آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

پربیننده ترین مطالب

شکم کارد خورده !

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ب.ظ

  دیوار باریکی بین ما است. سر وعده های غدایی این را بیشتر حس می کنم. وقتی خانم مسن خوشرو همسایه روبرویی پخت و پز می کند رایحه ی شامه نواز مختلفی آپارتمان ما را پر می کند. این وسوسه را بگذارید در مقابل شکم خالی و تن خسته ی من که باید بی حوصله سر اجاق بایستم و نیمرویی برای کنار یک بسته ی بزرگ چیپس ساده ام مهیّا کنم .

  • رحیم فلاحتی

رایحه

نیمرو

نظرات (۸)

  • محمدرضا عاشوری
  • خیلی پست غمگینی بود.
    پاسخ:
    بی خیال خندق بلا رو بالاخره با یک چیزی پر می کنیم😀
  • محمدرضا عاشوری
  • قالبتون رسپانسیو نیست. تو گوشید بد نشون میده. سعی کنید تو قالب تغییراتی ایجاد کنید.
    پاسخ:
    اگر در حد سوادم بود چشم !
  • مجتبی مطوری
  • بلاخره نیمرو هم خوبه😃
    پاسخ:
    به به !  اگر نبود  الان غزل خداحافظی رو خونده بودیم .
    نمیدونم چرا حس خوابگاه و گرسنگی های دوران دانشجویی در من زنده شد هم اتاقی که مامانش صد مدل غذا فریز شده باهاش میفرستاد و غذاهای حاضری من اخه هم کار میکردم هم درس وقت و جونی واسه اشپزی نمیموند  :)) باز خدا رو شکر سو تغذیه نگرفتم اون چهارسال 
    پاسخ:
    اوضاع شما غم انگیزتر بوده !

    ایشالا درست میشه
    شما جند نوبت برای خانم مسن خوشرو نون بخر، اونم کم کم برات غذا میفرسته
    پاسخ:
    فکر خوبیه . باید دست به کار شد . 
    ما قدیما براشون نفت می گرفتیم . شاید هم به جای نون باید بسته ی اینترنتی برای این همسایه ی مهربون بگیرم 😂
    از نون گرفتن کاری ساخته نیست
    شما به فکر عیال باشید:)
    راهکاری تضمینی و مادام العمر
    پاسخ:
    آذری جان چند وقت دیگه باید به امید خدا پسر داماد کنیم :-) 
    عیال اینقدر مشغله داره که حال روزش از ما بدتره . نون خالی می خوره :-) )
  • خمار مستی
  • آخ آخ آخ...
    :)
    دقیقا یاد روزای خوابگاه افتادم
    یاد شهرِ غریب!
    یاد روزای بی غذایی
    گرسنگی
    گاهی شام های دم صبح! نهارهای دم غروب! 
    وااااااااااای
    هیچ ربطی هم نداشت احتمالا این کامنت من به فضای پست شما ولی خوب احساس است دیگر!!! زنده می شود گاهی!!!!!!
    پاسخ:
    امان از این شکم های گرسنه و شامه های تیز :)
    یاد روزهایی افتادم که سر ظهر از جلوی کافه رد میشم و با سر با اقای کافه چی سلام و احوالپرسی میکنم و بعد کلید میندازم و میرم تو کارگاه و در حالی که سعی میکنم به پاستاهای خوشمزه ی کافه فک نکنم، ناهار ساقه طلایی و چایی میخورم.
    پاسخ:
    به!به! کارگاه عجب جای خوبیه ! مگه می شه به اون پاستاهای لعنتی فکر نکرد :)
    امیدوارم ورق برگرده و چند ده تا صفر درشت به رقم حساب بانکی تون افزوده بشه :))
    باز با همه این ها من هنوز عاشق ساقه طلایی ام . این قوت لایموت بعد از تخم مرغ « نیمرو » حق بزرگی به پایداری جامعه ی بشری داره :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up