آبلوموف

و نوکرش زاخار

شما که دروغ نمی گید ...

+ ۱۳۹۴/۳/۲۱ | ۲۳:۲۷ | رحیم فلاحتی

  نمی دانم چطور شد که امروز گذارم به مقابل چند مدرسه و دبیرستان افتاد ـ یک جورهایی سرگردان بودم تو محله و خیابان ـ کنار در ورودی همه ی آن ها پرده ی عریض و طویلی نصب شده بود که پیامی با این مضمون را اعلام می کرد :

« در این واحد آموزشی برای ثبت نام از دانش آموزان هیچ وجهی دریافت نمی شود .»

 خنده ام گرفت. نمی دانم چرا وزارت معظم آموزش و پرورش هرسال به زور سُمبه و درفش می خواهد این موضوع را به مردم حقنه کند که آموزشش رایگان است . والله! به پیر به پیغمبر الان بدون پول تُف کف دست آدم نمی اندازند چه برسد ثبت نام مدرسه.

  اتفاقا همین الان فیش دویست و چهل هزار تومانی مدرسه ی  آقای پسر که باید قبل از دریافت کارنامه واریز شود رو ی میزم منتظر است . در خیال واریز کردن و نکردن دو دلم که حرف های آقای پسر را به یاد می آورم : « بابا ! آقای مدیر گفت اگه این پول واریز نکنید سال دیگه ثبت نام نمی کنم ... »

جدایی

+ ۱۳۹۴/۳/۲۰ | ۱۵:۱۹ | رحیم فلاحتی

جدایی چون میله ای آویزان در هوا

به سر و صورتم می خورد

هذیان می گویم

می دوم جدایی در پی ام 

رهایی از آن ممکن نیست

پاهایم توان ایستادن ندارند

جدایی زمان نیست ، راه نیست

جدایی ، پلی در میان

از مو باریکتر ، از خنجر تیزتر

از خنجر تیزتر ، از مو باریکتر

جدایی پلی میان ما

حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم .

 

ناظم حکمت ـ ترجمه ی احمد پوری

همکار حرفه ای

+ ۱۳۹۴/۳/۱۸ | ۱۵:۵۱ | رحیم فلاحتی

 

  امروز به طور اتفاقی صفحه ی سوالات وبلاگ بیان را می خواندم که به پرسش یکی از کاربر ها برخوردم و تحت تاثیر جواب منطقی و حرفه ای " بیان " ی ها قرار گرفتم .به امید روزهای خوش بلاگفا و دست اندر کارانش ...

 «  •   چرا نظرات من راجع به بلاگفا را در وبلاگ شرکتتان تایید نکردید؟ به آزادی بیان اعتقادی ندارید؟

هر کاربر اختیار کامل بخش نظرات وبلاگ خود را دارد و بر اساس رویه و سیاستی که در نظر گرفته است ممکن است برخی نظرات را تایید یا رد کند. ما هم در وبلاگ رسمی شرکت بیان (bayan.blog.ir) خطوط قرمزی داریم که یکی از آنها اهانت به اشخاص ثالث است. البته در مورد بلاگفا به خاطر شرایط دشواری که مدیر محترم این سایت در آن قرار دارد ما حتی انتقاد به بلاگفا را نیز در وبلاگ رسمی شرکت منتشر نمی‌کنیم. مسلما هیچ‌یک از کاربران بلاگفا به‌اندازه شخص آقای شیرازی ناراحت و تحت‌فشار نیستند و از کاربران خوب بلاگفا می‌خواهیم که به‌پاس خدمات رایگانی که بلاگفا در این سال‌ها ارائه کرده است، شرایط را درک کنند و صبوری بیشتری از خود نشان دهند. امیدواریم بلاگفا نیز هرچه زودتر از این شرایط خارج شود و مجددا به سرویس‌دهی بپردازد. »

گوش شنوا

+ ۱۳۹۴/۳/۱۲ | ۲۲:۵۱ | رحیم فلاحتی

  در محیط پیرامون مان از خانه گرفته تا محل کار و الی آخر اختلاف نظر وجود داشته و دارد و راه گریزی از آن نیست . مدیریت و بکارگیری مناسب از این دیگرگونه اندیشیدن و تنوع سلیقه و نظر و احترام به آنها می تواند موجب رشد و شکوفایی هر نهادی شود . در این میان هنر و ادبیات از این مقوله جدا نیست . افکار و اندیشه ها در تقابل و برخورد با یکدیگر ورزیده و کارآمدتر می شوند و باید مجال زور آزمایی و مبارزه ی تن به تن را در میان گود به آنها داد .

   چه خوب بود در خانواده ی بزرگی که داریم هر کسی این اجازه را پیدا می کرد تا صدایش را به گوش دیگران برساند و کاش می دانستیم و  باور می کردیم که گوش های شنوای اطرافمان تفاوت صدای ناهنجار و تحریر قناری وار را می دانند و هیچگاه شیفته ی قارقاری که از میان باغ سرما زده ی لخت وعور می آید نخواهند شد .

   هرچند می دانیم زیبایی زندگی به کنار هم بودن این تضادهاست . اگر کلاغی نبود و صدای گوش خراشی ، چه کسی به زیبایی آواز قناری پی می برد ؟!

   برای آغاز اولین گام خوب گوش کردن است .

ستوده ی جاهلان

+ ۱۳۹۴/۳/۱۲ | ۲۲:۴۸ | رحیم فلاحتی

  گویند روزی افلاطون نشسته بود با جمله ی خواص آن شهر ، مردی به سلام وی در آمد و بنشست و از هر نوعی سخن می گفت . در میانه ی سخن گفت : ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو می کرد و تو را دعا و ثنا می گفت : که افلاطون حکیم سخت بزرگوار ست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است . خواستم که شکر او به تو رسانم . افلاطون حکیم چون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد . این مرد گفت : ای حکیم از من تو را چه رنج آمد که چنین دل تنگ شدی ؟ افلاطون حکیم گفت : مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید و لکن مصیبتی از این بزرگتر چه باشد که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید ، ندانم که چه کار جاهلانه کرده ام که به طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده ، تا توبه کنم از آن کار . مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم  ، که ستوده ی جاهلان هم از جاهلان باشند . 

نقل از " قابوسنامه " تصحیح سعید نفیسی ـ چاپ مروی 1368 ص 24

ای تاک

+ ۱۳۹۴/۳/۹ | ۰۱:۵۰ | رحیم فلاحتی

ای تاک ، چرا می ستایی ام ؟ این من بودم که تو را بریدم ! من سَنگ دل ام .از تو خون می رود : ستایش ات از ستمگریِ مستانه ام چی ست ؟

   تو می گویی : « آن چه کامل شده است ، هر آن چه رسیده است ، مرگ می خواهد ! » درود ، درود بر تیغ انگوربُر ! اما آن چه نارسیده است ، زیستن خواهد ، دردا !

   رنج می گوید : « گم شو ! برو ، ای رنج ! » اما هر آن چه رنج می برد ، زیستن خواهد تا رسیده و شاد و مشتاق شود :

   مشتاق چیزهای دورتر ، برتر ، روشن تر . آن چه رنج می برد ، چنین می گوید : « من خواهان وارث ام ، خواهان فرزند ام ، خود را نمی خواهم .»

   اما لذت نه خواهان وارث است نه فرزند . او خود را می خواهد ، جاودانگی را ، بازگشت را . او همه چیز را جاودانه همان گونه که هست می خواهد .

   رنج می گوید : « بشکن ، خونِ خویش بریز ، ای دل ! ای پا ، بگرد ! ای پَر ، بپر ! ای درد ، برخیز ، برشو ! » باری ، بیا ، ای دلِ پیر : « رنج می گوید گم شو » 

نقل از " چنین گفت زرتشت " ترجمه ی داریوش آشوری ـ نشر آگه ، جیبی ، 1388 ، ص 544

دو رباعی از هاتف

+ ۱۳۹۴/۳/۹ | ۰۱:۴۶ | رحیم فلاحتی

یک لحظه کسی که با تو دمساز آید

                                              یا با تو دمی همـــدم و همراز آید

از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند

                                            هـــــــــــرگز نرود و گـــر رود باز آید 

                                    *  *  *

گر فــــــاش شود عیوب پنهـــانی ما

                                          ای وای به خجلت و پریشــــانی ما 

ما غره به دین داری  و شاد از اسلام 

                                        گــــــبران متنفر از مسلمــــــــانی ما

دیوان هاتف اصفهانی ـ چاپ مروی 1369

بابا داره ماهی می شه !

+ ۱۳۹۴/۲/۲۷ | ۰۰:۲۲ | رحیم فلاحتی

  می نویسم ، خط می زنم .کاغذ را مچاله می کنم .تب تندی امانم را بریده . لب هایم داغمه بسته است . زبانم به کامم می چسبد . دوباره می نویسم و این بار نوشته ها را پاره می کنم .

    ماهی از دست ارغوان لیز می خورد و شناکنان به زیر میز ناهار خوری می رود . ارمیا عینک شنا زده و جدول ضرب هفت را می نویسد . به هفت هشت تا که می رســد بلند می گوید : « پلنگ و شیش تا » . پلنگ جست می زند به سمت ماهی .

   ارغوان دُم ماهی را میان روزنامه ای پیچیده و پولک هایش را با پشت کُند چاقو می زند . پلنگ در آشپزخانه می چرخد . اشتـــهایی به خوردن ندارد . گلوله کاموا را به طرفش پرت می کنم . ارغوان پلنگ را روی اُپن جا به جا می کند و یک گوشه می نشاند .

   جمله ای می نویسم . « پلنگ گوسفندی را درید . » چوپان هراسان می شود . نی لبک از پر شالش می اُفتد . سگ های گله پارس می کنند .

   کلمات را رج می کنم کنار هم . دو تا زیر یکی رو . چند جمله پیش می روم . ناگاه بازمی گردم به آغازین کلمه و دوباره می خوانم . در میان رج کلمات انگار یکی در رفته است . ارغوان دوباره غرغر خواهد کرد . تا بافتنی را دست بگیرد ، می فهمد که من دست گل به آب داده ام . مجبور می شوم هر چه نوشته ام پاره کنم . نمی دانم این چندمین بار است . ارغوان درجه را روی پیشانی ام می گذارد . پاشویه ام می کند . ماهی درون تشت آب می چرخد و باله هایش کف پایم را قلقلک می دهد .

   دنبال کلمه جا افتاده می گردم . همان که از میان رج کلمات در رفته است . ارغوان می گوید : « دو تا زیر یکی رو » . ارمیا کرال سینه می رود و پنجاه متر برگشت را قورباغه شنا می کند .

   بالای سرم چیزی جز حوله ی مرطوب نیست . نه ! چرا دروغ بگویم .هاله ای نورانی هم بالای سرم نشسته که چهره اش را نمی بینم . ارغوان می گوید : « خدای من ! چهل درجه است » می گویم : « مگر فصل خرما پزونه که چهل درجه باشه ! »  ارمیا می گوید : « هشت پنج تا ، چهل تا » « پنج هشت تا ، چهل تا » . راه می رود و تا بی نهایت تکرار می کند . عینکش را بر می دارد و می گوید : « بابا نوبت توئه . د یالّا شیرجه بزن ! » ارغوان می گوید : « پدرت رو راحت بذار ! »

   تا کنار استخر می روم . مرغ های دریایی جیغ زنان از بالای سرم می گذرند . نفت کش پهلو گرفته کنار اسکله بوق کشدار و بلندی می زند . بقیه ی شناور ها هم به آن می پیوندند . انگار خبری شده است .

   ارغوان دستم را می گیرد و به رختخواب برمی گرداند . کاغذ و قلم را از کنار دستم برمی دارد . می گوید : « تب داری کمی استراحت کن ! » و به آشپزخانه می رود . دسته ای کاغذ خط دار زیر بالشم پنهان کرده ام .

   ارمیا بالای سرم نشسته و می پرسد : « بابا چرا ماهی ها توی خشکی می میرند و ما برعکس توی آب خفه می شیم ؟ » آهسته کاغذهای خط دار را از زیر بالش بیرون می کشم . تمام خطوط پرشده از جدول ضرب اعدادِ یک تا ده .

   ارمیا دست روی گونه ی چپم می کشد و بعد با ناخن چیزی را از روی پوست صورتم بلند می کند . می گوید : « بابا پولک در آوردی ، داری ماهی می شی ! »

   دهانم را باز و بسته می کنم ، مثل ماهی . آب، آب می گویم . اما انگار کسی نمی شنود . لب هایم داغمه بسته ، تنم گُر گرفته می سوزم ...

چاپ لغت نامه ی دهخدا !!!

+ ۱۳۹۴/۲/۲۰ | ۲۱:۳۵ | رحیم فلاحتی

  

   « ...وقتی می خواستند لغت نامه دهخدا را به چاپ برسانند متحیر بودند که بودجه را از کجا تامین کنند ، طرحها و پیشنهادها مخارج کلی داشت و هیچ وزارتخانه ای قبول نمی کرد ، مرحوم سرلشکر ریاضی ( وزیر فرهنگ وقت ) پیشنهاد عجیبی کرد ، او گفت : « پیشنهاد من این است که فضولات و « پهن » های زیر اسب های دانشکده افسری را بفروشند و از بهای آن لغت نامه ی دهخدا را چاپ کنند » و همین کار را هم کردند ، جلد اول آن در آمد و کم کم محلی در بودجه مملکت برایش گذاشته شد و همانست که امروز یک دایرة المعارف عظیم فارسی با وجود نقایص بسیارش در دست داریم ، کتابی که اگر اسب های دانشکده ی افســـری از « قضای حاجت » خودداری می کردند ، چاپ آن به تعویق می افتاد .»

                          برگرفته از کتاب ( از پاریز تا پاریس ـ دکتر باستانی پاریزی ص 281 )

   به نظر می آید کمیت کار فرهنگی در این سرزمین همواره لنگ می زده و کار دیروز و امروز نیست . افراد بزرگی که تمام همت خود را صرف آفرینش فرهنگی و ادبی کردند و کسی تلاشی برای رفع موانع بر سر راهشان انجام نداد و دست مریزاد به اسب های دانشکده ی افسری...

دعوی دوستی

+ ۱۳۹۴/۲/۲۰ | ۲۱:۳۱ | رحیم فلاحتی

هوالحق

 

   کافران را دوست دارم . از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند .

می گویند : آری کافریم ، دشمنیم . اکنون دوستی اش تعلیم دهیم ، یگانگی اش بیاموزیم .

اما اینکه دعوی می کند که من دوستم و نیست پر خطر است .

                                                                               ( از مقالات شمس )

.

.

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو