آبلوموف

و نوکرش زاخار

خون دلمه بسته

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۹ | ۲۳:۳۲ | رحیم فلاحتی

 جانی امشب اُملت درست کرده بود. بیشتر گوجه داشت تا تخم مرغ . سُرخِ سُرخ بود. مثل خون دلمه بسته بود. مثل همان خونی که چند روز پیش کف خیابان دیده بودم .

   پرسیدم : چرا تخم مرغ بیشتر نزدی ؟ جواب داد : کون مرغا رو طلا گرفتن ! تخم شون شده دونه ای بیست هزار تومن ! قیمت خون بابا شون !

 چرا امشب همه چیز به خون ختم می شد ؟!

تله پاتی

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۸ | ۲۳:۳۴ | رحیم فلاحتی

  سلام جانی ! کجایی ؟ چرا اینجا همه چیز به یکباره قطع شده ؟   جانی صدایم را نمی شنود. مگر دو نفر تله پاتی پرقدرتی داشته باشیم . نمی دانم الان بخندم و یا گریه کنم ؟ باید آرام باشم. یک جای ساکت نیاز دارم . و شاید چیزهای دیگر ...

  تلفن قطع است . سرویس پیامک ها قطع اند و همه پیام رسان های داخلی و خارجی بخواب رفته اند. حالا که من اینجایم و تو جایی دیگر چطور صدای هم را به یکدیگر برسانیم؟ چطور به تو بگویم من به خانه رسیده ام  . آیا تو نگران نخواهی شد؟ چطور بگویم پرواز خوبی داشته ام . و اینکه هیچ زن جوانی در طول سفر کنارم ننشسته بوده و سر به سرت بگذارم . و اما تا دلت بخواهد از مهماندارهای زیبای آن شرکت هواپیمایی برایت تعریف کنم .

  من تازه به خانه رسیده ام . راننده تاکسی در مسیر گفت چند ساعت پیش از این حوادث بدی در شهر اتفاق افتاده است. مسیر را دور کرد و به گفته ی خودش از راه های امن آمد. می گفت شهر آشوب شده است . نمی دانم چقدر راست می گفت . نتوانستم از کسی خبر بگیرم . باید همه چیز تا چند ساعت دیگر به حالت عادی برگردد حتما به تو زنگ خواهم زد . ای خدای من ! چرا من اینقدر با خودم حرف می زنم . تا یکی دو ساعت دیگر همه چیز عادی خواهد شد . حتمن به جانی زنگ خواهم زد . و بابت شوخی هایم که هنوز به او نگفته م از او عذرخواهی خواهم کرد.

آبلوموف
آبلوموف
« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو
آرشیو