آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

لطفن با احتیاط قصر را ترک کنید !

سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

  چند روزی است که با تشویق یکی از دوستان به سراغ کتاب " هزارو یک شب " رفته ام. ترجمه ای از عبداللطیف تسوجی .قبل از آن هم سری به کتابی تحلیلی در همین زمینه زدم که رابرت ایروین نوشته است. اما چیزی که در خوانش خود کتاب مرا به فکر فرو برد شروع حکایات با خیانت بود. خیانت همسران شهریار و شاهزمان به آن ها . شهریار که برادر بزرگتر بود برای دیدار برادر، وزیر خود را برای دعوت از او به سرزمین حکمرانی شاهزمان فرستاد . شاهزمان عزم سفر کرد و در شب اول سفر متوجه شد گوهری را که برای برادر برگزیده  بر جای گذاشته است :

 « با دو تن از خاصان به شهر بازگشت و به قصر اندر شد. خاتون را دید که با غلامک زنگی در آغوش یکدیگر خفته اند.

  ستاره به چشم اندرش تیره شد. در حال تیغ برکشیده و هر دو را بکشت و به لشکرگاه بازگشت. بامدادان کوس رحیل بزدند. همه روزه شاهزمان از این حادثه اندوهگین می رفت تا به دارالملک برادر رسید. شهریار به ملاقات او بشتافت و به دیدارش شاد گشته از هر سوی سخن می راند. ولی شاهزمان را کردار غلام و خاتون از خاطر نمی رفت و پیوسته محزون و خاموش بود. شهریار گمان کرد که خاموشی و حزن او را سبب دوری وطن و پیوندان است. زبان از گفتار درکشید و به حال خویشتن گذاشت. پس از چند روز گفت : " ای برادر، چون است که تنت نزار و گونه ات زرد می شود ؟ "

  شاهزمان گفت :

  گر من  ز غمم حکایت آغاز کنم     با خود دل خلقی به غم انباز کنم

خون در دل من فسرده بینی ده توی     چون غنچه اگر من سر دل باز کنم

  شهریار گفت : همان به که به نخجیر شویم، شاید دل را نشاط آید.

شاهزمان گفت :

گر روی زمین تمام شادی گیرد   ما را نبود به نیم جو بهره از آن

  شهریار چون این بشنید خود به نخجیر شد و شاهزمان در منظره ای که به باغ نگریستی ملول نشسته بود که ناگاه زن برادر با بیست کنیزک ماهروی و بیست غلام زنگی به باغ شدند و تفرج کنان همی گشتند، تا در کنار حوض کمرها گشوده جامه ها بکندند. خاتون آواز داد که : " یا مسعود ! "  غلامی آمد گران پیکر و سیاه. خاتون با او هم آغوش گشت و و هر یکی از آن غلامان نیز با کنیزی بیامیختند. »

  نویسنده ی نامعلوم و پدر بیامرز همین ابتدای کار گند زده به ارکان خانواده و چهارنعل تاخته است . تا کجا ؟ نمی دانم . امیدوارم در حکایت های بعدی و هزار و یکشبی که در پیش است سرکار خانم شهرزاد قصه گو این وضعیت را سر و سامانی بدهد !

  • رحیم فلاحتی

تسوجی

شهرزاد

هزار و یکشب

نظرات (۸)

  • فاطیما کیان
  • همه هم که از دم اهل خیانت و هوس و ... 
    پاسخ:
    نشسته بودم توی محل کار و مشغول تایپ همین مطلب بودم که مرد مسنی که همسایه است وارد مغازه شد و خواست که حساب دفتری اش را پرداخت کند. انگار دیدن من پشت لب تاب برایش تازگی داشت که بی مقدمه و ناگهان پرسید :  « فیلم  س و پ ر  داری می بینی ؟! » و من شدم لال مادر زاد ! پیر مرد لعنتی جفت پا رفت تو صورتم ...
  • مترسک ‌‌
  • آقا این اصلاً مورد منکراتی داره :))
    پاسخ:
    مت ! قربون اون چشای تیز بینت ! گشت ارشاد اومد خبرمون کن :))
  • فاطیما کیان
  • اوه ! من بودم بهش میگفتم مرد حسابی چی پیش خودت فکر کردی؟ 
    کافر همه را به کیش خود پندارد , ضرب المثل به جایی هست اینجا ...
    پاسخ:
    دور و اطرافم پر شده از این پیرمردهایی که با گوشی برای هم فیلم رد و بدل می کنند .
    اصلن ابایی از اینکه کافر شمرده بشن ندارن . کلی هم حال می کنن :((
  • گمـــــــشده :)
  • خیلی دوست دارم بخونمش. ولی به جون خودم چشام وا نمی شه از خستگی..فعلا عرض ادبی کرده باشم. بعدا می خونمش.
    :)
    پاسخ:
    خدا قوت پهلوون :)
  • مترسک ‌‌
  • چشم :))
    پاسخ:
    قربون چشات :)
    الان نمیدونم چی بگم :))
    خالم همیشه به شوخی میگه از این پیرمردا بیشتر باید ترسید من فکر میکردم شوخیه و میخندیدم و میگفتم اخی این طفلکیا ترسی ندارن ولی الان مطمعن شدم پشت هر شوخی یه حرف جدی هست
    شما هزار ویک شب رو بخون اگه دیدی تا تهش همین قصه ی خیانت و ... هست بگو من نخونم :)
    پاسخ:
    خاله جان واقعن گُل گفته !
    نه! به این شوری شور هم نیست . باید خوند و لذت برد :)
    شوری وشیرینی بعد از پایان داستان مشخص میشه شما بخون میزان رضایت یا عدم رضایتتون رو اعلام کن بعدش من میرم از کتابخونه می گیرم
    پاسخ:
    چشم خانم معلم :)
    تازه این قسمت خوب ماجراست... بقیه اش را بخوانی می بینی انگاری دنیا از اولش همین بوده که الان هست... حتی آن زمانش هم ارکان مرکانی وجود نداشته...
    پاسخ:
    یاد یک لطیفه افتادم که ... بیخیال :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up