جانی امشب اُملت درست کرده بود. بیشتر گوجه داشت تا تخم مرغ . سُرخِ سُرخ بود. مثل خون دلمه بسته بود. مثل همان خونی که چند روز پیش کف خیابان دیده بودم .

   پرسیدم : چرا تخم مرغ بیشتر نزدی ؟ جواب داد : کون مرغا رو طلا گرفتن ! تخم شون شده دونه ای بیست هزار تومن ! قیمت خون بابا شون !

 چرا امشب همه چیز به خون ختم می شد ؟!