از برگ را آغاز می کند و دیو سرما دزدانه رخت بر می بندد . چلچله ها می آیند و نوید بهار را می دهند و نسیم ، عطر دلاویز پری مه روی بهار را بر سرتاسر دشت هدیه می دهد و شکوفه های تازه رسته را به رقص می خواند . همچون تو که آمدی و گرما و عطر نفست مرا شکوفایی و امید بخشید .    یادم می آید دزدانه از روزنه ی چشمانم به درون قلبم خزیدی و چه زیبا مسخر نمودی آن را ! ... اما من دق الباب خواهم نمود . نه دزدانه ، بلکه با هزاران فریاد شوق خواهم آمد تا رسوای رسوا از عشق تو شوم .    می خندی به دیوانه ی مجنونت ؟! می اندیشی که دیر آمده ام ؟ نه ! دیر نیست . آمده ام ، اما نمی دانی چگونه و برای چه ؟  حال که بهاری دیگر است می خواهم با عشقی آتشین تر از پیش که در رویاها فقط می توان مجسم نمود به استقبال تو بیایم و بگویم : ای نازنین همیشه همچون این بهار مستمر و برقرار باشی و شعله های آتشین عشق را در چشمان تو نظاره گر باشم !  امید و صد امید ...

اوصاف تو

+ ۱۳۹۲/۱/۱۱ | ۱۷:۰۰ | رحیم فلاحتی
آغوش تو ســـر سبزی جنگل به بهـــاران عطـــــر نفست مـــژده ز یاد خـوش یاران با این همه اوصاف که از روح تو جاریست دیگر چه نیــــازی به غــــم و بارش بـاران

بانگ کن تا ترا حلوا دهم !

+ ۱۳۹۲/۱/۱۰ | ۲۰:۲۷ | رحیم فلاحتی
شنودم که روزی شبلی رحمه الله علیه در مسجدی شد تا دو رکعت نماز بگزارد و زمانی برآساید . در مسجد کودکان دبیرستان بودند ؛ اتفاق را وقت نان خوردن کودکان بود و دو کودک به نزدیک شبلی رحمه الله علیه نشسته بودند ، یکی پسر منعمی بود و یکی پسر درویشی و دو زنبیل نهاده بودند ؛ در زنبیل پسر منعم نان و حلوا بود و در زنبیل پسر درویش نان تهی . پسر منعم نان و حلوا می خورد و پسر درویش از وی حلوا همی خواست . پسر منعم گفت : اگر ترا پاره ی حلوا بدهم تو سگ من باشی ؟ گفت : باشم . گفت : بانگ کن تا ترا حلوا بدهم . آن بیچاره بانگ سگ همی کرد و پسر منعم حلوا به وی همی داد . چند کرت هم چنین بکرد و شیخ در ایشان نظاره می کرد و می گریست . مریدان گفتند : ای شیخ ترا چه رسید که گریان شدی ؟ گفت : نگاه کنید که طامعی و بی قناعتی به مردم چه می کند ؛ چه بودی اگر آن کودک به نان خشک تهی خود قانع بودی و طمع حلوای آن کودک نکردی ؟ تا وی را سگ همچون خودی نبایستی بود . بر گرفته از : قابوسنامهنقاشی از : Briton Riviere 1840-1920www.liverpoolmuseums.org.uk

زنده خورده شدن

+ ۱۳۹۲/۱/۶ | ۱۰:۳۲ | رحیم فلاحتی
آدم ها همواره تشنه ی قدرت بوده اند و برای دست یابی به ارکان آن سعی و تلاش بسیار کرده اند . گاه موفق بوده اند و گاه متحمل شکست و مرگ درد ناکی شده اند . البته بوده اند کسانی هم به دلیل نزدیکی به قدرت های مستبد به خاطر سوءظن دچار شکنجه شده و عذاب کشیده و گاه سر بی گناهشان بالای دار رفته است . عباسقلی غفاری فرد در کتاب " تاریخ سخت کشی " به گونه هایی از شیوه های کشتار مغضوبین و گناهکاران اشاره کرده است . با نگاهی به این اعمال وحشیانه گاه متصور می شود حکام مستبد به بهانه ی زهر چشم گرفتن از اطرافیان به دنبال نوعی لذت جویی هم بوده اند . بخشی از این کتاب را با هم می خوانیم :  « شاه عباس اول صفوی گروهی دژخیم داشت که به آنها چیگ یین می گفتند . در زبان ترکی چیگ یا چی به معنی خام و گوشت خام است و یین به معنی خورنده می باشد . چون این دو واژه در کنار یکدیگر بیاید ، به معنی خام خور یا گوشت خام خور خواهد بود . گروهی از این خام خورها یا زنده خواران زیر فرمان ملک بیگ اصفهانی جارچی باشی به سر می بردند و برای مجازات وحشیانه ی گناهکاران آماده بودند . همین که فرمان مجازات از سوی شاه داده می شد ، آنها گناهکار را از یکدیگر می ربودند و بینی و گوش او را به دندان کنده و می خوردند . همچنین ، دیگر اندام های او را به دندان جدا کرده و می خوردند تا گناهکار جان سپارد . این گروه جامه ی ویژه ی خود را داشتند و برای اینکه شناخته شوند تاج های بی عمامه ی کلفت و دراز به اندازه ی یک زرع بر سر می گذاشتند و اطراف آن را با تاغ های پر کلنگ و بوم می آراستند . بیشتر آنها مردمان تنومند و زشت و بلند بالا بودند ...»   برگرفته از : تاریخ سخت کشی ، عباسقلی غفاری فرد ، انتشارات نگاه تهران 1389

گرسنه

+ ۱۳۹۲/۱/۴ | ۲۰:۱۳ | رحیم فلاحتی
چند روزی که گذشت با رمان " گرسنه " نوشته ی کنوت هامسون نروژی دست به گریبان بودم . وقتی می گویم دست به گریبان یعنی به معنای واقعی آن . حتی وقتی الان که کتاب را به پایان رسانده ام هنوز راوی اول شخص دست از سرم برنمی دارد . هامسون درد فقر و گرسنگی را چنان در دل کلمات جا داده که خواننده در همدردی و جاهایی همذات پنداری با راوی راه گریزی پیدا نمی کند .   از این کتاب با همه ی تلخی اش لذت بردم .این کتاب با ترجمه ی خوب احمد گلشیری توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است .« دردسرهام روز به روز بیشتر می شد . حالا دیگه به اون جا رسیده بود که هیچ چیزی برام نمونده بود ، حتی یه شونه نداشتم موهامو شونه کنم ؛ یه کتاب نداشتم وقتی نومیدی به سراغم می اومد مونسم باشه . سرتاسر تابستونو یا تو قبرستون ها یا پارک های نزدیک کاخ می گرفتم می نشستم به این خیال که مقاله ای برای روزنامه ها بنویسم . ... »

آرزو

+ ۱۳۹۲/۱/۳ | ۲۰:۳۲ | رحیم فلاحتی
به جان ، جوشم که جویای تو باشم خســـــی بر مـــوج دریـــای تو باشم تمـــــــام آرزوهـــــــای مــنی ، کاش یکی از آرزوهـــــــــای تو باشـــــــم ! محمد رضا شفیعی کدکنی

سفرنامه ی باران

+ ۱۳۹۲/۱/۳ | ۲۰:۲۳ | رحیم فلاحتی
آخرین برگ سفرنامه ی باران ،                                     این است : که زمین چرکین است . محمد رضا شفیعی کدکنی ( م . سرشک ) در جستجوی نیشابور ، مجتبی بشر دوست، نشر ثالث ، تهران 1379

سترون

+ ۱۳۹۲/۱/۲ | ۱۰:۳۷ | رحیم فلاحتی
آه در باغ بی درختی ما این تبر را به جای گل که نشاند ؟!چه تبر ؟ اژدهایی از دوزخ که به هر سو دوید و ریشه دواند بشنو از من که این سترونِ شوم تا ابد بی بهار خواهد ماند هیچ گُل از برش نخواهد رُست هیچ بلبل بر او نخواهد خواند .ه . ا . سایه ، سیاه مشق ،نشر کارنامه ، تهران 1378 عکس از : jobs.aol.com
آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو