آبلوموف

و نوکرش زاخار

تلاش کن! یاد خواهی گرفت .

+ ۱۴۰۰/۸/۲ | ۰۰:۱۴ | رحیم فلاحتی

عکس از : آبلوموف

اداره ی نفرت انگیز

+ ۱۴۰۰/۷/۲۵ | ۲۰:۳۴ | رحیم فلاحتی

 

 برای عکاسی توی شهر پرسه می زدم. ظهر جمعه بود و خیابان خلوت . پیاده روی طولانی کمی خسته ام کرده بود. مسیرم را از سمت آفتابگیر خیابان به آن سو که سایه بود کشاندم. از مقابل شهرداری گذشتم و نگاهی به تابلوی عریض و طویل آن انداختم. هیچ وقت خاطره ی خوبی از این اداره نداشته ام . حتی بهتر است بگویم متنفر بودم از اینکه کارم به این اداره و کارمندهایش بیفتد. چون کار یک یا دو روزه را باید ماهها با دوندگی و رفت و آمد در آن انجام می دادی .

  از کنار شمشادهای پیاده رو عبور می کردم و رد موتور سواری را که به سرعت برق از خیابان گذشته بود دنبال می کردم. این چندمین بار بود که در طول پرسه زنی امروزم دیده بودمش. نمی فهمیدم چطور این موتور سوار توانسته با موتوری که استفاده اش ممنوع بود در شهر تردد کند. صدا و موتور سوار که گذشت کله ای دستار پیچ از میان شمشادهای پیش رویم بیرون آمد و سرک کشید و چیزی گفت. شاید غرولندی بود و شاید دشنامی . رسیده بودم کنارش . میان شمشادها مچاله شده بود. کنار دستش کیسه برنج هندی کهنه و چند خرده ریز دیگر بود. چند قدم بعدی را در حالیکه نگاهم به سمت او بود گذر کردم. حدس ابتدایی ام اشتباه بود. غذا نمی خورد. زر ورقی در دست داشت و با آن بازی می کرد. در همین خیال بودم که سر بلند کرد و گفت: « بفرما ! »

  مکث کردم. موقعیت را سنجیدم و رفتم به سمتش . چمباتمه زدم کنارش و حال و احوال کردم . سیه چرده بود و تکیده. دستار و لباس مندرسی داشت که چرک به تیرگی آن می افزود. کمتر سرش را بلند می کرد. مشغول تدارک نیازش بود. ورق آلومنیومی اش را که خوب شکل داد کنار گذاشت و بسته کوچکی را که به اندازه بند انگشت بود از کنار دستش برداشت و سعی کرد آن را با چاقو باز کند.

 پرسیدم : چی استفاده می کنی ؟  در حالیکه چاقو را به بسته ای که روی جدول سیمانی بود می کشید سر بلند کرد و گفت: « دوا » دوباره سوال کردم : « هروئین یا مرفین ؟ »  گفت : « هروئین »  

  چاقوی کُند را هرچه روی بسته پلاستیک فریزرِ بند انگشتی می کشید، اثری نداشت. انگشت اشاره ام را روی گوشه ای از بسته گذاشتم تا تکان نخورد و او راحت تر چاقو بکشد. برداشت و سعی کرد با گوشه دندان بازش کند. اما نشد. گرفتش به سمت من و گفت : « بازش کن ! » متوجه شدم دست چپ اش از کار افتاده است . بسته کوچک بود . بین انگشت شست و اشاره گرفتم و نگاهش کردم. گفتم : « اگه بریزه چی ؟ »  گفت : « اگه بریزه به پاته ! »  با دقت بازش کردم. اندازه ی نوک قاشق چایخوری، شاید هم کمتر پودری خاکستری رنگ داخلش بود. گرفتم طرفش . با دقت روی ورق آلومینیومی ریخت و آتش خورش کرد. پودر ذوب شد و روی ورق راه افتاد. دود سفیدی از آن بلند شد. با نی شروع کرد به کشیدن دود به سینه . سرم را عقب کشیدم و گفتم : « دود خورم نکنی دایی ! »  سری بالا گرفت و گفت : « مگه نمی کشی ؟ » گفتم : « نه ! اهلش نیستم . »

  خاطره های تلخ آوار شد بر سرم. آنچه را که اینجا روایت می کنم بارها دیده بودم. راهی بی سرانجام و شوم. و گوشه ای را برایش بازگو کردم از آنچه که دیده بودم. ساکت شد . هردو ساک شدیم. سکوت که طولانی شد گفت: « خوب می کنی دایی ! عاقبت نداره . من بنای خوبی بودم . دستم از کار افتاد بیکار شدم. الان ضایعات جمع می کنم. اگه دستم یاری کنه پول دوایی در میاد ... »

  از زادگاهش پرسیدم. گفت از روستایی حوالی کابل است. از لهجه اش که فارسی تر از هر همسایه ی شرقی دیگر بود تعریف کردم. گفتم معمولن اهل هرات بیشتر شبیه ما حرف می زنند . گفت که آنها هم درکابل به این زبان حرف می زنند و پشتون نیستند.

 سر به اطراف چرخاندم. خیابان خلوت بود. معذب بودم. دوست نداشتم کسی مرا اینگونه و سر در بساط یک معتاد ببیند. سال ها از دور و نزدیک درد کشیدن شان را دیده بودم اما دوری می کردم از آنها . چطور شده بود که دوباره احساس دلسوزی مرا کشانده بود به طرف شان . کاش می شد کمک اش کنم. نیم خیز شدم و گفتم : « من می رم دایی . چیزی لازم نداری؟ »  گفت : « نه دایی ! همین که دو دقیقه با من نشستی یک دنیا ارزش داشت. » و آخرین نگاهم را از او گرفتم و راهی شدم. راهی شدم و او هم ثبت شده در خاطرم همراهم شد. خاطره ای که باید گوشه ای ثبت می شد.  

یک خونه ی جدید

+ ۱۴۰۰/۲/۱۵ | ۲۳:۲۳ | رحیم فلاحتی

یک خونه ی جدید رهن کردم که مالک اون Blogger

 توی آپارتمانی به اسم Blogspot 

و با نام Rahimof ساکنم . 

تشریف بیارید . قدم تون روی چشم !

https://rahimof.blogspot.com

البته ف ی ل ت ر  شکن می خواد .

باد ... باد .. بادبادک

+ ۱۴۰۰/۲/۱۴ | ۱۲:۵۰ | رحیم فلاحتی

 

فوق العاده زیبا بود. ترسناک و زیبا. ترسناک از آن جهت که باد تندی درخت های چنار را به بازی گرفته بود و رعدی که می غرید هول به جانم می ریخت و زیبا از آن رو که باران می بارید. بارانی تند و شدید. بارانی که روزها بود آرزویش را می کردم.

 باد می وزید و تابوت را روی دست ها می برد. قبرستان در احاطه ی درخت های چنار بود. چنارهای بلند و تیره رنگی که انگار با دست هایشان مرده را در باد مشایعت می کردند. باد زوزه می کشید و صدای قرآن را از دور دستِ قبرستان با خود می آورد. باران چون ستونی از آسمان بر زمین می ریخت. شاید می خواست مرده و کسانی را که او را همراهی می کنند تطهیر کند. کسی یارای سر بلند کردن نداشت. صدای لا اله الا الله ستون باران و زوزه ی باد را درهم می شکست و تا گوش ملائک می رسید.

   قدم ها تند شده بود. جسد انگار می خواست هرچه زودتر خودش را برساند به مغاکی که باید در آن فرو می رفت. مردی که به کاهنان معابد سال های دور می مانست و سر و رویی سپید داشت در مقابل جمعیت ایستاد و دو دست را درمقابل تابوت گذاشت و متوقف شان کرد. باد زوزه می کشید و باران ستون خودش را به زمین تکیه داده بود. مرد سپید موی فریاد زد : « به عزت و شرف لا اله الا الله ! بلند بگو ! لا اله الا الله ! »  و جمعیتی که در پی مرده روان بودند ندای بلند را تکرار کردند. ندا اوج می گرفت و با رعد در می آمیخت و زمین را روشن می کرد.

 جسد در حفره ای که از پیش آماده بود فرو می رفت. باران می بارید . زمین گل می شد و دستان ملائکی که بیکار ننشسته بودند دوباره به سرشتن کالبد انسان مشغول می شدند. زمین گل آلود بود و انسانی سرشته می شد و شیطان از خشم در هیبت رعد می خواست آتش به جان چنارهای تنومند بریزد. اما باران امانش نمی داد.   

بابای دختری که شبیه بهاره بود مُرد !

+ ۱۴۰۰/۲/۱۳ | ۱۲:۵۲ | رحیم فلاحتی

 

  شب از نیمه گذشته است. زن به دختر خاله اش فکر می کند که ساعتی پیش پدرش را بخاطر کهولت سن از دست داده است. مرد پشت میزش به ناراحتی زنش فکر می کند. مرگ حادثه ی تلخی است که می داند برای فرزندان مرحوم باور و تحملش سخت خواهد بود. مرد فکر می کند زن خیلی حساس است و حساسیت او ناشی از روح لطیف اوست . در این میان به خودش فکر می کند. فکر می کند تعدادی از عصب های حساس وجودش را شاید از دست داده باشد که خیلی از چیزها برایش کم اهمیت شده اند.

  نور چراغ مطالعه کمی آزارش می دهد. سر آن را می چرخاند. در تاریکی به جایی که زن در رختخواب است نگاه می کند. در سکوت با گوشی اش مشغول است. مرد حدس می زند که زن در حال اطلاع دادن واقعه به دیگر بستگان باشد. و یا جستجو و دیدن صفحات اینستاگرام. گهگاه صدای دم و بازدم سنگین زن را می شنود. می داند زن غمگین است. باید او را تسلی بدهد. باید او را به دیدن خانواده داغ دیده ببرد.

  این روزها خبر مرگ بسیار فراوان شده است. ویروسی یک جهان را به زانو درآورده است. هرکس به گونه ای سعی دارد با فرشته ی مرگ رودر رو نشود و دقایق و روزها و ماه هایی به طول زندگی اش بیفزاید. اما روزگار عرصه را بر ما تنگ گرفته است. تنگ و سخت.

  پشت پنجره نه باد است و نه باران. مرد در سکوت می نویسد. سعی دارد با خوابی که به سراغش آمده مبارزه کند. دوباره به جایی که زن در خواب است نگاه می کند. نور صفحه ی گوشی اش را می بیند. پس هنوز بیدار است.

 به سال های دور و نزدیک فکر می کند. به مواجهه های مختلفی که با مرگ داشته است. البته نه برای خودش . فرشته ی مرگ هنوز به سراغش نیامده است اما بارها مرگ هایی در خانواده او را از پا انداخته است . بدترین مواجهه با مرگ عزیزی، آنگاه است که نتوانی اشک بریزی . نتوانی آن گدازه ای را که در قلب و سینه ات می سوزاندت خاموش کنی و بی اشک ماندنت آن گدازه را تا سال ها در جای خود باقی نگه می دارد. و این تو را می از درون می کاهد و می فرساید و از پا می اندازد. بی اینکه کسی بداند. کسی صدای درونت را بشنود. پس مدام از خود می کاهی و می فرسایی ...

نمکی محل منصف است

+ ۱۴۰۰/۲/۸ | ۱۲:۰۵ | رحیم فلاحتی

  باد می وزد. آسمان ابری است. منتظرم که باران ببارد. اما باد با ابرها سرجنگ دارد. این را شاید بارها گفته باشم، من عاشق بارانم. من پسر شهر بارانم و تمام جان و تنم از بوی خاک باران خورده، بوی دیوارهای نمور خزه بسته ، صدای باران روی شیروانی ها و شُرشُر مداوم آب از ناودانی ها جان گرفته است و می گیرد. از بوی شالیزار در یک تابستان گرم و شرجی و عطر خوشه های سنگین برنج که آمیخته است به صدای جیرجیرک ها نفس می گیرم . از دیدن سنجاقک ها که دیوانه وار بر فراز نی های حاشیه تالاب پرواز می کنند. از صدای مرغان دریایی که در اسکله پرواز می کنند و بوی دریا عشق به سراغم می آید. خدایا اینجا سی و هشت روز بهار را پشت پنجره نگاهم را دوخته ام به آسمان، اما دریغ از یک نصف روز باران ! دریغ !

 : خب! به من چه بلند شو برو هرجا که دلت می خواد ! مگه برات نامه ی فدات شوم نوشته بودیم که پاشی بیایی اینجا ؟

  این زنهار درونی می زند توی ذوقم . نوشتن را کنار می گذارم و فکرم هزارجا پر می کشد. از فکر خربزه که رها می شوم گرسنگی مرا یاد نان می اندازد و این روزها نان در سیاست است . اگر باور ندارید ببینید برای پست ریاست جمهوری چه الم شنگه ها به پا خواهد شد. این روزها انتشار فایل صوتی جواد ظریف و سعید لیلاز خیلی سر و صدا کرده است. با اندکی جستو پیدا می کنم. می نشینم به گوش کردن. باد یادم می رود، باران یادم می رود، و پی می برم یاوه هایی که هر روز می شنوم راه به جایی نخواهد بُرد. یادم می آید جایی روی نقشه ی جهان وجود دارد که به شاخ آفریقا معروف است و من به اندازه ی تمام ساکنین آن نقطه، شاخ بر روی سرم می رویَد.

  شب گذشته و صبح شده است. و تشت رسوایی از پشت بام افتاده است. از روی اتفاق پرزیدنت بر سر سفره ی ما حاضر است. لقمه ای نان و پنیر می خورم و به دست هایش که کنار میکروفن اندک رعشه ای دارد نگاه می کنم. بفرمایی می زنم . یکی گوشه ی چشم نازک می کند که :« جناب ماه رمضان است! ». به اعضای دیگر که دورتا دور شسته اند صمٌ بکم، نگاه می کنم.

 صدایی پشت پنجره انگار حنجره می درد. نمکی محل است که شاخ کهنه می خرد. شاخ مستعمل می گیرد و نمک می دهد . اگر تعداد زیادی شاخ بدهید واکسن کرونا هم تزریق می کند.

علی برکت الله

 

   

بستنی مگنوم یا واکسن کرونا یا تخت طاووس

+ ۱۴۰۰/۲/۶ | ۲۳:۵۶ | رحیم فلاحتی

 

  اعصابم شخمی است. از شنیدن و دیدن نظرات سیاسیون مملکت، از وزیر بهداشتی که از سر و سامان دادن اوضاع بد کرونایی مملکتش درمانده و هوس هندوستان کرده تا مگر از آنجا به رسم نادر تخت طاوس بیاورد، از وزیر صمت که خروس هایش تخم ندارند و مرغ هایش تخم نمی گذارند. از همه چیز اعصابم تخمی است. از شکری که امروز کیلویی پانزده هزارتومان خریدم . از میوه ای که دو هفته است نخورده ام. از کرایه تاکسی که بالا رفته است. از پیرمرد همسایه ی هاف هافویی که سه روز است کولر آبی خانه اش را سرویس می کند و هربار چندتا بدتر از خودش را جمع می کند دورِ کولر و با صدای بلند زیر پنجره کل کل می کنند. از گربه هایی که مرنو می کشند و گلو پاره می کنند و همدیگر را دنبال می کنند. از فلفل دلمه ای بیست و پنج هزارتومنی اعصابم تخمی است. از بستنی مگنوم دوازده هزارتومنی ، از سه هفته تعطیلی محل کارم، از واکسنی که در کار نیست ، از عزیزانی که یک به یک از میان ما می روند. و دلم می خواهد در قالب یک بوکسور حرفه ای درآیم و درس درستی به این دروغگوها که مدام وعده ی سر خرمن می دهند نشان بدهم. برای همین چند راند بوکس تماشا می کنم. پنج راند از احسان روزبهانی با یک حریف روس که او را از نفس انداخت و با امتیاز برنده شد. دلم می خواست چند بوکسور ایرانی را در مقابل حریف های چینی و آمریکایی و چند کشور دیگر ببینم که از سوی ما ناک اوت می شوند اما گفتند « نگرد نیست ! گشتیم نبود ! »  بعد از آن بیست و هفت ناک اوت از فلوید می ودر دیدم که شگفت انگیز بود و بدون چون و چرا و با قاطعیت حریف ها را نقش رینگ می کرد. ما که نتونستیم از پس این عده ی کذاب برآییم امیدوارم یکی هر چه زودتر بیاد توی رینگ و خون بپا کند! فقط لطفا راکی و رمبو و آرنولد و از این قماش نباشد. به شخصه موجودات فضایی رو ترجیح می دهم. شاید زمین به اشغال آن ها در آید اوضاع سرو سامانی بگیرد ! به امید دیدار موجودات فضایی مهربان تر از حاکمان فعلی جهان  !

مرگ در می زند !

+ ۱۴۰۰/۲/۱ | ۱۹:۱۴ | رحیم فلاحتی

  شکل بدی پیدا کرده است. این روزها زندگی شکل بدی پیدا کرده است. مرگ و میرها در اطراف مان زیاد شده است. مرگ از ویروس کرونا همه ی مرگ های دیگر را تحت شعاع قرار داده است . حتی مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی و مرگ بر منافقین، کارتر و سادات و بگین و صدام و هر مرگی را که فریاد زده بودیم را. مرگ چه اشکال عجیبی دارد! حتی شکل خواستن آن هم برای افرادِ مختلف فرق می کند.

  همه چیز و همه ی اخبار دیگر تحت شعاع این ویروس عالم گیر قرار گرفته است. و مرگ هایی که هر روز با رقم هایی دو و سه رقمی در ذهن ما حک می شود. و واکنش ما این است که آهی بکشیم و فراموشش کنیم. و فراموش می کنیم تا فردا ظهر که اخبار ساعت چهارده دوباره رقمی را به هدیه بیاورد. و این در حالی است که مجری تلویزیونی که همه ی اخبار را به شکل مهوعی ساخته و پرداخته است، قیافه ای مغموم می گیرد تا آن رقم دو یا سه رقمی از جان باختگان را به بهترین شکل ادا کند.

  در پس این مرگ های کرونایی هزاران مرگ دیگر اتفاق می افتد که پنهان می ماند. مرگ از نداری و فقر. مرگ از سوء تغذیه، مرگ از بی ناموسی و مرگ از سوء مصرف مواد. و باز هم مرگ بر اثر خودکشی که منشاء آن هزاران درد فرو خورده است.

  متاسفانه در سرزمینی قدم برخاک گذاشته ایم که مرگ را ارزان و رایگان بر ما شهروندان بذل و بخش می کند.

تُفو! بر تو ای چرخ گردون تفو !

رازهای سر به مُهر

+ ۱۴۰۰/۱/۳۰ | ۱۳:۱۶ | رحیم فلاحتی

 

آفرینش نهایی - میکل آنژ

  امروز خیلی اتفاقی صفحه ی اینستاگرامی خانمی را دیدم که در آن خانم نویسنده ادعا کرده بود که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است. هم خانم نویسنده را می شناسم و هم نویسنده ی مردی که نقش استادی را در زمینه ی نویسندگی را برای آن خانم ایفا می کرده است. من هم چند جلسه ای را سر کلاس آن استاد نشسته بودم و احساس تنهایی دو نفره را در خانه ی شخصی اش که مرا به آنجا دعوت می کرد چشیده بودم. من و او تقریبا هم سن بودیم و همجنس. و اینکه در تنهایی دو جنس مخالف در خانه ای آپارتمانی چه اتفاقی می توانست بیفتد، می توان در اشکال گوناگون متصور شد.

   اکنون پس از سال ها پرده از رازهایی برداشته می شود که سر به مُهر مانده بوده اند. چرا دیر ؟ ... چرا اینقدر دیر ؟ چرا همان زمان قربانی نتوانسته از خود دفاع و یا از فرد مذکور شکایت کند؟ ... رفت و آمدها انجام شده است. کارهای مرتبط با کلاس داستان نویسی کامل و در برخی جهات به سرانجام رسیده و با کمک فرد خطاکار چاپ و منتشر شده و بعد از گذشت سال ها از زمان وقوع جرم فردی که مورد تجاوز قرار گرفته زبان به شکایت گشوده است.

 فکر می کنم آدمی به امید دلخوش است و در برابر حوادثی که بر او تحمیل می شود تفسیرهای عجیبی می کند. تفسیرهایی عجیب و مثبت به نفع خود و بدترین اتفاق های زندگی اش را به امید رهایی از وضعیتی که در آن است تحمل می کند. دلخوشی به اشتهار در آینده با دستیابی به موفقیت هایی که از زیر دست افرادی می گذرد که خود بهره جویان از این اشتهارند و دامی که تنیده اند موجب سوء اشتهار است و نابود کننده . آثاری که بر تن و جان آنکه آزاردیده تمام عمر برجای می ماند. اینکه این زن چه رنج هایی را برخود هموار کرده است و با چه امیدهای واهی راه به سرابی کشنده پیموده است تصورش دردناک است. این روزها زنان آزار دیده زبان به افشای این دست درازی ها گشوده اند. جرائمی که متاسفانه در بیشتر موارد مدرک و سندی نمی توان برای آن ارائه کرد و فرد گناهکار به راحتی از طبعات جرم خود فرار می کند و حتی درخواست اعاده ی حیثیت می کند.  

+ نقاشی آفرینش نهایی اثر میکل آنژ

 

 

راننده تاکسی

+ ۱۴۰۰/۱/۲۸ | ۲۳:۰۱ | رحیم فلاحتی

 

 روی صندلی پارک نشسته بودم . باد خنکی از غرب می وزید. از حجم بسته ی اینترنتم مقداری باقی مانده بود و درحال دانلود کردن یک فیلم بودم. آپارتمان مان در نقطه ی کوری است و به زحمت امواج مخابراتی قابل دریافت است و از سرعت دانلودی که توی پارک داشتم کیفور بودم.  یک تاکسی زرد نزدیکم پارک کرد و راننده اش پیاده شد و با لنگ و یک آبپاش شروع کرد به نظافت اتومبیلش. پیرمردی بود سرحال و قبراق .

  آفتاب بود و آسمان آبی . نور صفحه ی گوشی را زیاد کردم که راحت تر اطلاعات روی صفحه را ببینم. توی سایه نشسته بودم و فیلم به سرعت دانلود می شد. مرد میانسالی که کت و شلوار نیم داری تن اش بود با قدم های آهسته به راننده تاکسی نزدیک شد و احوالپرسی کرد. نسیمی که می وزید صدایشان را به راحتی به گوشم می رساند. از جاییکه سوال رسید به قیمت تاکسیِ زیرپای مرد، بی اختیار گوشم تیز شد و نگاهی دقیق تر به آن دو انداختم.

 صدا همراه باد می آمد : الان پژو مدل نود و پنج قیمتش  حدود صدوشصت میلیون تومنه .

: تو خط شهرک چیزی در میاد ؟

: خدا رو شکر ! اما تو این تعطیلی کرونا امروز با یکی دو نفر رفتم و برگشتم. کسی تو خیابون نیست.

: چند ساعت کار می کنی ...

بعد از چند دقیقه سوال و جواب مشخص شد جناب راننده بازنشسته است و دو و نیم میلیون دریافتی دارد و یازده سال است همسرش مرحوم شده و و مجرد است و در این مدت بیکار نمانده است. برای خواستگاری و ازدواج به شهرهای مختلفی سفر کرده بود که یک یک اسم شان را برد. هر کدام از طرف دوست و آشنا و فامیل معرفی می شد اند. گفت نزدیک به سی جا رفته است ولی هیچ کدام به نتیجه نرسیده است.

  مرد که داشت راننده تاکسی را مثل بازپرس قهاری تخلیه ی اطلاعاتی می کرد دو بال کت اش را با دست روی سینه جمع کرد و گفت : « سی جا رفتی و جور نشد ؟!!  مگه چی می خواستن ؟ نکنه دم و دستگات از کار افتاده ؟ »

 راننده تاکسی خنده ای کرد و گفت : « نه ! خیالت راحت ! سالم سالمه . موتور تازه تعمیر و همه لوازم اصلی ... »

: خب دردشون چی بود؟

: وقتی می فهمیدن خونه و حقوق دارم می گفتن از سه واحد آپارتمانی که داری اونی که توش نشستی و حقوقت و رو به نامم کن ! می گفتم بعد از مرگ من حقوق برای شماست و از خونه هم ارث می بری ...

  حرف هایشان به سرانجام نرسید. وانت دوکابین شهرداری از راه رسید و چند بوق کوتاه زد . مرد کت پوش با عجله عذرخواهی کرده سوار وانت شد و رفت . راننده تاکسی لنگی را که در دستش خشک شده بود چهارتا کرد و افتاد به جان شیشه ای ماشینش . حالا نساب کی بساب ! انگار دق دلش را می خواست سر ماشین خالی کند ...

 

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو