آبلوموف

« صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم »

سهراب سپهری


« دانایان ناموختگانند
آموختگان، ندانند »

لائو دزو

بایگانی
پربیننده ترین مطالب

شاید یکی از احوال صبح روز جمعه باشد ؟!

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ق.ظ

  « وقتی به آشپزخانه رفتم و ماری برایم قهوه داخل فنجان ریخت و نان و پنیر را برایم آماده کرد،احساس کردم که سالیان سال مردی متاهل هستم. ماری مرا دید و سرش را تکان داد و گفت : " آیا با صورت نشسته و موهای شانه نکرده سر میز صبحانه می روی ؟ " و من گفتم بله ، حتی در آموزشگاه شبانه روزی هم نتوانستند مرا صبح ها مجبور به این کار کنند.

  ماری گفت: " اما پس تو صبح ها چطور خودت را تر و تازه می کنی ؟ "

  گفتم : " به خودم ادکلن می زنم ."

  ماری فوراً سرخ شد و گفت : " اما اینکه خیلی گران است . "  »

+ عقاید یک دلقک،هاینریش بُل،محمد اسماعیل زاده،نشر چشمه،چاپ چهاردم،ص 69

  • رحیم فلاحتی

بُل

جمعه

دلقک

صبح

عقاید

نظرات (۳)

  • گمـــــــشده :)
  • اوم خب نفهمیدم پشت قصه اش چی بود
    :|
    پاسخ:
    اینجاست که باید گفت : " سلام به روی ماه نشسته ات ! " :))))
  • علی کافه چی
  • عجب کتابیه این کتاب...
    من دوبار پشت سر هم خوندمش. لاینقطع!


    پاسخ:
    من هم بعد از مدت ها با یک ترجمه ی دیگه دارم مزه مزه اش می کنم :)
    واقعا هم گرونه. البته اگر پولش رو داشته باشی که خب بد نیست. ولی برای یکی مثل من، همون دست و رو شستن بهتره.
    پاسخ:
    ارزون هاش که بوی پیف پاف می دن :) پس من هم به همون روش " گربه شور " صبح ها می پیوندم :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up