آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

کشف جدید

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ب.ظ

   چند هفته ای است که اسیر یک هفته نامه شده ام و از خواندنش لذت می برم .هر سه شنبه با کلی اشتیاق می روم سراغ کتابفروشی محل که صاحب اش هم نام خودم است و از همان جلوی در می گویم : « آقا رحیم کرگدن اومد ؟! » و موذیانه به مشتری های دیگری که داخل فروشگاه اند نگاه می کنم که ببینم از این خطاب من چه عکس العملی نشان می دهند. همین را بگویم که خیلی جالب است، خیلی ! هم مجله ، هم اسمش و هم تعداد گوش هایی که از شنیدنش تیز می شوند. 

   اگر گوش های تان تیز شده است  به کنجکاوی تان جواب مثبت بدهید. پشیمان نخواهید شد !

 

  • رحیم فلاحتی

البرز

رحیم

هفته

کرگدن

نظرات (۹)

جالبه هم اینکه اسمشو نشنیده بودم و هم اسمش :)
رفت تو صف خرید! 
پاسخ:
خدا رو شکر !
امیدوارم لذت ببرید :))
  • گمـــــــشده :)
  • قیمتشو بگین ببینم ارزش خریدن داره یا نه؟
    دی:
    پاسخ:
    :)))

    قیمتش مناسب طبقه ی مدیران دولتی و بخش خصوصیِ :
    به قول خودشان در روی جلد :  ناقابل « شش هزار تومان »
  • فاطیما کیان
  • آقا کرگدن اومد ؟ :))
    با نمکه خب :))
    پاسخ:
    خیلی باحالِ : « آقا کرگدن اومد؟ »
    به ذهن مرحوم گل آقا هم نمی رسید یک همچین اسمی روی مجله بذاره :))
    سلام. اواخر دهه ی هفتاد یه نشریه ی طنز چاپ میشد که همین آدمهایی که الان توی ادبیات طنز معروف شده اند اون موقع درونش مینوشتند اسمش کرگدن بود. و قیمتش 50 تومن که زیاد بود!!! کم کم زیادی سیاسی شد و یه عده ای بیکار شدند و بعد از مدتی هم نشریه منحل شد!
    بارها و بارها شعرهایی از زبان شاعرانش شنیدم که میگفتند توی کرگدن چاپ شده. حالا باید اسامی دستندرکاران این مجله رو ببینم. حدس میزنم همون آدمها باشند.
    به هرحال اسم جذابیه.
    پاسخ:
    سلام
    از اون کرگدنی که اشاره کردید ردی پیدا نکردم و اثری ندیدم . ولی این یکی به نظر میاد ضمیمه ی یکی از روزنامه ها بوده که حالا به صورت مستقل چاپ می شه .
    کرگدن عالیه، یکی از تروتمیزترین نشریاتیه که طی چند سال اخیر خوندم :))
    پاسخ:
    واقعن تر و تمیزِ ! چشم کلاغا از مزرعه شون دور !
    چه اسم بامزه ای:)
    ولی با بودجه ی ما معلم ها نیمخونه زیاد:))
    پاسخ:
    آره ! واقعن برای هفته نامه زیادِ . تازه فقط همین نیست :))
    سلام
    میشه شما که تو رده مدیران عالیرتبه هستین و احتمالا فیش حقوقیتون نجومیه  ولی لو نرفتید :)))
    بخرید عکساشو به ما نشون بدین
    دوم امیدوارم هیچوقت اسیر هیچ چیزی جز وبلاگتون نشید یهویی ناپدید میشید ادم نگران میشه و مثل مادربزرگا شروع میکنه به تسبیح انداختن که این بچه هر کجاست خدا حفظش کنه بعدم بزنه پس کلش یه چیزی بنویسه ادم بفهمه حالش خوبه:))
    سوم کرگدن رو نخونده دوست یک هفته درمیون میخرم میشه ماهی دوتا نشریه بقیشم شما بهم قرض بدید اون دوست عزیزی که گفتن با بودجه معلما نمیخونه راست گفته
    بچه که بودم خدا عمو پدیده رو رحمت کنه میدونست جنگ زده ایمو اه در بساط نداریم  کتاب بخریم مجله های قدیمیشو میذاشت تو یه جعبه میذاشت دم در گاهی هم یه کتابم توش پیدا میشد و منو برادرم تا هفته ها چیز میز داشتیم برای خوندن اینجوری به غرور اقا جونم بر نمیخورد می گفتیم نمیخواستشون ما هم برداشتیم :))
    پاسخ:
    سلام
    چه بد شد ! لو رفتم :)
    واقعن جناب مستطاب وزیر ارشاد ملاحظه فرمایند چه بلایی سرمون اومده! دیگه کسی با حقوق هشتصد نهصد تومنی یارای خرید اینطور نشریات رو نداره ! چه بد لو رفتم ! لال شود زبانی که بی موقع باز شود :)))
    کاش نزدیک بودیم و امکان مبادله ی نشریات با همدیگر بود .
    در این نقل مکان و اسباب کشی آخر بهترین آرشیو مجلات ام رو مجبور شدم دور بریزم که هروقت یاد می آرم حالم بد می شه ...
    ممنونم از ابراز لطف تان خانم معلم :) غم نان است دیگر . گاه امان مان را می برد و از آبلوموف غافل می شویم :(
    خدا عمو پدیده ها رو زیاد کنه ! و همچنین خیرین کتاب رو !
    یه دیوار مهربانیم برای کتابخونا بذارن خب مگه چی میشه ؟ فقط مطمعن بشم کتابام اسیبی نمیبینن خودم اولین کسی هستم که این کار رو میکنم چند سال پیش یه طرحی بود کتاب خود را جابگذارید من یکی از کتابامو روی نیمکت پارک جا گذاشتم اومدم خونه هر روز که برای رفتن محل کار از اونجا میگذشتم کتابم سر جاش بود حتی برای رضای خدا جا بجاشم نکرده بودن طفلی کتابم باد وبارون داغونش کرده بود خودم برش داشتم الان داغونترین کتاب کتابخونمه اخه یک ماه تو باد وبارون مونده بود :))) متاسفانه دور وبرم کسی وقتی برای خوندن مجله وکتاب نداره همه غرق غم نان هستن وگرنه میتونستیم کلی کتاب رد وبدل کنیم

    پاسخ:
    فکر می کنم ما یک عده محدود که اینجا توی فضای مجازی می نویسیم و علاقه ی مشترک مون خوندنِ یک همچین دغدغه ای داریم. وگرنه شما پاشو یک تُک پا تا دفتر نماینده ی شهر برو ببین یک کتاب توش پیدا می کنی ؟! یا حتی سوال کن ببین تا به حال کتاب رمان یا شعر و یا حتی یک روزنامه و مجله ی فرهنگی رو مشترک و به قولی آبونه هستند ؟! و بقیه ی الی آخر ...
      دلم برای اون کتابی که روزها توی نیمکت پارک زیر باد و بارون موند سوخت .بیچاره پاک از دست این جماعتی که بین شون منتشر شده نا امید شده ...  واقعن کسی دور و برمون کسی نیست ...
    هیییییی!! منو یاد دوستم انداختید آبلوموف عزیز... او مشتری پر و پا قرص مجله های اینچنینی است... یادم هست که آن روزهای آخر از اولین شماره ی کرگدن می گفت و اینکه تیم محبوبش از سردبیر گرفته تا بخش های دیگر، از پا نمی نشینند و هر بار که دری به رویشان می بندند، اینها در دیگری برای خودشان باز می کنند...
    پاسخ:
    باید بهانه ای باشه تا یاد دوستان بیفتیم :))
    مجله ی خوب و متنوعیِ . خوبیش اینه که فقط ادبیات نیست و خواننده رو با باقی مسائل روز هم درگیر می کنه .
    خدا کنه همیشه درها به روی آدم های فرهنگی باز باشه !
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up